تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
فرهنگ و هنر

مردان نامدار ایران و جهان و سرنوشت های عجیب

صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#41 | Posted: 19 Nov 2013 23:26
دکتر وین والتر دایر (Wayne Walter Dyer)


دکتر وین والتر دایر (Wayne Walter Dyer) در ۱۰ می ۱۹۴۰ در شهر دیترویت از توابع ایالت میشیگان در ایالات متحده امریکا در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمد.او یک نویسنده و سخنران است. یک عنوان از کتاب های او بنام "قلمرو اشتباهات شما" در سال ۱۹۷۶ در حدود ۳۰ میلیون نسخه فروخت و جزء یکی از بالاترین رکوردار فروش کتاب‌ها در تاریخ شد. دایر در سال ۱۹۸۷ به عنوان بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد.دایر هم اکنون در مائوی، هاوایی زندگی می‌کند. در اینجا گزیده هایی از افکار، تحلیل ها و پندهای آموزنده اش را نسبت به آنچه که ما آنرا زندگی می نامیم، مرور می کنیم.

او بیشتر دوران نوجوانی خود را در پرورشگاه بسر برد و در دوران دبیرستان در "دترویت" به مشاوره می‌پرداخت. وي هم اكنون در دانشگاه "سنت جان" سرگرم كار پژوهش است.
داير، مدتي در فرهنگستان كار مي کرد و در همین زمان، نوشته هاي خود را در روزنامه به چاپ می‌رساند و به گونه‌اي آزمایشی به درمانهای خصوصی می‌پرداخت. سخنرانی او در دانشگاه "سنت جان" که در مورد شیوه‌ي متمرکز شدن انديشه‌هاي منفی و گفتگوی برانگيزاننده بود، دانشجویان را بر آن داشت تا در کلاس‌های خصوصی او نام نويسي كنند. آژانس ادبی به دایر پیشنهاد کرد، ایده‌های خود را در یک کتاب گردآوری کند كه نتیجه‌ي آن، کتاب "گستره‌ي اشتباهات شما" بود. نخست، فروش کتابها بسیار اندک بود. از اين رو، وين دایر، پيشه‌ي تدریس خود را رها کرد و با سرسختی، یک فروشگاه کتاب در زمینه‌ي گفتگو‌های تصویری يافت. سرانجام، تلویزیون ملی اجازه داد که دایر همراه با "فیل دوناهو" و "مرو گریفین" در گفتگوی شب شركت کند.
دایر، همچنان برای ساخت یک سری از نوار کنفرانس‌های خود و همچنین تدوین کتاب تازه‌اش تلاش می‌کرد. او بيشتر، داستانهايي را از زندگی خانوادگی خود بازگو نموده و در قالب این داستانها، کارآزمودگی کنونی خود را نتیجه گیری می‌کرد. "مرد خودساخته" کتابی بود که به بخشي از كشش‌های خود او اشاره داشت. دایر به خوانندگانش پيشنهاد می‌کند که واقع بین باشند، چون ندای باور به خود، همانند یک راهنمای مذهبی، انسان را کارآزموده می‌کند و همچنین به خوانندگان خود پیشنهاد می‌کند که پیرو عیسی مسیح باشند.
دایر در "مائوی"، "هاوایی" زندگی می‌کند. او تاکنون دوبار ازدواج کرده و هفت تا از هشت فرزند خود را از زن دومش یعنی "مارسلنه" (Marcelene) دارد. مسن ترین دخترش از همسر پيشين او، "تریسی" نام دارد و همگی در "فلوریدا" زندگی می‌کنند.
وين دایر مي گويد:
"همیشه به ماجرای گاندی (ماهاتما گاندی)، زماني که به درون قطاری که به "نیودهلی" (یکی از شهرهای آفریقای جنوبی) می ‌رفت، مي انديشم. تکه کاغذی به او داده شد که از او می‌پرسید: پیام‌تان چیست؟
او به کسانی که بیرون قطار بودند گفت :
"زندگی من، پیام من است. به پرستش معنوی‌ام، همچون کاری که با شیوه‌ای ويژه باید هر روز آن را تکرار کرد، نمي نگرم."

كتابهاي وين داير بر اين پايه‌اند :

- رهنمودهاي فنون کار (۱ ژانویه ۱۹۷۵)
- گستره‌ي اشتباهات شما (۱ آگوست ۱۹۷۶)
- سر رشته‌ي زندگی خود را در دست بگیرید (۱ آوریل ۱۹۷۶)
- اوج و محدودیت (۱۹۸۰)
- هدیه‌هایی از آیکیس (۱ فوریه ۱۹۸۳)
- به راستي چه چیزی برای فرزندتان می‌خواهید (۱ سپتامبر ۱۹۸۵)
- زندگی در آگاهی؛ کتاب و نوار صوتی/ لوح فشرده
- تعطیلات شاد (۱۹۸۶)
- داستان راستين؛ در همه‌ي روزهای زندگی‌تان معجزه باشید (۱ آگوست ۱۹۹۲)
- خردمندی روزها (۱ آکتبر ۱۹۹۳)
- چگونه شخصی نامحدود باشیم (نوامبر ۱۹۹۴)
- شما آن را می‌بینید، زماني که به آن باور دارید؛ راهی برای ارتباط ويژه با درون (۱ آوریل ۱۹۹۵)
- رازهای درون شما؛ گفتگويي در مورد آزاد بودن شما (۱ آوریل ۱۹۹۵)
- یک پیمان، یک پیمان است (۱ آگوست ۱۹۹۶)
- سرنوشت آشکار شما؛ نُه روش معنوی برای به دست آوردن هر چیزی که می‌خواهید (۱ آوریل ۱۹۹۷)
- خردمندی سالها (۱ نوامبر ۱۹۹۸)
- برای هر دشواري، راهكاري معنوی وجود دارد (۱ سپتامبر ۲۰۰۱)
- ده راز دستیابی به كاميابي و آرامش درون (۱ می‌۲۰۰۲)
- مراقبه؛ روشی برای ارتباط آگاهانه با خداوند (۱ سپتامبر ۲۰۰۲)
- سمینار کرولاین مایس و وین دایر (۱ می‌۲۰۰۳)
- ماندن در مسیر (۳۰ سپتامبر ۲۰۰۴)
- نيروي گمان؛ با هم یاد بگیریم که جهان شما در درون شماست (۱ فوریه ۲۰۰۴)
- خود پاكدامن شما (۱۵ نوامبر ۲۰۰۵)
- ندای درون؛ فراخوان نهایی شما (۱ فوریه ۲۰۰۶)
- آغاز موازنه؛ نُه روش برای هماهنگی خوي‌ها و آرزوها (فوریه ۲۰۰۶)
- هر روز در آگاهی از كاميابي‌هایتان باشید (۱۵ آوریل ۲۰۰۶)
- انديشه‌‌هايتان را وادار کنید که برای شما کار کنند (۱۵ فوریه ۲۰۰۷)
- ديدگاهتان را دگرگون كنيد تا زندگی‌تان دگرگوني يابد (۳۱ ژولای ۲۰۰۷)
- زندگی در دانش تائو؛ همه چیز در مورد تائو ته جینگ و اثبات درون (۳۱ ژولای ۲۰۰۸)
- از بهانه‌ها خارج شو (ژانویه ۲۰۰۹)


وين داير در بخشي از كتاب خود با نام "نيروي نامرئي" مي نويسد:
"نيروي مثبت الهي، نيروي عشق و پذيرش است. از هيچ كس، كوچكترين چشم‌داشتي ندارم. درباره‌ي كسي پيشداوري نمي‌كنم و از ديگران مي‌خواهم همان‌گونه آزاد باشند كه در باطن هستند."
دکتر وین دایر Wayne W. Dyer" "، یکی از نام آورترین نویسندگان و سخنوران در زمینه‌ي گسترش شخصیت است که بیش از سي کتاب از وی چاپ گردیده و در هزاران برنامه ي تلویزیونی و رادیویی شرکت کرده است.
دکتر دایر می گوید که در زندگی خود هر کاری را که می خواسته، کرده و پس از این هم خواهد کرد. وي بر همه‌ي ناتواني‌هاي منش خویش چيره شده است، آنچنان که می‌تواند خستگی، سرماخوردگی و حتی دردهای خود را نیز با نیروی اراده از بين ببرد. وي بيان مي دارد كه :
"بیشتر مردم از نيروي مغز خویش آگاهی ندارند. در حالی که مغز انسان مي‌توانسته این همه کار در جهان انجام دهد، بي گمان می تواند همه‌ي ناتواني‌هاي منش خویش را نيز از بین ببرد."
داير تاكنون هزاران نفر از انسانهاي شكست خورده را به بالاترين درجه‌ي آرامش، كاميابي و ثروت رسانده است. دگرگوني روحي او داستان شيريني دارد كه در كتاب "باور كنيد تا ببينيد"، به بيان آن پرداخته است.
وي مي گويد، سالها از ستم و بي مسؤوليتي پدرش به خانواده، سرشار از خشم و نفرت بوده است؛ تا اينكه يك روز از پشت ميز اتاقش در دانشگاه بر آن مي شود تا بدنبال پدر مست و لاابالي خود بگردد و به كين‌خواهي از او بپردازد. جستجوي يك مست دائم الخمر [ =ميخواره ] در سراسر آمريكا كار بسيار سختي به نظر مي رسد، ولي او از هر امكاني بهره مي‌گيرد تا اينكه در مي‌يابد پدرش چند هفته پيش در شهري دورافتاده بر اثر ناراحتي كبد ناشي از نوشيدن الكل درگذشته است. سرانجام، با هزاران پرس و جو، گور پدر را مي‌يابد. در حالي كه سرشار از نفرت و كين‌خواهي بوده، بالاي گور مي ايستد. مدتي به گور نگاه مي كند... پس از چند دقيقه كه به آن خاك مي نگرد، ناگهان عاطفه‌اي پنهان از پشت سالها نفرت، زبانه كشيده و به گريه مي‌افتد. او در آن سيل اشك، پدرش را با وجود همه‌ي زخمهاي روحي‌اش مي بخشد. او مي گويد:
"پدرم را بخشيدم و با اين بخشش شگفت آور و آني، احساس كردم همه‌ي سدهاي روحي كه شكوفايي احساس خوشبختي‌ام را از من گرفته بودند، در برابر نيروي عاطفي اين بخشش نابود شدند، دود شدند و گويي در زندگي‌ام، بامداد از راه رسيده باشد. پس از آن، به نيروي بخشش پي بردم و فهميدم انساني كه مي‌بخشد، خود، امكان پيشرفت بيشتر به سوي آرزوهايش را مي‌يابد. مي‌بخشي و خودت آزاد مي‌شوي. اين آزادي، بسيار نزديك به ماست. اگر زرنگ باشيم و خوب ببينيم."
از آن زمان تا به امروز، وي كمر خدمت به مردم بسته و در بيشتر نوارها و كتابهاي علمي و عرفاني، بسياري از خوانندگانش را در سراسر دنيا شيفته‌ي خود كرده است. او همه‌ي كتابهاي خود را در فضايي آكنده از عرفان شرقي، سروده‌هاي مولانا، گفته‌هاي حكيمانه‌ي قرآن و انجيل در زمينه‌ي دانش روانشناسي جديد مي نويسد و شنيدن نواي استوار او آرامش بخش است. تاكنون دو كتاب از مجموعه ي كتابهاي ايشان، مقام پرفروشترين كتاب سال آمريكا را يافته‌اند. براي نمونه، کتاب "گستره‌ي اشتباهات شما"، در سال ۱۹۷۶، در حدود سي میلیون نسخه فروش رفت كه جزو یکی از بالاترین فروش کتابها در تاریخ است. دایر در سال ۱۹۸۷، بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#42 | Posted: 19 Nov 2013 23:36
زندگينامه لودويگ وان بتهوون


لودویگ وان بتهوون
موسيقيدان آلماني (1770- 1827)

لودويگ وان بتهوون در 17 دسامبر سال 1770 در شهر بن آلمان ديده به جهان گشود. وی به عنوان بزرگترين موسیقیدان تاریخ در دوران کلاسیک و آغاز دوره رومانتیک بشمار مي رود. پدرش «یوهان وان بتهوون» اهل هلند (فلاندر آن زمان) بود و مادرش «ماگدالِنا کِوِریچ وان بتهوون» تبار اسلاو داشت.
خانواده او در اصل بلژيکي بودند. پدرش نوازنده دربار بن بود كه علاقه‌ ديوانه‌واري به مشروب داشت. او يک خواننده و آهنگساز لاابالي بود که هميشه تلاش مي کرد از راههاي آسان، هزينه زندگي خانواده اش را تامين کند ؛ از مادر بتهوون هميشه به عنوان بانويي مهربان و خوش‌قلب ياد مي‌شود. بتهوون نيز از مادرش به عنوان بهترين دوست خود ياد مي‌كرد.
خانواده‌ بتهوون هفت فرزند داشتند كه تنها 3 پسر از آنها زنده ماند و لودويگ پسر ارشد خانواده بود. لودويگ در شرايطي به دنيا آمد که والدينش داغدار مرگ برادرش «لودوينگ ماريا» بودند و اين غم تا پايان عمر بر زندگي بتهوون سايه افکند. او به سرعت دريافت كه پدر ، غمگين مرگ برادر است و کوچکترين شيطنتي از جانب وي خشم پدر را برمي انگيزد. مادرش پيوسته داستان هايي از پدر بزرگش «کپل ميستر» روايت مي کرد ، تا پندارهاي مثبت از يک مرد را در ذهن کودکش پديد آورده و جديت و خشم بي مورد پدر را در سايه آنها پنهان کند و در نهايت، پدر بزرگ به الگوي زندگي لودويگ تبديل شد. نخستين آموزش هاي موسيقي او در سن 5 سالگي آغاز شد. اولین معلم موسیقی بتهوون پدرش بود. يوهان وان بتهوون اعتقاد داشت كه به سرعت مي تواند اين کودک را به عنوان پديده دنياي موسيقي به جهان معرفي کند. به همين خاطر آموزش پيانو را از سنين خردسالي آغاز کرد. بتهوون در همان اوايل كودكي به موسيقي علاقه‌ نشان داد و پدرش روز و شب به تعليم وي همت گماشت. اين آموزش حتي پس از تمرين‌هاي روزانه يا بازگشت از نوازندگي در سالن‌هاي موسيقي ادامه داشت. بدون شك، اين كودك استعداد خدادادي داشت و پدرش آرزوي پرورش موزارت ديگري از وی را در سر مي‌پروراند. بعد از آن، بتهوون تحت آموزش «کریستین گوت‌لوب نیفه» قرار گرفت. نيفه پي‌برد كه بتهوون تا چه حد در موسيقي با استعداد است. بنابراين علاوه بر آموختن موسيقي، بتهوون را با آثار فلاسفه كهن و نوين آشنا كرد.
همچنین بتهوون تحت حمایت مالی شاهزاده اِلِکتور (همان درباری که پدرش در آن کار می‌کرد)، قرار گرفت. بتهوون در سال1782 و در سن 12سالگي نخستين اثر خود را نوشت. اين اثر، 9وارياسيون در گام سي‌‌مينور براي پيانو بود كه بر روي مارشي از «ارنست كريستون درسلر» نوشته شده‌بود.
نيفه در سال1783 يعني يك سال بعد مجله‌اي با عنوان «مجله‌ موسيقي» منتشر نمود و درباره‌ دانش‌آموز خود نوشت : ‹‹ اگر او به همين منوال پيش برود، بدون شك موزارت جديدي خواهد شد››.
در ژوئن1784 و به سفارش نيفه، لودويك در حالي كه تنها 14سال داشت، به عنوان نوازنده‌ ارگ در دربار «ماركسيميليان فرانز» عضو هيئت گزينش شهر كوگولن منصوب شد. اين شغل به او اين توان را داد كه با محافل ديگري علاوه بر محفل خانوادگي و دوستان آشنا شود؛ او با افرادي آشنا شد كه تا آخر عمر به عنوان دوست در كنار وي بودند كه از جمله آنها مي‌توان به خانواده‌ «ري‌يس»، «فان برونينگ»، «چارمينگ اله‌ئونور»، «كارل آمندا» كه يك نوازنده‌ي ويولون بود و دكتر «فرانز گرهارد وگلر» اشاره كرد. پرنس ماكسميليان فرانز از استعداد بتهوون با خبر بود. از اين رو، در سال1787 او را به وين فرستاد تا با موزارت ديدار كرده و مراتب موسيقي خود را افزايش دهد. از وين به عنوان شهري ياد مي‌شود كه مهد فرهنگ و موسيقي بود.
اسناد و مدارك روشني درباره‌ي ديدار موزارت و بتهوون وجود ندارد ولي در برخي اسناد آمده است كه موزارت گفته است: «نام او را فراموش نكنيد. به زودي اين نام بر سر زبان‌ها جاري خواهد شد.»
وقتي بتهوون در وين بود، نامه‌اي به دست او رسيد و از وي خواسته‌شد به بن برگردد، چرا كه مادرش در حال مرگ بود. او در سن ۱۷ سالگی ( 17 ژوئيه 1787) مادر خود را از دست داد و با درآمد اندکی که از دربار می‌گرفت، مسئولیت دو برادر کوچکترش را برعهده داشت.
وي در سال ۱۷۹۲ به وین نقل مکان کرد و تحت آموزش «ژوزف هایدن» قرار گرفت. ولی هایدن پیر در آن زمان در اوج شهرت بود و زمان بسیار کمی را می‌توانست صرف بتهوون بکند. به همین دلیل، بتهوون را به دوستش یوهان آلبرشت‌برگر معرفی کرد. از سال ۱۷۹۴ بتهوون به صورت جدی و با علاقه شدید، نوازندگی پیانو و آهنگسازی را شروع کرد و به سرعت، به عنوان نوازنده چیره ‌دست پیانو و نیز کم‌کم به عنوان آهنگسازی توانا، سرشناس شد.
بتهوون بالاخره شیوه زندگی خود را انتخاب کرد و تا پایان عمر به همین شیوه ادامه داد : به جای کار برای کلیسا یا دربار (کاری که اکثر موسیقیدانان پیش از او می‌کردند)، به کار آزاد پرداخت و خرج زندگی خود را از برگزاری اجراهای عمومی و فروش آثار و نیز دستمزدی که عده‌ای از اشراف بدليل توانایی هايش به او می‌دادند، تأمین می‌کرد.
زندگی او به عنوان موسیقیدان به سه دوره «آغازی»، «میانی» و «پایانی» تقسیم می‌شود

دوره آغازی

در دوره آغازی (که تقریباً از سال ۱۸۰۲ آغاز می‌شود)، کارهای بتهوون تحت تأثیر هایدن و موتزارت بود، و به تدریج دید وسیع‌تری در کارهایش پيدا كرد. بعضی از آثار مهم وی در دوران آغازی : سنفونی‌های شماره ۱ و ۲، شش کوارتت زهی، دو کنسرتو پیانو، دوازده سونات پیانو (شامل سوناتهای مشهور پاتِتیک و مهتاب).

دوره پایانی

دوره پایانی فعالیتهای بتهوون در سال ۱۸۱۶ آغاز شد. آثار دوران پایانی بسیار قابل ستایش اند و آنها را می‌توان عمیقاً متفکرانه و تا حد زيادي، بیانگر سیمای شخصی بتهوون توصیف کرد. همچنین بیشترین ساختار شکنی‌های بتهوون را در آثار این دوره می‌توان یافت (به طور مثال، کوارتت زهی شماره ۱۴ در دو دیِز مینور دارای ۷ موومان است، همچنین بتهوون در آخرین موومان سمفونی شماره ۹ خود از گروه کُر استفاده کرده). آثار برجسته این دوره : سونات پیانوی شماره ۲۹ هامرکلاویر، میسا سولمنیس، سمفونی شماره ۹، آخرین کواتت‌های زهی (۱۲ - ۱۶) و آخرین سونات‌های پیانو (۲۰ - ۳۲). بتهوون در این زمان شنوایی خود را به طور کامل از دست داده بود.
با توجه به عمق و وسعت مکاشفات هنری بتهوون، همچنین موفقیت وی در قابل درک بودن برای دامنه وسیعی از شنوندگان، هانس کلر موسیقیدان و نویسنده انگلیسی اتریشی‌تبار، بتهوون را اینچنین توصیف می‌کند : «برترین ذهن در کل بشریت».

شخصیت

بتهوون بیشتر اوقات با خویشاوندان و بقیه مردم درگير بود و با آنان به تلخی برخورد می‌کرد. شخصیت بسیار مرموز او برای اطرافیانش به مانند یک راز باقی ماند. لباسهایش هميشه کثیف بود و در آپارتمانهای بسیار به هم ریخته زندگی می‌کرد. طی ۳۵ سال زندگی در وین، حدود چهل بار مکان زندگی‌اش را تغییر داد. در معامله با ناشرانش همیشه بی‌دقت بود و اکثر اوقات مشکل مالی داشت.
بتهوون پس از مرگ برادرش گاسپار، مدت ۵ سال بر سر حضانت برادر زاده‌اش کارل با بیوه گاسپار نزاع قانونی تلخی داشت. سرانجام بتهوون در این نزاع پیروز شد. ولی این پیروزی برای کارل فاجعه بود؛ زندگی با یک کر، مرد بی زن و غیر عادی در بهترین شکل اش هم وحشتناک بود. سرانجام کارل اقدام به خودکشی کرد (البته خودکشی کارل منجر به مرگ نشد) و بتهوون که سلامتی‌اش حالا کمتر شده بود، زیر بار آن خرد شد.
بتهوون هیچگاه در خدمت اشراف وین نبود. وي اعتقاد داشت که هنرمندان به اندازه اشراف قابل احترام‌اند. در یکی از روزهای ملاقات گوته با بتهوون در سال ۱۸۱۲ چنین نقل می‌کنند : «روزی گوته و بتهوون در کوچه‌های وین در حال قدم زدن بودند. جمعی از اشراف زادگان وینی از مقابل آنها در حال عبور از همان کوچه بودند. گوته به بتهوون اشاره می‌کند که بهتر است به کناری بروند و به اشراف زادگان اجازه عبور دهند. بتهوون با عصبانیت می‌گوید که «ارزش هنرمند بیشتر از اشراف است. آنها باید کنار روند و به ما احترام بگذارند». گوته بتهوون را رها می‌کند و در گوشه‌ای منتظر می‌ماند تا اشراف زادگان عبور کنند. کلاهش را نیز به نشانه احترام بر می‌دارد و گردنش را خم می‌کند. بتهوون با همان آهنگ به راهش ادامه می‌دهد. اشراف زادگان با دیدن بتهوون کنار می‌روند و راه را برای عبور وی باز می‌کنند و به وی ادای احترام می‌کنند. بتهوون هم از میان آنها عبور می‌کند و فقط کلاهش را به نشانه احترام کمی با دست بالا می‌برد. در انتهای دیگر کوچه منتظر گوته می‌شود تا پس از عبور اشراف زاده‌ها به وی بپیوندد».
بتهوون در سال ۱۸۰۹ تهدید کرد که پستی را خارج از اتریش خواهد پذیرفت، اما سه نفر از نجبا ترتیبات خاصی برای نگهداشتن وی در وین به عمل آوردند. شاهزاده کینسکی، شاهزاده لوبکوویتز، آرشیدوک رودلف برادر امپراتور و شاگرد بتهوون، داوطلب پرداخت حقوق سالانه به او شدند. تنها شرط آنها برای این قرار بی‌سابقه در تاریخ موسیقی این بود که بتهوون به زندگی در پایتخت اتریش ادامه دهد.

موسیقی

بسیاری معتقدند موسیقی بتهوون بازتاب زندگی شخصی اوست که در اکثر اوقات تجسمی از نبرد و نزاع همراه با پیروزی است. مصداق این توصیف را می‌توان در اکثر شاهکارهای بتهوون که بعد از یک دشواری سخت در زندگی‌اش پدید آمدند، یافت. بتهوون در سال ۱۸۰۲ در هایلیگنشتاد (روستایی خارج از وین) وصیت نامه‌ای خطاب به دو برادرش نوشته که به وصیتنامه هایلیگنشتاد معروف است. پس از واقعه هایلیگنشتاد و غلبه بر یأس اش از ۱۸۰۳ تا ۱۸۰۴ سمفونی عظیم شماره ۳ خود به نام«اروئیکا» را که نقطه تحول در تاریخ موسیقی است، تصنیف کرد. طی مبارزه چند ساله‌اش برای قیمومیت کارل، بتهوون کمتر آهنگ ساخت و وینی‌ها شروع به زمزمه کردند که کار او تمام است. بتهوون شایعات را شنید و گفت : «کمی صبر کنید، بزودی چیزی متفاوت خواهید فهمید» و اینطور شد. بعد از ۱۸۱۸ مسائل داخلی بتهوون مانع از انفجار خلاقیت او نشد و بعضی از بزرگ‌ترین آثارش : میسا سولمنیس، سمفونی شماره ۹، آخرین سوناتهای پیانو و آخرین کوارتتهای زهی را به وجود آورد. او از سال ۱۸۰۰ به ناشنوایی تدریجی خود پی برد. برای یک آهنگساز و نوازنده هیج اتفاقی نمی‌تواند ناگوارتر از ناشنوایی باشد، اما حتی آن هم نتوانست مانعي جدی‌ برای بتهوون باشد. آخرین کارهای او شگفتی خاصی دارند، و مملو از معانی مرموز و ناشناخته هستند. بتهوون را بزرگترین هنرمند تاریخ موسیقی و پیانو می دانند.

مرگ

بتهوون از سلامت کمی برخوردار بود، مخصوصاً بعد از سن ۲۰ سالگی، زمانی که درد در ناحيه شکم او را آزار مي داد. اما وي علاوه بر این مشکلات جسمی، درگیر چندین مشکل روحی نیز بود، که ناکامی در یک سری روابط عشقی از جمله آن‌ها مي باشد. در سال ۱۸۲۶ سلامت وی به شدت به خطر افتاد، تا اینکه یک سال بعد در ۲۶ مارس ۱۸۲۷ از دنیا رفت. در آن زمان تصور می‌شد مرگش به دلیل مرض کبد بوده‌است، اما تحقیقات اخیر بر اساس دسته‌ای از موهای بتهوون که پس از مرگش باقی مانده، نشان می‌دهد که مسمومیت سرب باعث بیماری و مرگ نابهنگام وی بوده است (مقدار سرب خون بتهوون ۱۰۰ برابر بیشتر از مقدار سرب در خون یک فرد سالم بود).
از بتهوون تنها نامه اي برجاي مانده که هنوز مخاطبي براي آن يافت نشده است؛ نامه اي که روزي يکي از لطيف ترين هنرمندان دنيا براي محبوبش نگاشت و هرگز به مقصد نرسيد .در میان آثار شناخته شده وی می‌توان از سمفونی نهم، سمفونی پنجم، سمفونی سوم، سونات پیانو پاتتیک، مهتاب و هامرکلاویر، اپرای فیدلیو و میسا سولمنیس نام برد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#43 | Posted: 19 Nov 2013 23:47
آشنایی با کریس دی برگ (chrisdeburgh)


در سال ١٩٧٤ كريس با كمپانی M&A قراداد امضاء كرد و گروه سوپر ترمپ را در تور جديدترين آلبومشان به نام 'Crime of the Century' همراهی كرد. در اين زمان بود كه نامش را به كريس دی برگ تغيير داد و در سال ١٩٧٥ آماده انتشار اولين آلبومش به نام '...Far Beyond These Castle Walls' شد. اولين موفقيت بين المللی كريس در سال ١٩٧٥ با آهنگ 'Turning Round' كه بعدها به اسم 'Flying' تغيير نام داد رقم خورد. اين آهنگ برای ١٧ هفته در صدر جدول بهترين ها در برزيل قرار گرفت و بيش از نيم ميليون نسخه از آن به فروش رفت. آلبوم بعدی كريس دی برگ به نام 'Spanish Train & Other Stories' آهنگی به نام 'A Spaceman Came Travelling' داشت كه در انگلستان جزو بهترين آهنگ های كريسمس شناخته شد. ولی موفقيت واقعی اين آلبوم آهنگی به نام 'Patricia The Stripper' است كه هنوز هم درخواست اجرای آن از طرف تماشاچيان در كنسرت های كنونی كريس وجود دارد.

در سال ١٩٨٤ كريس هشتمين آلبومش را به نام 'Man On The Line' منتشر كرد. اين آلبوم شامل يكی از معروفترين آهنگ های كريس به نام 'High On Emotion' است كه در آن زمان در ده كشور اروپايی به عنوان بهترين آهنگ شناخته شد. در سال ١٩٨٦ آلبوم 'Into The Light' را كه آهنگی به نام 'The Lady In Red' داشت منتشر كرد. اين آهنگ در سراسر دنيا باعث شهرت كريس شد و در انگلستان و ٢٤ كشور ديگر به عنوان بهترين آهنگ شناخته شد ولی در آمريكا رتبه دوم را كسب كرد.

آلبوم 'Into The light' در آفريقای جنوبی ،‌نروژ ،‌سويس و انگلستان جايزه پلاتينيوم دريافت كرد. در آمريكا، ‌زلاندنو، ‌دانمارك و بلژيك هم جايزه طلايی گرفت. اين آلبوم شامل آهنگ 'Say Goodbye To It All' است كه ادامه ترانه 'Borderline' از آلبوم 'The Getaway' سال ١٩٨٢ است. آلبوم بعدی كريس دی برگ به نام 'Flying Colours' در سال ١٩٨٨ منتشر شد. اين آلبوم همچنين پر فروش ترين آلبوم كريس دی برگ تا به حال بوده است. در طول ۲۸ سال فعاليت، ‌كريس دی برگ بيش از ۲۰۰ جايزه طلايی و پلاتينيوم دریافت كرده است. حتی برخی از سیاستمداران و افراد مشهور از طرفداران موسیقی كريس دی برگ میباشند. كريس دی برگ در سراسر دنیا از اروپا (آلمان، انگلستان، ایرلند،...) و آسیا (ایران، ژاپن، لبنان،...) تا آمریكای شمالی (كانادا) و آمریكای جنوبی (آرژانتین، برزیل،...) محبو بیت دارد.
كريس دی برگ تورها و كنسرتهای زیادی در سراسر دنیا از جمله در آلمان، انگلستان، ایرلند، ژاپن، لبنان، كانادا، آفريقای جنوبی، اروپای شرقی، اروپای مركزی و خاور دور اجرا كرده است كه بسیاری از آنها سریعا" به فروش رفته است. كريس دی برگ در ١٦ سپتامبر سال ٢٠٠٢ آلبوم جدید خود به نام 'Timing Is Everything' را منتشر كرد كه شامل ١١ آهنگ جدید بود. كريس دی برگ در این آلبوم بیشتر به دنبال یك آلبوم تفریحی و شاد بوده است ولی هنوز چند آهنگ از جمله 'There's Room In This Heart Tonight' آهنگهای عمیقی از نظر موسیقی و شعر میباشند. بزرگترین موفقیت این آلبوم آهنگ 'Lebanese Night' میباشد كه در كشورهایی مثل لبنان و سایر كشورها آهنگ شماره یك آهنگهای عربی و انگلیسی شد.

سعی بر آن است تا از این به بعد کلیه آلبوم زیبای این هنرمند به زبان فارسی برای علاقمندان ترجمه گردد.


The Lady In Red

I've never seen you looking so lovely as you did tonight,
I've never seen you shine so bright,
I've never seen so many men ask you if you wanted to dance,
They're looking for a little romance, given half a chance,
And I have never seen that dress you're wearing,
Or the highlights in your hair that catch your eyes,
I have been blind;
The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
There's nobody here, it's just you and me,
It's where I want to be,
But I hardly know this beauty by my side,
I'll never forget the way you look tonight;
I've never seen you looking so gorgeous as you did tonight,
I've never seen you shine so bright, you were amazing,
I've never seen so many people want to be there by your side,
And when you turned to me and smiled, it took my breath away,
And I have never had such a feeling,
Such a feeling of complete and utter love as I do tonight,
The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
There's nobody here, there's nobody here, it's just you and me,
It's where I want to be,
But I hardly know this beauty by my side,
I'll never forget the way you look tonight,
I never will forget the way you look tonight...
The lady in red, the lady in red,
The lady in red, my lady in red.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#44 | Posted: 19 Nov 2013 23:59
محمدبن ابراهیم قوامی شیرازی ملقب به صدر‌المتالهین - ملاصدرا -


محمدبن ابراهیم قوامی شیرازی ملقب به صدر‌المتالهین - ملاصدرا - در سال 979 قمری به دنیا آمد.

پدر ملاصدرا ـ خواجه ابراهیم قوامی ـ سیاستمداری دانشمند و بسیار مؤمن بود و با وجود داشتن ثروت و عزت و مقام هیچ فرزندی نداشت، ولی سرانجام بر اثر دعا و تضرع بسیار به درگاه الهی، خداوند پسری به او داد که بعدها به نام ملاصدرا معروف گردید.

صدرالدین محمد، تنها فرزند وزیر حاکم منطقه وسیع فارس، در بهترین شرایط زندگی می‌کرد. صدرا پسری بسیار باهوش، جدی، باانرژی، درسخوان و کنجکاو بود. در مدت کوتاهی تمام دروس مربوط به ادبیات زبان فارسی و عربی و هنر خط نویسی را فراگرفت. درس‌های دیگر او علم فقه و حقوق اسلامی و منطق و فلسفه بود که در این میان صدرای جوان ـ که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود ـ از همه آن دانش‌ها مقداری آموخت ولی طبع او بیشتر به فلسفه و بخصوص عرفان گرایش داشت.

ملاصدرا بخشی از این آموزش‌ها را در شیراز دید، ولی بخش عمده آن را در پایتخت آن زمان (قزوین) گذراند. وی در قزوین با دو دانشمند و نابغه بزرگ- شیخ بهاءالدین عاملی و میرداماد ـ آشنا شد و به دروس آنان رفت.

با انتقال پایتخت صفویه از قزوین به اصفهان، شیخ بهاءالدین و میرداماد به همراه شاگردان خود به این شهر آمدند و بساط تدریس خود را در آنجا گستراندند. ملاصدرا که در آن زمان 26 یا 27 سال داشت، از تحصیل بی‌نیاز شده بود و خود در فکر یافتن مبانی جدیدی در فلسفه بود و مکتب معروف خود را پایه گذاری می‌کرد.

وی که سرمایه‌ای بسیار و منبعی سرشار از دانش و بویژه فلسفه داشت و خود او با نوآوری‌هایش آراء جدیدی را ابراز کرده بود، در شیراز بساط تدریس را گستراند و از اطراف شاگردان بسیاری گرد او جمع شدند. اما رقبای او که مانند بسیاری از فیلسوفان و متکلمان، از فلاسفه پیش از خود تقلید می‌کردند، و از طرفی موقعیت اجتماعی خود را نزد دیگران در خطر می‌دیدند، یا به انگیزه دفاع از عقاید خود و یا از روی حسادت بنای بدرفتاری را با وی گذاشتند و آراء نو او را به مسخره گرفتند و به او توهین می‌کردند.

این رفتارها و فشارها با روح لطیف ملاصدرا نمی‌ساخت، از این رو از شیراز به صورت قهر بیرون آمد و به شهر قم که در آن هنگام هنوز مرکز مهم علمی و فلسفی نشده بود، رفت. ملاصدرا در شهر قم هم نماند و به روستایی به نام کَهَکْ در نزدیکی شهر قم منزل گزید.

شکست روحی ملاصدرا سبب گردید تا مدتی درس و بحث را رها کند و همانگونه که وی در مقدمه کتاب بزرگ خود ـ اسفار ـ گفته است، عمر خود را به عبادت و روزه و ریاضت گذراند. وی در این دوران ـ که از نظر معنوی دوران طلائی زندگانی اوست ـ توانست به مرحله کشف و شهود غیب برسد و حقایق فلسفی را نه در ذهن که با دیده دل ببیند و همین سبب شد که مکتب فلسفی خود را کامل سازد. وی حدود سال 1015ق سکوت را شکست و قلم بدست گرفت و به تألیف چند کتاب از جمله کتاب بزرگ و دائرة‌المعارف فلسفی خود به نام اسفار پرداخت.

وی تا حدود سال1040ق به شیراز باز نگشت و در شهر قم ماند و در آن شهر حوزه فلسفی بوجود آورد و شاگردان بسیاری پرورش داد. دو تن از شاگردان معروف او فیاض لاهیجی و فیض‌کاشانی هستند که هر دو داماد ملاصدرا شدند و مکتب او را ترویج کردند.

وی در شیراز نیز به تدریس فلسفه و تفسیر و حدیث اشتغال یافت. از کتاب سه اصل چنین برمی‌آید که در آن دوره نیز مانند دوره اول اقامت در شیراز زیر فشار بدگوئی ها و بد خوئی‌های دانشمندان همشهری خود بوده است، ولی این‌بار مقاوم بود و تصمیم گرفت در برابر فشار آنها پایداری و مکتب خود را معرفی کند.

یکی از ابعاد زندگی پرماجرای ملاصدرا، سفرهای او به زیارت خانه خدا است. در این سفرها که به صورت کاروان‌های بزرگ حاجیان انجام می‌شد، عده‌ای از گرما و تشنگی و خستگی در راه می‌مردند. ملاصدرا برای آنکه اینگونه ریاضت‌ها را در کنار دیگر ریاضت‌هایش انجام داده باشد 7 بار قدم در این راه گذاشت و سرانجام در سفر هفتم بر سر راه خود به مکّه و زیارت کعبه در شهر بصره (در خاک عراق) بیمار شد و چشم از جهان فروبست.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#45 | Posted: 20 Nov 2013 00:31
یوجین پلی، مخترع کنترل تلویزیون


«پلی» در سال ۱۹۵۵ به اختراع «فلش متیک» پرداخت که در آن یک پرتوی نوری به حسگرهای چهار گوشه صفحه تلویزیون ارسال شده و باعث خاموش و روشن شدن و تغییر شبکه‌های تلویزیون می‌شد. البته این دستگاه برای کنترل تلویزیون از نور استفاده می‌کرد که با بروز اختلال توسط نورهای دیگر مواجه بود.

«پلی» پیش از ورود صدها شبکه تلویزیونی در جهان، دستگاه کنترل از راه دور تلویزیون را اختراع کرد که در آن زمان وسیله‌ای تجملاتی بود. این مخترع در سال ۱۹۱۵ در شهر شیکاگو به دنیا آمد و در سال ۱۹۳۵ زندگی حرفه‌ای خود را در رشته مهندسی آغاز کرد. وی برای ۴۷سال در شرکت «زنیت الکترونیک» کار کرده و ۱۸ اختراع را در آمریکا به نام خود ثبت کرد.

پس از «فلش متیک»، کنترل‌های از راه دور صوتی وارد بازار شده و پس از آنها مدل‌های با کاربرد پرتو مادون قرمز و در پی آن مدل‌هایی با اشعه رادیویی وارد شدند. قبل از اختراع «پلی»، کنترل از راه دور تلویزیون شرکت «زنیت» توسط یک کابل به تلویزیون وصل می‌شد. «جان تیلور»، سخنگوی شرکت «زنیت» اظهار کرد که «پلی» به اختراع خود افتخار می‌کرد و پس از بازنشستگی آن را به مهمانان خود نشان می‌داد. به گفته «تیلور»، «پلی» دستگاه کنترل از راه دور اولیه خود را تا پایان عمر نگه داشت.

«پلی» در سال ۱۹۹۷ همراه با «رابرت ادلر»، مهندس دیگری از شرکت «زنیت»، مفتخر به دریافت جایزه «امی» برای اختراع خود شد.


مخترع دستگاه کنترل از راه دور تلویزیون، در سن ۹۶ سالگی در گذشت.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#46 | Posted: 20 Nov 2013 00:36
کنراد زوس


کنراد زوس، بیست و دوم ژوئن ۱۹۱۰م در شهر برلین آلمان به‏دنیا آمد. در طول دوران مدرسه، دانش‏آموز بسیار خلاق و باهوشی بود و سال ۱۹۲۸م از مدرسه فارغ‏التحصیل شد. او در دوران تحصیل ۳ بار رشته تحصیلی‌اش را تغییر داد، چون نمی‌دانست که چه رشته‌ای برای او بهتر است و خودش اظهار می‌داشت بین مهندس شدن و هنرمند شدن مردد مانده است. آثار بسیار زیبای نقاشی که از او باقیمانده، بیانگر استعدادش در زمینه نقاشی است.

کنراد در بعضی از مقاطع تحصیل و زندگی توانست با فروش تابلو‌ها و آثار هنری خود هزینه‌های جاری زندگی‌اش را تأمین کند ولی نهایتاً تصمیم گرفت در رشته مهندسی عمران و شهرسازی ادامه تحصیل دهد. در دوران تحصیل، محاسبات پیچیده و سنگین رشته عمران - که مدت‌ها وقت مهندسین عمران را می‌گرفت - او را به فکر واداشت تا راه‏حل بهتری برای رسیدن به پاسخ آن‌ها پیدا کند.

آنجا که کنراد معتقد بود که این کار باید توسط یک ماشین انجام شود و نه نیروی انسانی، به‏همین دلیل در سال ۱۹۳۴م به‏طور جدی تصمیم گرفت یک ماشین پیشرفته برای انجام محاسبات پیچیده ریاضی بسازد که از ماشین‏حساب‌های آن زمان کارآمد‌تر باشد و با برنامه‌های کامپیوتری نیز به‏خوبی کار کند و به‏عبارتی، بتوان آن را برنامه‏ریزی کرد.

او مبنای اعداد را در کامپیو‌تر خود به‏صورت باینری (صفر و یک) در نظر گرفت و سعی کرد تا یک حافظه (Memory) بسازد که قابلیت آدرس‏دهی و ذخیره کردن مقادیر مختلف دیتا (داده) را داشته باشد. هم‏چنین، برای ماشین خود یک بخش کنترل در نظر گرفت که قادر به کنترل کلیه عملیات ماشین باشد.

بیش‏تر بخش‌های این ماشین به‏صورت مکانیکی بود و تنها بخش برقی آن یک موتور الکتریکی بود که فرکانس دستگاه را بر مبنای هرتز تولید می‌کرد. تعداد بسیار زیادی ورقه‌های کوچک آهنی که با اره‏مویی بریده شده بودند، قسمت اعظم این دستگاه را تشکیل می‌داد. این ماشین به‏وسیله یک نوار پانچ و یک نوار پانچ‏خوان خروجی سیستم از هم مجزا بود و از این لحاظ بسیار شبیه به کامپیوترهای امروزی بود.

در تاریخ دوازدهم مه سال ۱۹۴۱ میلادی، کنراد زوس کامپیوتری را که ساخته بود، در شهر برلین به معرض تماشا گذارد. کنراد، ماشین اختراعی خود را «زی-۳» نام نهاد. کنراد به پژوهشگری ادامه داد و نخستین زبان پروگرام کردن را طراحی کرد و نامش را «پلان کالکول» گذارد. وی جزئیات طراحی این زبان را در سال ۱۹۴۸م منتشر ساخت.
زوس که برای ادامه‏ کار، شرکتی تشکیل داده بود؛ کامپیو‌تر تکمیل‏شده‏ خود به‏نام «زی-۴» را ساخت که نخستین کامپیو‌تر بازرگانی جهان به‏شمار می‌‏آید. شرکت زوس سپس با کمپانی‏های انگلیسی - آمریکایی از جمله آی.بی.‌ام همکار شد. کنراد زوس، دسامبر ۱۹۹۵م در سن هشتاد و پنج سالگی درگذشت.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#47 | Posted: 20 Nov 2013 00:45
سرتیپ خلبان شهيد حسين خلعتبری، شکارچي ناوهاي اوزا


سرلشکر خلبان حسین خلعتبری مکرم (زاده: ۱۳۲۸ رامسر - درگذشت: ۱ فروردین ۱۳۶۴در گیری با هواپیمای میگ-۲۵ عراقی در آسمان سقز - مدفن: رامسر) یکی از خلبانان برجسته نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و بهترین خلبان تاریخِ جنگنده اف-۴ فانتوم بود. وی نقش عمده‌ای در انهدام نیروی دریایی ارتش عراق در عملیات مروارید ایفا کرد. او به خاطر رشادت‌های فراوان در این عملیات به شکارچی اوزا معروف شد.

اگر ذره اي از خاك وطنم به پوتين سرباز عراقي چسبيده باشد آن را با خون خود در روي زمين مي شويم.
مي گفتند نيروي دريائي عراق را خلعتبري و دوران نابود كردند و اين گفته مستند بود.
خلعتبري در انهدام ناوهاي نيروي دريايي عراق به ويژه ناوهاي اوزا آن قدر شجاعت و مهارت از خود نشان داده بود که به شکارچي ناوهاي اوزا مشهور شده بود.
در يکي از ماموريت هاي حساس پروازي با انهدام يک ساختمان نظامي، 48 افسر عالي رتبه و دو ژنرال عراقي را به درک واصل کرده بود.

زماني که براي آموزش دوره خلباني به آمريکا سفر مي کرد به مادرش وکالت داد تا حقوق ماهيانه اش را براي رفع مشکلات نيازمندان هزينه کند.
از اولين خلباناني بود که ساعاتی پس از شروع جنگ تحميلي و بمباران فرودگاه مهرآباد در کنار 140 فروند هواپيماي جنگنده نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در آسمان بغداد ظاهر شد در حالي که فرماندهي 8 فروند از آن جنگنده ها را خودش به عهده داشت.
از طرف نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به عنوان نماينده ويژه در دادگاه بين المللي لاهه حضور يافت تا در برابر دولتمردان غربي و عربي از حقوق کشور عزيزش دفاع کند و در اين امر خطير با ابتکار عملي که در آن جا بروز داد حقانيت ايران را در جنگ ثابت کرد.
با وجود اينکه مدت ماموريت او در دادگاه لاهه 2 ماه بود، به همه وعده ها و وسوسه هاي سران کشورهاي آمريکا و انگليس پشت پا زد. ادامه امور را به کاردار ايران در سوئيس سپرد و پس از 15 روز به کشورش بازگشت. طبق اظهارات خودش نمي توانست شب ها و روزها را در سوئيس با آرامش طي کند که جنگنده هاي دشمن آرامش را از هموطنانش گرفته اند.
علاوه بر انجام مانورها و عمليات هاي جنگي غيرقابل تصور با هواپيماي جنگنده اف 4 در شليک موشک ماوريک آموزش تخصصي ديده بود و مهارت فوق العاد ه اي داشت. براي همين، ميان ژنرال ها و افسران نيروي دريايي دشمن به حسين ماوريک شهرت پيدا کرده بود.
به خاطر همين تخصص، مدتي را در هوانيروز جهت آ موزش خلبانان بالگرد جنگنده کبري براي شليک و کاربرد موشک ماوريک سپري کرد.
تاسيسات نفتي، يگان هاي دريايي، اسکله هاي البکر و الاميه، پل الاماره و پالايشگاه کرکوک بارها توسط او مورد حمله و تخريب قرار گرفت.
در طول حضورش در دوران جنگ تحميلي بيش از 70 پرواز برون مرزي برفراز خاک دشمن داشت. اين رقم تا زمان شهادتش بالاترين آمار پروازهاي عملياتي در نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران بود.
وی به همراه شهيد دوران، دورکن اصلي و محوري نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در عمليات مرواريد (آذرماه 59) محسوب مي شود که منجر به انهدام و نابودي نيروي دريايي ارتش عراق طي ماه هاي آغازين جنگ شد.
انهدام 23 ناو پيشرفته اوزا مربوط به نيروي دريايي عراق (با قيمتي بالغ بر 240 ميليون دلار) در پروازهاي عملياتي شهيد خلعتبري در خليج فارس به همراه ساير تيزپروازان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران کمردشمن را در جنگ هاي دريايي شکسته بود.
وقتي شهيد خلعتبري به همراه شهيد دوران و برخي ديگر از خلبانان تيزپرواز نيروي هوايي ارتش ايران در پروازهاي عملياتي و متهورانه خود همراه با انهدام ناوهاي اوزا، ناوهاي مين جمع کن، نيروبر و اژدرافکن دشمن را نابود کردند، نيروي دريايي ارتش عراق در همان ماه هاي نخست آغاز جنگ کاملابرچيده شد. در حقيقت خاطر فرماندهان عالي رتبه ايراني را از اين حيث آسوده نمودند.
خلعتبري در انهدام ناوهاي نيروي دريايي عراق به ويژه ناوهاي اوزا آن قدر شجاعت و مهارت از خود نشان داده بود که به شکارچي ناوهاي اوزا مشهور شده بود.
برابر اظهارات متخصصان پرواز، وي در استفاده از هواپيماي اف 4، انجام مانورها و عمليات هاي جنگي، انهدام هدف و شليک موشک ماوريک همتا نداشت.
آن قدر در مهار هواپيما و شيرجه هاي پروازي مهارت داشت که در هر شيرجه اي مي توانست چند هدف را همزمان منهدم کند.
در يکي از ماموريت هاي حساس پروازي با انهدام يک ساختمان نظامي، 48 افسر عالي رتبه و دو ژنرال عراقي را به درک واصل کرده بود.
در مجله هاي جنگي آمريکا بارها از شهيد خلعتبري به عنوان يک نابغه جنگي و خلبان توانمند درهدايت هواپيماي اف 4، در پروازها و مانورهاي حساس نظامي و عملياتي نام برده شد.
همچنين نام او به عنوان يکي از شاگردان موفق وممتاز دانشگاه شپارد و تگزاس در فراگيري علوم خلباني اف 4 طي دوران آموزشش در مصاحبه ها و گفتگوهاي اساتيد اين دانشگاه برده شد.
در سال 2006 يکي از مجلات جنگي آمريکا ويژه نامه اي در مورد مهارت هاي پروازي و ابتکار عمل ها و خلاقيت هاي خلبان شهيد خلعتبري منتشر کرد.
پزشکان او را به خاطر پروازهاي متعدد و پي در پي و فشارهايي که روي جسم او وارد شده بود از ادامه پرواز منع کرده بودند اما خلعتبري کسي نبود که جسمش را بر خاک و مردم کشورش ترجيح دهد و از اين رو توصيه پزشکان و فرماندهان جنگي اش را براي توقف پروازهاي جنگي و غير از آن را نپذيرفت.

حسين خلعتبري در سال 1328 در روستاي بصل کوه رامسر ديده به جهان گشود و در نخستين روز فروردين ماه سال 1364 در نبردي نابرابر با سه فروند هواپيماي دشمن در آسمان کردستان مورد اصابت موشک يکي از هواپيماهاي عراقي قرار مي گيرد و به معراج ابدي مي شتابد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#48 | Posted: 20 Nov 2013 00:53
زندگینامه الکساندر گراهام بل، مخترع تلفن


در 3 مارس 1847 در ادینبورگ اسکاتلند کودکی به دنیا آمد که بعدها نامش همواره با یک کلمه عجین شد. تلفن!
خیلی فکر می کردند شاید قسمت است که پسران خانواده پروفسور الکساندر ملویل بل همگی بر اثر سل بمیرند ولی گراهام عمرش به دنیا بود. گراهام کوچولو از سن 10 سالگی شروع به ایراد گرفتن از اسمش کرد. شاید او هم یک اسم سه قسمتی دوست داشت چرا که در 11 سالگی پدرش را راضی کرد که نام او را الکساندر گراهام نام نهد. اما تا آخر عمر همه او را با نام الک می شناختند.
شاید اگر John Herdman آنها را نصیحت نمی کرد که به کارهای مفید پبردازند ما امروز تلفن نداشتیم. بل کوچک بعد از توبیخ شدن توسط همسایه خودشان ، جان ، به فکر کمک کردن به او افتاد. آن زمان جان در فکر پیدا کردن راهی برای تسهیل آسیاب کردن گندم بود. کلید در دستان کودک کنجکاو قصه ما بود. الکساندر یک ماشین ساخت که به وسیله پدال ، گندم را آسیاب می کرد. کار در کارگاه کوچکی که جان راه انداخته بود آغاز شد
الکساندر استعدادهای دیگری هم داشت. او به سرعت خود را در زمینه هنر و شعر نشان داد. با تشویق های مادر و آموزشهای غیر رسمی او سریعا الکساندر به استادی در خانواده بل تبدیل شد. دیگر همه او را به نام پیانیست خانواده بل می شناختند. به همین خاطر اکساندر روز به روز به مادر خود وابسته تر می شد. هر روز بیشتر از روز قبل! مادر ناشنوا می شود
از سن 12 سالگی مادر الکساندر رو به ناشنوایی گذارد. هر روز بر میزان ناشنوایی مادر اضافه می شد. الکساندر بسیار از این واقعه تحت تاثیر قرار گرفت. مادر برای او ارزش بسیار بالایی داشت. بل کوچک شروع به یادگرفتن یک زبان انگشتی کرد که باعث شد بتواند صحبتها را به مادر انتقال دهد. کم کم او موفق شد یک نوع تکنیک خاص ایجاد کند که با صداهای خاصی را به راحتی به مادر مفاهیم را منتقل کند. کم کم علاقه به مادر ، الکساندر را به یک مبحث علاقه مند کرد. صدا شناسی!
کلا باید خانواده بل را خانواده سخنوران دانست. پدربزرگ و عمو پدر همه از اساتید سخنوری بریتانیا بودند. پدر رساله ای درباره اصئل سخن با کرو لالها نوشت که در زمان خود یک رساله انقلابی بود. چه کسی می توانست بهتر از الکساندر نشان دهنده عملی بودن این رساله باشد؟ لب خوانی آموزش داده شده در این کتاب به الکساندر هم یاد داده شد و هر جا که الکساندر قدرت خود را در لب خوانی به نمایش می گذارد همه در بهت و حیرت فرو می رفتند. لب خوانی زبانی مانند سانسکریت باعث جاودانگی لب خوانی شد!

دستگاهی که صدا تولید می کرد

بعد از تحصیلات در کالج بود که اکساندر یک چیز عجیب شنید. شخصی به نام بارون ولفگانگ فون کمپلن دستگاهی برای شبیه سازی صدای انسان ساخته است. الکساندر جوان سریعا کتابی از فون کمپلن را یافت و دست به ترجمه آلمانی به انگلیسی کتاب زد. بعد از ترجمه بسیار سخت کتاب آنها شروع به ساخت دستگاه کردند. در این قضیه برادر بزرگتر الکساندر یعنی ملویل هم به او کمک می کرد. قسمتهایی مانند نای، گلو، شش و لب به سختی ساخته شد اما هنوز یک مشکل برای دریافت جایزه ای که پدر تعیین کرده بود وجود داشت. پدرشان گفته بود یک جایزه بزرگ برای آنها تدارک دیده است که اگر بتوانند چنین کاری را بکنند به آنها خواهد داد. ساختن جمجمه ای که بتواند حتی چند کلمه صدا را تولید کند بسیار طاقتفرسا بود. آنها بعد از هزاران بار تلاش توانست جمله "How are you grandma?" را بیان کنند. البته نتیجه یک ذره اشکال داشت. شاید اگر کسی جمله "Ow ah oo ga ma ma." را می شنید اصلا متوجه منظور نمی شد اما این برای اکساندر 19 ساله تازه شروع راه بود!

خانواده ای که نابود شد

در 1865 وقتی خانواده به لندن مهاجرت کرد الکساندر به دفتر کارش رفت و تمام مدت را بر روی آزمایشهای خود کار کرد. تمام پاییز و زمستان او بر روی پروژه هایش کار می کرد و همینطور سلامتی اش رو به تحلیل می رفت. از آن طرف برادر کوچکش ادوارد با درد سل دست و پنجه نرم می کرد. الکساندر سال بعد کاملا حالش خوب شد ولی همیشه شانس با انسان یار نیست. ادوارد آنقدر خوش شانس نبود.
در سال 1867 بل به خانه بازگشت و بر روی امتحانات مدرک دانشگاهیش کار کرد. زمانی که به خانه بازگشت برادر بزرگترش ملویل ازدواج کرده بود و مستقل شد. در سال 1870 ملویل هم به دست سل به برادرش ادوارد پیوست.
در همان سال الکساندر با بیوه ملویل و والدینش به کانادا مهاجرت کرد. در یک زمین 10.5 هکتاری که در کانادا خریدند یک مزرعه ساختند. در مزرعه یک جایی هم ساخته شد. یک کارگاه برای آزمایشهایی برای کار با ناشنوایان.
او پیانویی طراحی کرد که می توانست موزیکش را به وسیله الکتریسیته منتقل کند.او سعی کرد وسیله ای بسازد که نه تنها نتهای موسیقی،بلکه کلمه های سخنرانی را نیز ارسال کند. اما داستان اصلی از سال 1874 شروع شد. در تابستان بل کار خود را بر روی ساخت صدانگار شروع کرد. صدا نگار صدای برخورد یک ضربه را که برای آزمایش به یک شیشه زده می شد را توسط یک قلم بر روی یک ورقه ثبت کند. این کار با یک سری از اشکال نشان داده می شد ( مسلما همه ما چنین چیزهایی دیده ایم). در آن سال خطوط تلگراف با یک ترافیک عجیب دست به گریبان بود. باید راه دیگری پیدا می شد.

شروع یک دوران

الکساندر یک شب تا دیر وقت مشغول کار بود که ناگهان یک باتری واژگون می‌شود و اسید سولفوریک آن روی لباسهای او می‌ریزد. بل با عصبانیت معاونش را صدا می‌کند در حالیکه او در کارگاه زیر شیروانی بود و در وضع عادی صدا به او نمی‌رسید، ولی وجود یک سیم تلگراف که از کارگاه زیر شیروانی تا داخل اطاق خواب بل در طبقه پایین امتداد داشت باعث شد که معاونش صدای او را بشنود. این سیم برای انتقال اصوات نتهای پیانو توسط الکساندر ساخته شده بود. توماس واتسون معاون بل بعد از تقریبا 40 سال این حادثه را اینطور بازگو می‌کند. برعکس اولین پیام تلگرافی مورس که با جمله مقدس آنچه خدا اراده کرده است، شروع شد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#49 | Posted: 20 Nov 2013 19:54
زندگی نامه ی بروس لی


ﺷﺎﯾﺪ ﺟﻮاﻧﺎن و ﻧﻮﺟﻮاﻧﺎن اﻣﺮوز ﺗﻨﮫﺎ ﻧﺎﻣﯽ از ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺷﻨﯿﺪه اﻧﺪ. اﻣﺎ ھﻤﻪ ﺟﻮاﻧﺎن ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺣﺪود ٣٠ اﻟﯽ ۴٠ ﺳﺎل ﭘﯿﺶ ﺑﺮوس ﻟﯽ را
ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ. در آن زﻣﺎن ﺗﻌﺪاد اﮐﺸﻦ ﻣﻦ ھﺎ و ﻓﯿﻠﻢ ھﺎی زد و ﺧﻮردی ﻣﺎﻧﻨﺪ اﻣﺮوز زﯾﺎد و ﻣﺘﻌﺪد ﻧﺒﻮد. ﺑﺮوس ﻟﯽ ﯾﮑﯽ از ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ در آن زﻣﺎن ﻣﺤﺒﻮﺑﯿﺖ ﺧﺎﺻﯽ ﻣﯿﺎن ھﻤﻪ ﻣﺮدم
داﺷﺖ. ﻓﺮدی ﮐﻪ دﺳﺘﮫﺎﯾﺶ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﯿﻎ ﻋﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﺮد و در ﮐﺎراﺗﻪ ﺑﺎزی ﺷﮫﺮﺗﯽ ﺟﮫﺎﻧﯽ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮد. در آن دوران اﮐﺜﺮ ﺟﻮاﻧﺎن ﺑﻪ وﯾﮋه ﭘﺴﺮھﺎ اﺗﺎﻗﮫﺎی ﺧﻮد را ﺑﺎ ﻋﮑﺴﮫﺎﯾﯽ از ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺗﺰﺋﯿﻦ
ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ.
ﺑﺮوس ﻟﯽ (٢٧ ﻧﻮاﻣﺒﺮ ٢٠ ،١٩۴٠ ژوﺋﯿﻪ ١٩٧٣)اﺳﺘﺎد ھﻨﺮھﺎی رزﻣﯽ، ﺑﺎزﯾﮕﺮ ﻓﯿﻠﻢ ھﺎی رزﻣﯽ، ﻓﯿﻠﺴﻮف و ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬار ﺳﺒﮏ ﺟﯿﺖ ﮐﻮان دو (Jeet Kune Do) اﺳﺖ. او ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺗﺎﺛﯿﺮ ﮔﺬار ﺗﺮﯾﻦ
رزﻣﯽ ﮐﺎر ﻗﺮن ﺑﯿﺴﺘﻢ و ﻧﻤﺎد ﻓﺮھﻨﮕﯽ (cultural icon) ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ. او ھﻤﭽﻨﯿﻦ ﭘﺪر دو ﺑﺎزﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻧﺎم ھﺎی ﺑﺮاﻧﺪون ﻟﯽ (Brandon Lee) و ﺷﺎﻧﻮن ﻟﯽ (Shannon Lee) ﺑﻮد.
ﻟﯽ در ﺳﺎﻧﻔﺮاﻧﺴﯿﺴﮑﻮ در ﮐﺎﻟﯿﻔﺮﻧﯿﺎ ﺑﻪ دﻧﯿﺎ آﻣﺪ و ﺗﺎ اواﺧﺮ ﻧﻮﺟﻮاﻧﯽ در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﺑﺰرگ ﺷﺪ. ﻓﯿﻠﻢ ھﺎی ﺗﻮﻟﯿﺪ ھﺎﻟﯿﻮود ﮐﻪ او در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﺑﺎزی ﮐﺮد ﻣﻮﺟﺐ ارﺗﻘﺎی ﺳﻄﺢ ﻓﯿﻠﻢ ھﺎی رزﻣﯽ
ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻋﺎﻣﻪ را ﺑﺮاﻧﮕﯿﺨﺖ و ﻣﻮﺟﯽ از ﻋﻼﻗﻪ ﻣﻨﺪی ﺑﻪ ﻓﯿﻠﻢ ھﺎی ھﻨﺮ ھﺎی رزﻣﯽ ﭼﯿﻨﯽ را در ﺟﮫﺎن ﻏﺮب ﺑﻪ وﺟﻮد آورد. ﮐﺎرﮔﺮداﻧﯽ و ﺟﻮ ﻓﯿﻠﻢ ھﺎی او ،ھﻨﺮ ھﺎی
رزﻣﯽ را در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ و ﺑﻘﯿﻪ ﺟﮫﺎن ﺗﻐﯿﯿﺮ داد.
ﻟﯽ ﺑﻪ ﯾﮏ ﭼﮫﺮه ﻧﻤﺎدﯾﻦ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺧﺼﻮص ﺑﺮای ﭼﯿﻨﯽ ھﺎ، زﯾﺮا در ﻓﯿﻠﻢ ھﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان اﻓﺘﺨﺎر ﻣﻠﯽ ﺑﺮای ﭼﯿﻦ و ﻣﻠﯽ ﮔﺮاﯾﯽ ﭼﯿﻨﯽ ظﺎھﺮ ﺷﺪ. او در اﺑﺘﺪای اﻣﺮ ﺑﻪ ﯾﺎدﮔﯿﺮی ھﻨﺮ ھﺎی
رزﻣﯽ ﭼﯿﻨﯽ (ﮐﻮﻧﮓ ﻓﻮ) ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ وﯾﻨﮓ ﭼﻮن ﭘﺮداﺧﺖ.
اﮐﻨﻮن ﻣﯽ ﺧﻮاھﯿﻢ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﺎراﺗﻪ ﺑﺎز ﭼﻨﺪ دھﻪ ﭘﯿﺶ را ﺑﺮاﯾﺘﺎن ﺑﺎزﮔﻮ ﻧﻤﺎﯾﯿﻢ. ھﻢ ﭼﻨﯿﻦ درﺑﺎره ﻣﺮگ ﻣﺸﮑﻮک او ﻣﻄﺎﻟﺒﯽ ﺑﯿﺎن ﮐﻨﯿﻢ.


تولد
ﺑﺮوس ﻟﯽ در ٢٧ ﻧﻮاﻣﺒﺮ ﺳﺎل ١٩۴٠ ﺳﺎﻋﺖ اژدھﺎ ﺑﯿﻦ ﺳﺎﻋﺖ 7 ﺗﺎ 9 ﺻﺒﺢ در ﺳﺎل اژدھﺎ (Year of the Dragon) طﺒﻖ ﺗﻘﻮﯾﻢ طﺎﻟﻊ ﺑﯿﻨﯽ ﭼﯿﻨﯽ در ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن ﭼﯿﻨﯽ در ﭼﯿﻨﺎﺗﻮن
ﺳﺎﻧﻔﺮاﻧﺴﯿﺴﮑﻮ (San Francisco's Chinatown) ﺑﻪ دﻧﯿﺎ آﻣﺪ. ﭘﺪرش ﻟﯽ ھﻮ ﭼﻮن (Lee Hoi-Chuen) (李海泉) ﭼﯿﻨﯽ ﺑﻮد . ﭘﺪرش ﺧﻮاﻧﻨﺪه اﭘﺮای ﭼﯿﻨﯿﮫﺎ ﺑﻮد. ﻣﺎدر ﮐﺎﺗﻮﻟﯿﮑﺶ ﮔﺮﯾﺲ ھﻮ
(Grace Ho) ﯾﮏ ﭼﯿﻨﯽ آﻟﻤﺎﻧﯽ ﺗﺒﺎر ﺑﻮد. ﻧﺎم اﺻﻠﻲ ﻓﻮق ﺳﺘﺎرة ﺳﯿﻨﻤﺎ « ﻟﻲ ﺟﻮن ﻓﺎن » ﺑﻮد. وﻟﻲ ﺑﻌﺪ ھﺎ در ادارة ﺛﺒﺖ اﺣﻮال اﺳﻢ ﺑﺮوﺳﻠﻲ را ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻧﺎم ھﻨﺮي ﺑﺮاي ﺧﻮد اﻧﺘﺨﺎب ﮐﺮد .
اﻋﻀﺎي ﺧﺎﻧﻮادة ﺑﺮوﺳﻠﻲ ھﻔﺖ ﻧﻔﺮ ﺑﻮدﻧﺪ . ﻧﺎم ﺧﻮاھﺮ ﺑﺰرگ ﺑﺮوس «اﮔﻨﺲ» ، ﺧﻮاھﺮ ﮐﻮﭼﮑﺶ«ﻓﯿﺒﻲ»، ﺑﺮادر ﺑﺰرﮔﺶ «ﻟﻲ ﺟﻮن ﺷﻦ» و ﺑﺮادر ﮐﻮﭼﮑﺶ «ﻟﻲ ﺟﻮن ﺧﻮي» ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ.
وﻗﺘﯽ ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺳﻪ ﻣﺎه داﺷﺖ واﻟﺪﯾﻨﺶ ﺑﻪ ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺪ. در ﻣﻮرد ﺗﺎﺑﻌﯿﺖ او اﺧﺘﻼف وﺟﻮد دارد ﺷﺎﯾﺪ آﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﻮد ﺷﺎﯾﺪ ﭼﯿﻨﯽ ﺑﻮد و ﺷﺎﯾﺪ ھﻢ ﺑﺮﯾﺘﯿﺶ ﺳﺎﺑﺠﮑﺖ (British
subject) ﺑﻮد (زﯾﺮا اھﺎﻟﯽ ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ در زﻣﺎن او ﺑﺮﯾﺘﯿﺶ ﺳﺎﺑﺠﮑﺖ ﺑﻮدﻧﺪ)
ﻧﺎم ﮐﻮﭼﮏ ﮐﺎﻧﺘﻮﻧﯽ (Cantonese) ﺑﺮوس ﻟﯽ، ﺟﺎن ﻓﺎن (Jun Fan) ﺑﻮد. وﻗﺘﯽ ﺑﺮوس ﻟﯽ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪ، ﻧﺎم اﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﺮوس (Bruce) ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ رﺳﺪ ﺗﻮﺳﻂ ﭘﺰﺷﮏ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎر ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن،
دﮐﺘﺮ ﻣﺎری ﮔﻼور (Mary Glover) (و ﺑﻌﻀﺎً ﮔﻔﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮد ﮐﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎر ﺑﻮد) ﺑﺮروی ﺑﺮوس ﻟﯽ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺷﺪ. اﮔﺮﭼﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻟﯽ در ﺑﺪاﯾﺖ اﻣﺮ ﭼﻨﺪان ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻦ اﺳﻢ اﻧﮕﻠﯿﺴﯽ روی
ﻧﻮزادش ﻧﺒﻮد وﻟﯽ اﯾﻦ ﻧﺎم را ﻣﺘﻨﺎﺳﺐ اﻧﮕﺎﺷﺖ و ﺑﺎ ﻧﺎم دﮐﺘﺮ ﮔﻼور ﻣﻮاﻓﻘﺖ ﮐﺮد. ﺑﻪ ھﺮ ﺣﺎل ﻧﺎم اﻧﮕﻠﯿﺴﯽ او ھﺮﮔﺰ ﺑﻪ ھﻤﺮاه ﻧﺎم ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ او اﺳﺘﻔﺎده ﻧﺸﺪ ﺗﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ در ﯾﮏ دﺑﺴﺘﺎن ﮐﻪ ﯾﮑﯽ
از ﺑﺨﺶ ھﺎی ﮐﺎﻟﺞ ﻻﺳﺎل (La Salle College) (ﯾﮏ دﺑﯿﺮﺳﺘﺎن در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ) ﺑﻮد در 10 ﯾﺎ 12 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺛﺒﺖ ﻧﺎم ﮐﺮد. و ﺑﻌﺪا در دﺑﺴﺘﺎﻧﯽ دﯾﮕﺮ. (ﮐﺎﻟﺞ ﻓﺮاﻧﺴﯿﺲ ﺧﺎوﯾﺮ در ﮐﻮﻟﻮن) (.St
Francis Xavier's College in Kowloon) ﮐﻪ در آﻧﺠﺎ ﻟﯽ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪه ﺗﯿﻢ ﺑﻮﮐﺲ در ﻣﺴﺎﺑﻘﺎت ﺑﯿﻦ ﻣﺪارس ﻣﯽ ﺷﻮ



آﻏﺎز ﮐﺎر و ورود ﺑﻪ ھﻨﺮھﺎی رزﻣﯽ
اوﻟﯿﻦ آﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑﺮوس ﺑﺎ ھﻨﺮھﺎی رزﻣﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﭘﺪرش - ﻟﯽ ھﻮی ﭼﻮن- ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺖ. او در اﺑﺘﺪا ﻣﮫﺎرﺗﮫﺎی ﭘﺎﯾﻪ ای در ﺳﺒﮏ ﺗﺎی ﭼﯽ را از ﭘﺪرش ﻓﺮا ﮔﺮﻓﺖ. اﻣﺎ او ﻗﺒﻞ از اﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﺰد اﺳﺘﺎد
ﺑﺮود ﺧﻮدش ﮐﺎراﺗﻪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﺮد. وﻟﯽ ﺗﺤﺖ ﻧﻈﺮ اﺳﺘﺎدان ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ در ﮐﺎراﺗﻪ ﺑﺴﯿﺎر ﺧﺒﺮه ﺷﺪ.ﺳﯽ ﻓﻮی ﺑﺮوس ﻟﯽ ﯾﻌﻨﯽ اﺳﺘﺎد ﺑﺰرگ وﯾﻨﮓ ﭼﻮن - ﯾﯿﭗ ﻣﻦ - ھﻤﮑﺎر و دوﺳﺖ ﭘﺪر او ﺑﻮد.
ﺑﺮوس از ﺳﻦ ١٣ ﺗﺎ ١٨ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺗﺤﺖ ﺗﻌﻠﯿﻢ اﺳﺘﺎد ھﻨﮓ ﮐﻨﮕﯽ ﺧﻮﯾﺶ ﯾﯿﭗ ﻣﻦ ﺑﻮد.
ﻣﺎﻧﻨﺪ اﮐﺜﺮ ﻣﺪارس ھﻨﺮھﺎی رزﻣﯽ ﭼﯿﻨﯽ در آن زﻣﺎن، ﮐﻼس ھﺎی ﺳﯽ ﻓﻮ ﯾﯿﭗ ﻣﻦ ﺗﻮﺳﻂ ﺷﺎﮔﺮدان ارﺷﺪ و درﺟﻪ ﺑﺎﻻ اداره ﻣﯽ ﺷﺪ. ﯾﮑﯽ از ﺷﺎﮔﺮدان ارﺷﺪ ﯾﯿﭗ ﻣﻦ «واﻧﮓ ﺷﻮن ﻟﺌﻮﻧﮓ»
ﺑﻮد. ﺑﺮ طﺒﻖ ﮔﻔﺘﻪ ھﺎ او ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺗﺄﺛﯿﺮ را ﺑﺮ ﮐﻮﻧﮓ ﻓﻮی وﯾﻨﮓ ﭼﻮِن ﺑﺮوس ﻟﯽ داﺷﺘﻪ اﺳﺖ. ﭘﺲ از اﯾﻨﮑﻪ ﺗﻌﺪادی از ﺷﺎﮔﺮدان ﭘﭙﭗ ﻣﻦ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺑﻌﻀﯽ آداب و رﺳﻮﻣﺎت ﭼﯿﻨﯽ از آﻣﻮزش ﺑﻪ
ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺧﻮدداری ﮐﺮدﻧﺪ، ﯾﯿﭗ ﻣﻦ ﺑﻪ طﻮر ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺷﺮوع ﺑﻪ آﻣﻮزش ﺑﺮوس ﻟﯽ ﮐﺮد. ﺑﺮوس ھﻤﭽﻨﯿﻦ ﺑﻮﮐﺲ ﻏﺮﺑﯽ را ﻧﯿﺰ ﯾﺎد ﮔﺮﻓﺖ و ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﻓﯿﻨﺎل ﻗﮫﺮﻣﺎﻧﯽ ﺑﻮﮐﺲ در ﺳﺎل ١٩۵٨ را ﺑﺎ
ﻧﺎک اوت ﮐﺮدن «ﮔﺮی اﻟﻢ» ﮐﻪ ﻗﮫﺮﻣﺎن ﺳﻪ ﺑﺎرٔه ﻣﺴﺎﺑﻘﺎت ﺑﻮد، در راﻧﺪ ﺳﻮم ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎن رﺳﺎﻧﺪ. ﻗﺒﻞ از ﻣﺴﺎﺑﻘ ٔﻪ ﻧﮫﺎﯾﯽ ﺑﺮوس ﺳﻪ ﺣﺮﯾﻒ ﻗﺒﻠﯽ اش را ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎً در ھﻤﺎن راﻧﺪ اول ﻧﺎک اوت
ﮐﺮده ﺑﻮد. ﺑﻌﻼوه ﺑﺮوس ﺗﮑﻨﯿﮑﮫﺎی ﺷﻤﺸﯿﺮزﻧﯽ ﻏﺮﺑﯽ را از ﺑﺮادرش «ﭘﯿﺘﺮ ﻟﯽ»- ﮐﻪ ﻗﮫﺮﻣﺎن ﺷﻤﺸﯿﺮزﻧﯽ در زﻣﺎن ﺧﻮدش ﺑﻮد- ﯾﺎد ﮔﺮﻓﺖ.

ورود به آمریکا

ﺑﺮوس ﻟﯽ در ﺳﻦ ١٩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮر اداﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ و ﺗﻨﮫﺎ ﺑﺎ ١٠٠ دﻻر ﺑﺎ ﮐﺸﺘﯽ وارد اﯾﺎﻻت ﻣﺘﺤﺪه آﻣﺮﯾﮑﺎ ﺷﺪه و در ﻣﺪرﺳﻪ ﻓﻨﯽ ادﯾﺴﻮن ﺛﺒﺖ ﻧﺎم ﮐﺮد. ﺳﭙﺲ در داﻧﺸﮕﺎه واﺷﻨﮕﺘﻦ در
رﺷﺘﻪ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻣﺸﻐﻮل ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪ.

ازدواج

او او در داﻧﺸﮕﺎه ﺑﺎ ﻟﯿﻨﺪا آﺷﻨﺎ ﺷﺪ و ازدواج ﮐﺮد. ﺣﺎﺻﻞ ازدواﺟﺸﺎن ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ﺑﻮد ﮐﻪ از ﻟﺤﺎظ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﯿﻨﯽ ھﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺪرش و از ﻟﺤﺎظ رﻧﮓ ﭘﻮﺳﺖ و ﻣﻮ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻏﺮﺑﯽ ھﺎ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎدرش
ﺑﻮد. ﻧﺎﻣﺶ را ﺑﺮاﻧﺪون ﻧﮫﺎدﻧﺪ. در واﻗﻊ ﺗﺮﮐﯿﺒﯽ از دو ﻧﮋاد ﭼﯿﻨﯽ و ﻏﺮﺑﯽ ﺑﻮد.

ورود به سینما

ﭘﺪر ﺑﺮوس ﻟﯽ، ھﻮی ﭼﻮن ،ﯾﮏ ﺳﺘﺎره ﻣﺸﮫﻮر اﭘﺮای ﮐﺎﻧﺘﻮﻧﯿﺎﯾﯽ ﺑﻮد. ﻟﺬا ﺑﺮوس ﻟﯽ از طﺮﯾﻖ ﭘﺪرش در ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻣﻄﺮح ﺷﺪ. او در ھﻤﺎن دوران ﮐﻮدﮐﯽ ﺑﻪ ﺑﺎزﯾﮕﺮی ﻋﻼﻗﻪ زﯾﺎدی داﺷﺖ و
ﮐﺎراﺗﻪ را در آن زﻣﺎن آﻣﻮﺧﺖ. وﻗﺘﯽ ﮐﻮدک ﺑﻮد در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮد در ﭼﻨﺪ ﻓﯿﻠﻢ ﺳﯿﺎه و ﺳﻔﯿﺪ ﮐﻮﺗﺎه ﺑﺎزی ﮐﺮد.
ﺑﺮوس ﻧﻪ ﻓﻘﻂ در ﮐﻮﻧﮓ ﻓﻮ ﻋﺎﻟﻲ ﺑﻮد ، ﺑﻠﮑﻪ اﺳﺘﻌﺪاد ﺧﯿﻠﻲ ﺧﻮﺑﻲ ھﻢ در ﻧﻤﺎﻳﺶ داﺷﺖ. او ﺗﻘﺮﻳﺒﺎً در ﻳﮏ ﺳﺎﻟﮕﻲ در ﻓﯿﻠﻢ « ﺟﯿﻨﮓ ﻣﺎﻧﮓ ﻧﯿﻮ»(دﺧﺘﺮ ﺷﮫﺮ دروازه طﻼﻳﻲ)ﻧﻘﺶ داﺷﺖ ودر
ﺷﺶ ﺳﺎﻟﮕﻲ در ﻓﯿﻠﻢ ھﺎي « ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﻳﮏ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ»و«اژدھﺎي ﮐﻮﭼﮏ» و در دوران ﺟﻮاﻧﻲ ﻧﯿﺰ در ﻓﯿﻠﻢ « ژن ھﺎي ﮔﻮھﻢ » ﺑﺎزي ﻧﻤﻮد ﮐﻪ ﻣﻮرد اﺳﺘﻘﺒﺎل ﻣﺮدم واﻗﻊ ﺷﺪ .او در اﻳﻦ
ﻓﯿﻠﻢ، ﻓﻨﻮن و ﺗﮑﻨﯿﮏ ھﺎي ﺑﺮﺗﺮ زﻳﺎدي از ﮐﻮﻧﮓ ﻓﻮي ﭼﯿﻨﻲ را ﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﮔﺬاﺷﺖ و ﺑﻪ ھﻤﯿﻦ ﻋﻠّﺖ ﺑﻮد ﮐﻪ وي در زﻣﯿﻨﺔ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﺸﮫﻮر ﺷﺪ و ﺳﺘﺎرة ﮐﻮدﮐﻲ ﻧﺎم ﮔﺮﻓﺖ. وﻗﺘﯽ ﮐﻪ او 18 ﺳﺎل داﺷﺖ 12 ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎزی ﮐﺮده ﺑﻮد.
در ﺳﺎل 1966 ﺑﻌﺪ از ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻻﻧﮓ ﺑﯿﭻ ﯾﮏ ﮐﺎرﮔﺮدان ﮐﻪ اﺗﻔﺎﻗﺎً در ﺳﺎﻟﻦ ﺣﻀﻮر داﺷﺖ ﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎت ﺑﺮوس ﻟﯽ رﻓﺖ و از وی ﺧﻮاﺳﺖ در ﺳﺮﯾﺎل «زﻧﺒﻮر ﺳﺒﺰ» ﺑﻪ اﯾﻔﺎی ﻧﻘﺶ ﺑﭙﺮدازد و ﺑﺮوس
ھﻢ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ و اﯾﻦ ﻣﻘﺪﻣﻪ ای ﺷﺪ ﺑﺮای ورود ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ.
در ﺳﺮﻳﺎل « ﭼﯿﻨﮓ ﻓﻦ ﺷﺎ» (زﻧﺒﻮر ﺳﺒﺰ) ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻳﮏ ﻗﮫﺮﻣﺎن و ﺣﺎﻣﻲ، اﻳﻔﺎي ﻧﻘﺶ ﮐﺮد و ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻗﺪرت وﻧﯿﺮوي ووﺷﻮ (ﮐﻮﻧﮓ ﻓﻮي ﭼﯿﻨﻲ) را ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﻧﺸﺎن دھﺪ . ﺑﻌﺪ از اﻳﻨﮑﻪ ووﺷﻮ
در ﺳﺮاﺳﺮ ﺟﮫﺎن ﻳﮏ دﮔﺮﮔﻮﻧﻲ ھﻤﭽﻮن ﻣﻮج ﺑﻮﺟﻮد آورد ، در ﻳﮑﻲ از ﻣﺠﻼت و اﻧﺘﺸﺎرات ﻓﯿﻠﻢ آﻣﺮﻳﮑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد : ﺑﺮوﺳﻠﻲ از ﮐﺸﻮري ﮐﮫﻦ ، ﺑﺎ ﻓﺮھﻨﮓ ﻏﻨﻲ وﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻲ و ﭘﮫﻨﺎور
آﻣﺪه، ﻣﺮدم ﭼﯿﻦ آداب ورﺳﻮم ﻏﻨﻲ دارﻧﺪ ، ودر ﭼﺸﻢ ﻏﺮﺑﯿﮫﺎ اﻳﻦ ﮐﺸﻮر ﭘﺮ از رﻣﺰ وراز اﺳﺖ .
اﺟﺮاي ﺣﺮﮐﺎت وﺗﮑﻨﯿﮏ ھﺎي ﮐﻮﻧﮓ ﻓﻮي ﭼﯿﻨﻲ ﺗﻮﺳﻂ ﺑﺮوس ﻟﻲ واﻗﻌﺎً ﺑﺮاي ﻣﺮدم ﺷﮕﻔﺖ اﻧﮕﯿﺰ ﺑﻮد .در ﺳﺎل 1967 او در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ در ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺮادر ﺑﺰرگ ( ﺗﺎﻧﮓ ﺷﺎن) ﻧﻘﺶ داﺷﺖ و ﺑﺎر
دﻳﮕﺮ ﮐﻮﻧﮓ ﻓﻮ را ﺑﻪ ﻣﺮدم ﺟﮫﺎن ﻧﺸﺎن داد.
ﺑﺴﯿﺎری از ﺑﺎزﯾﮕﺮان ﻣﺸﮫﻮر ھﺎﻟﯿﻮود ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ از او ﻓﻨﻮن ﮐﻮﻧﮓ ﻓﻮ ﯾﺎد ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ. اﺳﺘﯿﻮ ﻣﮏ ﮐﻮﯾﯿﻦ، ﺟﯿﻤﺰ ﮐﻮﺑﺎرن، ﻟﯽ ﻣﺎروﯾﻦ از ﺟﻤﻠﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺑﺮوس آﺷﻨﺎ ﺷﺪﻧﺪ و از او
ﻣﮫﺎرت ھﺎﯾﯽ آﻣﻮﺧﺘﻨﺪ.
ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺑﻌﺪ از ﺑﺎزی در ﭼﻨﺪ ﺳﺮﯾﺎل و ﻓﯿﻠﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ زﻧﺒﻮر ﺳﺒﺰ، ﻣﺎرﻟﻮ، ﻻﻧﮓ اﺳﺘﺮﯾﺖ و .... در آﻣﺮﯾﮑﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﻪ ھﻨﮓ ﮔﻨﮓ ﺑﺎزﮔﺮدد و ﺑﺮای ھﻢ ﻣﯿﮫﻨﺎﻧﺶ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﺪ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎزی ﮐﻨﺪ ﮐﻪ
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﺎ اﺳﺘﻘﺒﺎل ﺷﺮﮐﺖ ھﺎی ﻓﯿﻠﻢ ﺳﺎزی روﺑﻪ رو ﺷﺪ اول ﻓﯿﻠﻢ راھﺐ ﮐﻮھﺘﺎﻧﮓ و ﺗﻮﺳﻂ اﺳﺘﺪﯾﻮ ﮔﻠﺪن ھﺎروﺳﺖ و ﮐﺎرﮔﺮداﻧﯽ «ﻟﻮ وی» ﮐﺎرﮔﺮدان ﻣﻌﺮوف ﭼﯿﻨﯽ ﺑﻪ اﯾﻔﺎی ﻧﻘﺶ در
ﻓﯿﻠﻢ ھﺎی رﺋﯿﺲ ﺑﺰرگ و ﻣﺸﺖ ﺧﺸﻢ ﭘﺮداﺧﺖ ﮐﻪ اﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ھﺎ رﮐﻮرد ﻓﺮوش ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻓﯿﻠﻢ ھﺎی ھﻨﮓ ﮐﻨﮕﯽ را ﺷﮑﺴﺖ.
ﺑﺮوس در ھﺎﻟﻲ وود آﻣﺮﻳﮑﺎ در ﺳﺎل 1971 ﺑﺎ ﻣﻮﻓّﻘﯿّﺖ ﻋﺎﻟﻲ در ﻓﯿﻠﻢ ﺧﺸﻢ اژدھﺎ ﺑﺎزي ﮐﺮد ﮐﻪ در اﻳﻦ ﻓﯿﻠﻢ او ﺧﺸﻦ ﺗﺮﻳﻦ و ﺟﺪي ﺗﺮﻳﻦ ھﻨﺮ ﭘﯿﺸﻪ ھﺎ ﺑﻮد . او ﺑﺎ ﺗﮑﻨﯿﮏ ھﺎي ﻋﺎﻟﻲ و ﻣﺒﺎرزة
ﺷﮕﻔﺖ اﻧﮕﯿﺰش ، ﺑﺎر دﻳﮕﺮ ﺟﯿﺖ ﮐﺎن دو را ﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﮔﺬاﺷﺖ . ﻋﻠﻲ اﻟﺨﺼﻮص در اﺟﺮاي ﺿﺮﺑﺎت وﻓﻨﻮن ﻧﺎﻧﭽﮑﻮ و ﻧﻤﺎﻳﺶ دادن ﺳﻪ ﺗﮑﻨﯿﮏ ﺑﺮﺗﺮ ﭘﺎ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻮد و ﻣﺮدم از ﺑﺎزي او ﻟﺬّت ﺑﺮدﻧﺪ .
او ﺑﻌﺪاز ﺑﺎزﮔﺸﺖ از ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﮐﺘﺎﺑﯽ در زﻣﯿﻨﻪ ﻣﮫﺎرﺗﮫﺎی ﮐﺎراﺗﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد. ﺣﺮﮐﺎﺗﯽ ﮐﻪ او اﻧﺠﺎم ﻣﯽ داد اﻣﺮوزه از آن ﺣﺮﮐﺎت اﻟﮫﺎم ﮔﺮﻓﺘﻪ اﻧﺪ و در ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ رﯾﺰی رﺑﺎﺗﮫﺎ ﺑﺮای ﺳﺎﺧﺖ ﻓﯿﻠﻤﮫﺎی
اﮐﺸﻦ ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ. ھﯿﮑﻠﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ آرﻧﻮﻟﺪ ﺷﻮارزﯾﻨﮕﺮ ﻧﺪاﺷﺖ او ﺑﺎ ﻗﺪی ﻣﺘﻮﺳﻂ و ﺟﺜﻪ ای اﺳﺘﺨﻮاﻧﯽ اﻣﺎ ﻗﻮی و ورزﺷﮑﺎر ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﺮواﻧﻪ ﺟﺴﺖ ﺑﺰﻧﺪ و از ﺳﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺳﻮی
دﯾﮕﺮ رود و در ﯾﮏ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ھﻢ زدن رﻗﯿﺐ ﺧﻮد را ﺷﮑﺴﺖ دھﺪ. او ﻣﺤﺒﻮب ﻣﺮدم ﺑﻮد و در آن زﻣﺎن ﭘﯿﺮ و ﺟﻮان در ﻣﺤﺎﻓﻞ از ﻣﮫﺎرﺗﮫﺎی ﺑﺮوس ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ. ﻧﻮﺟﻮاﻧﺎن و ﺟﻮاﻧﺎن
ﻟﺒﺎﺳﮫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺗﺼﺎوﯾﺮ ﺑﺮوس و اژدھﺎ ﺑﻪ ﺗﻦ ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ و در دﻋﻮاھﺎﯾﺸﺎن از ﻓﻨﻮن او ﮐﻪ در ﻓﯿﻠﻤﮫﺎی ﺳﯿﻨﻤﺎﯾﯽ دﯾﺪه ﺑﻮدﻧﺪ ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﺑﺮدﻧﺪ



ﺑﻌﺪ از ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺑﺮوس ﻟﯽ در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ھﺎﻟﯿﻮود ﺑﻪ ﺳﺮاغ ﺑﺮوس ﻟﯽ آﻣﺪ و ﮐﻤﭙﺎﻧﯽ ﺑﺮادران وارﻧﺮ از وی ﺧﻮاﺳﺖ در ﻓﯿﻠﻢ «اژدھﺎ وارد ﻣﯽ ﺷﻮد» ﺑﻪ اﯾﻔﺎی ﻧﻘﺶ ﺑﭙﺮدازد ﺑﻪ ھﻤﯿﻦ دﻟﯿﻞ
ﺑﺮوس ﻟﯽ «ﺑﺎزی ﻣﺮگ» را رھﺎ ﮐﺮده و در «اژدھﺎ وارد ﻣﯽ ﺷﻮد» ﮐﻪ اوﻟﯿﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺟﮫﺎﻧﯽ وی ﺑﻪ ﺷﻤﺎر ﻣﯽ رﻓﺖ ﺑﻪ اﯾﻔﺎی ﻧﻘﺶ ﭘﺮداﺧﺖ.
ﺑﻌﺪ از اﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ھﺎ ھﻤﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ رﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺪون ﺷﮏ ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺑﺮﺗﺮﯾﻦ رزﻣﯽ ﮐﺎر دﻧﯿﺎﺳﺖ. ﺳﭙﺲ ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺧﻮد ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺴﺎزد ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻨﻈﻮر در ﺳﺎل ١٩٧٢ ﺷﺮﮐﺖ
ﻓﯿﻠﻤﺴﺎزی ﺧﻮد ﺑﻪ ﻧﺎم «ﮐﻨﮑﻮرد» را داﯾﺮ ﮐﺮد .ﺑﻌﺪ ھﺎ ﺧﻮدش ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻧﺎﻣﻪ ﻣﻲ ﻧﻮﺷﺖ و ﺧﻮدش ھﻢ ﺑﺎزي ﻣﯿﮑﺮد . ﺧﻮد ﮐﺎرﮔﺮداﻧﯽ ﻓﯿﻠﻢ «راه اژدھﺎ» ﯾﺎ <<ﺑﺎزﮔﺸﺖ اژدھﺎ>> را ﺑﻪ ﻋﮫﺪه
ﮔﺮﻓﺖ.
ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻓﯿﻠﻢ راه اژدھﺎ را ﺳﺎﺧﺖ و ﺑﺎر دﻳﮕﺮ ﻗﺪرت ﻧﺎﻧﭽﮑﻮ را ﺑﻪ ﻣﺮدم ﻧﺸﺎن داد .
ﺑﺮوس ﻟﯽ در ﻓﯿﻠﻢ ورود اژدھﺎ ﻟﺒﺎس ﺳﻨﺘﯽ ﭼﯿﻨﯽ ھﺎ را ﺑﻪ ﺗﻦ ﮐﺮده ﺑﻮد و ٢٠٠ ﻣﯿﻠﯿﻮن دﻻر ﺑﻪ دﺳﺖ آورد.
او در اﻳﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎ ﻗﮫﺮﻣﺎن ﮐﺎراﺗﻪ ﺟﮫﺎن (ﭼﺎک ﻧﻮرﻳﺲ) ﻣﺒﺎرزه ﮐﺮد ﮐﻪ اﻳﻦ ﻳﮏ ﻣﺒﺎرزة ﺷﮕﻔﺖ اﻧﮕﯿﺰ ﺑﻮد . در ﺳﺎل 1973 وي ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺖ ﻓﯿﻠﻢ ﺳﺎزي ﺑﺮادران وارﻧﺮ (ﺣﻮاﻧﺎ ھﺎﻟﻲ وود) ھﻤﮑﺎري
ﻧﻤﻮد و در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﻓﯿﻠﻢ اژدھﺎ وارد ﻣﻲ ﺷﻮد را ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ. اﻳﻦ آرزوي او ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎل ﭘﯿﺶ ﻗﺼﺪ داﺷﺖ ﻓﻮق ﺳﺘﺎره ﻓﯿﻠﻢ ھﺎي ھﺎﻟﻲ وود ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺎ ﺳﺎﺧﺘﻦ اﻳﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﭘﯿﻮﺳﺖ و
او ﺑﻪ ﺑﺎزﻳﮕﺮ درﺟﻪ ﻳﮏ ﺟﮫﺎن ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪ. اﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﻣﺠﺪداً رﮐﻮرد ﻓﺮوش ﻓﯿﻠﻢ ھﺎی ﻗﺒﻠﯽ ﺑﺮوس را ﺷﮑﺴﺖ.
ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎزي ﺑﺎ ﻣﺮگ از ﺷﺮﮐﺖ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻓﯿﻠﻢ ﺳﮑﻮاوﻳﺎ (ﺷﻲ ﺧﻮ) آﺧﺮﻳﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺮوس ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ(ﺳﺎل ١٩٧٣). وي در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﺑﺮاي ﺳﺎﺧﺘﻦ اﺑﻦ ﻓﯿﻠﻢ از ﺗﮑﻨﯿﮏ ھﺎ ، ﺿﺮﺑﺎت و ﺻﺤﻨﻪ ھﺎي
ﺟﺎﻟﺐ و ﺑﺴﯿﺎر دﻳﺪﻧﻲ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺮداري ﻣﻲ ﮐﺮد . اﻟﺒﺘﻪ ﻗﺒﻼً ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﻌﻀﻲ از ﺻﺤﻨﻪ ھﺎ را در ﻣﻨﺎظﺮ ﮐﺮة ﺟﻨﻮﺑﻲ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺮداري ﮐﻨﺪ ، اﻣّﺎ ﺑﻪ ﻋﻠّﺖ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﺑﯿﺶ از ﺣﺪ او اﻳﻦ
ﺗﺼﻤﯿﻢ اﺟﺮا ﻧﺸﺪ. وﻗﺘﻲ ﮐﻪ او دوﺑﺎره ﺳﻌﻲ ﮐﺮد ﺗﺼﻤﯿﻤﺶ را ﻋﻤﻠﻲ ﮐﺮده و اﻳﻦ ﻓﯿﻠﻢ را ﺗﻤﺎم ﻧﻤﺎﻳﺪ ﻧﺎﮔﮫﺎن اﺗّﻔﺎق ﻧﺎﮔﻮاري ﻣﻮﺟﺐ ﻣﺮگ او ﺷﺪ . ﺑﺮاي اﺣﺘﺮام ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﺑﻪ وي و ﻳﺎد ﺑﻮد اﻳﻦ
ﺳﺘﺎرة ﺑﺰرگ ﮐﻮﻧﮓ ﻓﻮي ﭼﯿﻨﻲ ـ ﺑﺮوﺳﻠﻲ ـ در ﺳﺎل 1993 ﺳﺎزﻣﺎﻧﮫﺎ و داﻧﺸﮑﺪه ھﺎي ھﻨﺮي ﺷﺮﮐﺖ ﻓﯿﻠﻢ ﺳﺎزي ھﺎﻟﻲ وود آﻣﺮﻳﮑﺎ ﺗﺎﺑﻠﻮﻳﻲ درﺧﺸﺎن و ﭘﺮ ﻧﻮر از ﭘﻨﺞ ﺳﺘﺎرة طﻼ و ﻧﻘّﺎﺷﻲ
ﻓﯿﻠﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﺮوس در آن ﺑﺎزي ﮐﺮده ﺑﻮد را در ھﺎﻟﻲ وود ﻧﺼﺐ ﮐﺮدند

مرگ

ﺑﺮوس ﻟﯽ در در ٢٠ ژوﺋﯿﻪ ١٩٧٣ ﺑﺎ ﻣﺮگ ﻧﺎﮔﮫﺎﻧﯽ و ﻣﺸﮑﻮک در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﺑﺪرود ﺣﯿﺎت ﮔﻔﺖ.
ﻣﺮگ ﺑﺮوس ﻟﯽ رازی اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ ھﻤﮕﺎن ﭘﻮﺷﯿﺪه ﺑﻮد. ھﺮ ﮐﺴﯽ درﺑﺎره ﻣﺮگ ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺟﻮان ﻋﻘﯿﺪه ای داﺷﺖ. ﺷﺎﯾﻌﺎت ﭘﯿﺶ از ﻣﺮگ او ﺑﺮوس ﻟﯽ در ﺳﺎل ١٩٧٣ در ﺳﻦ ٣٣ ﺳﺎﻟﮕﯽ از
دﻧﯿﺎ رﻓﺖ. او ٣٢ ﺳﺎل داﺷﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﺷﺪ در آﭘﺎرﺗﻤﺎﻧﺶ در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﺧﻮاﺑﯿﺪه ﺑﻮد ه و ﻧﺎﮔﮫﺎن ﻣﻮرد اﺻﺎﺑﺖ ﮔﻠﻮﻟﻪ ای ﻗﺮار ﻣﯽ ﮔﯿﺮد. ﺑﺮوس ﻟﯽ اﯾﻦ طﻮر اظﮫﺎر داﺷﺖ. ﯾﮏ روز از ﺳﻮی
ﻣﻌﺘﺒﺮﺗﺮﯾﻦ روزﻧﺎﻣﻪ ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﻢ ﺗﻠﻔﻦ زده ﺷﺪ ﮔﻮﺷﯽ را ﺑﺮداﺷﺘﻢ. ﺧﺒﺮﻧﮕﺎر روزﻧﺎﻣﻪ ﮔﻔﺖ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ واﻗﻌﺎ" ﺑﺮوس ﻟﯽ زﻧﺪه اﺳﺖ؟ ﻣﻦ ھﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺲ ﺗﻮ ﺑﺎ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺣﺮف
ﻣﯽ زﻧﯽ؟ ﺑﻠﻪ ﻣﻦ زﻧﺪه ام. ﻣﻦ ﺑﺮوس ﻟﯽ ھﺴﺘﻢ! اﻣﺎ وﻗﺘﯽ ﺑﺮوس ﻟﯽ واﻗﻌﺎ" ﻣﺮد، ﺷﺎﯾﻌﻪ ھﺎ اﯾﻦ طﻮر ﭘﺨﺶ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺮوس ﻟﯽ در ھﻨﮓ ﮐﻨﮓ ﺑﻪ ﺑﺎج ﮔﯿﺮھﺎ ﭘﻮل ﻧﭙﺮداﺧﺘﻪ و ﺗﻮﺳﻂ آﻧﺎن ﺗﺮور
ﺷﺪ. ﺑﺴﯿﺎری از ﭼﯿﻨﯽ ھﺎ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺮوس ھﻨﮕﺎم ﺗﻤﺮﯾﻦ ﯾﮑﯽ از ﻓﯿﻠﻤﮫﺎﯾﺶ ﻣﻮرد ﺳﻮء ﻗﺼﺪ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ. در ﺻﺤﻨﻪ ای ﮐﻪ ﻗﺮار ﺑﻮده ﺑﺎ ﯾﮏ اﺳﻠﺤﻪ ﻗﻼﺑﯽ ﺑﻪ ﺳﻮی ﺑﺮوس ﻟﯽ
ﺷﻠﯿﮏ ﺷﻮد، اﺳﻠﺤﻪ ﭘﺮ از ﮔﻠﻮﻟﻪ ﺑﻮده و ﺑﺮوس ﻟﯽ ﻣﻮرد اﺻﺎﺑﺖ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﻋﺪه ای ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ھﻨﮕﺎم ﺗﻤﺮﯾﻦ اﺳﺘﺎدش ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪه و ﺿﺮﺑﻪ ای ﺑﻪ ﺳﺮش زده و
او ﺿﺮﺑﻪ ﻣﻐﺰی ﺷﺪه اﺳﺖ. اﻣﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺒﻮد. ﺣﺎل ﺑﻪ ﺗﻔﺼﯿﻞ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ زﻣﺎن ﻗﺒﻞ از ﻣﺮگ ﺑﺮوس ﻟﯽ را ﺑﺎزﮔﻮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ: ﻣﺮگ او ﺑﺮوس ﻟﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻣﻮر ﻣﻐﺰی دﭼﺎر ﺷﺪه ﺑﻮد و ھﻨﮕﺎﻣﯽ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﺑﺮای ﺗﻤﺮﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎزی ﻣﺮگ ﺑﺮود ﺑﯽ ھﻮش ﺷﺪه و ﺗﻼش ﭘﺰﺷﮑﺎن ﺑﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻮد و ﺗﯿﻢ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﺑﺮوس ﻟﯽ ۵ دﻟﯿﻞ ﺑﺮای ﻣﺮگ ﻧﺎﺑﮫﻨﮕﺎم او اراﺋﻪ دادﻧﺪ. ﯾﮑﯽ از دﻻﯾﻞ اﺻﻠﯽ ﻣﺮگ زودرس ﺑﺮوس ﻟﯽ، ﺗﻮرم و رﺷﺪ ﯾﮏ ﻏﺪه در ﻣﻐﺰ او ﺑﻮد. ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ھﻤﺴﺮش ﻟﯿﻨﺪا، ﺑﺮوس ﺑﺎ ﺗﮫﯿﻪ ﮐﻨﻨﺪه ﻓﯿﻠﻢ رﯾﻤﻮﻧﺪﺟﻮ در ﺳﺎﻋﺖ ٢ ﺑﻌﺪازظﮫﺮ ﻗﺮار داﺷﺖ. آن دو در ﻣﻮرد ﺳﺎﺧﺖ ﻓﯿﻠﻢ
ﺑﺎزی ﻣﺮگ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻣﺸﻮرت ﮐﺮدﻧﺪ و ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ۴ ﺑﻌﺪازظﮫﺮ ﺑﺎ ھﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮدﻧﺪ و ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺘﯽ ﺗﯿﻨﮕﭽﯽ ﺑﺎزﯾﮕﺮ ﺗﺎﯾﻮاﻧﯽ اﻻﺻﻞ ﮐﻪ ﻧﻘﺶ اﺻﻠﯽ زن ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎزی ﻣﺮگ را داﺷﺖ رﻓﺘﻨﺪ. ﺑﻌﺪ
از ﺳﺎﻋﺘﯽ ﭼﻮ آﻧﺠﺎ را ﺗﺮک ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﺮوس و ﺑﺘﯽ ﺑﺎ ھﻢ ﺷﺎم ﻣﯽ ﺧﻮرﻧﺪ. در آﻧﺠﺎ ﺑﺮوس اﺣﺴﺎس ﺳﺮدرد ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﺘﯽ ﯾﮏ ﻗﺮص Eguagesic (آﺳﭙﺮﯾﻦ ﻗﻮی) ﺑﻪ او ﻣﯽ دھﺪ. ﺣﺪود ﺳﺎﻋﺖ
٧ ﺷﺐ ﺑﺮوس ﺑﻪ ﺧﻮاب ﻣﯽ رود. ﭼﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺘﯽ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽ زﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺑﺮوس ﺣﺮف ﺑﺰﻧﺪ اﻣﺎ ﺑﺘﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﺮوس ﺑﻪ ﺧﻮاب ﻋﻤﯿﻘﯽ رﻓﺘﻪ و ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﺪ او را ﺑﯿﺪار ﮐﻨﺪ. ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ او را ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن
ﻣﯽ رﺳﺎﻧﻨﺪ. ﭘﺰﺷﮑﺎن ﺑﻪ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ دﻗﯿﻖ ﻣﯽ ﭘﺮدازﻧﺪ. او ﺑﻪ ﮐﻤﺎ رﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﻌﺪ از ﻣﺪت ﮐﻮﺗﺎھﯽ ﻧﯿﺰ ﺣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ھﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﯿﺪ. ﭘﺰﺷﮑﺎن ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻐﺰش ﺗﻮرم دارد. وزن ﻣﻐﺰ او از ١۴٠٠
ﺑﻪ ١۵٧۵ ﮔﺮم رﺳﯿﺪه ﺑﻮد. ھﯿﭻ ﯾﮏ از رﮔﮫﺎی ﺧﻮﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﯾﺎ ﭘﺎره ﻧﺸﺪه ﺑﻮد. ﺗﻤﺎم اﻋﻀﺎ و ﺟﻮارح ﺑﺪن ﻣﻮرد ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﮐﺎﻟﺒﺪ ﺷﮑﺎﻓﯽ ﺷﺪ. در ﻣﻌﺪه اش ھﻤﺎن ﻗﺮص آﺳﭙﺮﯾﻦ ﻗﻮی
ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺘﯽ ﺑﻪ او داده ﺑﻮد. ﻋﻼوه ﺑﺮ اﯾﻦ ﭼﻨﺪ داﻧﻪ ﺷﺎھﺪاﻧﻪ در ﻣﻌﺪه اش ﯾﺎﻓﺖ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﺨﺺ ﻧﺸﺪ اﯾﻦ ﺷﺎھﺪاﻧﻪ ھﺎ را از دﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﻮرده اﺳﺖ. ﻋﺪه ای از ﭘﺰﺷﮑﺎن ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮدﻧﺪ
ﮐﻪ ﺷﺎھﺪاﻧﻪ ھﺎ ﺑﻪ زھﺮ آﻏﺸﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد و ھﻤﯿﻦ اﻣﺮ ﺳﺒﺐ ﻣﺮگ وی ﺷﺪه اﺳﺖ. اﻣﺎ ﭘﺰﺷﮏ اﺻﻠﯽ او ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺧﻮردن آﺳﭙﺮﯾﻦ ﻗﻮی، ﺗﻮﻣﻮر ﻓﻌﺎل ﺷﺪه و ﻣﺮﮔﺶ ﻓﺮار
رﺳﯿﺪه ﺑﻮد. در واﻗﻊ ﭼﻨﯿﻦ ﻓﺮدی ﺑﺎ داﺷﺘﻦ ﺗﻮﻣﻮر ﻣﻐﺰی ﻧﺒﺎﯾﺪ ﭼﻨﯿﻦ آﺳﭙﺮﯾﻨﯽ ﻣﺼﺮف ﻣﯽ ﮐﺮد. ھﻤﺴﺮش ﻟﯿﻨﺪا ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: او ھﯿﭻ ﮔﺎه دوﺳﺖ ﻧﺪاﺷﺖ ﻋﻤﺮ طﻮﻻﻧﯽ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. زﯾﺮا او
ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻗﺪرت ﺑﺪﻧﯿﺶ ﺑﺎ ﮐﮫﻮﻟﺖ ﺳﻦ روز ﺑﻪ روز ﺗﺤﻠﯿﻞ رود. ﺑﺮوس ﻟﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ اﮔﺮ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﺮدا ﺑﻤﯿﺮم ھﯿﭻ ﺷﮑﺎﯾﺘﯽ ﻧﺪارم. ﻣﻦ ﺑﻪ آرزوھﺎﯾﻢ دﺳﺖ ﯾﺎﻓﺘﻪ ام و در دﻧﯿﺎ
آﻧﭽﻪ را ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻢ اﻧﺠﺎم داده ام. از زﻧﺪﮔﯽ اﻧﺘﻈﺎر ﺑﯿﺸﺘﺮی ﻧﺪارم.
ﻗﺒﺮ او در ﺳﯿﺎﺗﻞ آﻣﺮﯾﮑﺎ در ﺧﯿﺎﺑﺎن ﮔﺎرﻓﯿﻠﺪ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ.



بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#50 | Posted: 20 Nov 2013 22:11
بیوگرافی پروفسور آرتور اپهام پوپ


آرتور اپهام پوپ به سال1881.م در شهر فوئینکس ایالت روآیلند امریکا به دنیا آمد. وی تحصیلاتش را در دانشگاه «براون» به سال1906 با گواهینامه B.A (مخفف Bachelor of Arts: کارشناسی علوم انسانی) و M.A (مخفف Master of Arts: کارشناسی ارشد علوم انسانی) به پایان رسانید.

وی از سال1907 تا 1908 در دانشگاه کوزل به مطالعه پرداخت و از 1909 تا 1911 در دانشگاه هاروارد به تکمیل مطالعات خود در رشته باستان‌شناسی و معماری مبادرت نمود. از سال 1911 تا 1917 با سمت دانشیار در دانشگاه کالیفرنیا به تدریس پرداخت و از آن زمان، به مطالعه و نشر مقالات علمی خود درباره هنر و باستان‌شناسی ایران همت گماشت.

پوپ در سال1923 به مدیریت موزه لژیون دونور سانفرانسیسکو انتخاب گشت و از 1924 تا 1932 مشاور و موزه‌دار هنری موسسه شیکاگو بود.


پوپ از 1925 به بعد، به‌عنوان مشاور افتخاری هنرهای ایرانی در خدمت دولت ایران فعالیت می‌کرد. وی همچنین به‌عنوان مشاور هنر ایرانی موزه پنسیلوانیا انتخاب شد.

او از سال 1925 سرپرستی بیست هیات اعزامی علمی در ایران را به‌عهده داشت و به همراه همسرش دکتر فیلیس آکرمن (پژوهشگر در حوزه هنر، به‌ویژه در زمینه شمایل‌نگاری و منسوجات ایران و صاحب‌ تالیفاتی درخصوص تاریخ ایران) بامسافرتهای متعدد به شهرهای ایران،درباره هنرایرانی تحقیقات فراوانی انجام داد. پروفسورپوپ از سال 1925 تا 1935،مشاورهنراسلامی د رشیکاگو بود و در سال 1926 ازسوی دولت ایران، برای طراحی و ایجاد غرفه ایران در نمایشگاه هنر ایرانی در فیلادلفیا انتخاب شد.

او در سال 1931، نمایشگاه صنایع ایران را در لندن و سپس در لنینگراد و مسکو برگزار کرد. اندکی بعد، وی با تاسیس موسسه امریکایی هنر و باستان‌شناسی ایران در شهر نیویورک، پروژه عکسبرداری از اشیا و اماکن هنری ایران را آغاز نمود.

در دهه1930.م به‌دنبال برکناری عده‌ای از خبرگان بنام تاریخ تمدن آسیا از دانشگاههای اروپا توسط نازیها، پوپ مدرسه مطالعات آسیایی را تاسیس کرد و با جذب این متخصصان و براساس نگرش خویش از یکپارچگی آسیا، این مدرسه را وسعت بخشید. در نظر او این یکپارچگی به معنای ارتباط فرهنگهای گوناگون آسیا از نظر مفاهیم هنری و مذهبی بود. این موسسه با برخورداری از متخصصانی در زمینه آشورشناسی، اسلام‌شناسی، ایران‌شناسی، نژادشناسی، فلسفه، زبان‌شناسی،‌ اقتصاد، جامعه‌شناسی (به‌ویژه در حوزه خاورمیانه و آسیا) و آموزش زبان سانسکریت، عربی، عبری، فارسی (باستان و جدید)، حبشی، چینی، تبتی و ویتنامی، توانست به موسسه‌ای با مجوز صدور مدارج بالای علمی تبدیل شود. کثرت مطالعات آسیایی دهه 1960.م در امریکا، درواقع مدیون انگیزه‌ای بود که پوپ آن را ایجاد کرد.

مدرسه و موسسه امریکایی هنر و باستان‌شناسی ایران، به‌تدریج توسعه یافت و از سال 1947.م به «موسسه آسیایی» تبدیل شد. این موسسه در سال 1345.ش به دعوت دولت ایران، از امریکا به ایران (شیراز) منتقل شد و زیرمجموعه دانشگاه پهلوی قرار گرفت.

پس از آن بود که پوپ و آکرمن به‌طورکامل در ایران استقرار یافتند. این موسسه در نارنجستان، از موروثات قوام‌الملک شیرازی، مستقر شد. بخشی از فعالیت این موسسه، در ایران، حمایت از باستان‌شناسانی بود که برای کاوش به ایران می‌آمدند. پوپ مجله «پژوهشنامه موسسه آسیایی» را نیز در این مدت تاسیس کرد.

محمدرضا پهلوی به پاس خدمات پروفسور پوپ به وی نشان «تاج» و سپس نشان «همایون» و جایزه مخصوص داد.همچنین وزارت فرهنگ نشان علمی درجه اول را به او اعطا کرد و انجمن آثار ملی، پوپ را به عضویت وابسته خود برگزید. دانشگاه تهران نیز ــ که پوپ در آنجا استاد افتخاری هنر ایرانیان بود ــ به وی دکترای افتخاری اعطا کرد.

«موسسه آسیایی» پس از انقلاب اسلامی ایران منحل شد. آرشیو بزرگ عکسهایی که پوپ طی سالها فراهم آورده بود، اکنون در موزه نارنجستان (شیراز) نگهداری می‌شوند. شماری از این عکسها نیز در کتابخانه ملی ایران قرار دارند. مجموعه‌ای از پارچه‌ها، فرشهای کهن و آثار عتیقه ایران و جهان که او گردآورده بود، اکنون در موزه نارنجستان هستند. کتابخانه پوپ شامل کتابهای بسیاری درباره تاریخ، باستان‌شناسی، هنر و زبانهای ایرانی، هم‌اکنون در کتابخانه میرزای شیرازی دانشگاه شیراز، به شکل مجموعه‌ای مستقل تحت‌عنوان «مجموعه ایران‌شناسی پروفسور پوپ» نگهداری می‌شود.

چارلز موریتز، نویسنده امریکایی، در کتاب بیست جلدی‌اش تحت عنوان Current Biography (بیوگرافی جاری) که به شرح زندگی و فعالیت چهره‌های علمی، سیاسی، ورزشی و... ایالات‌متحده امریکا می‌پردازد، اطلاعات دیگری از زندگی دکتر پوپ به‌دست می‌دهد. وی در مورد پوپ می‌نویسد:

«... پوپ در سال1918 به همکاری با عضو مهم غیرنظامی ستاد دفاع عمومی جنگ پرداخت و در طرحی راجع‌به بررسی نحوه تشویق برای بالابردن کیفیت فعالیتهای افسران، مشارکت نمود... وی در 1919 به‌عنوان مشاور هنر ایرانی در موزه‌ها و مجموعه‌های شخصی برگزیده شد. او به‌زودی دریافت که فعالیتش به‌عنوان مبلّغ فرشهای ایرانی، درآمدش را پنج‌برابر حقوق پروفسوری‌اش افزایش می‌دهد. پوپ بعد از ازدواج با فیلیس آکرمن در ژوئن1920 به فعالیت در زمینه خدمات مشاوره‌ای شخصی پرداخت.

همسر او دکتر آکرمن نیز در زمینه ایران‌شناسی و شناخت هنر نساجی و فرشِ دیگر کشورها، استاد بود. آکرمن نیز مانند شوهرش از 1923 تا 1924 به‌عنوان راهنمای موزه هنر شیکاگو، فعالیت می‌نمود. پوپ برای مدت ده‌سال تا سال1934 راهنمای انستیتوی هنر شیکاگو در زمینه هنرهای دوره اسلامی بوده است. وی در 1925 به همراه همسرش، سفری طولانی را جهت بررسی هنر و آثار باستانی روسیه (قفقاز) و ایران، به این دو کشور آغاز نمود. او اولین کتابش موسوم به هنر ایرانی را در سالی‌که رضاخان پهلوی به پادشاهی رسید، چاپ نمود... درآمد پوپ از راه مشاوره در زمینه فروش اشیای تاریخی ایرانی به‌دست می‌آمد. او حدود ده‌هزار عکس از معماری ایران گرفت و این عکسها را در پایتخت کشورهای اروپایی، موزه‌های امریکایی و مجموعه‌های هنری به نمایش گذاشت.

او نمایشگاه هنر ایرانی را در کاخ برلینگتن لندن، تحت نظارت اسمی شاه ایران و پادشاه بریتانیا، در سال1931 برگزار نمود. در سال1940 در نمایشگاه ایران که در شهر نیویورک تشکیل داد، دوهزاروهشتصد اثر فرهنگی و باستانی ایران را که میلیونها دلار ارزش داشتند، به معرض تماشا گذاشت. هزینه چاپ کتاب او راجع‌به تاریخ معماری ایران که شامل پنج‌هزار تصویر است، بالغ بر سی‌وچهارهزار دلار بود... بعد از سقوط فرانسه به دست آلمان در جنگ‌جهانی‌ دوم، پوپ از طرف دولت امریکا در راس کمیته‌ای قرار گرفت که وظیفه‌ آن تهیه برنامه‌ها و راهکارهایی جهت بالابردن روحیه عمومی مردم و ارائه آن به هیات دولت امریکا بود.

ضمنا در همان زمان جنگ جهانی‌ دوم، پوپ برنامه‌هایی به چند زبان در رادیو امریکا اجرا می‌کرد و چند ماموریت محرمانه برای نهادهای نظامی امریکا انجام داد... پروفسور پوپ معاون رئیس شورای ملی دوستی امریکا و شوروی (پیشین) و عضو هیات امنای انستیتوی امریکایی روسی بود. در1947 داراییهای انستیتوی پوپ، بیست‌وپنج برابر شده بود [دقت کنید، بخش اعظم این ثروت را از راه غارت و فروش آثار باستانی ایران به‌دست آورد]. هیات امنای این موسسه، پنج سفیر سابق امریکا، یک سناتور و دو ژنرال بودند. این موسسه با بیست معلم تمام‌وقت و بیست معلم پاره‌وقت، به تربیت دانش‌آموز می‌پرداخت.

عالی‌ترین نشان ایرانی (تاج) توسط محمدرضا پهلوی به پوپ و نیز نشان علمی به او و همسرش داده شد. پوپ فردی است فعال [این مطالب در زمان حیات پوپ نوشته شده‌اند]، با موهای خاکستری و خوش‌صحبت. پنج‌ گربه ایرانی دارد و خانه‌اش پر از اشیای هنری ایرانی است. پیانو می‌نوازد و سرگرمی‌اش عکاسی از معماری قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم است. وی به هیچ حزب و کلیسای ‌خاصی وابسته نیست.»
اولین مسافرت پوپ به ایران و تاسیس انجمن فرهنگی ایران و امریکا

اولین مسافرت پوپ به ایران در فروردین1304 انجام گرفت. وی دراین‌زمان به‌عنوان کارشناس و رایزن موسسه هنری شیکاگو فعالیت می‌نمود. هدف پوپ از این مسافرت، دیدار و آشنایی با آثار باستانی ایران و ترغیب بزرگان دولت جهت اقدام به بررسی و کشف آثار تاریخی و هنری ایران بود.


مرگ و دفن دکتر پوپ
پروفسور پوپ طی چهارمین «کنگره جهانی هنر و باستان‌شناسی» از محمدرضا پهلوی اجازه گرفت تا پس از مرگش، جنازه او (پوپ) را به ایران حمل نموده و در اصفهان به خاک سپارند و شاه ایران نیز این اجازه را صادر نمود.

باغ شهرداری اصفهان در کنار زاینده‌رود در مشرق پل‌خواجو با موافقت پروفسور پوپ تعیین شد و نقشه آرامگاه را طبق تمایل او، سناتور مهندس فروغی (فرزند ذکاءالملک) در خرداد 1348 تهیه کرد و آرامگاه، توسط انجمن آثار ملی در ایران به سال1349 ساخته شد.

پوپ در مورد علت انتخاب اصفهان جهت بنای آرامگاهش می‌نویسد: «اصفهان مورد عشق من است. در آنجا مهمترین کارهای خود را انجام داده‌ام. منظور عمده من از انتخاب آخرین منزل در اصفهان، این است که به مردم ایران نشان داده شود اندیشمندان بزرگ و هنرمندان و سخنوران و رهبران خلاق و دانشمندان آنها، چنان اوصاف و خصائلی دارند که باعث ژرف‌ترین ستایش متفکرین مشابه سایر کشورها است تا که ابراز حقگذاری و اخلاص آنها تنها زبانی نباشد و به زائرانی که بدانجا می‌آیند، ثابت کنند اگر کسی در ایران به خاک سپرده شده، به این علت نیست که تصادفا در آنجا جهان را به‌درود گفته بلکه در اثر اعتقاد راسخ به مقدس‌بودن آن سرزمین است و برای کسانی که به مقام معنوی ایران پی‌برده‌اند، مزیت و افتخاری است که ایران را آخرین منزل خود قرار داده‌اند تا بدین‌وسیله، ایمان خود را به سرزمین و مردان بزرگ آن و آینده باافتخاری که برای آن پیشگویی می‌کنند، ابراز دارند.»

دکتر عیسی صدیق (وزیر فرهنگ و سناتور وقت) در خاطراتش می‌گوید: «پوپ برای متن سنگ قبرش اشعار و نوشته‌هایی به لاتین می‌فرستاد و من مخالفت می‌نمودم که مردم ایران معنای چنین نوشته‌ها و اشعاری را نمی‌فهمند. عاقبت چون متن مذکور را نوشت و برای من فرستاد، همین متن را مناسب برای حک‌شدن بر روی سنگ قبر یافتم و از آقای جلال‌الدین همایی استاد دانشگاه تقاضا کردم متن مذکور را به زبان نظم درآورد. ایشان قبول نموده و قطعه‌ای عالی سرودند که بر روی سنگ قبر نوشته شد.»

عاقبت پروفسور پوپ در سال1969.م (هشتم شهریور1348) به سن هشتادوهشت‌سالگی درحالی‌که ریاست افتخاری «موسسه آسیا» در شیراز را به‌عهده داشت، درگذشت. جنازه‌ وی با احترامات خاص به اصفهان منتقل گردید و در آرامگاه ازپیش‌ساخته‌شده‌اش به خاک سپرده شد. در سال1355 دکتر آکرمن همسر پوپ نیز درگذشت و جنازه او هم در کنار شوهرش دفن گردید.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
فرهنگ و هنر انجمن لوتی / فرهنگ و هنر / مردان نامدار ایران و جهان و سرنوشت های عجیب بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites