خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد /

Silent Seconds | سكوت ثانيه


صفحه  صفحه 16 از 30:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  29  30  پسین »
andishmand زن #151 | Posted: 18 Mar 2015 15:44 | Edited By: andishmand


      
shahrzadc زن #152 | Posted: 19 Mar 2015 02:04 | Edited By: shahrzadc
کاربر

 
نمی دونم چرا میگن موسیقی حرامه ولی من هر وقت ترانه های آروم خواننده های مورد علاقه امو گوش میدم و اگه گاهی همراه با این ترانه ها برم سر وقت نوشته های مثبت.. حس می کنم که با خدا رفیقم .. اون خیلی دوستم داره .. خیلی باهام راه اومده .. خیلی جا ها آبرومو خریده .. خیلی جا ها کمکم کرده .. میگن صبر خدا بسیاره .. من اینو با تمام وجود حس می کنم . آدم اگه از یه آدم بی مرام یه خیانت و بی مرامی و نامردی ببینه خیلی زود ولش می کنه .. بهش بد و بیراه میگه .. ولی خدا این همه بی مرامی ازم دیده هنوز ولم نکرده .. ..هنوز منتظره که منم یه روزی با مرام شم .. یه روزی به خاطر این که منو به من بخشیده ازش تشکر کنم .. هیچ عشقی مثل عشق به خدا شیرین و لذت بخش نیست .. اون تنها کسیه که همیشه با من خواهد بود .. وقتی که آدما رو ول می کنم وقتی آدما منو ول می کنن .. وقتی که چشامو به روی این دنیا می بندم و با ترس به اسثقبال مرگ میرم اونه که با منه .. مثل یه بچه ای که دامن مادرشو می گیره تا در امان بمونه .. حالا دارم ازش دور میشم ولی اون داره میاد به سمت من .. هنوز نمی دونم خوب بودن بهتره یا بد بودن .. کدومشون سخت تره ... ولی می دونم خدا بودن از همه اینا سخت تره ...ثانیه ها سکوت کرده اند و من همچنان درسکوت ثانیه ها به خدا می اندیشم . .: ایرانی در حسرت زمانهای از دست رفته و نادان از مدت زمان باقیمانده
      
Helma_100 زن #153 | Posted: 21 Mar 2015 13:16
کاربر

 


پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دکمه ي پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از جاي او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت می کند
تا شدي نزدیک، دورت می کند
کج گشودي دست، سنگت می کند
کج نهادي پاي، لنگت می کند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خواب هایم، خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهاي سرکشم
در دهان اژدهاي خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ي خشم خدا
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانه اي دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، این جا کجاست؟
گفت: این جا خانه ي خوب خداست!
گفت: این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگین
خانه اش این جاست؟ این جا، در زمین؟
گفت : آري، خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوري در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی هاي اوست
حالتی از مهربانی هاي اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهري او هم نشان دوستی است...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خداي مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خداي پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روي آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ي دل را برایش باز کرد
می توان درباره ي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ي هر چیز گفت
می توان شعري خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:



« ... پیش از این ها فکر می کردم خدا »


آنکه که جـــان کــَــند و خـطر کرد و به بالا نرسيد
آنکه دائم هوس ِ سوختن ِ ما ميکرد
آنکه از ما هيچ نگاهي به تماشا نرسيد
کـــاش ميآمد و از دور تمـــاشا ميکرد!
      
sepanta_7 مرد #154 | Posted: 23 Mar 2015 03:36
کاربر

 
در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #155 | Posted: 30 Mar 2015 05:12
کاربر

 
ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ



ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﻋﻤﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺳﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ،
ﮔﻠﻮﯼ ﺧﺸﮏ ﺻﺤﺮﺍﯾﯽ
ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪﺷﺪ،
ﻭ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺟﯽ ﻧﻤﯽﺍﻓﺘﺪ ..
ﻭ ﺑﺎﻏﯽ
ﺍﺯ ﻫﺠﻮﻡ ﺩﺍﺱ ﻫﺎ
ﭘﺮ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ،
ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺩﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺍﺯﺑﺎﺭﺍﻥ،
ﮔﻠﯽ ﺑﺎﻻ ﺭﻭﻧﺪﻩ ﻣﺜﻞ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ
ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ..
ﻭ ﮐﺮﻡ ﮐﻮﭼﮑﯽ ... ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺷﺪ .....
ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ
ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩﻣﻤﮑﻦ ....
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺩ ﺷﺪ...
در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
andishmand زن #156 | Posted: 1 Apr 2015 11:51 | Edited By: andishmand






دست هیچکس را رها مکن ، ای بزرگترین یاری دهنده
      
SARA_2014 زن #157 | Posted: 1 Apr 2015 18:15
کاربر

 
خدایـــــــــــا ...
مواظبم باش هر کجا که هستم
نقطه ی کور ِ زندگی ام زمانی ِ که منو نادیده گرفته باشی !
قلب و روحم رو عجین ذره ای از لطفتت کن .

... الله ...
با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود نام تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را‍‍
با دست های روشن تو می توان گشود
      
New_Boy1 مرد #158 | Posted: 2 Apr 2015 02:20 | Edited By: New_Boy1
کاربر

 
خدایا...!
نادانی دیروزم شادی امروزم را از من گرفت
نادانی امروزم را بگیر تا شادی فردایم را از دست ندهم...
      
andishmand زن #159 | Posted: 3 Apr 2015 14:52


      
sepanta_7 مرد #160 | Posted: 12 Apr 2015 01:40
کاربر

 
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺩﻭﺭِ ﮐﻌﺒﻪ ﺍﺳﺖ؛
ﻧﻪ ﺩﺭ ﮐﻠﻴﺴﺎ؛
ﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﻌﺒﺪ؛
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎﺳﺖ
ﮐﻨﺎﺭِ ﺗﻤﺎﻡِ
ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﻲ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺑﻐﺾ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺧﺪﺍﻱ ﻣﻦ ،
ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ
ﺍﻣــــﺎ ؛
ﻣﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ
ﺷﮑﺴﺘﻦِ ﺩﻟﻲ،
ﺍﺷﮏ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻲ،
ﻧﺎ ﺣﻖ ﮐﺮﺩﻥِ ﺣﻘﻲ،
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ ﻣﺮﺍ
ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻲ ﻓﻬﻤﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺑﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺳﺨﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺴﺖ ،
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ
ﺟﺰ ﺑﻲ ﻓﮑﺮ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ
ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻥِ ﺩﻟﻲ
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ،
ﺧــــﺪﺍﻱِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎﺳﺖ.
در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
صفحه  صفحه 16 از 30:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  29  30  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / Silent Seconds | سكوت ثانيه

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا