خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
فرهنگ و هنر انجمن لوتی / فرهنگ و هنر /

مردان نامدار ایران و جهان و سرنوشت های عجیب


صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »
shomal مرد #71 | Posted: 1 Dec 2013 00:06
کاربر

 
آشنایی با زندگی مندلیف


دیمتری ایوانویچ مندلیف دانشمند، شیمیدان بزرگ در فوریه 1834 در شهر «توبوسك» در سیبیری روسیه متولد شد او چهاردهمین فرزند خانواده بود پدرش مدیر مدرسه بود او پدر خود را در کودکی از دست داد.

او در مدرسه توپولسک استعداد درخشان خود را در ریاضی و فیزیک نشان داد و عصرها بعد مدرسه در کارگاه شیشه گری به مادرش کمک می کرد مدتی بعد کارگاه شیشه گری آتش گرفت و همه سرمایه شان از دست رفت. دیمیتری برای یافتن شغل بهتر به سن پترزبورگ رفت و در آن جا به تدریس پرداخت در سال 1850 توانست بورس تحصیلی بگیرد و به تحصیل در رشته ریاضی، فیزیک و شیمی بپردازد. او خانواده خود را هم به سن پترزبورگ برد اما متاسفانه مادر و خواهرش به بیماری سل دچار شدند و جان خود را از دست دادند و او تنها شد فقر از یک سو و اندوه از سوی دیگر او را چنان بیمار ساخت که پزشکان تصور کردند او نیز به سل میتلا شده است و به او توصیه نمودند برای معالجه و استراحت به یک محل خوش آب و هوا مسافرت نماید. دیمیتری به جزایر کریمه رفت و مدتی را در آنجا ماند. پس از مدتی او سلامت روحی خود را بازیافت و به سنت پترزبورگ بازگشت.

مندلیف در محضر آ. وسکرسنکا شیمیدان بزرگ روسی علم شیمی را آموخت و در سال 1855 با دریافت یک مدال طلا فارغ التحصیل شد. او به شغل معلمی در دبیرستان پرداخت و چندی بعد کتاب شیمی آلی را که اولین کتاب درسی شیمی آلی روسی بود منتشر نمود. پس از آن به فرانسه و آلمان دعوت شد تا در کنفرانس ها شرکت کند. کتاب بعدی او "اتحاد آب و الکل" بود.


او در زمینه شیمی صنعتی درجه دکتری گرفت و استاد شیمی در دانشگاه سن پترزبورگ شد. پس از آن چند کتاب دیگر در زمینه شیمی منتشر نمود. در سال 1864 با دختری به نام فزووز لشوا در دانشگاه آشنا شد و ازدواج کرد. آنها دو فرزند داشتند اما ازدواج آنها سرانجام به طلاق و جدایی منجر شد.

در آن زمان همه عناصر شیمیایی هنوز شناخته نشده بودند و در سال 1869 شیمیدانها فقط شصت و سه عنصر را کشف کرده بودند به عقیده مندلیف خواص فیزیكی و شیمیایی عناصر تابعی از جرم اتمی آنها بود مندلیف عناصر بر اساس خواص مواد در خانه های عمودی و افقی یک جدول قرار داد او در این جدول عناصر را براساس وزنشان رده بندی نمود. این جدول از سبک ترین عنصر یعنی هیدروژن آغاز می شد و به سنگین ترین عنصر یعنی اورانیوم خاتمه پیدا می کرد. دیمتری مدتی بعد دوباره ازدواج کرد و از ازدواج دوم خود چهار فرزند دیگر دارا شد. دیمتری دارای اخلاقی عجیب بود و همواره مورد تمسخر اعضای انجمن شیمیدانان روسیه قرار می گرفت تنها مشوق او لوتادمیر دانشمند بزرگ شیمی بود. در سال های بعد عناصر اسکاندیوم و ژورمانیم نیز کشف شدند و مندلیف این عناصر را هم در جدول خود قرار داد. به کمک قانون تناوبی مندلیف پیش بینی خواص عناصر شیمیایی ناشناخته امکان پذیر شد و زمینه کشف عناصر توسط دانشمندان پایه ریزی شد قانون تناوبی راه کشف این عناصر را ممکن ساخت. این جدول نشان می داد كه در چه جاهایی مكان خالی برای عنصری ناشناخته باقی می ماند كه باید بعداً اشغال شود. با آگاهی از خواص عناصر موجود در نزدیکی این مكانهای خالی امکان پذیر شد که خواص مهم عناصر ناشناخته تخمین زده شود و خواصی مانند جرم اتمی، چگالی، نقطه ذوب و نقطه جوش ماده ناشناس بر اساس استدلال و محاسبه معین شود.

مندلیف در سال 1869 جدول خود را به جامعه شیمی روسیه تقدیم كرد . جدول مندلیف كه پیش بینی وجود 92 عنصر را می نمود درآغاز کسی از جدول او استقبال نکرد با گذشت زمان پیشگویی های مندلیف تحقق یافتند و عناصر مجهول با مشخصات از قبل پیش بینی شده و وزن مخصوص مشخص جای خود را یکی پس از دیگری در جدول مندلیف یافتند.




با اكتشاف آرگون در سال 1894 و هلیوم «رامزی» براساس جدول مندلیف وجود نئون و كریپتون و گزنون را پیش بینی نمود و در این هنگام جدول مندلیف شهرت عجیب و فوق العاده ای كسب نمود. از آن پس تمام آكادمی های كشورهای جهان جز روسیه او را به عضویت خود پذیرفتند.

مندلیف مردی آزادی خواه و علاقه مند به مسائل اجتماعی بود او مورد انتقاد دولت روسیه قرار گرفت و دولت روسیه او را به خارج از از روسیه فرستاد. مندلیف به پاریس رفت و در آزمایشگاه ورتس شیمیدان فرانسوی مشغول به کار شد . و مدتی هم به همکاری با بونزن شیمیدان و فیزیکدان آلمانی پرداخت . سپس به آمریکا سفر کرد و از چاه نفتی پنسسیلوانیا بازدید به عمل آورد . مندلیف هنگام کسوف سال 1906 به فرانسه رفت و برای تحقیق فضایی با بالون به هوا پرواز کرد . در سال 1906در لیست نامزدهای جایزه نوبل قرار گرفت ولی مواسان شیمیدان فرانسوی بیش از او رأی آورد و این جایزه به مندلیف نرسید . مندلیف یکی از چهره ها و شخصیت های محبوب مردم روسیه بود. او در زمان جنگ روسیه و ژاپن بعلت تقاضای مردم روسیه به کشورش روسیه باز گشت. مندلیف در دوم فوریه 1907 در سن هفتاد و سه سالگی درگذشت. سالها پس از مرگ او، در سال 1955 عنصر شماره 101 این جدول نیز کشف شد این عنصر به افتخار مندلیف به نام مندلیفیم نام گذاری شد . آخرین خانه خالی جدول مندلیف در سال 1938 با كشف (آكتینوم) در پاریس پر شد.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #72 | Posted: 6 Dec 2013 17:23
کاربر

 
زندگی نلسون ماندلا


دوران کودکی
۱۹۵۲
رولیهلاهلا ماندلا، پسر یکی از سران قبیله تمبو، روز ۱۸ ژوئیه ۱۹۱۸ در دهکده کوچکی بنام اموزو در استان کیپ شرقی آفریقای جنوبی به‌دنیا آمد. او اولین کسی در خانواده‌اش بود که به مدرسه رفت. در مدرسه بود که او را نلسون خواندند. در آن زمان معمول بود که کودکان را با نام های انگلیسی صدا کنند. او در سال ۱۹۴۱ برای اینکه مجبور به ازدواج نشود، به ژوهانسبورگ گریخت و در دفتر وکالت والتر سیسولو شروع به کار کرد. او همچنین با پیوستن به کنگره ملی آفریقا، اولین گام‌هایش را در عالم سیاست برداشت، و به تشکیل سازمان جوانان این


محاکمه به دلیل خیانت
۱۹۵۶

ماندلا در سال ۱۹۵۲ پروانه وکالتش را گرفت و همراه با اولیور تامبو اولین دفتر وکالت سیاه‌پوستان را در کشور تأسیس کرد. کنگره ملی آفریقا نگران بود که دولت آپارتاید فعالیتش را ممنوع کند، و به‌همین دلیل ماندلا را مأمور کرد زمینه فعالیت زیرزمینی آن را فراهم کند. او در سال ۱۹۵۶ دستگیر شد و به‌همراه ۱۵۶ نفر دیگر به خیانت به کشور متهم شد. محاکمه آنها چهار سال طول کشید و سرانجام ماندلا از این اتهام تبرئه شد. ماندلا در سال ۱۹۵۸ با وینی مادیکیزلا ازدواج کرد.
حبس ابد ۱۹۶۴

در ۲۰ مارس ۱۹۶۰ در جریان اعتراضات سیاه‌پوستان پلیس ۶۹ معترض را کشت. سپس وضعیت اضطراری اعلام و فعالیت کنگره ملی آفریقا ممنوع شد. کنگره ملی آفریقا یک سازمان زیرزمینی به نام "امخونتو وسیزوه" (به معنای نیزه ملت) به‌ رهبری ماندلا تشکیل داد. او به زندگی زیرزمینی روی آورد، اما در سال ۱۹۶۲ به‌ اتهام خروج غیرقانونی از کشور دستگیر شد. در سال ۱۹۶۳ هنگامی که او در زندان بود به خرابکاری متهم شد. در ۱۹۶۴، ماندلا و هفت نفر دیگر به حبس ابد محکوم و برای گذراندن محکومیتشان به جزیره روبن تبعید شدند.
وبالاخره آزادی ۱۹۹۰


جامعه جهانی به تشدید مجازات‌ها علیه آفریقای جنوبی روی آورد. فشار ناشی از این مجازات‌ها نتیجه داد، و در سال ۱۹۹۰ فردریک ویلم دکلرک، رئیس جمهوری آفریقای جنوبی، ممنوعیت فعالیت کنگره ملی آفریقا را لغو کرد. ماندلا در ۱۱ فوریه ۱۹۹۰ بعد از ۲۷ سال حبس آزاد شد. او و همسرش وینی در میان تشویق جمعیتی عظیم زندان را ترک کردند. در اولین نشست کنگره ملی آفریقا، که سال بعد برگزار شد، ماندلا به ریاست حزب انتخاب شد. گفتگوها برای ایجاد یک دموکراسی چندنژادی در آفریقای جنوبی هم آغاز شد.
جایزه نوبل ۱۹۹۳

در سال ۱۹۹۳ ماندلا و فردریک ویلم دکلرک، رئیس جمهوری آفریقای جنوبی، به‌ دلیل تلاش‌هایشان برای آوردن ثبات به کشور مشترکا جایزه صلح نوبل را دریافت کردند. ماندلا در موقع دریافت جایزه گفت: "ما آنچه در توان داریم برای کمک به نوسازی دنیای خود انجام خواهیم داد."
رئیس جمهور جدید ۱۹۹۴


در سال ۱۹۹۴ برای نخستین بار در تاریخ آفریقای جنوبی، همه نژادها در انتخاباتی دموکراتیک شرکت کردند. ماندلا با رأی بالایی به ریاست جمهوری انتخاب شد. او روز ۱۰ مه ۱۹۹۴ در سخنرانی شروع دوران ریاست جمهوری اش گفت: "بگذارید آزادی حاکم شود! خدا به آفریقا برکت دهد!" یکی از مهم‌ترین مشکلاتی که ماندلا با آنها مواجه بود، کمبود مسکن برای فقرا بود. زاغه‌های حاشیه شهرهای بزرگ همچنان دردسرساز بود. تابو امبکی اداره امور روزمره دولت را به دست گرفت و ماندلا به تبلیغ و شناساندن کشور در خارج مشغول شد.

بازنشستگی ۲۱۰

رئیس جمهوری سابق بعد از کناره‌گیری از عرصه عمومی به‌ندرت در انظار ظاهر شد. البته او در مراسم اختتامیه جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی حضور داشت. ماندلا در ژانویه ۲۰۱۱ برای انجام "آزمایش‌های تخصصی" در بیمارستان بستری شد و در فوریه ۲۰۱۲ به‌ دلیل ناراحتی مزمن در ناحیه شکم به بیمارستان رفت. از حدود دو سال گذشته، نلسون ماندلا بارها در بیمارستان بستری شده بود.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #73 | Posted: 10 Dec 2013 13:28
کاربر

 
استاد پورداوود


نام پدرش داود بود و در ۲۰ بهمن ۱۲۶۴ (۲۸ جمادی‌الاولی ۱۳۰۳) در رشت، در محلهٔ سبزه‌میدان در خانواده‌ای ملاّک و بازرگان به دنیا آمد. در پنج یا شش سالگی به مکتب میرزا محمدعلی رفت که محل آن اکنون آرامگاه پدر و برادران و خود اوست. سپس تحصیلات مقدماتی فارسی و عربی را در مدرسه حاجی حسن رشت به مدیریت سید عبدالرحیم خلخالی انجام داد. زمانی که در مدرسهٔ حاجی‌میرزاحسن در سلک طلاب درس می‌آموخت، به مرثیه‌گویی پرداخت و دوستانش به وی تخلص «لسان» دادند. در ۱۲۸۴ش، در ۲۰سالگی به همراه برادر و استادش عبدالرحیم خلخالی به تهران رفت و به آموختن طب قدیم پرداخت و از محضر محمدحسین‌خان سلطان‌الفلاسفه بهره برد.

در ۱۲۸۷ شمسی از راه قم، سلطان‌آباد (اراک امروزی)، کرمانشاه، بغداد و حلب به لبنان رفت. در بیروت در مدرسهٔ لوئیک [۱] به فراگرفتن زبان و ادبیات فرانسه پرداخت و و در همانجا نام پورداوود را بر خود نهاد(برادرانش نامهای داوودزاده و داوودی را برگزیدند). پس از دوسال و نیم اقامت در بیروت برای دیدار خانواده به رشت برگشت و پس از مدتی در شهریور ۱۲۸۹ راهی فرانسه شد. در همانجا بود که با سید محمدعلی جمالزاده (متوفی ۱۳۷۷ش) دوست شد. سپس به ایران بازگشت و بعداز اقامتی کوتاه در رشت، در رمضان ۱۳۲۸، از راه باکو و وین به فرانسه عزیمت نمود و نخست در دبیرستان شهر بووه نام‌نویسی و خود را برای ورود به دانشکده حقوق آماده کرد، آنگاه در رشته حقوق دانشگاه پاریس به تحصیل پرداخت و از محضر درس شارل ژید و پلانول استفاده کرد.

در جمادی‌الاولی ۱۳۳۲ با یاری محمد قزوینی نشریه ایرانشهر را منتشر ساخت که در شعبان همان سال، پس از نشر سه شماره آن و آغاز جنگ جهانی اول، تعطیل شد. شش ماه اول از دوره جنگ را در پاریس به سر برد ولی بر اثر شور جوانی و میهن‌دوستی و تبلیغات آلمانی‌ها، بر آن شد که پاریس را ترک کند. در ۱۳۳۳ به بغداد رفت و در ۲۹ رمضان همان سال تا ۲۹ جمادی الاولی سال بعد به یاری محمدعلی جمال‌زاده روزنامه رستخیز را منتشر کرد. با پیشروی انگلیسی‌ها و تسخیر کوت‌العماره، پورداود راهی کرمانشاه شد و چند ماهی آنجا ماند؛ و چون آن شهر به دست روس‌ها افتاد، شبانه به قصر شیرین رفت و به بغداد بازگشت و در آن هنگام ترکان عثمانی از انتشار رستخیز جلوگیری کردند. ناگزیر وی از آنجا به حلب و سپس به استانبول رفت و چون در آنجا از خروج او ممانعت کردند بعد از مدتی به قصد اقامت در سویس، از راه بالکان به برلین رفت . آلمانی‌ها نیز از خروج وی از کشورشان ممانعت کردند و او تا پایان جنگ جهانی اول و مدتی پس از آن در آنجا ماند.

در سال ۱۲۹۵ در دانشگاه برلین، و سپس در دانشکدهٔ ارلانگن به ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ حقوق پرداخت. در آنجا با سید حسن تقی‌زاده آشنا شد و در نشر مجلهٔ کاوه با او همکاری کرد. همکاری با تقی‌زاده و نیز با محمد قزوینی و آشنایی با خاورشناسان آلمانی از جمله یوزف مارکوارت تأثیری ژرف بر اندیشهٔ او نهاد و او را بیش از پیش به تحصیل و تحقیق دربارهٔ ایران باستان علاقه‌مند ساخت. در شهریور ۱۲۹۹ با دختر یک دندان‌پزشک آلمانی ازدواج کرد و در تیرماه ۱۳۰۱ یگانه فرزندش پوراندخت به دنیا آمد. پورداود در ۱۳۰۳ به همراه خانواده به ایران بازگشت. در مهر ۱۳۰۴ به دنبال دعوت پارسیان هند به هندوستان رفت و دو سال ونیم در آنجا ماند و به انتشار بخشی از ادبیات مزدیسنا و گزارش اوستا پرداخت و چند سخنرانی دربارهٔ تمدن ایران باستان از جمله شرح آتش بهرام، پیشوایان دین مزدیسنا، تقویم و فرق دین مزدیسنا، زبان فارسی، فروردین، دروغ، و ایران قدیم و نو ایراد کرد.

در ۱۳۱۱ به دنبال درخواست رابیندرانات تاگور از سوی دولت ایران برای تدریس فرهنگ ایران‌ باستان به هند رفت و در دانشگاه ویسوبهارتی به تدریس پرداخت. در ۱۳۱۲ در هفتمین کنگرهٔ شرقی هند در گروه اوستاشناسی عضویت یافت و ریاست شعبهٔ عربی‌ پارسی را نیز به عهده داشت و خطابه‌ای با عنوان «مراجعاتی چند دربارهٔ بودا در ادبیات و تاریخ ایران» به زبان انگلیسی ایراد کرد. زردشتیان هند بسیار به او ارادت داشتند، تا جایی که به هنگام مراسم مذهبی مزدیسنا که به آن یزشن می‌گویند و بجز زردشتیان فرد دیگری را به آن مراسم راه نمی‌دهند، از پورداود دعوت کردند و او پس از خاورشناس آمریکایی، جکسن؛ خاورشناس آلمانی هاوگ، و بانوی خاورشناس فرانسوی منان، چهارمین غیر زردشتی بود که تا آن روز به چنان مراسمی دعوت می‌شد.

در ۱۳۱۲ از بمبئی به آلمان رفت و به ادامه کار ترجمه و گزارش اوستا پرداخت. سرانجام در ۱۳۱۶ به ایران بازگشت و در دانشکدهٔ حقوق و دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران به تدریس پرداخت. در ۱۳۱۷ عضو پیوسته فرهنگستان ایران شد. به مناسبت شصتمین سال تولد پورداود، مجلس جشن باشکوهی در تالار اجتماعات دانشسرای عالی تهران با حضور استادان و دانشمندان و دانشجویان و شخصیتهای کشور برپا گردید و به همین مناسبت در شانزدهم مهر ۱۳۲۵ یادنامه‌ای در دو مجلّد تدوین و طبع شد، یکی به فارسی با مقاله‌ای مفصل از محمد معین درباره پورداود و دیگری حاوی مقالات خاورشناسان به زبانهای بیگانه.

پورداود به سبب مقام بلند علمی به عنوان نمایندهٔ دانشگاه تهران به بسیاری از کنگره‌های فرهنگی و ادبی دعوت می‌شد و از اعضای اصلی بسیاری از انجمنها و مؤسسه‌های ادبی و فرهنگی بود و به احترام وی محافل بزرگداشت بسیاری برگزار می‌شد. وی مدت ۴ سال ریاست انجمن روابط فرهنگی ایران و آلمان را برعهده داشت و از اعضای شورای فرهنگی سلطنتی ایران و نیز از اعضای هیئت امنای کتابخانهٔ بزرگ پهلوی بود. در ۶ مهر ۱۳۲۴ پورداود انجمن ایران‌شناسی را دایر کرد که تنها انجمن غیردولتی آن زمان بود. در ۱۳۳۹ به عنوان رئیس هیئت نمایندگی ایران به همراه استادانی چون سعید نفیسی، محمد معین و مجتبیٰ مینوی در بیست و پنجمین کنگرهٔ خاورشناسان که در مسکو تشکیل شده بود شرکت جُست و از آنجا به فنلاند، سوئد و هلند سفر کرد.

پورداود در ۱۳۴۲ از دانشگاه تهران بازنشسته شد و در ۱۳۴۶ عنوان استاد ممتاز دانشگاه را به دست آورد. از زمان بازنشستگی به بعد، اوقات خود را به مطالعه و پژوهش گذراند و کمتر در مجامع دیده شد و سرانجام در بامداد ۲۶ آبان ۱۳۴۷ درگذشت و با تشریفات بسیار در رشت، در آرامگاه خانوادگی خود به خاک سپرده شد. پس از درگذشت وی مجالس بزرگداشت و یادبود بسیاری در کشورهای آلمان، هند، پاکستان، فرانسه و در شهرهای مختلف ایران از جمله در تهران، رشت، شیراز، اصفهان و کرمان برگذار شد و بزرگان علم و ادب از دانش، بزرگواری، خدمات علمی و تلاشهای این دانشمند در شناساندن فرهنگ ایران باستان تجلیل کردند.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #74 | Posted: 12 Dec 2013 17:39
کاربر

 
زندگینامه چهره ماندگا ر . دکتر کوثری


دکتر کوثری- مسیح زمان
(البته چند نفر از کسانی که در این مقاله مورد مصاحبه قرار گرفتند و خاطراتشان را در مورد دکتر کوثری بیان کردند ،دیگر در بین ما نیستند خداوند همه را رحمت کناد)

به پاس بيش از چهل سال خدمت او به جام و مردم نجيبش تنها مي توان گفت:
صدها فرشته بوسه بر آن دست مي زنند كز كار خلق يك گره بسته واكند

بعد از هزار سال اگر بر لحدم نظر كنيد مشك شود همه تنم ، روح شود همه تنم...

دكتر بود و عشق .... دكتر بود و اميد، دكتر بود و دريا دريا آرزو .....

او غريب غريب نوازي بود كه دستهايش « عشق » و چشمهايش تجسم « مهرباني » بود. او بيرق آرزوهاي مردمي بود كه « دندان » داشتند و « نان » نداشتند. به راستي مگر مي شود، اين همه «گذشت » و «ايثار» را به تفسير نشست.

مگر مي شود، از تنهايي اش گفت و آرام بود. مگر مي شود، اجاق تنگ سينه او را شكافت، از دردهايش نوشته و اشك نريخت. او چه شبهايي در بستر تنهايي اش اشك مي ريخت و دليل ماندنش را مي گفت كه «من از اين سرزمينم. چراغم در اين خانه مي سوزد، من از اين تخته پوست به جهان مي نگرم... »

هنوز صداي ناله هاي دكتر مي آيد كه تا آخرين دم حيات به محرومان و دردمندان اطرافش مي گفت: بعد از هزار سال بر لحدم نظر كنيد، مشك شود همه تنم روح شود همه تنم......

و چه روز سياهي بود، ۱۶ دي ماه ۷۰، دكتر از میان ما رفته بود. و هزاران بيماري كه مي گريستند، و هزاران دردمندي كه چراغ خانه شان براي هميشه خاموش شده بود.

آهوان بيابان نيز بر تنهايي او گريستند. و هزاران راز نا گفته كه در سينه مهربانش به دل خاك سپرده شد. و مردمي كه با ناله مي گفتند: ديگر چه كسي نيمه هاي شب بر بسترمان خواهد آمد، ديگر چه كسي براي بچه هايمان نقل و شيريني خواهد آورد، ديگر چه كسي اشكهايمان را پاك خواهد كرد، خدايا با اين همه درد چه كنيم؟ هنوز آخرين نسخه اش موجود است، هنوز آخرين قطرات اشكش بر نسخه اي كه در واپسين دم حيات براي بيمار نوشته است ديده مي شود. تا «دنيا» بداند كه اين ميهن و خاك، معناي «زندگي» و « بودن » را در «حيات » ديگران مي داند و فرياد خواهيم زد، دكتر براي هميشه زنده است .

در شبي سرد و زمستاني به سال ۱۲۹۹ هجري شمسي در يكي از محلات جنوبي تهران به دنيا آمد.

پدرش از ملاكين خوشنام تفرش بود. در دامان مادري مهربان و خانه دار پرورش يافت و به همراه تنها برادرش، پله هاي عمر را در كوچه پس كوچه هاي تهران پشت سر گذاشت.

او هر روز شاهد بود كه رژيم ستمشاهي، چگونه از استخوان تن دردمندان، كاخها بنا مي كردند و با خودش مي گفت: آيا كسي خواهد آمد كه به اين همه ظلم پايان دهد. و همه چيز را به عدالت قسمت كند. به سال ۱۳۱۷ بعد از اتمام تحصيل متوسطه، وارد دارالفنون تهران شد. در سال ۱۳۲۴ با مدرك پزشكي و بعد از آنكه با تمام وجود سوگند پزشكي را در ضمير ناخودآگاه وجودش تكرار نمود، كمر به خدمت محرومان بست و وارد حرفه پزشكي، مقدس ترين شغل جامعه شد.

دخترش «عطارد » راجع به آن سالها ودلايل آمدنش به مشهد و تربت جام مي گويد: در سالهاي اول خدمت وي در وزارت بهداري، دكتر (راجي نامي) وزير بهداري بود. در همان سالها، در مشهد براي جزامي ها محلي احداث شده بود. وزير وقت (دكتر راجي) به عنوان اينكه از اطباء و پزشكياران و پرستاران ايراني كسي حاضر نيست در جذامخانه مشهد خدمت كند لايحه اي تقديم مجلس وقت مي كند و استخدام 25 نفر پزشك و پزشكيار و پرستار، از دولت فرانسه را خواستار مي شود.

مرحوم دكتر كوثري در نامه اي سرگشاده كه به عنوان مجلس مي نويسد، اعتراض خود را به اين لايحه عنوان كرده و مي نويسد:

من يك پزشك ايراني هستم و اين لايحه را توهين به مقام اطباء ايراني دانسته، حاضرم بدون دريافت پاداش و با همين حقوق فعلي در جذامخانه مشهد خدمت كنم و به اين وسيله اين بدنامي را از جامعه پزشكان ايراني بزدايم.

نامه دكتر كوثري در آن زمان، انعكاس زيادي پيدا كرد و توهين به مافوق تلقي مي شد. وي پس از اين كه مدتي در جذامخانه خدمت مي كند و پرونده دزديهاي مسئولين آن زمان جذامخانه را رو مي كند، مسئولين وقت براي اينكه از دست او خلاص شوند وي را به منطقه تربت جام و تايباد مي فرستند.

دختر دكتر در حالي كه اشك چشمانش را فرا گرفته است و قادر به حرف زدن نيست، از سالهايي ياد مي كند كه مردم مهربان تربت جام با آغوش باز او را پذيرفتند، و او هم الحق براي اين مردم سنگ تمام گذاشت و دينش را با تمام وجود ادا نمود. او ۴۰ سال به اين مردم خدمت كرد.

... به درون مردمي رفته ام كه از رازهاي ناگفته زندگي دكتر قصه هاي پر غصه اي دارند. پاي صحبت كساني نشسته ام كه شاهد غمها و شاديهاي دكتر بوده اند، آنها مي گويند ما شاهد بوده ايم كه دكتر در حاليكه چشمانش مي گريست، بر روي بيمارانش لبخند مي زد، آنها مي گويند ما شاهد بوده ايم در حالي دكتر به سختي نفس مي كشيد حاضر به ترك « تشك » طبابت خود نبود. او مي گفت بيماران من نبايد تنها بمانند. آنها مي گويند شبهاي سرد زمستاني دكتر در منزلش سوخت نداشت و گلايه اي هم نمي كرد.

دكتراحمد جامي – پزشك دارو ساز و متعهد تربت جام – در مورد سالهاي آشنايي با دكتر ميگويد: من تازه فارغ التحصيل شده بودم و چون شاگرد اول دانشكده بودم مي خواستم از بورسيه دولت در اين باره استفاده كنم و براي تحصيل به خارج از كشور بروم. در اين مورد با دكتر كوثري مشورت كردم. او با تمام وجود مخالفت كرد و گفت: زودتر به شهر خودت بيا اين مردم به امثال شما احتياج دارند، دارو كمياب است و داروخانه كم، بيا و داروخانه اي تاسيس كن. من تحت تاثير حرفهاي او به شهر خودم آمدم و ديگر فكر رفتن به خارج را نكردم. او مي گويد فكر مي كنم سال ۱۳۶۷ بود زنده ياد دكتر اغلب سالها در شبهاي عيد نوروز سكه يك ربعي، به كساني كه به ديدنش مي رفتند عيدي مي داد.

در يكي از همان شبهاي نزديك عيد در حالي كه هنوز سرماي زمستان وجود داشت و برف زيادي در كف خيابان ها بود، حدود ساعت ۹ شب به ديدنش رفتم، خوشحال شد و گفت بايد جايي برويم، بلند شو و ماشين را روشن كن، در حالي كه مسير خيابانها را به سختي طي مي كرديم گفت: ماشين را به سمت محله فقير نشين شهر هدايت كن. ده آدرس دارم كه بايد به درب خانه هايشان برويم. دكتر احمد در حالي كه بغض گلويش را گرفته مي گويد: من خودم شاهد بودم كه آن زنده ياد چگونه آدرس دقيق فقيرترين مردم را داشت. تا نيمه هاي شب به درب منازل يكايك آنان رفتيم. بچه ها مي گريستند و دكتر هم مي گريست. به در خانه اي رفتيم كه صاحب خانه در منزل نبود دكتر به همسايه اش سفارش كرد اگر آمد، بگوييد بيايد منزل من و همان شخص نيمه هاي شب به منزل دكتر آمد دكتر به او گفت: خوب شد تو آمدي و گرنه من مجبور بودم در اين سرما دوباره، به درب منزل تو بيايم و سكه اش را در شعله چراغ كم سويي كه در خانه دكتر مي سوخت، گرفت و رفت و من صداي هق هق گريه مرد را در انتهاي كوچه مي شنيدم كه مي گفت: بچه هايم فردا لباس نو خواهند پوشيد.... دكتر مي گريست و ما نيزگريستيم.

دكتر احمد جامي در مورد خاطرات ديگرآن سالها مي گويد: شبي شخصي كه ظاهر آراسته اي داشت، به مطب دكتر در منزلش آمد طبق معمول جايي كه براي نشستن نبود اطراف دكتر روي زمين هر چه بود دارو بود كه همه را به رايگان به بيماران مي داد و انبوه كتابهايي كه مونس شبهاي تنهايي دكتر بود. به زنده ياد دكتر گفت: كاري خصوصي دارم و دكتر ضمن اشاره به من گفت ايشان از خودمان است بفرماييد. آن شخص بعد از كمي تامل گفت : من ثروتمند بوده ام، حالا چيزي ندارم از مشهد خدمت رسيده ام، مي خواهم به من كمك كنيد، دكتر بعد از شنيدن حرفهايش گفت : راستش من چيزي ندارم مي بيني كه خانه ام اجاره ايست و سقفش نيز هر لحظه ممكن است فرود بيايد. مال منال ديگري هم ندارم. يك ريال هم از پول ويزيت به جيبم نمي رود و هر چه هست خرج همين دردمندان بيچاره مي شود. من فقط با حقوق دوران بازنشستگي ام، زندگي مي كنم چند آلبوم تمبر با ارزش قديمي دارم كه شايد ۱۵۰ هزار تومان ارزش داشته باشد. در حالي كه من با حيرت نظاره گر صحنه بودم، دكتر آنها را به او داد و گفت : قرض مي دهم بفروش هر وقت وضع مالي ات خوب شد دوباره بياور كه اين پول بايد، خرج مردم شود. آن شخص رفت و سالي بعد در حالي كه ۲۵ هزار تومان در جيب داشت به ديدن دكتر آمد، دكتر وقتي مبلغ را ديد گفت برو عزيز من ... پول را نگرفت و آن مرد هم رفت ...

دكتر احمد جامی، در مورد ساير خاطرات خود مي گويد: در طي ۱۵ سالي كه با ايشان بودم از مناطق مختلفي از كشور بدون اين كه نام شخص را بدانيم، به حساب دكتر پول مي آمد و يا به حساب داروخانه ما و مي گفتند، اين پولها را به دكتر بدهيد تا دارو تهيه كند و به محرومان بدهد. دكتر هم هميشه تا آخرين ريال آنها را خرج مردمي مي كرد كه به آن احتياج داشتند.

حاج براتعلي بنكدار يكي ديگر از كساني است كه با محروم دكتر محمد كوثري مراودت و دوستي داشت. درباره دكتر پرسيدم. او در حالي كه به افق مي نگريست گفت: او به ناخوشيها و امراض بومي ناحيه جام و باخرز كاملا آشنايي داشت، از فقرا و مستضعفين حق ويزيت نمي گرفت.

روزانه قريب ۱۰۰ تا ۲۰۰ مريض را مي ديد و نسخه مي داد، بعد از خوردن نهار، در همان اطاقي كه محل ويزيت بيماران بود يك ساعتي استراحت مي كرد. زنده ياد غذا را فقط در منزل خود مي پخت و هميشه غذاي ساده اي كه به سرعت تهيه مي شد طبخ مي نمود. او اهل مطالعه بود و به زبان فرانسه آشنايي كامل داشت و مترجم بعضي آثار فرانسوي در زمينه پزشكي بود.

در زمان جنگ تحميلي كه بعضي اقلام و خواربار كمتر شده بود فقط بقدر كفايت و مصرف روزانه خريد مي كرد، هيچ وقت چيزي را ذخيره نمي كرد.

وي همچنين گفت: دكتر هميشه به چند نفر از دانشجويان رشته پزشكي كه وضع مالي خوبي براي ادامه تحصيل نداشتند، كمك ماهانه مي نمود و حتي خرج آنها را تقبل نموده تا پزشك مي شدند.

زنده ياد دكتر به سبب آشنايي به زبان فرانسه در مجله « شهرباني » قديم و مجله « خواندني » مترجم بود و داستانهايي را براي دو مجله مذبور ترجمه مي كرد. در اول افتتاح بيمارستان « توتونچيان » در « كاريز » مدير آن بيمارستان بود.

وي مي گويد : مرحوم دكتر از كليه علماي ديني عزت و احترام تمام مي گرفت. او واقعا باران رحمتي بود بر مردم فقير و مستضعف.

زنده یاد استاد كريمي - نقاش و خطاط معروف تربت جام - در مورد زنده ياد مي گويد: ايشان كارشناس تمبر بودند و مكاتباتي در همين زمينه با خارج از كشور داشتند. تاريخ اروپا را به طور كامل مي دانستند. به خصوص تاريخ سيصد ساله اروپا را.

ايشان در مورد هر شخصيتي در طي اين ۳۰۰ سال اروپا وقوف و آگاهي كامل داشتند و اگر سؤالي مي كرديم، دقيق ايشان جواب مي دادند و مجلاتي از خارج از كشور را هم مشترك بودند كه براي ايشان ارسال مي شد.

استاد كريمي مي گويد: دكتر علاقه عجيبي به كلمه « خس و خاشاك » داشت و همه اشعاري كه اين كلمات را داشت از حفظ داشتند. وي ضمن نقل خاطره اي مي گويد: شبي از شبها بعد از صرف شام متوجه شدم ايشان بدون عينك و در زير نور كم اتاق مشغول مطالعه « بروشور » يك دارو هستند كه معمولا با خط ريز نوشته مي شود و چون مطلع بودم بينايي چشم ايشان اين اواخر خيلي كم شده و بدون عينك هيچگاه نمي توانستند حتي مطالب درشت را بخوانند با تعجب پرسيدم جناب دكتر چگونه مي توانيد بخوانيد؟

ايشان در حاليكه خنده اي بر لب داشتند به من گفتند امروز سيد بيماري داشتم كه براي اولين بار آمده بود بعد از اينكه به وي دارو و نسخه دادم گفت من امشب تو را دعا مي كنم. باور كن امشب چشمهايم خيلي راحت تر از گذشته مي بيند.

استاد كريمي همچنين گفت : مرحوم دكتر با « نيما یوشیج » و « احمد شاملو » دوست بود و حتي گفته مي شود كتاب دست نوشته اي از صادق هدايت نزد ايشان بوده، كه منتشر نشده است .

دكتر ابراهيم جامي الاحمدي پزشكي كه هفته اي دو بار در راه طبابت رايگان به زنده ياد دكتر محمد كوثري كمك مي كرد در مورد ايشان مي گويد: دكتر هميشه می گفت هر چه به دست خودتان بدهيد از همان دست مي گيريد، اين دنيا با اين سنجيدگيش بي حساب و كتاب نيست، روزهاي آخر عمر به من گفت ضبط صوت بياور، مي خواهم نظرم را در مورد موسيقي بگويم ايشان حتي، در مورد سمفوني هاي بتهوون هم نقد و نظر داشتند. ايشان به بيماران مواجب ماهيانه مي دادند .

رمضان رمضاني كسي كه سالها در معدن گل بانوي تربت جام زيسته است و در سالهاي طبابت دكتر در آن روستا بوده است مي گويد: ايشان هفته اي دو بار به معدن مي آمدند و كارگران معدن زغال سنگ را مجانی ويزيت مي نمودند. او متاسف است از اين كه منزل مسكوني ايشان تبديل به درمانگاه نشده است و مي گويد دكتر هميشه اين آرزو را داشت.

حاج احمد كلالي مسئول سابق هلال احمر و حجه الاسلام عزيزي - مسئول هلال احمر تربت جام- نيز در مورد زنده ياد دكتر حرفهاي مشتركي دارند. آنان مي گويند، دكتر جز رضاي خداوند و خدمت به مردم محروم در زندگي هدف ديگري نداشت و در تمام مدت عمرش در خانه اي محقر و قديمي سكونت داشت و زندگي اش با فقيرترين افراد جامعه در يك سطح و بلكه پايين تر بود. بارها مي گفت: من هم مي توانم مطب لوكس باز كنم. اتومبيل آخرين سيستم داشته باشم و زندگي مرفهي براي خودم دست و پا كنم، ولي اين ميل خوشبختي در من مرده است، بعضي اوقات دكتر به شدت مريض بود به ايشان مي گفتيم شما خودتان بيماريد، چند روزي استراحت كنيد، ايشان مي گفت : من هرگز درب منزل را بروي اين مردم مستضعف روستايي، نخواهم بست.

حاج غلامحسين جامي ضمن تجليل از نام دكتر مي گويد: « نام نيكو گر بماند زآدمي - به كزو ماند سراي زرنگار ». وي مي گويد دكتر صداي خوش داشت و اغلب در محافل دوستانه اشعار « شاهنامه » را كه از حفظ بودند براي حاضرين مي خواندند.

حاجي رضي الدين جامي در مورد اقدامات انجام شده بنام و به ياد دكتر مي گويد: هم اكنون در تربت جام يك درمانگاه بزرگ به مساحت ۱۰۰۰ متر مربع بنام دكتر محمد كوثري و با هزينه اي معادل ۴۵۰ ميليون ريال كه از اين مبلغ ۱۰۰ ميليون ريال از سوي دولت و بقيه اش كمكهاي مردم خير تربت جام و علاقمندان زنده ياد دكتر بوده است احداث شده كه داراي امكاناتي از قبيل پزشك شبانه روزي، داروخانه، آزمايشگاه، دندانپزشكي، تنظيم خانواده، پانسمان و تزريقات، واكسيناسيون و شنوايي سنجي مي باشد.

حاجي رضي الدين جامي همچنين افزود يك دبيرستان بهياري به مساحت ۸۰۰ متر مربع كه داراي كتابخانه، خوابگاه و امكاناتي براي ۶۰ دانشجو را دارا مي باشد و هم اكنون به نام مرحوم دكتر محمد كوثري مي باشد.

در حالي كه از اين مردم خير و زحمتكش خداحافظي كرده، به گلزار بهشت نبي تربت جام رهسپار شدم. روز جمعه بود و مردمان زيادي مزار ابدي او را احاطه كرده بودند. آرامگاه ابدي دكتر در كنار شهداي اين شهرستان براي همه زيارتگاهي است.

امروز ديگر دكتر مرده است، دكتر به خدا پيوسته، افسوس و هزار افسوس كه چنين دستان مهرباني براي هميشه به دل خاك سپرده شده اند. مرگ در برابر عظمت روح چنين انسانهايي چه حقير مي نمايد.

او مُرد، و هزاران بيمار دردمند را تنها گذاشت.

او مُرد در حالي كه انسانهاي زيادي از فروغ دستان مهربانش جان گرفتند.

و هنوز هفته ها چون شمع بر مزارش مي گريند و مي گويند: پدر برخيز ... پدر برخيز ...

افسوس كه ديگر صدايي جوابشان را نمي دهد.

پدر براي هميشه خاموش شده است

پدر ديگر هرگز باز نخواهد گشت

افسوس و هزار افسوس . . .

زنده ياد دكتر محمد كوثري تربت جامي نبود اما انصاف و بالاتر از آن قدرشناسي حداقل دو نسل اخير جام از خدمات ارزنده او اينست كه به حق او را يك تربت جامي اصيل بدانيم.
روحش شاد و قرين رحمت باد...
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
llizardsexy مرد #75 | Posted: 15 Dec 2013 13:22
کاربر

 
بابا دمت گرم خیلی جالب بود
      
shomal مرد #76 | Posted: 4 Jan 2014 17:01 | Edited By: shomal
کاربر

 
زندیگانه پدر نافرمانی مدنی - هنری دیوید تورو


هنری دیوید ثورو (به انگلیسی: Henry David Thoreau) (۱۲ ژوئیه ۱۸۱۷ تا ۶ مه ۱۸۶۲) فیلسوف آنارشیست آمریکایی بود که بیشتر برای یکی از کتاب‌هایش به نام والدن شناخته شده‌است. او نظریه‌پرداز نافرمانی مدنی و یکی از مهم‌ترین چهره‌های نظریه تعالی و عشق به بدویت، سراسر زندگی کوتاهش را در کونکورد در ایالت ماساچوست گذراند. شهرت وی که البته پس از حیات وی اتفاق افتاد به دلیل مقاله نافرمانی مدنی اوست. شخصیت‌هایی چون ماهاتما گاندی، مارتین لوتر کینگ و لئون تولستوی تحت تأثیر این مقاله قرار گرفته‌اند.
وی عقیدهٔ توماس جفرسون را در مورد حکومت قبول داشت:
آن حکومتی بهتر است که کمتر حکومت کند.

12 ژولای، مصادف با تولد هنری دیوید تورو (Henry David Thoreau) فیلسوف ،شاعر، نویسنده، ناقد و فعال اجتماعی آمریکایی بود. شهرت وی که البته پس از حیات وی اتفاق افتاد به دلیل مقاله نافرمانی مدنی اوست. شخصیت‌هایی چون ماهاتما گاندی، مارتین لوتر کینگ و لئون تولستوی تحت تأثیر این مقاله قرار گرفته‌اند.
وی عقیدهٔ توماس جفرسون را در مورد حکومت قبول داشت:
"آن حکومتی بهتر است که کمتر حکومت کند."
**********************************************

هنری دیوید تورو( Henry David Thoreau ) یکی از متفکرین اجتماعی قرن نوزدهم جامعه آمریکاست. در زمان حیات او دولت آمریکا قانون استرداد برده های فراری را به مورد اجرا گذاشت که بر طبق آن ایالات شمالی مجبور بودند برده های فراری پناهنده را به ایالات جنوبی تسلیم کنند. تورو که فردی بسیار آزادیخواه و انسان دوست بود با این عمل دولت آمریکا و نیز جنگ با مکزیک که همان ایام روی داده بود به شدت به مخالفت برخاست.

در این مورد رساله کوچکی به نام نافرمانی مدنی (Civil Disobedience)نوشت و نقطه نظر های فلسفی خود را در باره وظیفه افراد اجتماع در قبال دستورات ظالمانه و غیر انسانی دولت ها و حدود اختیار دولت بر مردم بیان داشت. این رساله چند سال بعد از مرگ تورو مورد توجه قرار گرفت و امروزه در شمار نوشته های ارزشمند بشمار می آید.

نافرمانی مدنی بکلی با رفتار وعمل یاغیان و گردنشان متفاوت است. فقط وقتی به نافرمانی مدنی متوسل باید شد که همه راه ها و وسایل مسالمت آمیز و مذاکرات قادر به رفع ظلم و تجاوز دولت به حقوق انسانی نباشد.
در این مورد تورو می گوید: "خواهان ستیزه با هیچ انسان و ملتی نیستم و میل ندارم میان افراد تفرقه و جدایی بیافکنم. نمی خواهم خود را بهتر از دیگران جلوه دهم. همیشه می کوشم بهانه ای بیابم تا مطابق قوانین کشور رفتار کنم، ولی حقیقت این است که نمی خواهم سرسری خود را آماده قبول پیروی از هر نوع قانونی بکنم. واقعیت این است که دلایلی در دست دارم که در این باره مشکوک باشم. هرسال که موقع وصول مالیات می رسد، مایلم اعمال و وضع دولت مرکزی و ایالات و وضع مردم رامورد بررسی قرار دهم تا بهانه ای بیابم که برطبق قوانین و مقررات رفتار کنم و اعمال خویش را با آنها هماهنگ نمایم."
او به آزادی و استقلال و حرمت فرد بسیار اهمیت می دهد و براین باور است که "تا دولت فرد را بعنوان یک نیروی عالی مستقل، نیرویی که همه قدرت دولت از او ناشی می شود، نشناسد و با وی رفتاری شایسته و در خور انسان نداشته باشد هرگز ملتی واقعا آزاد و روشنفکر پدید نخواهد آمد". "بهترین حکومت جز وسیله نیل افراد به هدف ها و مقاصدخویش چیز دیگری نیست، اما اکثر حکومت ها نوعاً مانع این مقصود می باشند."

تورو همانند همه متفکرین دوران مدرن رابطه دولت و مردم را رابطه ای بر اساس قرارداد دوطرفه می داند که برای سامان اجتماع و تأمین عدالت در جامعه به وجود می آید و مردم بخشی از حقوق و اختیارات خود را به نهادی به نام دولت برای مدتی واگذار می کنند. مسئولیت و وظیفه دولت خدمت به مردم از راه تأمین امنیت و عدالت و جلوگیری از تجاوز چه ازجانب افراد داخلی و چه مهاجمین خارجی است تا مردم در چنین محیطی بتوانند از آزادیهای خود بهره مند شوند و به پیشرفت و شکوفایی استعدادهای خود و دستیابی به زندگی مرفه و آبرومند برسند.

وظیفه مردم نیز اطاعت از حکومتی است که آن امکانات را با وضع قوانین عادلانه فراهم می کند. در جامعه اگر فردی مسئولیت خود را نادیده بگیرد و مرتکب خلاف و یا جرم شود دولت او را مجازات و زندانی می کند، یعنی دیگر مسئولیت حفظ آزادی آن فرد متخلف را برای انجام فعالیت های دلخواهش را ندارد، و بلکه وظیفه دارد او را مجازات کند.
به همین نحو، اگر حکومت نیز از قرار داد و وظایف و مسئولیت هایش در قبال مردم تخطی کند و به تذکرات مردم برای اصلاح سریع تخلفات بی توجهی نماید و از مسند قدرت نیز کناره نگیرد و بکوشد با خشونت و اعمال قدرت حکومت خود را تداوم بخشد، مردم هم که طرف دیگر قرارداد هستند اخلاقاً مسئولیت اطاعت از چنین حکومت ستمگر و متخلفی را ندارند، و بلکه وظیفه دارند با نافرمانی مدنی مانع کمک به بقای آن حکومت شوند.

تورو می گوید: "دولت هیچ حق مشروع و بی خدشه و بی نقصی در باره فرد جز آنچه فرد به او می دهد ندارد." "به نام فرد تابع حکومت خواهان آن نیستم که اساس دولت فوری لغو گردد و برافتاده شود، ولی خواهان آنم که فوری دولت بهتری تشکیل شود."

اینچنین بود که هنری دیوید تورو مرد درونگرایی كه در جنگل های اطراف گنكورد در ماساچوست زندگی می كرد و هر روز هم جزئیات رشد گیاهان و مهاجرت پرندگان را در دفتر یادداشتش می نوشت آنچنان شد كه چهره هایی مثل مهاتما گاندی، مارتین لوتركینگ و لئو تولستوی، او را الگوی خود قرار دادند


هنري ديويد تورو در سال 1862 درگذشت. وی يكي از متفكرين اجتماعي قرن نوزدهم جامعه آمريكاست. او مخالف سرسخت قانون استرداد برده‌هاي فراري و نيز جنگ با مكزيك بود. در رساله كوچكي به نام نافرماني مدني نقطه نظرهاي فلسفي خود را درباره وظيفه افراد اجتماع در قبال دستورات ظالمانه و غير انساني دولت‌ها و حدود اختيار دولت بر مردم بيان داشت. تورو همانند همه متفكرين دوران مدرن رابطه دولت و مردم را رابطه‌اي بر اساس قرارداد دوطرفه مي‌داند كه براي سامان اجتماع و تأمين عدالت در جامعه به‌وجود مي‌آيد و مردم بخشي از حقوق و اختيارات خود را به نهادي به نام دولت براي مدتي واگذار مي‌كنند.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
nisha2552 مرد #77 | Posted: 18 Jan 2014 20:52
کاربر

 
یه روز یه زنه رشتی....
.
.
.
بچه ای رو به دنیا میاره و تربیت میكنه كه با سختی و فقرزیاد درس میخونه شاگرد اول میشه بورسیه میگیره میره خارج... كم كم میشه بهترین جراح مغز و اعصاب دنیا...كسی كه جرج دبلیو بوش رییس جمهور آمریكا و گرهارد شرودر صدراعظم آلمان جراحیاشون و به اون میسپرن.....
كسی كه الان رییس جراح ای مغزو اعصاب دنیاس....
پرفسور سمیعی الان نه تنها افتخار گیلان كه افتخار همه ایرانیها تو دنیاست.....


      
mani51 مرد #78 | Posted: 22 Jan 2014 09:42
کاربر
 
واقعا ممنون و متشکر از اینکه از بزرگان و نامداران تاریخ ایران زمین یاد میکنید و ایشان را معرفی کردید....
همه محبت خود را به یکباره برای دوستت ظاهر مکن زیرا هر وقت اندک تغییری مشاهده کرد تو را دشمن می پندارد
      
benzema #79 | Posted: 16 Apr 2014 10:16
کاربر

 
باتشکر واقعا تایپیک عالی بود
کسی میتونی اطلاعاتی در باره دیاکو فک کنم اولین پادشاه مادها در ایران بود بهم بده
بازم ممنون.منتظرم
یکی بود یکی نابود
      
andishmand زن #80 | Posted: 16 Apr 2014 12:08 | Edited By: andishmand


benzema:
کسی میتونی اطلاعاتی در باره دیاکو فک کنم اولین پادشاه مادها در ایران بود بهم بده



دیاکو

دوران ۷۲۷ تا ۶۷۵ پیش از میلاد

تاجگذاری ۷۲۷ پیش از میلادلقب(ها) دیاکو شاه ماد

مرگ : ۶۷۵ پیش از میلاد

پیش از

دودمان ماد

فرزند : ن فرورتیش

دیاکو یا دیااُکو بنیان‌گذار و نخستین شاه حکومت ماد بود. نام وی در منابع گوناگون، به صورت‌های مختلفی ذکر شده‌است؛ از جمله هرودوت که نام وی را به صورت «دِیوکِس» نوشته‌است. نام دیاکو برگرفته از واژهٔ ایرانی -Dahyu-ka به‌معنی سرزمین است.

تاریخِ دقیق دورهٔ حکمرانی دیاکو دقیقاً مشخص نیست و احتمالاً بیش‌تر نیمهٔ اول سدهٔ هفتم پیش از میلاد را دربرمی‌گرفته‌است. بنا بر گفته هرودوت، دیاکو برای ۵۳ سال پادشاهی کرد.

براساس نوشته‌های هرودوت، دیاکو نخستین پادشاه ماد بوده که از آشوریان استقلال کسب کرده‌است. وی طرح و نقشهٔ ایجاد یک حکومت واحد ماد را در ذهن داشت و در یک دورهٔ بی‌قانونی در ماد، تلاش کرد تا عدالت را در دهکدهٔ خود اجرا کند و اعتبار و حسن شهرتی را به عنوان یک قاضی بی‌طرف بدست آورد. به این ترتیب حوزهٔ فعالیت او گسترش یافت و مردم روستاهای دیگر نیز به وی مراجعه می‌کردند تا اینکه سرانجام او اعلام کرد این جایگاه برای وی دردسرساز شده‌است و حاضر به ادامهٔ کار نیست. در پی این کناره‌گیری، دزدی و اغتشاش فزونی یافت و مادها گرد هم آمدند و این بار وی را به‌عنوان پادشاه برگزیدند.

نخستین کار دیاکو پس از به‌ پادشاهی رسیدن، گماشتن نگهبانانی برای خود و نیز ساخت پایتخت بود. شهری که دیاکو برای این منظور برگزید در زبان فارسی باستان هگمتانه و به زبان یونانی اکباتان خوانده می‌شد که همدان امروزی دانسته می‌شود. هگمتانه به معنی «محل اجتماع» یا «شهری برای همه» است و اشاره‌ای است به گردهم آمدن طوایف مادی که سابقاً متفرق بودند. او در اواخر قرن هشتم پیش از میلاد، دستور داد تا یک دژ مستحکم بر روی تپه‌ای در این شهر ایجاد شود تا همهٔ امور نظامی، دولتی و خزانه‌داری در آن انجام گیرد.

سارگون دوم شاه آشور در سال ۷۱۵ پیش از میلاد، متوجه شد که دیاکو با روسای اول، شاه اورارتو متحد شده‌است. او دیاکو را زیر نظر گرفت و در طی جنگ خود با منائیان، بار دیگر وارد ماد شد تا چنانکه مدعی بود، به «هرج‌ومرج» آن‌جا پایان دهد. او در نهایت دیاکو را اسیر کرد و به‌همراه خانواده‌اش به حمات (در سوریه امروزین) تبعید کرد.

برخی از ایران‌شناسان، دیاکو را با ویژگی‌هایی که هرودوت برای او برمی‌شمارد با هوشنگ شاهنامه یکی می‌گیرند و لقب پَرَداتَ یا پیشدادی را با نخستین قانون‌گذار یکی می‌دانند. سنت دینی، هوشنگ را نخستین کسی می‌داند که پادشاهی را در ایران برقرار کرد. پس از دیاکو، پسرش فرورتیش جانشین او شد و مدت ۲۲ سال حکومت کرد.

جسد مومیایی متعلق به دیاکو

      
صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
فرهنگ و هنر انجمن لوتی / فرهنگ و هنر / مردان نامدار ایران و جهان و سرنوشت های عجیب

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا