گفتگوی آزاد

خاطرات و ماجراهای دانشجویی (نظرسنجی در پست دوم)


صفحه  صفحه 1 از 54:  1  2  3  4  5  ...  51  52  53  54  پسین »
 #1 Posted: 21 Nov 2013 13:36
درخواست تاپیکی به نام "خاطرات و ماجراهای دانشجویی" در تالار خاطرات را دارم

در این تاپیک خاطرات و ماجراهای دوران تحصیلی و دانشجویی خودم و بقیه ی اعضا گذاشته میشود

بیش از شش صفحه

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
 #2 Posted: 25 Nov 2013 14:34
این تاپیک محلی برای نوشتن خاطرات دوران دانشجویی ودانش آموزیه کاربران لوتی هست

و از همه ی کاربران لوتی دعوت می شود که خاطرات دوران تحصیلیشونو تو این تاپیک پست کنند

در ضمن اینجا از حراست دانشگاه خبری نیست راحتِ راحت باشین






ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
Edited By: shah2000
     
 #3 Posted: 25 Nov 2013 14:41
خاطره ی اول

معمولا اتوبوس های دانشگاه ما تو ساعت تموم شدن کلاسها از شدت جمعیت در حال انفجارند ..سر یکی از ایستگاه های واحد ، یه خانم مسنی با ۲ تا شونه تخم مرغ که مازنی هم نبود می خواست از درب خواهران سوار اتوبوس بشه ،بنده خدا دید اگه بخواد معمولی سوار بشه تخم مرغ ها بین فشار جمعیت له میشن!

خانم ابتکار به خرج داد و پشتش رو کرد به سمت در و دنده عقب از پله ها اومد بالا ...
... راننده کلید درب رو زد و درب داشت بسته می شد که حاج خانم با لهجه شیرینش که فکر کنم یزدی بود داد زد :

آقای رانندَه نِگَهدار ! تُخمُم رفت لایِ در!
خودتون تصور کنید یه اتوبوس پر از داشنجوی دختر و پسر چطوری منفجر شد!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
Edited By: shah2000
     
 #4 Posted: 25 Nov 2013 14:49
خاطره ی دوم

سال پیش دانشگاهی بودیم , زنگ آخر بود معلممون نیومده بود , کلاس ماهم دست به فرارش معروف بود , کیفارو برداشتیم بزنیم به چاک که یه دفعه مدیرمون اومد تو کلاس گفت بچه ها شما آبروی مدرسه هستید , حاج آقا از طرف اداره اومده با تربیت باشید بعد یه آخوند اومد تو , خلاصه بعد از یه عالمه صحبت گفت خسته نباشید , بریم برای نماز, ما هم عصابمون خورد شد , اول خود آخونده اومد بیرون پشت سرشم ما اومدیم تا از در سالن اومدیم بیرون یه دفعه فرار کردیم سمت در مدرسه و رفتیم بیرون , که پشت سرمون مدیر دوید گفت کجا؟ گمشید تو مدرسه , خلاصه گرفتمون گفت برید وضو بگیرید, ما هم لج کردیم نگرفتیم و رفتیم تو نماز خونه, هیچی دیگه همه به حاج آقا اقتدا کردیم , بنده خدا تا اومد بعد نماز صحبت کنه زنگ خورد ماهم عین وحشیا از تو نماز خونه فرار کردیم , آبرو مدرسه رو خوب حفظ کردیم
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
Edited By: shah2000
     
 #5 Posted: 25 Nov 2013 14:54
خاطره ی سوم


سر یکی از کلاس هایم توی دانشگاه ، دختری بود که دو ، سه جلسه اول ،ده دقیقه مانده بود کلاس تموم بشه زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت ::

استاد ! خسته نباشید !!!

البته استاد هم به شیوه همه استاد های دیگه به درس دادن ادامه میداد و توجهی نمی کرد!

یه روز اواخر کلاس زیر چشمی می پاییدش ! به محض این که دستش رفت سمت کوله ، گفت :

خانوم !!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده !!!!!

همه کلاس منفجر شدن از خنده ،

نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!!!!

هیچ وقت هم دیگه با اون کوله تو ی دانشگاه دیده نشد!!!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
Edited By: shah2000
     
 #6 Posted: 25 Nov 2013 15:00
خاطره ی چهارم

یکی از تفریحات سالم ما تو دوران مدرسه این بود که سر زنگ ورزش وقتی معلم می خواست امتحان دویدن بگیره همین
که یکی از بچه ها شروع می کرد به دویدن بقیه یه صدا داد می زدن:

یک دو خر بدو..یک دو خر بدو..

تا طرف شاکی می اومد وایسته دوباره می گفتیم:

ده بیست خر بایست ..ده بیست خر بایست..

کلن شخصیت طرفو می بردیم زیر رادیکال !!

خداییش اون دوران اصلا شخصیت شاهی نداشتم
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
 #7 Posted: 25 Nov 2013 15:08
خاطره ی پنجم

یـه مـعـلـم عربی داشـتـیـم کـصـافـط هـر وقـت مـن ۲۰ مـیـگـرفـتـم

بــهـم مـیـگـفـت بـبـیـن درسـتـه ۲۰ شـدی ولـی آخـرش هـیـچ گـهـی

نـمـیـشـی!!!

مـن هـمـیـشـه فـکر مـیـکـردم از اون آدمـهـای حـسـود و بـخـیـلـه...

ولـی الان فـهـمـیـدم پـیـشـگـوی بـزرگی بـوده واسـه خـودش !!!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
Edited By: shah2000
     
 #8 Posted: 25 Nov 2013 15:14
خاطره ی ششم

سر کلاس اندیشه اسلامی بودیم، حاج آقا داشت درس میداد. بحث احکام حکومتی و اینها بود.

ما یه دوستی داریم که سر کلاسها یا خوابه یا داره با آی پادش بازی میکنه! یا که کلا نیست!

این سرش پایین بود و داشت بازی میکرد،

حاج آقا داشت درس میداد،

حاج آقا یه مثالی زد و گفت حالا حکم چیه؟ این رفیق ما هم برگشت گفت خشت! حاج آقا خشت

حالا یکه از اون طرف : حاج دروغ میگه حکم دله

یکی دیگه از دوستان : آقا دست بریزد از اول بازی کنید.

و کلاس در یک لحظه به فضا رفت...
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
 #9 Posted: 25 Nov 2013 15:57
خاطره ی هفتم

یادش بخیر ترم قبل با بچه ها قرار گذاشتیم که بریم استخر .... عاقا یه هشت نه نفری میشدیم .... هممون کیف استخر به دست راه افتادیم تو خیابون رفتیم استخر (( بهمون تخفیف دانشجویی هم میدادن )) .... وقتی رسیدیم به استخر همه آماده شدیم تا بریم توی آب .... منم که شنا بلد نبودم .... عاغا توی عمق نیم متر دیدیم یه عالمه بچه کوچولو ریختن شنا میکنن .... منم با خجالت رفتم توشون ((( آقا فکر بد نکنیداااااااااا من مازنیم قزوینی نیستم )) بعد از چند دقیقه دیدم نخیر همه رفیقام بهم میخندن .... به هر حال هرجوری شد یاد گرفتم که چطور روی آب وایسم .... بعدشم با غرور تمام رفتم تو 3 متری .... یکم که گذشت ترسم ریخت ... دیگه کل مینداختم با دوستام که تو عمق 3 متری باهاشون مسابقه میدم ... عاقا پریدم تو آب و حواسمم به میله کنار استخر بود که اگه نفس کم آوردم دست بهش بگیرمو بیام بالا .... بعد از یه مسافتی زد به سرم که زیر آبی برم .... عاقا رفتمو رفتم تا اینکه نفس کم آوردم ...دستمو زدم کنارم که میله کنار استخرو بگیرم که دیدم اصلا میله ای در کار نیست .... ترسیده بودم سرمو از زیر آب آوردم بیرونو دیدم ای دل غافل با کنار استخر یه دو متر فاصله دارم ...منم که نفسم نمونده بود نا امید شده بودم و الفاتحه رفتم زیر آب ... داشتم خفه میشدم ... پاهامو زدم به ته استخرو یه لحظه اومدم بالا ... از موقعیت بالای اب استفاده کردمو به غریق نجات دست تکون دادم ... اونم خدارو شکر منو دیدو سه سوت از استخر بیرونم اورد .... رفیقای نامردمم به جای اینکه بیان ببینن حالم چطوره هی بهم بلند بلند میخندیدن ... آبرومو بردن نامردااااا.... یه مردیم توی استخر بلند میگفت : اخه پسر شنا بلد نیستی مگه مرض داری میای عمق 3 متری ..... منم نفس زنان چیزی نگفتم .... فرداش تو کل دانشگاه پخش شد که آره رامین غرق شده تو عمق نیم متری ....... از اون موقع به بعد استخر تعطیل
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
 #10 Posted: 25 Nov 2013 16:00
خاطره ی هشتم

ترم تازه شروع شده بود هنوز ليست اسامي رو کامپيوتري نکرده بودن, استادمونم گفت اساميتونو رو يه برگه بنويسين, برگه به ما که رسيد يه جوري اسم داريوش اقبالي رو هم اضافه کرديم!

استاد آخر کلاس که حضور غياب کرد تا اسم داريوش اقبالي رو خوند فقط يادمه هر کي يه طرف افتاده بود, اما هيشکي هيچي نگفت,
جلسه بعد دوباره حضور غياب کرد با همون ليست, ايندفه که رسيد به اون اسم هر کي يه چيزي ميگفت,
يکي ميگفت سر فيلمبرداريه, يکي ميگفت الان تو استوديوست و خلاصه جلسه سوم شد, ايندفه که رسيد به اسمش و ديد غايبه! گفت به داريوش اقبالي بگيد بره حذف کنه ديگه نياد سر کلاس من!!!
ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 1 از 54:  1  2  3  4  5  ...  51  52  53  54  پسین » 
گفتگوی آزاد

خاطرات و ماجراهای دانشجویی (نظرسنجی در پست دوم)

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites