تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

از عشق خود بنویسید

صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#61 | Posted: 7 Jul 2014 18:35
چی بگم از عشقی که گم شد و رفت ؟؟ رفیق مردم شد و رفت ؟؟

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
چون مرد به عزت ببرندش سر دست
     
#62 | Posted: 26 Aug 2014 17:46
من تا حالا دل نبستم و عاشق کسی نشدم یعنی نتونستم چون هر کس یا هرچیزی رو از ته قلبم بخوام قسمتم نمیشه.میخوام فقط خانم آیندمو دیوانه وار دوسش داشته باشم تا شاید طلسم بشکنه

خود را فدا کنم بهتر از آنست که دیگران را نابود کنم
     
#63 | Posted: 27 Aug 2014 19:42
آخ
دست به دلم نزارید که دلم خون شده از عشق

دیگه عاشق نمیشم
     
#64 | Posted: 27 Aug 2014 19:54
این تاپیک کجا بوده که من ندیدم!!!

من فقط با بیت حس خودمو میگم

ای صبا گر بگذری از کوی مهرافشان دوست
یار ما را گو سلامی دل همیشه تنگ اوست

********************************
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار بوس آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
     
#65 | Posted: 27 Aug 2014 20:00
منم همینطور


با شعر ابتهاج:

ای عشق همه بهانه از توست

من خامش‌ام این ترانه از توست
آن بانگِ بلندِ صبح‌گاهی

وین زمزمه‌ی شبانه از توست
من اندهِ خویش را ندانم

این گریه‌ی بی بهانه از توست
ای آتشِ جانِ پاک‌بازان

در خرمن من زبانه از توست
افسون شده‌ی تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست
کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟

طوفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی وگرنه، غم نیست

مست از تو، شراب‌خانه از توست
می را چه اثر به پیش چشم‌ات؟

کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل؟

رام است که تازیانه از توست
من می‌گذرم خموش و گم‌نام

آوازه‌ی جاودانه از توست
چون سایه مرا به خاک برگیر

کاین‌جا سر و آستانه از توست

آن‌ها که خوانده‌ام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار می‌کنم
     
#66 | Posted: 27 Aug 2014 20:36
vakil2011:
و اما از عشق من:
از دختری بنام "آوا" خوشم میومد دانشجوی زبان بود-(تیپ ساده اسپرت ولی شیک داشت بدون آرایش شاید تو نگاه خیلیها که فقط دنبال آرایش زرق و برقی و تیپهای فشن هستند جلب توجه نمیکرد) توی دانشکده بخاطر تیپ مردونه و استایل خاصی که داشتم و مخصوصا اینکه با دخترا بر نمیخوردم زیاد سر زبون دخترها بودم..ولی تنها کسی که توجهی نمیکرد آوا بود
خلاصه نمیدونم چی شد که حال و احوالم عوض شد
وقتی دانشگاه میومد هنوز وارد نشده بود حسش میکردم
وقتی تو راهروی دانشگاه قدم می زدم وقتی تو کلاسی نشسته بود بدون اینکه بدونم کجاست نا خودآگاه از 30 اتاق درس مستقیم کشیده میشدم کلاسی که اون بود..اوضاع و احوال خیلی زیبایی بود..بارها خواستم باهاش صحبت کنم ولی تا میرفتم جلو پاهام میلرزید نمیتونستم جلوتر برم تا میخواستم حرفی بزنم لکنت میگرفتم ولی اون هیچ توجهی نمی کرد..منی که کسی از دخترا یارای راه یافتن به خلوت منو نداشت خودمو باخته بودم..2سال گذشت..تنها کاری که منو خوشحال میکرد این بود که هر وقت ماشینشو تو پارکینگ دانشگاه میگذاشت میرفتم و بطور ناشناس ماشینشو پرگل میکردم
هربار هم میدیدم که گلهارو بر میداشتو دور نمی انداخت ولی باز نمیتونستم چیزی بگم..از اون موقع هرجای شهر که حضور داشت من حسش میکردم ...
تا اینکه بعد دوسال تصمیم گرفتم بهش بگم
توی روز بارونی توی پارکینگ بالاخره بهش گفتم چه حسی بهش دارم که اون خندید و گفت که 2 3سالی از من بزرگتره و دوست نداره با کسی آشنا بشه که کوچیکتره..وقتی براش تعریف کردم که بخاطر اون خونمو عوض کردم و تو کوچه اونا تو محله اونا خونه گرفتم که بتونم از روی تراس خونشونو ببینم و هرازگاهی باهاش برخورد کنم و به همین دلم خوش بود،وقتی که گفتم کجاهای شهر وقتی تو مغازه ای بوده منم ناخوداگاه اونجا رسیدم تعجب کرد گفت باورم نمیشه...خلاصه جواب منفی داد
ولی من احمق تحت تاثیر حرف یک به اصطلاح دوست قرار گرفتم که گفت بهتره حس حسادت دخترونشو تحریک کنی...رفتم و با زیباترین و باکلاس ترین و دافترین دختر دانشگاه دوست شدم طوریکه همه انگشت به دهن موندن به امید اینکه از حسادت آوا بیاد سمت من..

ولی بعدازینکه دوستیمونو علنی کردم تا به گوش آوا برسه...یهو از دانشگاه رفت و دیگه برنگشت
وودیگه هیچ جا ندیدمش..
من با اون دختر زیبای دانشگاه بعد1سال ازدواج کردم و جسم منو اسیر خودش کرد ولی آوا قلب و روح منو برای همیشه با خودش برد

به نظر من عشق واقعی هیچ وقت به زبون یا كلام و نوشتار نمیاد..فقط احساس درونی هستش با نماد بیرونی

     
#67 | Posted: 28 Aug 2014 19:50
AMIRSOBHANI:
عشقم...؟
هیییییی......
فقط دارم درد میکشم
۳ ساله و اندی ندیدمش
و حالم بهتر نشده...بدترم شده
خوشبختانه اخیرا از طریق چند نفر بهش فهموندم با زندگیم چیکار کرده تا یه وقت خودشو به اون راه نزنه دیگه
آخرین حرفشم این بوده:
" اصلا کی به این آقا گفته ۳ سال عاشق من بمونه؟"
دلم میخواست بش بگم آخه....(دلم نمیاد چیزی بش بگم) باهات خاطره دارم...میفهمی؟؟...له شدم میفهمی؟؟بهت محبت کردم...نوازشم کردی...حست کردم...

سلام عزیز
میدونی مشکل چیه؟ کجاست؟ اینکه ما آدمای زمونه ول شدیم. فکرمون، ذهنمون، زندگیمون، اعمالمون، عشقمون، احساسمون، ول شده رو هواست! اصلا نمی دونیم چطور پیش بریم که آسیب نبینیم. چطوری بدست بیاریم؟ چطوری نگهش داریم؟ چطوری خوش بگذرونیم؟ چطوری دوباره رو پامون بایستیم؟. یک کلام غبار سرگردان شدیم! قایق بی فرمون شدیم! ذره ذره تو این اقیانوس گنگ داریم می پوسیم. من نمی گم که نا امید بشیم برعکس دارم می گم که حواسمون جمع بشه زندگی این نیست که ما داریم

امیدوارم بتونی یه راه بهتر برای زندگی پیدا کنی اینطوری می تونی یه عشق بهتر برای زندگیتم پیدا کنی
امیدوارم همه ی ما راه درست رو پیدا کنیم دنبالش کنیم مستقیم بریم نه هر لحظه یه طرف سرگردان بشیم
حتما دوستت داشتم و به عنوان یه آدم برام مهم بودی که برات پست گذاشتم. البته دستم نمیرسه برای همه ی دوستان پست بذارم ولی حرفت دلمو.......
اشکال از اون نیست اشکال از خودته!! چرا؟ چون تو خودت رو نمی شناسی! آخه اونی که اینطوری براش پیغام میدی به این شکل جوابتو میده دیگه دل سوزوندن داره؟ میدونم عزیزم! منم از کنارت دارم حرف می زنم. میدونم احساس چیه. درکت می کنم .می فهمم !. ولی اگر خودتو بشناسی اگر مسیر زندگیت آگاهانه بشه می تونی بفهمی که اصلا در احساست نسبت به اون اشتباه می کردی. یه آدم جدید بساز. آدمی که سرشار محبت و گذشت و عشقه ولی راه عاشقیم بلده.
میدونم این بلد بودن اصلا کار ساده ای نیست. منم نگفتم بلدم که میگم بلد باش ولی بنظرم اگر پا روی دانسته هات نذاری و تلاش کنی و از تلاش خسته نشی پیدا کنی

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#68 | Posted: 29 Aug 2014 11:59
طائردولت اگربازگذارى بكند
ياربازآيدوباوصل قرارى بكند*
دوش گفتم بكندلعل لبش چاره من?
هاتف غيب ندادادكه آرى بكند*
ياوفاياخبروصل تو يامرگ رقيب
بودآياكه فلك زين دوسه كارى بكند*
...

سلام چطورى مهندس?خوبى?
شنيدم عقايدت نئوكانتيه?آره?
شقايقت چى?
اونم نورمانديه?
     
#69 | Posted: 3 Sep 2014 01:18
AMIRSOBHANI:
بابت توجهی که کردی ممنونتم مرد!
حالا که سر حرف باز شد بزار بگم...
بار اول که منو و رفتارمو دید گفت کسی تاحالا اینجوری بش محبت نکرده بعد از یه هفته گفت آمادگی همچین رابطه ی عمیقی رو نداره و رفت...غمگین شدم ولی خوب بش حق دادم
یک سال و اندی بعد روز فوت مامانم ...پرده غسال خونه رو که بالا زدم با اون حال نزار و چشم پر خون یه نگاه خیلی آشنا رو روبروم دیدم..خشکم زد...خودش بود...
یک ماه با هم بودیم اونم عاشقم شد...میگفت الان میفهمم دوست داشتنای قبلیم یه شوخی بوده ولی باز ...
"خدا مارو برای هم نمیخواست...فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم..."

سلام داداش این مردی که گفتی یه مقدار برای شونه های من سنگینه
توجه ما هم قابل شما رو نداشت. البته اگر پستت رو نمی دیدم یا فرصت جواب نداشتم اصلا به معنی بی توجهی نبود.
خدا مادرت را رحمت کند. تسلیت ما رو هم با تاخیر بپذیر. زندگی بالا پایین داره ماشین ما هم باید فنر داشته باشه تا کمتر ضربه بخوریم. بنظرم فنر زندگی از جمله ، تفکر و صبر و نگاه درست و به نظرم من خدا خیلی مهم هستش امیدوارم بتونی هر رزو زندگی بهتری برای خودت بسازی
عرض کنم که بنظرم آدماها با محدودیت دید و فکری که دارند وقتی عاشق یه آدم دیگه می شوند در واقع عاشق ذهنیت خودشون از شخصی می شوند نه عاشق وجود واقعیه اون آدم. حالا اگر اون ذهنیت عاشق با واقعیت معشوق تناسب چندانی نداشته باشه ممکن است که مشکلات زیادی بوجود بیاد. من شخصا قبلا برام پیش اومده که شخصی تو قلبم جا باز کرده ولی بعدا فهمیدم اونی که تو ذهن من بود اون شخص نیست. درسته ساده نیست باور اینکه این ذهنیت ماله این آدم نیست ولی گاهی هم باید باور کرد گرچه خوشایند نباشه.
دل هر کسی یه دوازه داره که هر کسی ازش رد نشه. متاسفانه دروازه های دلهای زمونه نه درب دارد نه دربان! نتیجه این میشه که اول کار راحت میان تو و بعد از مدتی که شهر دل ما داغون شد دیگه جا برای هیچ کسی نداره. دیگه دل ما میشه یه شهر خراب که اگر بخواهیم مهمان اصلی رو جا بدیم جا نمیگره. داداش فکر نکنی تریپ نصیحت برداشتم حرفای تکراری میزنما! . ولی خودت بگو این دختری که بعد سه سال اونطوری میگه، واقعا همون آدم ذهنیت خودته؟؟؟؟؟

AMIRSOBHANI:
بار اول که منو و رفتارمو دید گفت کسی تاحالا اینجوری بش محبت نکرده بعد از یه هفته گفت آمادگی همچین رابطه ی عمیقی رو نداره و رفت...غمگین شدم ولی خوب بش حق دادم

من نمی تونم یه طرفه حرفی بزنم ولی به نظرم همینجا جای سوال بزرگی هست. آدمی که با خودش روراسته این دیگه چه حرفیه که آمادگی ارتباط عمیق ندارم؟؟؟!!! آدم اگر با خودش روراست باشه اگر یه جایی یه محبت عمیقی رو دید باید رو هوا بگیره نه اینکه وایسه نگاه کنه. حالا نگاه کردن یه بحثه پشت پا زدن بحث دوم. به نظرم همین جا بوی اشتباه میاد. اگر می خواست بره باید دلیل میداشت. یا مثلا می گفت یه کمی آروم تر بیا جلو. آخه آدم بی دلیل آب رو احساس کسی نمیریزه که. آدم بی دلیل به بخت خودش پشت پا نمیزنه که. اینجا می تونه دلیل بر این باشه که خودشم با خودش روراست نیست.
دومین مسله اینه که آدمی که با معرفت باشه وقتی می خواد بره دلیل میاره نه اینکه طرف رو بذاره تو هزار تا سوال که چرا رفت؟!. عزیز من میگم ول شدیم یعنی همین
سومین مسئله: یه جایی دیدم معذرت خواهی کردی. چرا بعد سه سال اینطوری برخورد کرد؟ نمیخوام از دور قضاوت کنم ولی واقعا بنظر میاد چند جا اشتباه کرده که کوچک هم نبوده این اشتباهات
داداش من خوب دقت کن ببین این شخص همونی هست که تو، تو ذهنت ساختی؟

AMIRSOBHANI:
یک ماه با هم بودیم اونم عاشقم شد...میگفت الان میفهمم دوست داشتنای قبلیم یه شوخی بوده ولی باز ...

امیدوارم تو این یه ماه به لحظ فیزیکی زیاد جلو نرفته باشی که اگر رفته باشی بنظرم اشتباه بزرگی کردی. چون وقتی کسی رو دوست داری و هنوز تکلیفت باهاش روشن نیست و هنوز درست نشناختی، همین ارتباط میتونه بعدا بیشتر آزارت بده.
حالا الان به جای خود خوری کردن سعی کن یه آدم جدید بسازی. آدمی که احساسش سر جاش هست ولی احساسش حساب کتاب داره. متاسفانه بعضی از ما فکر می کنیم یا باید بی احساس باشیم یا احساسمون ول باشه. نخیر ول بودن احساس یعنی از بین بردن احساس. من وقتی فهمیدم اونی که بهش فکر میکردم با اونی که در واقع وجود داره فرق میکنه اصلا از خودم خجالت نکشیدم چون من اونی رو که دوست داشتم دوست داشتنی بود ولی واقعی نبود.

AMIRSOBHANI:
فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

نیمه گم شدت رو فقط با یه احساس فهمیدی؟ از کجا معلوم؟

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#70 | Posted: 3 Sep 2014 12:22
همه دوست دارن به عشق اولشون برسن و من رسیدم ولی همه فکرم پیش عشق دومم بود.چون برای اینکه عشق اول رو فراموش کنم با یمی دیگه دوست شدم و خیلی هم دوست داشتیم همدیگه رو ولی یه جوری شد که با عشق اولم ازدواج کردم و هنوزم بعد ۱۰ سال بهش فکر میکنم.البته نمیگم خوشبخت نیستم ولی دست خودم نیست هر از گاهی بد جور ذهنمو مشغول میکنه
     
صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / از عشق خود بنویسید بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites