تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

ندای انسان | من یک فاحشه ام | پست اول خوانده شود

صفحه  صفحه 7 از 14:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  13  14  پسین »  
#61 | Posted: 7 Oct 2012 23:16
سر سطر بنویسید :
پسران کراک وتریاک
دختران شیشه و هرزه گی
...مادران دق مرگی
پدران سگ دو برای نان.

... ...بنویسید:
بابا نای نان دادن ندارد.
بابا کار ندارد

بنویسید
بابا سهمیه ای برای استخدام نداردتلاش بی ثمر
آن مرد با الگانس آمد.
آن مرد باتوم دارد.
باتوم درد دارد.

درد من برای آن مرد حال دارد
ببخشید
بنویسید:
درد من برای آن مرد نان دارد
صاحبخانه بابا را جواب کرده
حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود
بابا پول قبض آب ندارد
نقطه
در انتها

بنویسید:
بابا دارد دارش را میسازد

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#62 | Posted: 7 Oct 2012 23:25

حیا را که خوردم!
آبرو را غی کردم!
بکارتم را که آتش زدم
خود ارضایی را ترک کردم
هم آغوشت که شدم
هم صحبتیت را ترک کردم
سیگار را که خاموش کردم
الکل را سرکشیدم
گشنه که شدم
نوزادم را خوردمخیانت که دیدم
رگت را بریدم


رگت را که بریدم
خونت را چشیدم
تو را که کشتم
خود را عقیم کردم
تنها که ماندم
خود را فراموش کردم



خود‏ را که فراموش کردم
فاحشه شدم
حالا تو بگو
من به هیولای کدام قصه شباهت دارم؟
تو بگو

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#63 | Posted: 8 Oct 2012 07:56

پایان همه چیز
وقتی می رسد
که ثبت می شوی
به نام پدرت
دست آخر
اجاره می شوی
در سندی رسمی
سر ماه ، حالت تهوع
کوتاهی دنیا را بخش می کنی در رحم کوچک
در سرمشق
با نامه ای از معلم که تو را
"مادر" یادداشت می کند


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#64 | Posted: 8 Oct 2012 08:21 | Edited By: rezassi7
گرگ پشت فرمان

ميان غصه‌ى هر روزه‌ى دو تا نان؛ بوق!
و ترس و رد شدن از خطوط با آن بوق!
دوباره فكر و خيالات جورواجورش
دوباره گيج شدن در شب خيابان، بوق!
چه كار مي‌كني آخر؟! تو- يك زن تنها-و اين جماعت آدم‌نماي انسان! (بوق!)
دوباره تب كه كند كودك تو ميبينى
هزار جور دعا، بى دوا و درمان:بوق!
و باز آخر ماه و اجاره‌خانه و فحش
وهرچه هم كه بگويي كه رحم، وجدان، بوق!
و خانواده چه؟! شوهرى كه تزريقى است
پدر كه مرده و مادر كه رفته زندان، بوق!
كشيده روسرى اش را عقب، جلوتر رفت
و فكر كرد به روز عذاب و ايمان، بوق!
و بعد برّه شد و رام شد و قربانى
به برق‌خنده‌ى يك گرگ پشت فرمان، بوق!


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#65 | Posted: 8 Oct 2012 08:40


گفت وگـویـی با یک فـاحشه که از من نجیـب تر بـود...
گفت وگـویـی با یک فـاحشه که از من نجیـب تر بـود...
در ساعت 7:30 با او قرار داشتم
.دلم در تب و تاب این حرف های آماده شده
شور بود ، می ترسیدم نتوانم راحت صحبت
کنم . همه نگاهم به در کافی شاپ گره
خورده بود ، پولی که برای او در ازای یک
ساعت کنار گذاشته بودم دوباره شمردم
،پنجاه تا هزاری ، ،اینجا معمولا بودن با یک
زن خیلی بد نیست ، اما باز هم نگاهت
می کنند.
با نگاه ،تمام خانواده ات را به تو یادآوری
می کنند...هنوز منتظرم . در کافیشاپ
باز شد ، زنی که آرایشش در یک ریمل
خلاصه بود وارد شد ؛ با نگاهش من را
جستجو کرد ، از شال قرمزش شناختم
خودش است با سرم به او اشاره کردم
، آمد سر میز و سلام .من فلانی ام
،منم فلانم.
لحظه ای سکوت و بعد سوالات من
....چرا ؟ ......؟..........؟چرا؟....؟
پاسخ او را به صورت تیتر برایتان
می نویسم از زبان خودش ، خیلی
خونسرد و آرام برایم همه رادر چند جمله
توضیح داد....
12 سالم بود مادرم با مردی که پدرم نبود
ازدواج کرد.
این داستان عجیبی نیست ، شبها من
فاحشه او بودم با تلخی که از زهر
برایم تلخ تر بود.انزجار بوی تن این
مرد که انتظار نوازش دست پدرانه از او
داشتم در 16 سالگی من را به کوچه ها
فراری داد
،حلقه اشک در چشمش، باسیگاری که روشن
کرد تبدیل به برق روشنی شد که بغض گلویش
را فشار داد.
در کوچه هرشب میهمان تن های بسیاری بودم
بدون پول تا فقط بخوابم که اون هم نخوابیدم
. شش ماه رایگان تنم را به هر کثافت خانه ای
بردم تا شبی بخوابم تا با زنی آشنا شدم به
نام زیبا او یادم داد ؛ برایم لباس نویی از کاری
که به رایگان می کردم دوخت وخانه ای تهیه
کردم که مجانی نبود.
الان نرخ دارم ؛ خانه دارم؛ با هر کسی نمی خوابم
اما آرامش که هیچوقت نبود بازهم نیست
.من به همین سادگی که گفتم هستم تا به
حال عاشق نبودم.
کسی هم عاشق من نبوده است ؛
در کودکی احساس می کردم من سیندرلا
خواهم بود و همان فرشته اش و کالسکه اش
ولی این روی کثیف قصه ؛مادر سیندرلای قصه
، درد من نبود...من دیگر آرزویی ندارم .
داشتم با چشمانی پایین با سیگارم بازی
می کردم ، او رفته بود ...
آخ پول او را ندادم،رفتم سمت میز تا حساب
کنم و بروم دنبالش.مرد پشت میز گفت :
اون خانم پول میز را حساب کرد


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#66 | Posted: 8 Oct 2012 08:56


به زودی دور می اندازندت
در شهر من بکارت همان کاغذ نقره ای رنگ داخل
پاکت سیگار است .
پاره که شود ..
هر کسی هوس میکند به تو دست درازی کند
باید برای سوختن و تمام شدن آماده باشی
به زودی دور می اندازندت
حتی همان کسی که بسته را خودش باز کرده ..


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#67 | Posted: 8 Oct 2012 09:06 | Edited By: rezassi7
من با تو برابرم،

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:”
قیمتت چنده خوشگله؟”
· سواره از کنارت گذشتم، گفتی
:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
· در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت
بلندتر بود
· در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون
قدت بلندتر بود
· زیرباران منتظر تاکسی بودم، مراهل
دادی و خودت سوار شدی
· در تاکسی خودت را به خواب زدی تا
سر هر پیچ وزنت را بیندازی رویمن
· در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد
کشید و تو پشت سر من بلندگفتی:”زهرمار!“
· در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت
فحش خواهر و مادر بود
· در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم
را دراز کنم
· نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو
شعارهای آب نکشیده میدادی
· من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
· مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
· ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن
حماقت است
· ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
· عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
· عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
· من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا
به تو بگویند خوش تیپ
· من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم
تا به تو بگویند آقای دکتر
· وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن،
گفتی بچه مال مادر است
· وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی
بچه مال پدر است
· نه دیگر من به حقوق خود واقفم
، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا
به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام
زیرا به هویت خود رسیده ام ، به هیچ
وجه از حق خود نخواهم گذشت
من با تو برابرم،
·احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی
تا من بنشینم
·احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی
· احتیاجی ندارم که توحامی باشی
· خودم آنقدر هستم که حامی خود
و نان آورخود باشم
· با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.
· من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت
بودن نیازمند مردی که مرا دوستبدارد نیستم
· من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود
را باز پس می گیرم
· به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی
بگو. اما افتخار همبستری و همگامی
بامرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه
کافی فهمیده و باشعور نباشی
· گذشت آن زمان که عمه ها و خالههایم
منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و
درغیر اینصورت ترشیده می شدند و
درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.
· امروز تو برای هم گامی بامن(و نه
تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم)باید
لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.
· حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم
را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار
سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی
به تو نخواهم فروخت.
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی
با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من
یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه مثل
پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از
دست خواهی داد.
ممکن است دوست و همراه تو شوم اما
ملک تو نخواهم شد


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#68 | Posted: 8 Oct 2012 09:14


آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟»
- « به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری!
چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی
یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !
اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت!...»....
دختر، هراس، دلهره: «ها ؟ چی؟ بله! ... پری!
اهل حدود چند خیابان عقب ترم »
- «نزدیک نانوایی سنگک ؟» - « نه ! بربری »
چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
زیر نگاه هرزه ی یک مرد مشتری
- « کمتر حساب کن»... وَ موبایلش : « الو! بله !»
- «امشب بیا به خانه ی آقای اکبری»
- « زن هم مصیبت است! بله! چشم! آمدم !
هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری!»
از خیر او گذشت و فقط گفت: «حیف شد!
امشب برو سراغ خریدار دیگری»
دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :
«حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#69 | Posted: 8 Oct 2012 09:35

دلتان بخواهد، دلتان نخواهد این خیابان ها مال من
هم هست.
بیشتر از یک سال است که برای رفت و آمد داخل
شهری از دوچرخه استفاده میکنم.
بله ،شما خوانندگان همه روشن فکرید و اصلا برایتان
چیز غیر معمول نیست که یک دختر را ببینید که در
خیابان های شهر دارد دوچرخه سواری می کند.
پس این یک درد ودل است نه شکوه
من هیچ گاه ندیدم که برای یک دوچرخه سوار مرد
کسی بوق ممتد بزند.من ندیدم که کسی از یک
دوچرخه سوار مرد سبقت بگیرد وبه او فحش
بدهد.من ندیدم کسی در حال رانندگی به یک
دوچرخه سوار مرد شماره بدهد یا بگوید:بزنم
لهت کنم؟من ندیدم که کسی به یک دوچرخه
سوار مرد از شیشه ی ماشینش آشغال پرتاب
کند.من ندیدم عابری بپرد وسط خیابان و به مرد
دوچرخه سواری بگوید:کوری جیگر؟من واقعا
ندیدم که کسی به صندلی دوچرخه سوار مرد
حسادت کند .من نه دیده ام و نه شنیده ام که
کسی به دوچرخه سوار مردی بگوید:برای چی
اومدی تو خیابون؟
ولی تا دلتان بخواهد ندیده و نشنیده ها را دیده ام
و شنیده ام.دیده ام که چه طوری باد چرخهای
دوچرخه ام را خالی می کنند، قفل دوچرخه ام را
می برند،دیده ام که چه طوری بوقم را می شکنند،
من پرم از تیکه هایی که راننده های تک سرنشین
به سویم پرتاب می کنند:جوووون،جیگر،ای ول،میدی
سوار شم؟میذاری بوق بزنم؟هیچ دستی هم بلدی؟
میای عوض؟دختر از راست برون،بوق بوق
بوقــــــــــــــــــــــــ.
می دانم که راننده تاکسی ها خیال می کنند روی
ارث پدرشان رکاب میزنم.می دانم که اگر هیچ
دستی رکاب بزنم مردهای حسود حتما باید حرفی
بزنند که به زعمشان دختر بودنم را تحقیر کنند.
میدانم که دنبال بهانه هستند تا دوچرخه ام سمتشان
کج شود بعد هرچه دلشان می خواهد بار دختر بودنم
بکنند.تنها چون دختر هستم این حقارت بر من بار
می شود وگرنه من هم یکی هستم مثل بقیه دوچرخه
سوارها که حق دارم رکاب بزنم،هیچ دستی برانم،
بوق بزنم،سبقت بگیرم.چندان پیچیده و عجیب نیست
.
–بلا استثنا- هیچ وقت جوابی برای آنها جز بی اعتنایی
نداشته ام،هرچند که خیلی دلم میخواهد گاهی قمه
بگیرم سر بعضی از آنها را گوش تا گوش ببرم یا مثلا
امروز چقدر دلم میخواست روی آن راننده ای که
دستش را از پنجره ی ماشینش بیرون آورد که من از
کنارش رد نشوم تف بریزم ولی به خودم گفتم بگذار
دلش خوش باشد که خیابان مال اوست..........


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#70 | Posted: 8 Oct 2012 11:09 | Edited By: King05

پدری دخترش را کشت


به دنبال دلیل
پاره روزنامه ای را می خوانم


برای شرف و غیرت


آه زندگی...معنای شرف و غیرت چیست؟
شرف من وتو کی ننگین شد..می دانی؟


شرفِ من و تو روزی ننگین شد که.....


خندیدن دخترکانمان در کوهساران جرم شد


شرفِ من وتو روزی ننگین شد که...


عشق بوی لجن گرفت و جرم شد


شرفِ من وتو روزی ننگین شد که....


احساس فروشی محترم و تن فروشی جرم شد


شرفِ من و تو روزی ننگین شد که....


دیدن موی زنانمان جرم و تیغ مردانمان شرف شد


شرف ِمن و تو روزی ننگین شد که....


زن مال ما و نه همراه ما شد


شرف من و تو روزی ننگین شد که


آه زندگی


چه بگویم
دل ِخونم
از این غیرت و ناموسِ بی ناموسان
ناموسِ من وتو آزادی ست


راستی می دانی کجا به فاحشگی رفته است؟

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 7 از 14:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  13  14  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / ندای انسان | من یک فاحشه ام | پست اول خوانده شود بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites