گفتگوی آزاد

ندای انسان | من یک فاحشه ام | پست اول خوانده شود


صفحه  صفحه 1 از 14:  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  پسین »
 #1 Posted: 10 Sep 2012 09:47
دروووود
دوستان توی این تاپیک یسری دلبشنه یا شبه داستان گذاشته میشه که در مورد ندای انسان که میتونه شامل مرگ و امید باشه یا هریک از خصلت های دیگر انسانی که حتما باید به سبک نوشته های گذاشته شده در پست های دو تا شش باشه. خوب این از این قسمت اما در مورد قسمت دوم که عنوان من یک فاحشه ام هستشم باید یگم که متن های گذاشته شده توی پست من یک دختر ایرانی ام و پستای قبلش نمونه خوبی هستد که لینک من یک دختر ایرانی هستمو میتونید توی امضام پیدا کنید
در آخر هم از همکاریتون توی این تاپیک سپاسگذارم
راستی تا یادم نرفته حتما دلنبشه هاتون توی همین سبک و فاز باشن مگرنه متاسفانه حذف میشن
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
 #2 Posted: 17 Sep 2012 14:05
پایان
من!
ندای انسان!
امروز...
روز ۲۷ ماه شهریور سال ۱۳۹۱ هجری خورشیدی...
و در این ساعت
درست ساعت ۳:۰۶:۰ به وقت خویش و ??:??':??" به وقت دیگران
در پی یک اغمای طولانی،
مرگ خویش را اعلام می دارم.
این پیامی است برای شروع نوشته شدن پیام های نانوشته ی دیگران...
نوشته شدن آن چه که دیگران از آن می گریزند.آن چه که ما را می هراساند،
موجد اضطراب های ماست،
ملتقای نا هم رس خطوط واژه ی مبهمی است که آن را سرنوشت می نامیم.
آن چه که به فراموشی اش سپردیم،
در حالی که در تک تک واژه های ما،
در "صفر صفر" زمان و مکان ما،
در ابر و باد رویداد ها ی مان،
در ژرفای زنده گی مان،
در تلویزیون و رادیو و کتاب ها و امواج،
و حتی در خطوط در هم پیچیده ی تلفن ها، بین نقطه نقطه ی مکالمه ی مان،
در بین امواج تاریک احساسات پاکیزه مان،
در فاصله ی هیچ بین انتخاب ها مان
در هیچ همه مان و در همه ی هیچ مان،
بی فاصله ی هیچ مان، در پی مان آمد و ما کورکورانه بی خبر، از تعقیب زیرکانه ی دقیق اش از او می گریختیم.
چه ساده بودیم، که از او گرختیم،
و چه احمق که به خدایان و زنده گی و انتخاب دل بستیم.
هوم!این آغاز رمزگان انفجار یک بمب خلاء است.
و اینک زنده گی، "دشمن مردم آزاد، مغلوب شد." *
بدرود ای عزیزان!
بدرود! تا عریانی این زنده گی پوچ...
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
 #3 Posted: 17 Sep 2012 19:00
" سمفونی من "
_ دو سه قدم آن طرف تر، زیر نور شدید خورشید وسط روز، نشسته ام، به دور دست خیره شده ام. چهره ام در دود محو می شود و ته سیگار روشن، پس از عبور از هزاران جهان بر روی علف هایخشک جلوی سکو می افتد، دارد جان می دهد. به ساعت ام نگاه می کنم. ساعت مثل همیشه، ده و ده دقیقه است. من دارم به چه چیزی فکر می کنم و نمی دانم که در فکر من چه می گذرد. سعی می کنم با خودم فکر می کنم که الان در ذهن من چه می گذرد؟. نگاهی به ساعت ام می اندازم.ساعت ده و ده دقیقه است. سیگاری از جیب بغل کتم بیرون می آورم. می خواهم سیگارم را روشن می کنم که می بینم کبریت ندارم. نگاه می کنم و می بینم که ته سیگاری را که چند لحظه ی پیش به درون علف ها می اندازم هنوز روشن است. به سمت ته سیگار می دوم و ازهزاران دنیا می گذرم. از بین یک سری مکعب و دایره رد می شوم. یک جا یکدفعه پایم به سرم می خورد. یک قدم دیگر حرکت می کنم در همین حین کبریتی را که در دستم هست روشن می کنم و خودم هم نمی فهمم که این کبریت از کجا می آید؟ سیگارم را روشن می کنم و منتظر هستم تا کارگاه داستان بر گزار می شود.خب دود اول...
... را می گیرم. خیلی فاز می دهد. ریه هایم پر دود می شود، بعدش دود دوم را می گیرم. نه... هیچ کامی همان کام اول نمی شود. تصمیم می گیرم که همان کام اول را تکرار می کنم و بعدش هم بدون اینکه به عواقب این کار فکر می کنم دوباره دود اول را می گیرم و تا آخراینکه سیگارم تمام می شود باز هم دود اول را می گیرم. همین طوری سیگار را تا آخر می کشم و هر دفعه بار اول کام می گیرم. سیگارم تمام می شود. ساعت را نگاه می کنم می بینم که ده و ده دقیقه است. اه... سیگار آخری را اشتباه می کشم... همه ی کام های سیگار را هر کام، بار اول می کشم و نتیجه اش هم این می شود که زمان نمی گذرد . تا شروع کارگاه داستان هنوز باید صبر می کنم. مثل اینکه مجبور می شوم این بار یک سیگار دیگر روشن می کنم و تا آخرش سیگار رو هر کام، کام اول نمی کشم. روشن می کنم، کام اول... کام دوم... کام سوم... چهارم... پنجم... ششم... هفتم... هشتم... نهم... باز فکر می کنم که دوسه قدم آن طرف تر در ذهن من چهمی گذرد... دهم... شاید دارم به من فکر می کنم... یازدهم...احتمالا الان دارم فکر می کنم که من چرا اینجا می ایستم، من منتظر چه چیزی هستم... دوازدهم... اصلا من آن جا چه کار می کنم؟ اوه دارم ساعت ام را نگاه می کنم... سیزدهم... یعنی ساعت من هم مثل ساعت من ده و ده دقیقه است؟ اه این چندمیش هست که سیگارم تمام می شود؟... به ساعت نگاه می کنم، می بینم ده و ده دقیقه است. خب زمان به من می گوید که الان وقت کارگاه داستان است. وارد کارگاه می شوم. یک دانه صندلی درست وسط کلاس است. روی صندلی می نشینم و منتظر، فکر می کنم، یک دیوار سفید روبه روی من هست و دو دیوار هم که از دو طرفم می گذرند. به این می توانم می گویم یک سه دیواری خوب... راستی، چرا نمی گویم بد؟... خب چرا می گویم بد؟ چرا نمی گویم خوب؟... خب چرا می گویم خوب؟ چرا نمی گویم بد؟... خب چرا می گویم بد؟ چرا نمی گویم خوب؟... خب چرا می گویم خوب؟ چرا نمی گویم بد؟...
_ صدای کبریت کشیدن کسی آمد. زنجیر درست در همان جهتی حرکت کرد که من خلاف آن جهت، زنجیر را به سوی خود کشیدم، اما زنجیر از گوشه ی کادر چارگوش تاریکی وارد و از گوشه ای دیگر خارج شد و من را دیدم؛ که همچون بوزینه ای که به دور شاخه ای نازک پیچیدم و رقصیدم... با صدای انفجار مهیبی، زنجیر نبود و طبق قانون عمل و عکس العمل من در خلاف جهت زنجیر پرت شدم. سرم را چرخاندم، من دو سه قدم آن طرف تر ایستاد و با آتش کبریتم توانستم صورتم را در گرگ و میش غروب بهتر دیدم، سیگارم روشن شد و صورتم در دود، محو شد و ته سیگارم که بر روی علف های خشک جانی تازه یافت. ساعت ام را نگاه کردم. یعنی ساعت ام چند بود؟ شاید ساعت من هم مثل ساعت من ده و ده دقیقه را نشان داد. من سرم به کار خودم بند بود. و متوجه من نشدم که داشتم ساعتم را نگاه کردم. سیگارم را کشیدم و ساعتم را نگاه کردم، یک چیزی چهره ام را برافروخت که نفهمیدم چه بود؟ فقط فهمیدم که بعد از دیدن ساعتم پریشان شدم. دوباره سیگاری از جیب بغل کتم درآوردم و کشیدم. نگاهی به افق های دور دست انداختم. یک چیزی پرده ی ذهنم را درید. به این فکر کردم که دیروز و حتی فردا و پس فردا چه شد؟ این بهترین راه بود برای اینکه زمان بگذرد. هر وقت خواستم زمان گذشت به زمان فکر کردم و زمان واقعا حضور داشت. به این فکر کردم که برای اینکه همیشه بودم باید زمان متوقف بود. وقتی زمان حرکت کرد، یعنی وقتی که من به زمان فکر کردم اون موقع من دچار یک دیلکتیک شدم. در آن لحظه ای که به زمان فکر کردم از آن جهت که فکر کردم، بودم و از آن جهت که هر لحظه گذشت، من دیگر نبودم. زمان درست مثل چراغ روشنی بود که پشت سرم به من با یک فاصله ی ثابت جوش شد و من همان سایه ی خودم بودم وقتی که چراغ زمان، پشت سر من روشن بود و درست آن جایی که پا گذاشتم دیگر سایه ام نبود و به محض اینکه خواستم پایم را بر روی سایه ام گذاشتم سایه ام گریخت و من همان سایه بودم. به ساعتم نگاه کردم ساعت درست ده و ده دقیقه است. این بار نیز زمان برای من نگذشت و دقیقا همین حالا که این جمله را گفتم زمان برای من گذشت. می خواهم زمان بگذرد. خب کاری ندارد. کافی است فکر کنم که باید فردا و دیروز و آن سال چه کردم؟ همین مرا تبدیل به سایه ای جلوی پای خودم کرد. همین که این جمله را گفتم زمان نبود. فردا باید به کارگاه داستان رفتم. داستانی را آماده کردم که وقتی فردا آن جا خواندم من انگشت به دهن ماند. خب، اینطوری برای گذر زمان و سایه بودن خوب بود. باز زمان نگذشت. نباید به چیزی جز ساعت فکر کرد برای اینکه زمان گذشت، باز اشتباه کردم... زمان اینگونه نگذشت. ساعتم را نگاه کردم و درست ده و ده دقیقه بود و من دیگر آن جا نبودم.
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
Edited By: King05
     
 #4 Posted: 17 Sep 2012 19:03
_ چشم از ابدیت برداشتم و افقی بودم در مکعبی دو در و افقی، بودم در مکعبی دو در. فضای اینجا اکسیژن ندارد. نفسی عمیق کشیدم... وقتی در فضای مکعبی من اکسیژن پخش نمی شود آن وقت با تمام وجود، خود را به بیرون اق می زنم. من احتمالا اینجا حضور ندارم. من، پیوسته ام تا از مکعب خارج می شوم و مکعب، پیوسته ام تا از من می گذرم. فضای اینجا اکسیژن ندارد و من در نقطه ی کور خط سیر رهگذران پوچ از لذت نادیده بودن، آه گریه می کنم. کامپیوتر روشن شد و جت را باز کردم و با فشاری که بر روی space آوردم، اکسیژن در فضا پخش شد.وقتی اکسیژن در فضا پخش می شود با خودم گفتم که همه چیز برایند من پیوسته با من گسسته است. خب زندگی چه لزومی دارد؟ درسته که این سوال اصلا هیچ ربطی به فکر قبلیم درمورد برایند پیوستگی و گسستگی من نداره، ولی خب چه لزومی داره که ربط داشته باشه... آخه باید بگم که من باید اکسیژن استفاده کنم تا بتونم زندگی کنم و بعدش باید زندگی کنم تا چی بشه؟ احتمالا برای اینکه باز بتونم اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که بتونم اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که بتونم اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که بتونم اکسیژن استفاده کنم ... بعدش من که دیگه کلافه شده به جای اینکه که قبول کنه این دور وجود داره... میره چی کار می کنه... استدلال می کنه که باید به چیز دیگه ای خارج از این دور، وجود داشته باشه... بعدش یه من بزرگتر می سازه... اما غافل از اینکه این من گنده تره رو هم، همین توهمات من، تو همین دور ساخته... مسئله این جاست که... ول لش. من میام فرض کردم که توی یک ویلای بزرگ زندگی خواهم کرد و اونجا می میرم بعدش میام فرض می کنم که توی کثافت دارم می میرم. خب چه فرقی می کنه که من کجا بمیرم... جواب میدم هر طور که راحتترم... و باز می پرسم کی کفته که چه جوری راحتترم... بعدش اصلا چرا باید زندگی کنم که بخوام راحتترهم زندگی کنم؟؟؟... نکنه فقط این منم که می میرم؟ وشاید هم من مثل یک ماشینم که یه زمانی فرسوده می شه... یه ماشین که فکر می کنه که می تونه فکر کنه... در حالی که فقط حمالی بیشتر نیست که تازه حمال هم به وجود میاره برای اینکه بعد از، از بین رفتنش بتونه حمالی کنه؟ و قراره فکر کنه تا بتونه ایده هایی برای حمالی ارائه بده... پس من می تونم یه کسی باشم که نمی میرم و یه عالمه حمال دارم که فکر می کنن می میرن... این جوری چه اتفاقی می افته؟... مسئله اینجاست که اگه من قرار باشه برای همیشه زنده بمونه، اونوقت تکلیف خواسته هاش فرق می کنه... خب وقتی زندگی پایان داشته باشه دیگه داشتن خواسته، یه چیز مسخرس... یه تلقینه برای بهتر حمالی کردن... برای بهتر ابزار بودن... چرا باید زندگی کنم؟... چرا باید بمیرم؟ اصلا چرا ب اید بپرسم؟ زندگی راحت یعنی چی؟ مرگ راحت یعنی چی؟ اصلا بودن، یعنی چی؟ هیچ چیز لزومی نداره... یه حالت دیگه هم وجود داره... اینکه من یه عمر، حمالی کنم به این امید که یه روز دیگه حمالی نکنمو بتونم بدون حمالی زندگی کنم... اما تا زمانی که هدف وجود داره، حمالی هم وجود داره و اونوقت باز می پرسم، چه لزومی داره تا زندگی کنم؟ و البته جواب نمیدم که چه لزومی داره تا زندگی کنم، فقط می گم لزومی برای زندگی وجود نداره... یعنی برای هیچ چیزی لزومی نیست... یک سوال مسخره ی دیگه که باید از خودم می پرسم اینه که چرا باید انتخاب کنم؟...
_ خودم را دار زده ام. من بی شک مرده ام. پس دیگر حرفی برای گفتن ندارم. اگر هم الان دارم حرف می زنم به خاطر این است که قبل از مرگم، یک سری اراجیف نوشته ام، وگرنه این که من بتوانم بعد از مردنم حرف بزنم یک سری شر و ور هست که توی داستان ها و فیلم های سینمایی به آن برخورد می کنم که تحت یک سری تلقینات و دروغ ها توی اون ها چپونده شده... آخه کی تا حالا تونسته بعد از مردنش، شروع کنه به حرف زدن که من هم بتونم... البته این چیزهایی که من دارم الان می گم یه دست از همون اراجیفه، چون فرض می کنم که مردم و بعدش دارم حرف می زنم. اما واقعیت اینه که من خیلی وقته که مردم و دارم حرف می زنم. یه موضوع مهم که اینجا پیش میآد اینه که، اصلا زندگی وجود داشته و من تا حالا زندگی کردم. یا این که همش یه تصور بوده و خوداین تصور از کجا اومده... شاید مرگ، یعنی تصور کردن. یعنی واقعا الان سال فلانه، یا این که تمام تصور این که اینقدر سال گذشته، همش یک توهم بوده و الان یعنی الانی که مردم، هیچ زمانی وجود نداره...آخ یه چیزی خورد به سرم... پای خودم بود که خورد به سرم... دارم دنبال یکته سیگار روشن می گردم... مثلا اینکه من نفس می کشم و زنده ام یک توهم باشه... بحث خیلی پیچیده تر از فیلم های دیوید لینچه... از اون جهت که من الان دارم فکر می کنم... من دارم در مورد وجود داشتن و وجود نداشتن صحبت می کنه. چیزی وجود نداره... و حتی وجود هم، وجود نداره... این طوری مسئله بهتر حل می شه. من می تونم بگم که هیچ چیز وجود نداره، اما نمی تونم بگم که همه چیز وجود داره... اما بحث اینجاست که وجود نداشتن هم، یک توهمه... یک تصوره... یک دروغه... بل کو را سی وان تو لیبه اساسوریته وا نماکانمون ایستاریکالیتیشن ولاسکولار چزمانی یاوارتی خفخپوتانرازیستومونیژه هایی که دیده می کرده اندیسیته، من وقتی به کتاب بود که خر ها خواهند رفت و زمان چی خریده بود برای کسانی که قبل از مردن می گفتن به به چی شد لاسکیتوری و عوضی هایی که شورت پاچش رو سگ پوشیده خواهد ایز یور نیم و از این کلاف هایی که کاغذ تانتان شده شر کر خر من تو نیستی و من اویی و که چی نمی شده های های گریه نکن من زر زدم و ....
_ بر روی محیط دایره ای بزرگ گام بر می دارم و هزاران دایره ی کوچک و بزرگ در مقابل من، بر روی هم سوارند، بی آن که بر روی هم بغلتند و در میان این همه دایره ی روشن، یک خلاء تاریک دوار بزرگ... همانطور که ایستاده ام به سمت خلاء دوار بزرگ می دوم و دایره های کوچک و بزرگ زیر گام های من، ارتعاشی موجی دارند. در همان حال که می دوم دایره های روشن، بچه می کنند و زیاد تر می شوند و خلاء های دوار، یکی پس از دیگری پدیدار می گردند. اکسیژن در فضای فرکتالی پخش می شود. همانطور که بر روی یک دایره ی بزرگ روشن ایستاده ام، دویدنم را تماشا می کنم و می بینم که خود را در یک خلاء دوار بزرگ پرت می کنم. من احتمالا این جا حضور ندارد و همچنان اکسیژن در فضای مکعب، پخش می شود.
من آن سوی کهکشان فرکتالی در خلاء،ایستاده ام. من را می بینم که بر روی یک دایره ی روشن ایستاده است و من را در حالی که می پرم به درون خلاء بزرگ تماشا می کند. در دو جهان آن طرف تر، من به فاصله ی دو سه قدمی از من ایستاده است و سیگار می کشد و من بر روی سکو نشسته است و سیگار کشیدن من را تماشا می کند. در همین جهان بغلی، من در فضای دو در مکعبی قدم می زند، کامپیوتر را روشن می کند و اکسیژن را در فضای خاموش، پخش می کندو همین طور که دارم خودم را دار میزند آن وقت می نشیند، خودکار و چند کاغذ چرکنویس بر می دارد، اکسیژن در فضا پخش می شود، می نویسد، دو سه قدم آن طرف تر، زیر نورشدید خورشید وسط روز نشسته ام.
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
 #5 Posted: 17 Sep 2012 19:09
انسان | خداوند را بمیران
دهقانی سالخورده شکوه می برد ...
به مالیات های گزاف می اندیشد و به پول زیادی که بدهی دارد ...
اشک در چشمان ام حلقه می زند، وقتی می گوید جهنم اینجاست ...
و پوزخند ام را هنگامی که نام خدا را می آورد با نگاهی دنبال می کند.
بهشت عقده ی فروخورده ی رنج کشیده گان و جهنم انتقام مبهم ستمدیده گان
و
خدا...
مادر بزرگ پیر ام را دوست دارم...
زمان بسیاری با او زیستم و حال، او بیمار است و من تنها به خود ام
(که شاید هم نه...)ایمان دارم.
من قانون را می شناسم
دروغی که هزاران سال بر انسان حکم راند،
حماسه ای که تنها از ضعف برخاست...
من به آن چه که افتاد گرفتار گردن ام...
دیوانه گان!
زنده گی را به بهشت می فروشند؟!
و انسانیت را به عدل دروغین خداوند موهوم؟!
کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری رساند؟
آزادی تان را دزدیده اند و خردتان را خموش...
زندانی در ذهن ات ...
این عفریته های پست فطرت...
فریاد می کشم، زنده گی می دهم و رسانه ها تاب مقاومت ندارند...
می گویند خدایی دوباره زاده شد!!!
خداوند بر زمین هبوط کرد!!!
دهان هاشان را گِل بگیرند!
(این دزدان سودجو... این پادشهان پنهان...)
من از خداوند صحبت نمی کنم...
من زندگی می دهم تا بگویم
من انسان ام ...
اگر چه ندانم ، اما خریت را ادامه نمی دهم،
می کوشم بدانم لیک خرافه پرست نیستم.
من انسان ام
و
تو بیدار شو...
که خواب و بیداری دروغ است...
"آرام باش و آرامش ده."
حال از زمین انسانی به آسمان هبوط می کند.
دیگر هنگامه ی دولت دروغین تو به پایان آمده است.
من را بکش... که نمی توانی...
من انسان ام...
نمی میرم،
حیوان نی ام که خون ام در قربان گاه افزون طلبی تو پایان راه ام شود.
من انسان ام...
من جاویدم.
و خدا، بهانه ی دروغ قدرت خواهی و ستمگری تو پست فطرت است...
اما دیگر وقت بیگاری انسان به پایان رسید...
زنجیر ذهن را انسان می درد...
زمان ستم تا کی؟...
گرسنگی و فقر و دستان خداخواه تا کی؟...
فلاکت و تقدس تا کی؟... آیین (و دین) و حکومت ظلم تا کی؟...
زجر تا کی؟... پستی تا کی؟... گریه تا کی؟... بندگی تا کی؟...
بیدارشو...
بیدار شو، ای خواب زده....
ای خواب زده...ای به خواب ات زجر را پسندیده بیدار شو... تاکی؟...
در تهوع گناه و ثواب ام
و در سخره ی خطا و صواب...
ثروت خواهی تا کی؟.... فزون طلبی تا کی؟....
بهانه ای به نام انگیزه تا کی؟... و دروغی به نام هدف تا کی؟...
هدف این جااست...
زیر پاهای ات لگد مال اش کردی... و انگیزه حتی به تو نزدیک هم نیست...
حماقت است...
هی!
انگیزه تویی و هدف انسانیت است...
"آرام باش و آرامش ده."
"آرام باش و آرامش ده."
"آرام باش و آرامش ده."
"آرام باش و آرامش ده."
م.ندای انسان
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
 #6 Posted: 17 Sep 2012 19:19
گفتمان تلويزيون
_ سكوت هياهووار زنده گي ام را مي شكافد
_ و زنده گي، مرا در دايره ي خويش محبوس مي دارد
_ من بوس مي خواهم
_ به بيراهه مي روم از صداي اشك هاي ات
_ من تنها بودم، تنها، تنها، تو دامن ات را چين، چين، چين
_ هاي! اي تلويزيون خاموش! من بي پوچي هيچ ام
_ و پيام ات را بي هيچ نشانه اي در خاطرم مي گذرانم
_ و جادوي جعبه اي ات را پياله پياله سر مي كشم
_ اشك هاي ات مردن ام را مي خواهد_ و مردن ام زير نديدن ات كوه هاي زاگرس را
_ آي! اي تلويزيون! در زمان خاك خورده، من خاطره ي يك خداوند اسكيزوفرني هستم
_ و بلند كه مي شوم كوتاه تر مي شود همه چيز
_ مثل تبسمي از ميان برف پاك كن ها
_ خيس تن ات صداي باران را مي ريزد از چشمان ات
_ ريق رحمت را سر مي كشم آخر، عزب ميان سالي ام، دل ام امشب فحش مي خواهد
_ آي! اي تلويزيون! اي زنده گي خداساز! چه گونه شرح دهم لحظه ي كسالت آور خواب آلوده ي انديشيدن به خويش، من دار مي خواهم، من خواب
_ خودم را بر مي دارم و با پا هاي ات مي روم
_ پيراهني براي جهان بباف تلويزيون!
_ و ما بباف را با "ف" فساد نوشتيم
_ و با با فتني ها خودمان را دار زديم
شعر با هم:
م ندای انسان ، مسافر زمان ، هامون ، خرامنده ، خود شیفته
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
 #7 Posted: 17 Sep 2012 19:35
اینجا، آزادی تنها یک توهم زنده گی ساز است
تقدیم به ژان بودریار...
فیلسوف و جامعه شناسی که واقعیت را در تاریکی فرو برد.
ژان عزیز!
در سکوتی معلق ام/ و سیاه و سفید های ابر و باد/ و حشیانه بر وجود ام تازیانه می زنند/ در برابر نیاز ام استاده ام/ عریان و بی نیاز/ به دور خویش می پیچم/ (با شهوتی وصف نا شدنی)/ و همچون مارمولک های دیوار های باغ های سرسبز بابلکهن/ بر وجود خویش می خزم/ تا مگر سپر تازیانه هایی شوم که پی در پی وجود نازک ام را می آزارند./
دوست تنهایی من!/
در این زهدان سست، توهمی را در هم پدیدار گشتیم/ ساعتی را در هم زیستیم/ و آنزمان که کرم های لولنده ی تکرار در تک و پوی بزم برده گی خویش/ مستانه ورقصانه/ در هم می لولیدند/ مرا به تنهایی نا پدیدار گشتی./
شعر من/ گذشته/ تاریخ/ ما/ پروپاگاندا/ ما/ هواشناس/ آینده/ و شعر تو/ همه چیز در ثقل خط باور ما، تنها توهمی دروغ بود/ (دنیایی که این گونه به ما اعطا شد)/
ژان من!/
دیشب در وضعیتی مطبوع/ که باد به تنهایی صورت ام را نوازش می داد/ و نور قرمز هم بسته گی به تنهایی عاشقانه دستان ام را می فشرد/ خرد مست ام را به برده گی کشاندم/ و اندیشه ی وهم ام را به عدم رساندم/ و آن گاه من بودم و اشک و حسرت/ تنها من بودم و بستر و خویش و لذت/ هم بستر ابر و باد سیاه و سفید و قرمز ام شدم/ و کام ام را به شهوتی ناب پالودم./
آری!/ دلقک غریب کاباره های لس و گس!/
این جا شهر آزاد با سلول های چارگوش بغل به بغل شیشه ای است/ از بی نهایت بودن و خواستن و عاشق شدن/ جز رد نا محسوس انگشتان دست و خشکیدههای لب و پهنای بینی، باقی نیست/ اینجا، آزادی، تنها یک توهم زنده گی سازاست/ هویجی است در پیش دهان الاغی، تا خسته گی ناپذیر به زور چماق سرنوشت بجنبیم/ اینجا اندیشه را به یغما می برند/ به یاد اسکندر بزرگ و سلوکوس و مرد بزرگ ام کوروش کبیر/
ژان محبوب من!/
بی شک می دانی که در برده گی، عشق بزرگ ترین جرم است/ چرا که عشق تنها پاسخ توهم بی پایان آزادی است/ تنها دلیل مستانه ی نا متناهی عدالت/ آریعشق، برده گی را به دار می کشد و اختیار دروغین بیگاری را به زباله دانی عدم میفرستد/ عشق اختیار خویش بودن است/ انتخاب خود باختن است/ و این عین آزادی است/ و این جز آن عشق تاریخی برده گی پرور برده ساز رسانه ها است/
اما اینک/ ژان من!/
توده های کوچک موجودات شاید زنده/ زنده گی حقیرشان را/ در فاصله ی تولدی نا مفهوم/ و مرگ (این ترجمه ی برخورد و بیگاری)/ معنا می کنند/ توده هایی تولیدی که به خدمت گرفته می شوند/ بر هم می غلتند/ در هم می لولند/ بر خورد می کنند/ و زندگی، افسانه ی بازی است/ فرجام، معنای زنده گی است/ آری، این جا مفهوم قاعده ی قدرت است./ کدام طراح چموش پست/ این معادله ی ظالمانه را چید؟/ و در حل اش نیرنگ عبودیت را گذارد/ و این انسان، تنها، معادله ی آزاد بیگاری است/ و این انسان، تنها معادله ی آزاد بیگاری است./
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
 #8 Posted: 17 Sep 2012 19:37
به مترسکی که فیلسوف شد...
جسد اش را که به پزشکی قانونی بردند
سینه اش را که شکافتند
سفید پوشی گفت:
"طبیعی است!
زمانی که برای آخرین بار، آغوشی را می بوییده، نفس اش را در سینه حبس کرده تا بوی واپسین را از دست ندهد"
قلب اش را که شکافتند، دیگری گفت:
" طبیعی است! علت ایستادن قلب، نِگاهِشِ لحظه ای است که دیگر تکرار نمی شد "
هر کس چیزی گفت،
علت مرگ لبانی است که از ساعتی قبل مرگ غنچه مانده بود...
علت مرگ، تصویری بود که در چشمان بسته اش گویی هنوز هم تکرار می شد...
اما هیچ کدام از این ها تمام علت مرگ نبودند،
دلیل مرگ این بود که دیگر برای زنده گی اش دلیلی نبود...
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
 #9 Posted: 17 Sep 2012 19:38
فاجعه
به تو فکر می کنم
این یک کلام شاعرانه است...
راستی!
سرما، مولکول های هوا را به آغوش یکدیگر می خواند...
بسته به تو است که شهروند طبیعت باشی یا نه.
برف می آید و تخیلات ام عطش خواستن را ندارند ،
برف می آید و تخیلات ام برفی است
و ذرات خیال ام
خود را به سرمای هوا می سپارند ، پیچیده دردود سفید سیگارم...
در پایکوبی جشن سرما، سیگار در دستان ام می رقصدو حلقه ی تخیلات اش را به دانه های برف می سپارد.
موسیقی ساعت دوازده، تکرار خستگی های کسالت آوری که حتی توان خمیازه کشیدن را نیز می ستاند...
موسیقی ساعت دوازده، تکرار خاطره ی هزار هزار سال نوری فاصله است بین من و تو...
و باز می گویم که به تو فکر می کنم یک کلام شاعرانه است...
سیاه،
سفید،
خاکستری
زیر بارش سنگین و با طمانینه ی برف به زانو در آمده شدم
سیاه،
سفید ،
خاکستری
سر به آسمان هیچ، به سپهر تهی، بلند کرده ام
زنده گی در برابر زنده گی
و چشمان در مانده ی من که شکست خورده به جهان می نگرند
و اینک مرگ در برابر مرگ...
خون در برابر خاک
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
 #10 Posted: 17 Sep 2012 19:39
بدرود... تا شاید...
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم یک طناب بخرم
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم سری به داروخانه بزنم
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم تا قله ی کوهی که همین نزدیکی است بدوم
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم ناگهان وسط خیابان بایستم
وقتی سیگارم تمام شد
تا دریا و حتی دریاچه و حتی رودخانه و حتی برکه ای کوچک و چه بسا تا نزدیکترین مرداب راه زیادی بود
وقتی سیگارم تمام شد
تیغ ها دیگر تیز نبودند و چاقوها دیگر نمی بریدند
وقتی سیگارم تمام شد
خانه ی کوچک ما گاز نداشت
وقتی سیگارم تمام شد
بنزین هم سهمیه بندی شده بود
وقتی سیگارم تمام شد
به یاد آوردم که سیگار بهمن من، ادامه ی ته سیگار های خاموش همای روشنفکری بود که در میان کتاب های انقلابی اش مرده بود...
وقتی سیگارم تمام شد به دکه ی سیگار فروشی رفتم و یک پاکت سیگار خریدم
آخر، هزار تومان بیشتر نداشتم
.
..
بدرود ...
تا شاید...
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 1 از 14:  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  پسین » 
گفتگوی آزاد

ندای انسان | من یک فاحشه ام | پست اول خوانده شود

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites