تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

خاطرات خاص از کارهای خوب، در زمان حال حاضر ایران

صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#11 | Posted: 19 Nov 2014 22:29
alirezadust:
چقدر دلم می خواست یه همچین نوشته ای از پنجاه یا صد سال پیش یا قبل تر وجود داشت ما می دیدم خاطرات خوب و خاص هر زمانه ای چطوری بوده.

شاید خوب ها عوض شن (مرگ ) ولی خوبی ها هیچوقت عوض نمیشن .. شاید صد سال پیش اگه سوار اسبت بودی می تونستی یه پیاده بی اسبی رو ترک خودت بنشونی .. و امروز می تونی یک پیاده ای رو سوار دوچرخه ات کنی یا سوار ماشینت ... قلب و روح تو از نیکی کردن همون احساس آرامشو به دست میاره .. فقط تصویر زمانه هست که فرق می کنه ... اما تصویر دلهای مهربان و یکرنگی ها یکیه ..چقدر اون فضا به آدم آرامش میده .. امروز کسانی که با پلی استیشن بازی می کنن وبا انواع و اقسام بازیهای کامپیوتری آشنایی دارن شاید چیزی از آتاری کلاسیک ندونن . وقتی بچه بودم اگه یه بچه ای کودکی تو خونه اش آتاری داشت و به تلویزیون وصلش می کرد و یکی دو مدل بازی باهاش انجام می داد اونو به عنوان یک ثروتمند خوشبخت حسابش می کردند و بهش حسرت می خوردند . شکل خاطرات هم که عوض میشن خیلی قشنگن .. خیلی ... یکی از نقطه ضعفهای تاریخ بشری همینه که تاریخ تا به حال بیشتر یا همش به سر نوشت و سر گذشت پاد شاهان و بزرگان و نام آوران توجه داشته ..اما ای کاش وارد زندگی مردم می شد .. مثلا کاش ما می دونستیم پدران بی نام و نشان ما چه خاطره هایی از خودشون بر جای گذاشتند ..و این ممکن نمی شد جز با همت صاحبان قلم و ...فقط در تاریخ بیهقی رگه هایی از توجه به مردم را دیده ام و شاید تک و توکی آثار دیگری هم باشد .. . واقعا خسته نباشی علیرضای نازنین .. برم ببینم دیگه چه خبره .. !
     
#12 | Posted: 19 Nov 2014 22:41
alirezadust:
کار دنیا همینه. وقتی رفتید تو رودخونه، اون داشت به تو می خندید تو داشتی خجالت می کشیدی. شاید تو دلش کلی خندیده. ولی ساعتی بعد تو قهرمان بودی و شاید اون داشت خجالت می کشید که به موقع نتونسته برای دخترش کاری کنه. خیلی جالب بود. بیشتر از خاطرت این قسمتش جالب بود

یه غرور خاصی داشت از این که میره به عمقی که حداقل دو برابر قدشه .. ولی من بعدا به روش نیاوردم که چرا نجنبیدی .. فقط بهش گفتم آدم در اثر عشق و علاقه و دستپاچگی نمی دونه چیکار کنه و قفل می کنه . نمی خواستم اون خجالت بکشه .. اینو دارم میگم یک توصیه ایه برای همه .. نه این که بخوام بگم من منم و از این حرفا . دوست دارم همه آدما این جور باشند .. و اتفاقا به این صورت بقیه هم بیشتر دوستت دارند که هم خالصانه بر خورد می کنی و هم مغرور نمیشی .. و اما مطلبی که می خواستم بگم .. به وقت شکست و ضعف آن چنان غمگین نشو که ندونی چطور باید تلاش و مبارزه کنی .. و به وقت پیروزی اون قدر مغرور نشو که همه قدرتتو فقط از خودت بدونی .. این که حریفو دست کم بگیری و از ضعف اون لذت ببری نشون دهنده پیروزی تو نیست . اونم یک قلبی داره .. غروری داره .. احساسی داره .. هم غرورشو نشکن و هم این که در قلبش تخم حسادت و کینه نکار .. حتی اگه خیلی بر تر از حریفت باشی بازم به یادش بیار که اون قذرتمنده .. احساس خوبتو باهاش قسمت کن ..به این فکر کن که شاید یه روزی تو هم شکست بخوری .. هر چند رفتار های ما در هر لحظه باید یکی باشه .. فقط شکل این رفتار ها ممکنه تفاوتهایی با ه مداشته باشه . نه این که از حریفت بترسی .. چون وقتی که اعتماد به نفس داشته باشی و کینه و حسادت رو از خودت دور کنی در واقع کلید خوشبختی و آرامشو در دستان خودت گرفتی و بازم باید حرکت کنی تا بتونی قفلهای فاصله رو بازش کنی ..
     
#13 | Posted: 20 Nov 2014 16:43
حدود پنج سال پیش شاهد این ماجرا بوده ام .

همسایه دیوار به دیوارم بهم گفت که باهاش بیام دادگستری و حداقل من در جریان باشم ولی نمی خواد زیاد شلوغش کنه . و بعدش باید همه رو در جریان بذاره .. پسر یکی دو تا از همسایه های اون ور تر که شونزده هفده سالش بود رفته بود خونه شون دزدی .. و ظاهرا کلی طلای زنشو سر قت کرده بود . هر چی بهش گفتم دست از سر کچل من بر دار و من کار و زندگی دارم و زنم مریضه و از این حرفا ول کنم نبود . اون وقتا یه چند ماهی مونده بود به این که من لپ تاب بگیرم و برم توی سایتها .. چشتون روز بد نبینه .. این رفیق ما رضایت بده نبود .. دزد یعنی اون نو جوون رو دستبند به دست و زنجیر به پا طوری آورده بودند و اونم طوری بی خیال نشون می داد که انگاری رفته بوده به مهمونی ..
-من زحمت می کشم . از اول صبح تا آخر شب سر پام .. اون وقت پول زحمت منو این آقا باید مفت مفت بذاره تو جیبش ؟ امنیت زن و بچه منو بندازه به خطر ؟ اون تا طلاها رو پسشون نیاره من رضایت بده نیستم ..
مادر : کار بچه من نبوده . اون که خودش اقرار به ورود به خونه رو کرده .
-همون همدستش باید بیاره پسش بده ..
-تو رو خدا رحم کنین آقا .. من پسرمو می شناسم کار اون نبوده .
-خانوم اونی که همراش بوده کمکش کرده یه معتاد بوده .. کافی بود یه بیست تومن بدی دستش بره یه گوشه ای واسه خودش بکشه .. معتاد یعنی آدم لحظه ای . اون وقتی بدنش سرد شد وای نمی ایسته تو بری واسش جواهر بیاری . پسرت مار مولکه ..
-من خودم بزرگش کردم .. باباش فردا که بر گرده اونو می کشه .. تو رو خدا رضایت بدین . اون دزده رو که بگیریم جواهرات پیش اونه و ازش می گیریم ..
-من میگم پیش خودشه ...
دو تایی شون چونه می زدند .. مادر چه زاری می زد و مرد از این می گفت که هفت میلیون در آمد چند ماهشه .. بقالی داشت و اون وقتا هنوز دلار هزار تومن بود و تورم و بچاپ بچاپ دولت مث امروز نبود .
-تو رو خدا رحم کن .. خدا واست می رسونه ..
زن گریه می کرد .. مشتشو به دیوار می زد . به خدا و پیامبر و ائمه متوسل شده بود .. چون دزد زیر 18 سال بود احتمال داشت اونو ببرن دارالتادیب یا به شکل دیگه ای عمل کنند در هر حال اونو در اختیار خانواده نمی ذاشتن .. مثلا شش ماه این کارومی کردن .. اون وقت اون نمی تونست بره مدرسه و آبروش همه جا می رفت ..
-مگه تو انسان نیستی .. مگه تو نمی دونی یه مادر چی می کشه ؟ رحم کن به خدا پسرم دزد نیست اون نیازی نداره .. اون از بس فیلم دیده می خواست آرتیست بازی در بیاره .
-اون باید پسشون بیاره ..
پسر انکار می کرد ...
-خواهش می کنم .. تو رو به روح مادرت قسم .. اگه مادرت جای من بود و تو جای پسرم .. فکر می کنی مادرت چی می کشید ؟!
در همین لحظه مرد همسایه چشاشو گرد کرد طوری که من ترسیدم . یه جوری جیغ کشید و فریاد زد که من ترسیدم و بر خودم لعنت فرستادم که چرا اون جام .. سرشو می زد به دیوار زار زار گریه می کرد . به یادمادر خودش مادری افتاده بود که آخرای عمرش مثل یه بچه از اون مادر نگه داری می کرد .یعنی چه جوری بگم انگاری جای نوزاد و مادر عوض شده بود .. پسر مادرشو تر و خشک می کرد .. مشتشو زد به دیوار همون جا رو زمین نشست . اون به خاطر مادرش .. به خاطر دل مادرش رضایت داد ... رضایت بدون قید و شرط ... فقط داشتم نگاش می کردم . این همه شعار دادنها .. که نمی دونم اون باید مجازات شه و سبب عبرت دیگران شه همین بود ؟ لعنت بر تو ای زندگی ... لعنت .. گریه ام گرفته بود .. نه به اون سختگیری نه به این گذشت ... می گفت حاضره تمام زندگیشو بده مادرش بر گرده . تازه مادرش که می مرد بین هفتاد تا هشتاد سال سن داشت ولی عشق مادری پیر و جوون نداره ..پسره رو آزاد کردند فقط یه ضامن گرفتن که بعدا قانون اونو یه محاکمه همین جوری بکنه که مثلا از حق خودش نگذشته .. ظاهرا صد و پنجاه تومن جریمه اش کردن ..البته چند ماه بعد . شب مرد همسایه اومد دم در خونه مون ..
-ایرانی جون آورد .. آورد .. آورد ..
نفهمیدم چی میگه .. خیلی خوشحال بود ..
-آورد آورد ... طلاها رو پس داد .. همه شونو .. دیدی گفتم کار خودشه ... اون معتادو که دستگیر نکردن .. اون معتاد فقط قفل باز کن بود ..همین پسره پس آورد .
-ببینم همسایه های دیگه نمی دونن که دزدی کار کی بوده ؟
-نه فقط تو می دونی ..
-پس آبروشو نبر ..
-منم می خواستم همینو بگم ..
چقدر خوشحال بود .. اون پسری که درساشو خوب نمی خوند و از دیوار خونه مردم رفته بود بالا امروز در دانشگاه و در یکی از بهترین رشته ها داره درس می خونه .خیلی مودبه و دیگه از اون ولگردی های سابقو نداره ...............
نمی دونم چی بگم .. واقعا نمی دونم ..نمی تونم احساس خودمو از این واقعه به درستی بیان کنم . فقط فرض می کنیم اون روز این مرد این پسرو نمی بخشید ... چه بر سر اون مادر میومد ؟! این پسر که زمینه اش منفی نبود کارش به کجا کشیده می شد ؟ آیا این لجبازی طلاها رو به همسایه ام بر می گردوند ؟ آیا این پسر امروز می تونست یک دانشجو باشه ؟ پدرش چه رفتاری باهاش در پیش می گرفت ؟ همسایه ها نسبت به اون چه رفتاری رو در نظر می گرفتن .. اون زن می گفت باید خونه زندگیشو بفروشه از این محل بره .. حالا هیشکی نمی دونه چی به چیه . جز ما همین چند نفر . یک بخشش .. یک گذشت.. یک کار خوب .. ده تا کار خوب دیگه رو با خودش آورد . حالا اون مرد به خاطر مادرش گذشت یا هر علت دیگه ای داشت من این رفتارشو تحسین می کنم . اون پسر از جامعه و زندگی طرد نشد . شاید همه چی رو یه شوخی فرض می کرد . مادرش می گفت اون عاشق فیلمه .. حس می کنه این که حالا زنجیر به پا و دستبند به دست اومده کنار در اتاق قاضی وایساده هم یه فیلمه ... خدایا سپاس ! سپاس که خودت همچین ردیف می کنی که جز خودت عقل هیشکی نمی رسه .. ایرانی
     
#14 | Posted: 21 Nov 2014 03:18 | Edited By: alirezadust
از پدرش شنیده ام و این اتفاق مربوط به حدود سال ۸۴ می شود

پدری که از زبان او خاطره را نقل می کنم درباره ی پسرش خاطره ای می گوید. پسرش در آن زمان در اوایل جوانی بوده است
بازهم یادآوری می کنم. کلمات را دقیق یادم نمی آید ولی محتوا را در ذهن دارم و هیچ تغییری ندارد. از زبان پدر می گویم

همیشه، هر وقت که ما این پسرم را در جمعمان داریم دیگر نمی توانیم زباله هایمان را بی مبالات رها کنیم. حتی اگر زباله ای طبیعی باشد و در طبیعت باشیم، اگر در دید و مکان پرترددی باشد می گوید تا زمان تجزیه شدن زباله، محیط را زشت می کند و باید مراعات کنیم. جالب اینجاست که خسته نمی شود و همیشه مراقب است. در یکی از خیابانهای داخل شهر سوار خودرو بودیم و من(پدر) رانندگی می کردم. پسرم کنارم نشسته بود. خرمایی برداشتم و پس از صرف آن، هسته را به بیرون از پنجره انداختم. مثل همیشه شروع کرد.
پسر: پس چرا هسته را بیرون انداختید؟
من(پدر) شروع کردم به جواب دادن که کمی هم تند بود. آخر یک هسته خرما چه مشکلی در خیابان ایجاد می کند که تو اینهمه سختگیری می کنی؟! مردم اینهمه آشغال در خیابان رها می کنند!! این هسته خرما چه دردی دارد که تو به این اشکال می گیری؟!
پسر: اینجا مکان طبیعی نیست که این هسته تجزیه شود. اتفاقا همین هسته خرما می تواند باعث لیز خوردن و خسارت فراوان شود.
به چهارراهی رسیدیم و پشت چراغ قرمز متوقف شدیم. دوباره خرمایی برداشتم خوردم و هسته را دوباره به بیرون انداختم! پسرم نگاهش را سمت من چرخاند و با نگاهی از سوال و تعجب به من نگاه کرد! هیچ چیز نمی گفت فقط نگاه می کرد. من خندم گرفت. هه! هه! می خندیدم. این بچه چرا اینقدر حساس است؟! خنده ی من همچنان ادامه داشت. او(پسر) پیاده شد و هسته خرما را از خیابان پیدا کرد و برداشت و به داخل آورد و من همچنان می خندیدم

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#15 | Posted: 21 Nov 2014 14:56
alirezadust:
هسته خرما را از خیابان پیدا کرد و برداشت و به داخل آورد و من همچنان می خندیدم

بسیار جالب بود علیرضای عزیز ... فرهنگ رعایت بهداشت و نظافت و احترام به حقوق دیگران در همین نکات به ظاهر ریز نهفته .. خود من در یک محل عمومی و در ماشین این مسئله رو رعایت می کنم .. بار ها پیش اومده آشغال و ته مونده چیزی رو گذاشتم توی جیبم تا بعدا یک سطل زباله ای پیدا کنم . انسان با رعایت این نکات هرچند ساده ..شخصیت و تربیت خودشو نشون میده . ممکنه آلودگی طبیعت خیلی بیشتر از اینا باشه ..و یا خیلی بی قانونی های بزرگی در گوشه و کنار دنیا به چشم بیاد که انداختن هسته خرما در مقابلش تقریبا صفر و کم اهمیت جلوه کنه .. ولی یه مثالی هست که میگن تخم مرغ دزد شتر دزد میشه . این که دیگران تا چه اندازه از خلافشون لذت می برند و بهره مند میشن نمی تونه هیچ ارزشی داشته باشه .. اون لذت و آرامشی که از درست زندگی کردن به آدم دست میده خیلی بیشتر و بالاتر از خوشی های لحظه ایه . گاه آدما فکر می کنن با فریب دادن و کلاه گذاشتن سر دیگران خیلی زبلن ولی در واقع خودشونو فریب دادن .. و یه وقتی متوجه میشن که دیگه خیلی دیر شده دیگران خیلی خلاف می کنن . اما من که واقعیتو می دونم چه بهتر که از خودم شروع کنم .... .. علیرضای گل دست گلت درد نکنه .. پاینده باشی ..دوست و داداشت : ایرانی
     
#16 | Posted: 25 Nov 2014 00:37 | Edited By: alirezadust
از زبان صاحب خاطره نقل می کنم و مربوط به بهار سال ۹۳ است

شاید خاطره تا حدودی خصوصی به نظر بیاید. در نظر بگیرید که من پای حرف دل خیلی ها نشسته ام و درد و دل شنیده ام. به همین دلیل کمی خاطرات خصوصی دارم
سعی کردم اتفاق را کامل منعکس کنم و خاطره هیچ تغییری در محتوا نداشته باشد.
درک فضای اولی که پیش زمینه ی ایجاد خاطره است برای کسی که تجربه اش را ندارد آسان نیست. من سعی کردم حرف دل صاحب خاطره را منعکس کنم. ولی اصل خاطره می تواند برای هر انسانی قابل فهم باشد
.
.
چند روز اول بهار، بعد از روزهای زمستانی که دویدن در آن روزها پوست را آزار می دهد، برای یک دونده حس و حال خاصی دارد. آن هوای لطیف بهاری در منطقه ای خارج از انبوه ساختمانهای شهر ، و تازگی بهار و دلخوشی هایش، همه و همه احساس بسیار دلنوازی ایجاد کرده بود. نفس های عمیق در آن هوای بهاری پس از گذر زمستان وصف ناشدنی است. حال و هوای نوروز در ایران به حال خوش من کمک کرده بود و من از نظر حس و حال، یکی از روزهای به یادماندنی را سپری می کردم. آن روز عجب هوایی داشت. پاهایم جلوتر از تنم، و دلم مشتاق تر از پاهایم، برای دویدن در این هوای بهاری بی قراری می کرد. می خواستم اطراف باغهایی بدوم که در حاشیه ی شهر، طبیعت و هوای لطیف تری داشت و هوای بهاری، آن روز را دلنشین تر می کرد. روز تعطیل بود و خانواده ها برای تفریح به داخل باغ ها آمده بودند تا روحشان را باطبیعت صیقل بدهند. صدای بازی بچه ها با تمام طراوت و شادابی و دل های ساده و پاکشان ، چقدر دوست داشتنی است.

چه احساس خوبی! زمان و مکان و هوا و محیط و احساسات شخصی جمع شده بودند. تا این دوندگی در روزهای اول بهار به یاد ماندنی باشد. بعد این زمان هنوز یادم نرفته چه احساس سبکی و زیبایی داشتم.

غرق محیط و تنفس عمیق، در آن هوا می دویدم و لذت می بردم. اینقدر حواسم غرق خودم و طبیعت بود که متوجه عابر کنارم نبودم و وقتی متوجه او شدم که فقط حدود سه متر با من فاصله داشت. زنی در حاشیه ی جاده ی کنار باغ، صندلی چرخداری را به جلو می راند. نمی دانم پسرش روی صندلی بود یا نسبتی دیگر با او داشت. گاهی قدم زدن اینقدر لذت بخش است که از نوع حرکات پا می توانی بفهمی که او غرق لذت است. هر کسی روی صندلی بود، آنها نیز فرصت را مثل من غنمیت شمرده بودند و از راه رفتن آن زن کاملا مشخص بود که آنها هم از هوا و لطافت بهاری و طبیعت محیط بسیار لذت می برند.

ذهنم اینقدر درگیر خودم بود که تا متوجه اوضاع بشوم از آنها عبور کردم و حدود دو متری هم فاصله گرفتم. همیشه مراقب بودم دل کسی را نسوزانم. همیشه مراقب بودم تا جای ممکن باعث حسرت انسانها نشوم. حالا شاید او هم دلش می خواست مثل من در این هوا بدود! شاید همه ی لذتش را به حسرت تبدیل کردم!

از دویدن ایستادم. می خواستم از او دور شوم و دوباره شروع کنم.

در آن لحظه با خود می گفتم :
اه....!! من چقدر گیجم! حواسم کجا بود؟! چرا زودتر ندیدمشان؟! باید قبل از اینکه مرا در حال دویدن ببینند می ایستادم. به تند راه رفتن ادامه دادم تا دیگر در دیدم نبودند. و دوباره دویدن را از سر گرفتم

در حالیکه همه چی دست به دست هم داده بود تا آن روز عالی شود. انگار با این اتفاق، آب سردی بر حرارت احساسم ریخته باشند. همه ی آن احساسات شیرین با سرزنش خودم از بین رفت. البته چه بسا آن معلول با دیدن من، نه تنها حسرت دویدن در این فضا را نداشته باشد بلکه خوشحال نیز شده باشد. ولی با خودم فکر می کردم اگر حسرت خورده باشد چه؟ نوع قدم زدن آن زن و حرکتش به نحوی بود که کاملا معلوم بود چقدر از فضا لذت می برد. اگر من خرابش کرده باشم چه؟ خودم را جای او فرض می کردم. و ناراحت بودم نکند این فضا را بر او تلخ کرده باشم؟!
با خود فکر می کردم:
چرا فرصت را از دست دادم؟ چرا زودتر متوقف نشدم؟ الان آن مادر و پسر داشتن کلی لذت می بردند! شاید با دیدن من دلش می خواست که او هم بدود! یک روز هم که چنین فرصتی برای لذت از طبیعت داشته، شاید من آن فرصت را با حسرت همراه کردم. اصلا ای کاش اتفاقی می افتاد من به شکل خیلی بدی در جلوی چشمانش واژگون می شدم تا بداند هر که بامش بیش برفش بیشتر. شاید اینطوری بهتر می شد

خلاصه شروع به دویدن کردم و با چهره ای در هم ریخته و حال گرفته شده به راهم ادامه دادم. فکر می کنم به صورت ناخودآگاه ذهنم درگیر راه چاره ای بود تا درد دلم را التیام دهد.

به ذهنم رسید
ای کاش جلوی او زمین می خوردم

انگار حرصم از خودم در آمده بود. داشتم با تصور زمین خوردن، حرصم را از خودم خالی می کردم. بیشتر از این ناراحت بودم که فرصت را از دست داده ام و دلم می خواست قبل از رسیدن به آنها از دویدن می ایستادم

با خودم فکر می کردم
اصلا چطور بود عمدا جلویش به زمین می خوردم؟ ای کاش چنین دل و فکر قوی داشتم که در لحظه چنین با سرعت تصمیم بگیرد. چرا من فرصتها را از دست می دهم؟ اصلا چطور است برگردم و جلویش عمدا زمین بخورم که مثلا اتفاقی بوده؟ نمی دانم! حالا به مسیر ادامه می دهم تا به انتهای جاده برسم و در مسیر برگشت بیشتر فکر می کنم.

مردد بودم. نمی دانم چرا اینقدر احساس بدی داشتم. شاید به خاطر این بود که من در لحظات پیش، احساس خیلی خوبی داشتم. و فکر می کردم آن دو هم چنین احساسی داشته اند. حالا فقط همین احتمال کافی بود که من این حس را از آنها گرفته باشم. همین عذابم می داد. و از همه بدتر دیر تصمیم گرفته بودم و اگر زود تصمیم گرفته بودم می توانستم قبل از آنها از دویدن دست بردارم.
تقریبا با خودم تصمیم گرفتم که اگر در مسیر برگشت سر راهم بودند به شکل شدیدی در جلوی رویش خودم را زمین بزنم.

در مسیر برگشت از دور، نمایی مشابه با آنها دیدم. خودم را از آن طرف جاده به این طرف که آنها بودند کشیدم. به دویدن ادامه دادم و مصمم شدم. می خواستم به شکل شدیدی در هنگام دویدن در جلو آنها زمین بخورم. در ذهنم تمرین می کردم. پای چپ را به راست گیر بدهم یا بالعکس؟ در ذهنم تمرین می کردم چگونه باشد که طبیعی جلوه کند. با توجه به سرعت دویدن به شدت با دستهایم به زمین می افتادم. از تصورش دردم آمد. ولی می دانستم آسیب خاصی نخواهم دید. به پوست کف دستم نگاه کردم. انگار با پوست سالمش خداحافظی می کردم. به دویدن ادامه دادم به روبرو نگاه کردم.

نمای مشابهی که از دور دیده بودم آنها نبودند. به آن سوی جاده برگشتم و دیگر آنها را ندیدم

حس و حال آن روز باعث شد که چنین تصمیمی گرفتم . همان وقت با خودم فکر می کردم حسرت آن شخص فقط یک احتمال بود و شاید او با دیدن دویدن من خوشحال تر شده باشد. شاید نباید سلامتی ام را به خطر می انداختم. ولی چیزی که نسبت به آن مطمئن بودم این بود که خوشحالم که چنین حسی دارم و خدا را شکر می کردم. وقتی برای دویدن می رفتم دلم از نعمت هایی مثل سلامتی و هوا و بهار و این چیزها خوش بود. وقت برگشتن، یک نوع لذت و دلخوشی داشتم که نه به سلامتی وابسته بود نه به هوا نه به بهار، بلکه وابسته به دل بود. خدایا شکرت. این حس گرچه با غم ایجاد شد گرچه همراه با غم بود ولی لذتش باعث شد همه ی لذتی که از سلامتی و هوا می بردم را از یاد ببرم. و هنوز هم لذتش در دلم زنده باشد. وقت برگشتن خدا را شکر می کردم که دلم هنوز در این زمستان زمان زنده است
از همه مهمتر شاید آن شخص مثل حال خوش برگشتن من، به لذتهایی فوق لذت جسم رسیده باشد و با دیدن دویدن من خوشحال تر شده. شاید خیلی کوتاه بین بودم. ولی هر چه بود خدا را شکر می کنم که نسبت به حال او بی اهمیت نبودم و حاضر بودم خودم را زخمی کنم بلکه شاید از ناراحتی احتمالی او کم شود
-------------------------------------

توضیح کوچکی بدهم .خودش هم اعتراف می کرد که شاید نه تنها آن شخص به سلامتی او و دویدن در آن هوا حسرت نخورده باشد بلکه شاید خوشحال هم شده باشد. ولی در کل آن لحظه چنین حسی داشته، واکنش او در برخورد با این مسئله توجه مرا به شدت جلب کرد. برای او لذتهای احساسی و شرافت، خیلی بیشتر از لذت های جسمی اثر بخش بوده ، طوری که لذت جسمی را فراموش کرده است پس چه بسا آن معلول هم چنین باشد. ولی در هر صورت اهمیت دادن او به آن شخص و اینکه دقت داشته که حتی به صورت احتمالی هم او را ناراحت نکند برای من بسیار زیبا بود

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#17 | Posted: 1 Dec 2014 23:04
با سلام خدمت همه ی دوستان
مطلبی را عرض کنم که برای نقل خاطراتتان نیاز نیست خاطره ای داشته باشید که بسیار خاص باشد. اگر دقت کنید من در قوانین چندجا عرض کردم اگر حق انتخاب دارید. بنظرم خاص ترین خاطرات خوب ما می تواند بسیار شنیدنی باشد. هم از نظر بازدیدکنندگان فعلی و هم از نظر دوستانی که در سالهای آینده مطالعه خواهند کرد. به هر حال هر طور میل دوستان گرامی است و بنده همچنان در خدمت دوستان هستم

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#18 | Posted: 1 Dec 2014 23:12
از خاطرات خودم می گویم و مربوط می شود به خاطرات من، از شخصی که از کودکی تا بزرگسالی با او برخورد داشته ام
شاید خیلی خاص به نظر نیاید، ولی برای من خاطرات بسیار دلنشینی از او بجا مانده که یادآوری اش دلم را آرام می کند

در دوران کودکی ام روزهای تابستان به باشگاه می رفتم و ورزش می کردم. بین استادها ، استادی داشتم که هر چه می گذرد در خاطرم عزیز تر می شود
آن سالها چندان متوجه حس مسئولیت استاد نبودم ولی حالا با مرور خاطراتم یادم می آید. که استاد چقدر مهربان و مسئولیت پذیر بود. نمی شود تک تک رفتارها را منعکس کرد ولی برای مثال برای اینکه متوجه بشوید می گویم
مثلا: همانطور که می دانید مدیریت بر کودکان و نوجوانان در محیطی که تحرک زیادی دارند اصلا ساده نیست. استاد همیشه مهربان بود و فقط گاهی کمی تندتر صحبت می کرد. حتی در آن مواقع، فقط جدی تر می شد و یادم نمی آید که رفتارش گزنده باشد. همیشه می گفت <<وقتی دعوایتان می کنم در چشم های من نگاه نکنید دلم می سوزد>> دعوا که نمی کرد همین جدی صحبت کردن را دعوا کردن می نامید. فقط کافی بود وقتی جدی صحبت می کند در چشمانش نگاه کنید تا بخندد و بگوید به چشمانم نگاه نکن. فقط کافی بود وقتی تند می شود به چشمانش نگاه کنیم تا به گونه ای دلجویی کند. و این درحالی بود که بعد آزار و اذیت بسیار از طرف ما کمی تند می شد که این هم به خاطر خودمان بود. چهره اش در خاطر من با لبخندی دلنواز همراه است. سالها از او دور بودم. دوران بزرگسالی ام سری به استاد زدم. باز هم برای محبت دنبال بهانه می گشت. باز هم همان رفتار محبت آمیز ، و من خاطراتم را از کودکی به بزرگسالی وصل کردم
-------------------------

بعضی انسانها با گذر زمان، در خاطرات کم رنگتر می شوند تا کم کم تقریبا فراموش می شوند. برخی دیگر با گذر زمان باعث رنجش بیشتر در خاطراتمان می شوند. و عده ای که در این زمانه کم هستند هر چه زمان بیشتری از خاطرات آنها می گذرد در دلمان عزیزتر می شوند در حالی که خودشان دیگر نیستند. استاد من از این دسته بود. گرچه الان کنارم نیست و من مدتهاست که او را ندیدم ولی هربار که یادم می آید بیشتر به بزرگواری او پی می برم و خاطراتش دلنوازتر می شوند. حس من از خاطرات استادم مثل حس انسانی است که در سرما لحظاتی را با آتشی گرمتر می شود

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
#19 | Posted: 8 Dec 2014 20:14 | Edited By: charli1369
موضوع مال سالهای دوره
برا حودمه
اقا من یه روز داشتم از تهه کوچمون در میشدم اتفاقی که پارسال نبود مال سالهای دور از خانس
هیچی دیدم یه ماشین تخلیه نخاله ساختمانی اومد کمپرسی بود زارت نخاله هارو ریخت رو ریل قطار رفتم بهش گفتم پوفیوز چی کار میکنی دنده یکو چاق کرد فرار منم گفتم چکار کنم چکار نکنم دیدم صدای صوت قطار داره میاد وایلا
پیرهنمو در اوردم اتیش زدم اتش نشانی اومد خاموش کرد هی اشاره کردم نیا به راننده قطار ابله فکر کرد دارم پانتومیم یاپانتومیم اجرا میکنم میخندید منم اعصاب خورد شد گفتم میخندی ابله الان قطار با کوهی ازنخاله برخورد میکونه هیچی دیگه اومدم خونه پی ار جیمو برداشتم برگشتم زدم قطارو منفجر کردم نزاشتم به کوهی از نخاله بربخوره اینجور ادمیم من
نتیجه گیری
روی ریل قطار نخاله ساختمانی نریزد
توی روز پیرهنتنو اتیش نزنید اتش نشانی میاد خاموشتون میکنه
چارلی دهقان نبود اما فداکار بود
اسم چارلیو تو کتاب دبستان نوشتن دهقان فداکار چارلی دهقان نبود


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#20 | Posted: 9 Dec 2014 22:23
چارلی عزیز و لاوبوی عزیز خیلی خوش آمدید به تاپیک
چارلی

شوخی خیلی با نمک و خند داری بود در حدی که دوست دارم بماند ولی اگر بخواهیم بماند ممکن بعضی از دوستان دلخور بشوند یا بعضی دیگر بخواهند بیشتر بنویسند

charli1369:
موضوع مال سالهای دوره
برا حودمه
اقا من یه روز داشتم از تهه کوچمون در میشدم اتفاقی که پارسال نبود مال سالهای دور از خانس
هیچی دیدم یه ماشین تخلیه نخاله ساختمانی اومد کمپرسی بود زارت نخاله هارو ریخت رو ریل قطار رفتم بهش گفتم پوفیوز چی کار میکنی دنده یکو چاق کرد فرار منم گفتم چکار کنم چکار نکنم دیدم صدای صوت قطار داره میاد وایلا
پیرهنمو در اوردم اتیش زدم اتش نشانی اومد خاموش کرد هی اشاره کردم نیا به راننده قطار ابله فکر کرد دارم پانتومیم یاپانتومیم اجرا میکنم میخندید منم اعصاب خورد شد گفتم میخندی ابله الان قطار با کوهی ازنخاله برخورد میکونه هیچی دیگه اومدم خونه پی ار جیمو برداشتم برگشتم زدم قطارو منفجر کردم نزاشتم به کوهی از نخاله بربخوره اینجور ادمیم من
نتیجه گیری
روی ریل قطار نخاله ساختمانی نریزد
توی روز پیرهنتنو اتیش نزنید اتش نشانی میاد خاموشتون میکنه
چارلی دهقان نبود اما فداکار بود
اسم چارلیو تو کتاب دبستان نوشتن دهقان فداکار چارلی دهقان نبود

ای کاش اون وسطا یه حرکت ژانگولر زده بودی که خاطرت می موند

خدا کند مهربانی رسمی شود که از قلبهای پاک میجوشد نه آنکه فریب و دروغی باشد که بر زبانها جاری می شود
------------------
Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / خاطرات خاص از کارهای خوب، در زمان حال حاضر ایران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites