تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

خاطرات خاص از کارهای خوب، در زمان حال حاضر ایران

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 15 Nov 2014 17:25
تالار: گفتگوی آزاد

نام تاپیک:
خاطرات خاص از کارهای خوب، در زمان حال حاضر ایران

توضیح: زمانه ی ما پر از مستنداتی است که از نامهربانی ها و زشتی ها به جای خواهد ماند. امیدوارم این تاپیک فرصتی باشد تا همه بدانند هستند انسانهایی که در هر شرایطی خود را فراموش نکرده اند. امیدوارم سند و نامه ای ماندگار باشد از رفتار انسانهایی که در هر شرایطی ناب ماندند


تعداد صفحات: بیش از 6 صفحه
کلمات کلیدی: خاطرات ماندگار + خاطرات خاص + رفتار ناب

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#2 | Posted: 16 Nov 2014 15:07
ما در این تاپیک می خواهیم با تمرکز و تفکر بر خاطرات زیبایمان، لحظات شیرین و به یاد ماندنی را با یکدیگر تقسیم کنیم

در چشم های من، شرایط زمانه دوچهره ی زشت و زیبا دارد. دو چهره ی متفاوت از دو نگاه متفاوت

نگاه اول سطحی است و چهره ی کثیف و تنفر برانگیزی را به خاطر می آورد.
در نگاه دیگر، با نظری عمیق تر، چهره ی زمانه قبل از اینکه زشت بنظر بیاید تامل برانگیز است. در این نگاه، زمانه ی ما فرصتی است برای شناخت بیشتر و امتحان قوی تر و فرصتی است برای کسانی که در راه خود ثابت قدم هستند.

نگاه اول زانوها را سست، دلها را آزرده و دستها را دور می کند. در این نگاه، اگر انسان را در جستجوی شرافت ببینیم به خیالمان می آید که فرصت رسیدن به این شرافت اندک است و یا دور از دسترس به نظر می آید
در نگاه دوم، انسان خود را در احاطه ی فرصت ها می بیند

در نگاه اول که سطحی است می توان دید:

_ جان دادن کودکان از گرسنگی و شکم بارگی عده ای دیگر
_ انسانها حرف از نجات می زنند تا قتل عامشان دیده نشود
_ مرگ عشق
_ سایه انداختن هوس به سر تا پای زندگی
_ دروغ و خیانت و غیبت و تهمت و بی مسئولیتی و سرزنش
و......
در ذهن من به طور خلاصه

پلـــی شــکســـتــه میان خــاک و مــحــبــت


و صدها مثال دیگر می توان یافت. می توان تا آنجا خسته شد که دیگر دل ها دست از طلب بردارند

ولی در نگاه عمیق تر، این بار به جای خسته شدن، و جان نفس نداشتن، موجی از امید و خروش به سمت زیبایی ها در انسان فریاد می زند. در نگاهی دیگر می توان دید اینبار قرار است انسان خودش را بیشتر بشناسد. آنهایی که دنبال بهانه هستند بهانه دارند و آنهایی که وسعت دلشان از آسمان گسترده تر است خود را ثابت می کنند

اگر دنیا فرصت خوبی کردن و لذت بردن از رفتار خوب است. آیا زمانه ای فراخ تر از این زمانه سراغ دارید که به راحتی بتوان محبت کرد؟ هر جایی را نگاه کنید جای خالی محبتی را می یابید. اگر دنیا فرصت ثابت کردن خودمان به خودمان است آیا زمانه ای سراغ دارید که بیشتر از این زمان فرصت داشته باشیم تا خودمان را به خویش ثابت کنیم؟ اگر دنیا محل شناختن خودمان است آیا زمانه ای بهتر از اکنون برای شناخت خودمان می شناسید؟ اینگونه خودمان را بشناسیم که آیا برای رها کردن خوبی ها دنبال بهانه بودیم یا هیچ چیز برای رها کردن شرافتمان بهانه نشد؟ یا اینگونه بشناسیم که تا کجا برای روح پاکمان ارزش قائل بودیم و حاضر نبودیم که آلوده شویم؟ آری! امروز ما برای هرکاری که دلمان بخواهد بهانه داریم. امروز هر کاری کنیم می توانیم به نوعی توجیه کنیم. ولی هستند کسانی که هیچ چیز دور شدن از شرافتشان را بهانه نمی شود. هستند کسانی که هیچ چیز دور شدن از ذات پاکشان را توجیه نمی کند. و چه زیباست که ما در این شرایط می توانیم آزادانه انتخاب کنیم که از کدام دسته باشیم. گروه بزرگی که اشتباهات خود را با دلایل محیط توجیه می کنند و خود را با بدکاران قیاس می کنند. یا گروه کوچکی که هیچ چیز آنها را از مسیر زیباییها جدا نمی کند و اگر هم جدا کند باز هم به ذات پاکشان رجعت می کنند

ما امروز می توانیم با اندک تلاشی زندگی آدمی را بهتر کنیم. با اندک تلاشی می توانیم جزئی از نجات جان یک انسان باشیم. سالانه هزاران نفر از فقر مادی رنج می برند یا جان می دهند. اگر ما به فکر ایشان باشیم نجات جان چندین انسان چندان هم از ما دور نیست. سالانه میلیاردها انسان از فقر فرهنگی رنج می برند یا روحشان جان می دهد و دل مرده می شوند. اگر ما بدون تعصب و هواپرستی به فکر یاری ایشان باشیم کمک کردن به ایشان چندان هم دور از دسترس نیست. محبت خالصانه و انجام آنچه می دانیم خیلی سخت نیست.

شاید زمانی برسد که انسانها به دنبال دل شکسته ای باشند تا شاید مرهمی شوند، تا لذت این محبت را بچشند. شاید زمانی برسد که دیگر کودکی، بی محبت نماند که دست پرسخاوتی افتخار یاری اش را داشته باشد. امروز یک <سلام> بی ریا اینقدر ناب است که کار یک عمر محبت را در جامعه ای آرمانی می کند. و این سلام فقط لحظاتی از فرصتهای بی پایان این زمانه است برای آنان که دنبال شرافت هستند

عده ای از انسانها هر روز سیاه تر می شوند و عده ای دیگر در کنار همین جماعت، هر روز سفیدتر می شوند. این تابلوی نقاشی بعد از گذشتن از مرزهایی که با رنگها مشخص می شد اینبار به جایی رسیده است که مرزهایش به سیاه و سفید متمایل می شود. وقتی صفحه ها سفیدند قلمها رنگی اند. وقتی صفحه ها سیاه شد این قلم سفید است که یادگاری خواهد نوشت

زشتی های زمانه آرزوی هیچ جامعه ای نیست و نخواهد بود ولی شاید روزی برسد که انسانهایی آرزو داشته باشند در چنین زمانه ای زندگی کنند تا خود را بهتر بشناسند

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#3 | Posted: 16 Nov 2014 15:07
دوستان عزیز و محترمی که قدم رنجه کرده و مرا با حضور سبزشان در این تاپیک همراهی می کنند. (قوانین)

۱_ خاطرات باید متعلق به زمان حال حاضر ایران باشد. دوستان در این تاپیک خاطرات گذشتگان را نقل نکنند. منظور من شرایط حاضر ایران است. ترجیح با خاطراتی است که هرچه بیشتر به اکنون نزدیک باشند. حدود زمان خاطره را مشخص کنید. مثلا حدودا چه سالی این اتفاق افتاده است
۲_ همان طور که از نام تاپیک روشن است تاپیک به خاطرات خاصِ زیبا تعلق دارد و خاطراتی از این قبیل که مادر خوبی دارم هر روز صبح برایم آب پرتقال می گیرد ننویسید. اگر جای انتخاب دارید خاطرات خاص تر را انتخاب کنید.
۳_ بیشتر سعی کنید از خاطراتی بگویید که نشود در نیت آن شخص شک کرد. به این معنا که احتمال ریا و فریب، کمتر به ذهن برسد. از میان محبت ها رفتارهایی هستند که خیلی سخت می توان محبت آن را باور نکرد. در بین خاطراتتان این خاطرات را انتخاب کنید
۴_ موضوع را یا با چشم خودتان دیده باشید یا اگر از کسی نقل می کنید مطمئن باشد. خاطراتی که در فضای اینترنت منتشر شده اند و مطمئن نیستند مقصود ما نیست.
۵_ برای ارتباط بیشتر خواننده اگر می توانید، مثلا بگویید خودم دیدم یا از دوستم یا خواهرم شنیدم که....... اگر نمی توانید دقیقا گوینده را معرفی کنید ، می توانید به صورت ناشناس تر گوینده را معرفی کنید. یا اگر خودتان دیده اید و نمی خواهید بگویید خاطره متعلق به چه کسی است، مثلا می توانید بگوید واسطه ای وجود ندارد و از خودش دیدم یا شنیدم. اجباری در کار نیست ولی رعایت این موضوع باعث می شود خواننده ی تاپیک، ارتباط بیشتری با خاطره برقرار کند و تاپیک، زیباتر می شود
۶_ نیازی نیست که همه ی رفتارهای آن شخص که در خاطره است متعالی باشد. نیازی نیست حتما عملکرد آن شخص هیچ نقصی نداشته باشد چراکه ما اینجا نمی خواهیم الگوی کامل شرافت معرفی کنیم. ما می توانیم از این افراد و اعمالشان درس بگیریم و خیلی بهتر باشیم. و می خواهیم این خاطرات فرصتی باشد برای فکر کردن، و مجالی باشد برای لذت بردن انسانهایی که با یاد زیباییها لذت می برند. و اینکه بدانیم هستند افرادی که برای انتخاب اعمالشان، خود را با بدکارن قیاس نمی کنند
۷_ در این تاپیک می توان بعد از بیان خاطره هایتان، درباره ی احساس خودتان از آن خاطره بنویسید. نیازی به بیان احساستان از خاطره نیست ولی اگر قصد بیان احساستان از خاطره را دارید، بعد از بیان خاطره خطی بکشید و بعد احساستان را بیان کنید که پیام شما زیباتر و منظم تر جلوه کند. بیان احساسات شخصی و حرف دلتان در هر زمینه ای، در تاپیک های دیگر مقدور است. اینجا فقط می توانید بعد از گفتن خاطراتتان احساستان را نسبت به خاطره بیان کنید. فقط اگر خواستید احساستان از خاطره را بیان کنید کوتاه باشد. چون موضوع خاطرات واقعی است و اجازه بدهید اصل همان خاطره ی واقعی بماند
۸_ از وارد کردن اعتقادات پرهیز کنید و به رفتار شرافتمندانه معطوف بشوید

از آنجایی که ایجاد تاپیک با محدودیت روبرو است دوستان اگر اشکالی در روند و قوانین می بینند تذکر بدهند تا درخواست تغییر بدهم چون این تاپیک متعلق به همه است و من در خدمت دوستان هستم

پاییز سال ۱۳۹۳ هجری شمسی

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#4 | Posted: 16 Nov 2014 15:15
برای خودم اتفاق افتاده و مربوط به سال ۹۲ است

نزدیک نیمه شب بود و قستی از جاده ای که برای دوچرخه سواری انتخاب کرده بودم تاریک و تنگ بود. گرچه کمی خطرناک به نظر می رسید ولی چندان هم نگران کننده نبود. همه ی این مسیر به ۱۰ دقیقه نمی رسید. نور چراغ خودرویی از پشت سر توجهم را جلب کرد. کمی خودم را به کنارتر کشیدم تا خطری متوجه من نشود. کمی منتظر شدم تا خودرو رد شود ولی نور چراغش همچنان پشت سر من باقی ماند. نگران شدم. دیر وقت بود و جاده بسیار خلوت شده بود. سرعتم را کم کردم ولی باز هم پشت سرم می آمد. به کناره ی خاکی جاده رفتم و پشت سرم را نگاه کردم، مردی میانسال راننده بود. کنارم ایستاد و گفت: این وقت شب، این جاده ی باریک و تاریک از پشت می زنند قیچی ات می کنند! موج احساس و محبتش مرا گرفت. و نگرانی ام تبدیل به لبخند شد. اگر من نمی ایستادم و همینطور آهسته ادامه می دادم می خواست تا آخر این مسیر پشت سرم بیاید که از من محافظت کند. شاید فکر کنید که خیلی خطرناک بوده ولی واقعیت این است که خطرش نسبت به جاده های امن تر فقط چند درصدی بیشتر است و جاده اینقدرها هم باریک نبود. ولی لطافت این مرد باعث شده بود که بی ریا پشت سر من بیاید که مبادا خطری متوجه من بشود. با لبخند به او گفتم خیلی ممنون. حواسم هست شما بفرمایید. او هم گفت بفرمایید منم می آیم. گفتم خواهش می کنم. بازهم همان جواب. جدی تر گفتم. اوهم جدی تر گفت. دیدم نخیر! جدی است. راه افتادم چند دقیقه ای پشت سرم بود تا جاده روشن و عریض شد. کنارم ایستاد و گفت برای من پیش آمده مواظب باش. خلاصه رفت و نور خودرویش هم با خودش برد ولی نور دلش همچنان در دل و ذهن من روشن کننده است

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#5 | Posted: 16 Nov 2014 15:24
خاطره متعلق به خودم است و مربوط به حدود سال ۱۳۸۸ می شود

برای خرید به بازار رفته بودم. مشغول صحبت با صاحب مغازه بودم. کودکی دست فروش که حدود هفت سال داشت وارد مغازه شد. کاکائو می فروخت. از صاحب مغازه خواست که کاکائو بخرد. صاحب مغازه نمی خواست. پسرک صدایش با خواهش همراه شد. < میشه بخری؟ بخر!> صاحب مغازه ظاهرا دلش به رحم آمد. گفت این صد تومان را بگیر. پسرک کمرش را چرخاند و دستانش را به پشتش برد و گفت نمی خواهم ، کاکائو بخر!. صاحب مغازه گفت آهان! کم است. بیا این دویست تومان. پسرک بازهم کمرش را چرخاند و دستش را پشتش برد و گفت نمی خواهم! کاکائو بخر! صاحب مغازه گفت کاکائو هم که دویست تومان است چه فرقی می کند؟! همکار صاحب مغازه که کنارش بود گفت فرق می کند دیگر! نمی فهمی!! حتما فرق می کند که می گوید! نمی فهمی!! اگر می فهمیدی که ...... . خلاصه من دیگر زیاد یادم نیست که آخرش چه شد اینقدر برایم عجیب بود. جمع بین اینها. کودکی هفت ساله، نیاز شدید مالی، خواهش خریدن، و اینچنین امتناع از پولی که مفت به او می دهند، که آخرش را دقیق به یاد نمی آورم.
----------------------------------

اگر این کودک بزرگسال بود به ذهن می آمد که غرورش مانع دریافت پول مفت می شود. ولی وقتی کودکی نیازمند پول مفت را قبول نمی کند موضوع فراتر از غرور است. موضوع شرافت خانواده ی نیازمند اوست که چاره ای جز کار کردن همه ی اعضای خانواده ندارد. و اگر این خانواده بی شرف بودند و بی دلیل کودک را روانه ی خیابان می کردند دیگر به کودک یاد نمی دادند پول مفت نگیرد. گرچه صدقه گرفتن به راه و رسمش بد نیست ولی با وجود اینهمه نیاز، به کودک یاد داده اند ما فقیر مادی هستیم ولی ایستاده ایم و کار می کنیم و گدایی نمی کنیم و در شرافت بسیار ثروتمند هستیم. بسیاری از قیاس ها در ذهنم جاری است ولی من حرفی نمی زنم تا شما خودتان هر چه می خواهید برداشت کنید

یه کمی حرف دل با این عزیزم دارم شاید یه روزی به دستش رسید

تو که شرافتت فروشی نبود
تو که قامتت ستون آسمان بود
تو که در شرافت نه سن می شناسی نه سختی
همیشه از خودم می پرسیدم چرا آسمان با دیدن اینهمه نامردی فرو نمی ریزد؟! با تو دانستم آسمان به قامت امثال تو استوار است. زنده باد مادری که آسمان بر قلب او تکیه کرده است. زنده باد آنکه تو را شرف آموخت

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#6 | Posted: 17 Nov 2014 09:11 | Edited By: shahrzadc
برای یکی از آشنایان و سالها قبل اتفاق افتاده

این جریان مربوط به سالهای دور می باشد .. شاید بیست سال قبل .. اما نیکی ها نمی میرند نیکی ها می تواند مربوط به هر عصر و نسلی باشد .. این جریان برای یکی از دوستان خانوادگی ما اتفاق افتاد . آن زمان من مجرد بوده اوایل جوانی من بود .من با خانواده عروس آشنایی داشتم . مردی با آن زن ازدواج می کند . زن بسیار زیبا و نجیب و مرد هم خوش سر و وضع و بسیار ثروتمند بوده از نظر ادب و اخلاق هم بسیار خوش اخلاق و خوشنام و با مرام بوده است .. این ازدواج را به فال نیک گرفتیم . یکی دو ماه بعد با خبر شدیم که آن دو از هم جدا شده اند .. همه شوکه شده بودیم . خیلی ها از ته دل به آن مرد بد و بیراه می گفتند . دلشان برای آن زن می سوخت . .. -
-حیف نبود ؟
-اون زن چش بود ؟
-حالا اسم یه مرد سرش رفته ..
-ای بابا عجب نا مردایی پیدا میشن !
-بیچاره زن -
-از هر انگشتش هنر می بارید .
-چقدر خواستگار داشت !.
. آن مرد رفت .. از ایران خارج شد .. چند ماه بعد آن عروس خانوم دیروز و مطلقه امروز که هنوز دختر بود دوباره ازدواج کرد . شوهر دوم ثروتمند نبود .. ولی او هم مرد خوبی بود . مردی نجیب و وفادار ..زندگی مشترک آنها همچنان ادامه دارد .. قضیه از این قرار بود که عروس خانوم داستان و شوهر دومش عاشق و معشوق هم بودند . یکدیگر را دوست داشتند .. حالا چرا چه عاملی باعث شده که آن دختر به خواستگار اول پاسخ مثبت بدهد را نمی دانم .. آیا خانواده مقصر بودند ؟ آیا اختلاف و قهری با عشقش داشته و لجبازی کرده است ؟ بعد از ازدواج اول احساس کرد که نمی تواند خوشبخت باشد .. احساس آرامش نمی کند . موضوع را با همسرش که تحصیلکرده یکی از کشورهای دیگر بود و سالها در آن جا زندگی می کرد در میان گذاشت ... شوهره هم پذیرفت که از همسرش جدا شود . حالا اونا عقد بودند یا خونه رفته بودند و شوهره اجازه داد که زنش همچنان دختر بمونه رو یادم نمیاد ولی خلاصه گذاشت که زنش با کره بمونه . اون عاشق همسرش بود . واسش زن کم نبود .. اما دلشو جا گذاشت و مثل یه پرستو پرکشید و رفت تا آن دو بلبل عاشق در کنار هم اشتباهشونو جبران کنند .. این زن و شوهر حالا صاحب چند فرزند دختر و پسر هستند . نمی دونم اون مرد چیکار می کنه .. من این مردونگی ها رو در فیلمها دیده بودم ولی این جوری از نزدیکشو اون روزا واسه اولین بار بود که می دیدم . .....................
نباید در مورد عمل آدما زود قضاوت کنیم .. بعد این که در یک زندگی مشترک احساس خوشبختی و آرامش باید دو طرفه باشه .. آن مرد از خودش گذشت .. آدم شگفت زده میشه .. نمی دونم اسم این آدموچی بذارم .. چه صفتی بهش بدم .. عاشق ؟ با مرام ؟ با گذشت ؟ فرشته ؟ شاید همه اینها بوده باشه ولی بالاتر از همه اینها او یک انسان بود . همان انسان با انسانیتی که خدا می خواهد ... ایرانی
     
#7 | Posted: 17 Nov 2014 20:47 | Edited By: shahrzadc
خاطره ای مربوط به خود من ازاواسط دهه ۷۰خورشیدی

این ماجرا مربوط به زمانیه که تازه ازدواج کرده بودم .. . با تنی چند از فامیلاو آشنایان و به صورت خانوادگی رفته بودیم به جنگلای اطراف شمال .. هوا گرم و شرجی بود .. یه جای مناسبی رو گیر آورده بودیم که رود خونه ای داشت و مناظر قشنگی و کوههای جنگلی بسیار زیبایی ... آخ که چقدر فضای زیبای مازندران بهم آرامش می داد و میده ! من اصلا شنا بلد نبودم ونیستم ..شاید تنها مردی نا آشنا به شنای اون فضا بودم .. یکی از اون مردا گفت بیا کاریت نباشه یادت میدم .. یه چیزایی می گفت و منو در جاهای عمیق ولم می کرد و دست و پا می زدم و از این که می ترسیدم می خندید .. خلاصه هر کاری کردم مگه می شد به این نون و ماستا یاد گرفت ؟ هرجوری بود خودمو از دستش خلاص کردم تا دیگه بیش از این پیش بقیه و زنم احساس ضعف نکنم و خجالت نکشم .. رسیدیم به وسطای بعد از ظهر .. یه سری این ور آب موندن و یه سری می خواستن برن اون ور آب بگردن .. یک آن دیدم دختر سیزده ساله اون مردکه واسه آموزش شنا خیلی باهام سر و کله می زد از یه جای کم عمق یهو افتاده به جای گود و عمیق ... و لی هنوز جاییه که فشار آب زیاده و اونو رو به جلو حرکت میده . همه زنا و مردا قفل کرده بودن .. حتی پدر شناگرش به دخترش نگاه می کرد وعین میخ و چنار و شاخ شمشاد ایستاده بود . من درست بین دو گروه و داخل آب و جای کم عمق بودم .. فرصت برای تصمیم گیری کم بود .. فقط چند ثانیه ... دختر سرش می رفت زیر آب و میومد بالا .. فریاد کمک اونو می شنیدم .. می رفت تا از دیده ها محو شه .. یه نیرویی به من می گفت که می تونی نجاتش بدی تو می تونی ... می تونستم خودمو برسونم به اون .. فقط باید تشخیص می دادم که مرز بین من و اون کجاست و چه شرایطی داره .. در همون مسیر مثل دونده دو سرعت می دویدم .. دختر منو دیده بود .. انگار به دیدن من جانی دوباره گرفته بودحاشیه به صورتی بود که اگه پامو یک قدم به سمت چپ می ذاشتم منم می رفتم پیش اون و دو تایی مون فاتحه مون خونده بود . . فرصت خیلی کمی داشتم . فقط یک ثانیه .. من نیم متر به مرگ نزدیک بودم و اون نیم متر به زندگی .اگه می ذاشتم جلو تر بره دیگه حاشیه و جای کم عمق طوری بود که به انتها می رسید و من کاری نمی تونستم بکنم ..جز این که شریک مرگش بشم . . دستمو به طرفش دراز کردم دستشو داد به من ... پای چپمو گذاشتم عقب و اونو به سمت خودم کشیدم .. خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردم اومد به سمتم ... خدا خواست که نجات پیدا کنه ... خونواده زنم از این ترسیده بودن که نکنه آب منو ببره .. اینجا سرعت و محاسبه وشانس و یاری خدا به کمک من اومده بود . اون روز شده بودم یک قهرمان .. یک سوژه .از این که زنم بهم افتخار می کرد خیلی خوشحال بودم .. نمی دونم این چه نیرویی بود که حس کردم می تونم نجاتش بدم .. شاید یک دیوونگی بود .. شاید دست نیاز انسانی بود که نمی خواستم ردش کنم .. شایدم می خواستم نشون بدم که درسته خیلی چیزا رو نمی دونم ولی آدم بی عرضه ای نیستم . این که اگه تا احساس نباشه فن و تکنیک ارزشی نداره ..............................
در زندگی آدم لحظه هایی وجود داره که باید تصمیم بزرگی بگیری تصمیمی که به ثانیه ای بنده و زندگی انسانی که به مویی بنده .. کسی که با یه دنیا امید نگات می کنه که چه طور به سمتش می دوی و می خوای نجاتش بدی یه انسانه و مثل تو زندگی رو دوست داره ..حتی بیشتر از قبل برای زندگی انگیزه پیدا می کنه . نمیگم گرداب رودخونه ولی شایدتو هم یه روزی اسیر گردابی از گردابهای زندگی شی که یکی باید دستتو بگیره و کمکت کنه تا بتونی یه بار دیگه به خورشید پاکی ها لبخند بزنی .. به دنیای قشنگی ها .. هیچوقت نمی میری اگه حس کنی که تنها نیستی .... ایرانی
     
#8 | Posted: 18 Nov 2014 20:08 | Edited By: alirezadust
shahrzadc:
در ضمن نمی دونم چرا بقیه دوستان نمیان این جا رو پرشوریا پر شور ترش کنن

سلام و خوش اومدی
دوست من، عجله نکن و اجازه بده هر وقت عشقشون کشید بیان. به وقتش هر کی باید بیاد میاد. وقتی بنای کاری درست باشه به وقتش نتیجه میده. امیدوارم این تاپیک هم کم کم طولانی و جذاب بشه. اینکه خاطرات زیبای ما چگونه هستند و خاص ترین ها برای ما کدامها هستند جزء تاریخ ماست. چقدر دلم می خواست یه همچین نوشته ای از پنجاه یا صد سال پیش یا قبل تر وجود داشت ما می دیدم خاطرات خوب و خاص هر زمانه ای چطوری بوده. امیدوارم این تاپیک برای نسلهای آینده به یادگار بمونه. اگر کاربرا فعال بودن به نظر من اگر خاطرات زیبای هر دهه ای یه تاپیک جدا داشت واقعا ارزش داشت و یادگاری می موند. فعلا که این فعالیت ها خبری نیست
خیلی ها خاطرات زیبا دارند ولی یادشان نمی آید. خیلی ها از کنار خاطرات زیبا گذر می کنند ولی کم اهمیت می گذرند. همین صاحب مغازه که خاطره اش را گفتم به احتمال زیاد اصلا یادش نمی آید چنین اتفاقی در مغازه اش افتاده. یکی از خوبی های این تاپیک این می تونه باشه که ما توجه بیشتری به اطرافمون داشته باشیم و خاطرات زیبا رو بهتر به خاطر بسپریم

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#9 | Posted: 18 Nov 2014 20:28
از زبان صاحب خاطره نقل می کنم و خاطره مربوط به حدود سال ۸۳ است
(ممکنه بعضی کلمات، دقیقا کلمات صاحب خاطره نباشد ولی محتوای خاطره هیچ تغییری ندارد)

چند سال پیش مجبور شدم برای کار خیری، چند ماه به شهری نسبتا دور بروم. در آنجا خانه ی کوچکی کرایه کردم که چندان هم راحت نبود. روزی در خیابان یکی از خویشاوندان دورم را دیدم که در همان شهر زندگی می کرد. او به من گفت: تو که کرایه می دهی بیا طبقه ی بالای ما اتاقی دارد همانجا ساکن بشو و کرایه ات را هم به ما بده. من هم دیدم من تنها هستم و از جهاتی پیش ایشان راحت تر هستم. و اینکه گفتم شاید کرایه خانه هم برای ایشان کمکی باشد. چون می دانستم وضع مالی خوبی ندارند. خلاصه پذیرفتم. ماه اول کرایه اندکی گرفت. ماه دوم کرایه نگرفت. ماه سوم خودش غذا را برای من به طبقه ی بالا می آورد چون من عُرضه غذا پختن نداشتم. من سعی کردم به نوعی جبران کنم ولی طوری جواب می داد که راهی باقی نمی گذاشت جز اینکه مهربانی هایش را با پول پاسخ ندهم. خلاصه بجای کمک به ایشان،ایشان را به زحمت انداختم. شاید چون میدانست برای کار خیری آنجا هستم اینهمه مهربان بود. ولی من بعد این سالها با خودم می گویم چطور می شود یک انسان تا این حد بزرگوار باشد؟ بدون هیچ چشم داشتی. دختر دم بخت هم نداشت. راهی هم برای شک به دنیا طلبی ایشان در ذهنم نیامد. فقط و فقط ، شرافت و میهمان نوازی و مهربانی. در حالی که خودش نیاز داشت از هیچ لطفی فروگذار نبود
------------------------------------

چه بگویم از احساسم وقتی گفتنی نیست!؟ آدم این دسته از انسانها را می بیند و در کنارشان دسته ای دیگر را می بیند که اگر دخترشان به خانه ی ایشان بیاید، آن شخص احساس می کند از دامادش(شوهر دخترش) طلبکار شده که خرج زن دامادش را داده است. یا برای میهمان یک وعده غذا مثل غذای خودشان مهیا نمی کنند. اسم هر دو گروه انسان است. بعضی وقتها نمی شود احساس را بیان کرد. فقط می توانی بگویی : حسم را می فهمی؟

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#10 | Posted: 18 Nov 2014 22:37




خاطره ی من معطوف میشه به همین دو ساعت پیش


یه مدت بود داخل بیتاک عضو شده بود ادلیست شلوغی داشتم . یکی از خانومای ادلیستم اسمش مریم بود
یه دختر شیک و امروزی با یه چهره ی خیلی قشنگ ، موهای بلند مشکی که تا رو شونه هاش ریخته میشد

من کلا ادلیستمو نمیشناختم این خانوم رو هم نمیشناختم ولی خب پستارو دنبال میکنم ، همیشه حس میکردم این خانوم هم وقتی به اینصورت عکساشو مبزاره بیتاک حتما زیاد خیلی از نظر اخلاقی پاک نباشه . هی ...

امشب بیتاکمو باز که کردم گفتم برم پستامرو بخونم ... چیزی که دیدمو باور نمیکردم ... چند لحظه داخل بهت بودم نمیدونستم چی بگم . تاسف خوردم واسه خودم واسه افکارم واسه نگاهی که من به زندگی دارم ....
اون دختر موهاشو بیخ تا بیخ کچل و نوشته بود منم مثل شما هستم تقدیم به مرتضی و تمام عزیزایی که که ا سرطان میجنگن.....

خیلی برام قشنگ وبود ... مدتها بود انسانیت در اینجا برام بی معنی شده بود ...
فقط زیرش براش کامنت گذاشتم : خیلی مردی ،، حداقل بیشتر از من ..










     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / خاطرات خاص از کارهای خوب، در زمان حال حاضر ایران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites