خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد /

چاق سلامتى


صفحه  صفحه 88 از 94:  « پیشین  1  ...  87  88  89  ...  93  94  پسین »
aliazad77 مرد #871 | Posted: 10 Sep 2020 22:14 | Edited By: aliazad77
کاربر

 
شب به خیر
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
      
aliazad77 مرد #872 | Posted: 11 Sep 2020 12:26 | Edited By: aliazad77
کاربر

 
بعد از ظهر به خیر
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
      
aliazad77 مرد #873 | Posted: 12 Sep 2020 00:50 | Edited By: aliazad77
کاربر

 
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
      
aliazad77 مرد #874 | Posted: 12 Sep 2020 13:17 | Edited By: aliazad77
کاربر

 
[Forwarded from نوید افکاری در گذر تاریخ ]
ایران - پیام جمعی از زندانیان سیاسی زندان مرکزی کرج علیه اعدام نوید افکاری
عمامه‌داران مستبد ولایت فقیه دست به جنایتی دیگر زدند. گویا که پس از قتل‌عام سی هزار زندانی سیاسی بیگناه در سال۶۷، آن‌چنان آبروباخته‌اند که دیگر از هیچ جنایتی ابایی ندارند. امروز یکی دیگر از جوانان قیام و شورش را به چوبه‌دار سپردند. چرا که خامنه‌ای و رئیسی خوب می‌دانند که تنها راه بقای حاکمیت فاسدشان کشتن جوانان و سرکوب آزادیخواهان است.

حال روی سخن ما به‌عنوان جمعی از زندانیان سیاسی زندان مرکزی کرج که به جرم شورشگری و آزادیخواهی پشت میله‌های زندان هستیم، به جوانان قیام‌آفرین و شورشی میهنمان این است که باید پاسخ اعدام جوان شورشی و قهرمان کشتی نوید افکاری را از یک‌سو با شورش و قیام، و از سوی دیگر با آتش بدهیم.

هر شهر و کوچه و خیابان را به کانون آتشین علیه حاکمیت خامنه‌ای جنایتکار تبدیل کنید.

ما آغاز کردیم، ما در زیر شکنجه و حکم اعدام با جانهایمان ادامه می‌دهیم و ما با سرنگونی این رژیم کار را یک‌سره کرده و به پایان می‌بریم.

جمعی از زندانیان سیاسی زندان مرکزی کرج

۲۲شهریور۹۹
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
      
aliazad77 مرد #875 | Posted: 12 Sep 2020 19:52 | Edited By: aliazad77
کاربر

 
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
      
aliazad77 مرد #876 | Posted: 12 Sep 2020 23:58 | Edited By: aliazad77
کاربر

 
[Forwarded from مجله خبری دانشمند]
این یک روایت واقعی است.

بعد از 60 سال زحمت، تو این دنیا 4 دهنه مغازه دارم و یک باب آپارتمان
با همسرم تنها زندگی میکنم و 4 فرزندم، زندگی تشکیل داده اند. دو تا عروس دارم و دو تا داماد و چند تا هم نوه ی شیرین زبان...

یکی از مغازه ها را خودم میچرخانم و بقیه را اجاره داده ام .
اوایل شروع کرونا، همسرم خیلی اصرار داشت که این روزها مغازه را تعطیل کنم، چون با مشتری های زیادی سر و کار دارم، نکند کرونا بگیرم، اما من گوش نکردم .

همسرم برای اینکه مرا متقاعد کنه، همه ی بچه ها را شام دعوت کرده بود و کلی تدارک دیده بود.
من اطلاع نداشتم و دَم عید مشتری زیاد بود و دیروقت رسیدم خونه. دیدم همسرم خیلی گرفته و غمگین نشسته و کلی غذا و میوه و...

پرسیدم چی شده، مهمان داریم؟ چرا ناراحتی؟
گفت: بشین خستگی رفع کن فعلا شام بخور برات تعریف میکنم.

بعد از شام گفت: امروز زنگ زدم به بچه ها گفتم پدرتون حرف منو گوش نمیکنه میره درِ مغازه با این همه آدم سروکار داره می ترسم کرونا بگیره من نگرانش هستم، امشب همتون بیایید شام خونه ما ببینیم راضیش میکنیم نره مغازه، اما همشون به بهانه های مختلف زنگ زدن و گفتن نمی تونیم بیایم.

گفتم اینکه ناراحتی نداره حتماً کار داشتند.
گفت چه کاری، اونا از ترس اینکه تو کرونا نگرفته باشی نیومدن.

راستش خودم هم حالم گرفته شد و چند تا لعنت و نفرین کردم به کرونا و این وضع که پیش اومده و...

به خاطر نگرانی همسرم، مغازه را تعطیل کردم و بدون اطلاع بچه ها رفتیم کیش. بعد از چند روز یکی از پسرا زنگ زد که بگه مادر بزرگ زنش چشم عمل کرده که بریم بهش سر بزنیم. ولی همسرم حرفشو قطع کرد و از روی دق و دلی و با ناراحتی بهش گفت:

تو به فکر مادربزرگ زنت هستی، نمی پرسی بابات کجاست و حالش چطوره ؟
پسره گفت چطور مگه ؟
همسرم گفت:
راستش بابات گرونا گرفته الآن چند روزه آوردمش بیمارستان حالش وخیمه و احتمالاً یکی دو روز دیگه هم زنده نیست.

پسره مثلاً ناراحت شد و گفت: نمیشه که ما بیایم بهش سر بزنیم، باید چکار کنیم ؟
همسرم گفت: هیچی اگه فوت کرد خودشون دفنش میکنند و مراسم هم که ممنوعه و...

منم کلی خندیم. و گفتم خوب فکری کردی که اینطوری گفتی بهشون، ببینیم چه کار میکنند.!

حدود یه هفته تو کیش موندیم و برگشتیم. البته تو این مدت بچه ها باز هم زنگ میزدند و احوال منو از مادرشون میپرسیدن و ایشون هم روز آخر گفت؛ که من فوت کردم و مشغول کارهای قانونیش برا دفن هست.

آخرین باری که بچه ها به مادرشون زنگ زدند، همه می گفتند:
احتمالاً تو هم گرفتی، آزمایش دادی؟!
ایشون هم گفت:
نه، ممکنه، چون همش پیش باباتون بودم!
بهمین خاطر اصلاً نیامدن که به مادرشون هم سر بزنند تا اینکه یه روز بهشون گفت:
نترسید، آزمایش دادم و خوشبختانه من نگرفتم، اومدن خونه رو ضدعفونی هم کردن و...

گفتن پس شب میاییم پیشت. قرار گذاشتیم من تو اتاق پنهان بشم و بازی را ادامه بدیم.

وقتی بچه ها اومدن، پس از کمی ابراز ناراحتی و پخش یه جعبه خرمایی که یکیشون آورده بود و...
یکی از عروسا گفت:
خدا بیامرزه، عمر خودشو کرده بود، خوب شد بچه ها که جوونن نیومدن که بگیرن.

یکی از دامادا گفت:
خدا رحمتش کنه، حمیدجان دیر وقته، اون برگه ها را نشون مامان بدید...!
یکی از دخترا ناراحت شد و گفت:
حالا چه وقت این کارهاست و...

هر چهارتاشون رفته بودند دنبال انحصار وراثت و بین خودشون مغازه ها را توافق و تقسیم کرده و آپارتمان را برای مادرشون در نظر گرفته بودند و کاغذی هم بین خودشون امضا کرده بودند و حالا سراغ سند ها را میگرفتند...!!!

همسرم گفت؛ حداقل بذارید کفن خدابیامرز خشک بشه و...
تو همین لحظه از اتاق اومدم بیرون و خدمت همه شون رسیدم...
وقتی دیدم به جای 4 تا فرزند، «چهارتا ویروس کرونای پفیوز» بزرگ کردم، همونجا تصمیم گرفتم مغازه ها و آپارتمانم را بفروشم و پولشو برای کمک به بیماران کرونایی اهدا کنم و با همسرم به دیاری دیگر کوچ کنیم، دیاری روستایی و عشایری که چند تا گوسفند بگیریم و تا پایان عمر با احشام و حیوانات زندگی کنیم که «چوپانی گوسفندان» به مراتب از بزرگ کردن این گونه فرزندان بهتر و پر بارتره...

امیرستار نصیریانی، (نیکوکاری که پول فروش چهار مغازه را به بیماران کرونایی کازرون، اهدا کرد)
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
      
aliazad77 مرد #877 | Posted: 13 Sep 2020 09:52 | Edited By: aliazad77
کاربر

 
صبح به خیر
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
      
aliazad77 مرد #878 | Posted: 13 Sep 2020 15:48 | Edited By: aliazad77
کاربر

 
بعد از ظهر به خیر
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
      
Arman_Big مرد #879 | Posted: 13 Sep 2020 16:27
کاربر

 
ایام به کام
      
aliazad77 مرد #880 | Posted: 13 Sep 2020 18:19
کاربر

 
Arman_Big:
ایام به کام

درود برآرمان جان ..روزگارشما هم خوش ...
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
      
صفحه  صفحه 88 از 94:  « پیشین  1  ...  87  88  89  ...  93  94  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / چاق سلامتى

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا