انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 162 از 283:  « پیشین  1  ...  161  162  163  ...  282  283  پسین »

Bidel Dehlavi | بیدل دهلوی



 
غزل شمارهٔ ۱۶۰۹

چو سبحه بر سر هم تا به‌ کی قدم شمرید
به یکدلی نفسی چند مغتنم شمرید

به هیچ جزو ز اجزای دهر فاصله نیست
سراسر خط پرگار سر بهم شمرید

نمود کار جهان نقش کاسهٔ بنگ است
لبی به خنده‌گشایید و جام جم شمرید

به صفحه راه نبرده‌ ست نقش ظلمت و نور
سواد دهر خطی در شق قلم شمرید

جنون عالم عبرت به ‌گردن افتاده‌ست
نفس زنید و همان هستی و عدم شمرید

سراغ مرکز تحقیق تا به دل نرسد
ز دیر تا به حرم لغزش قدم شمرید

حساب بیش وکم حرص تا بد باقی‌ست
مگر به صفحه زنید آتش و درم شمرید

کدام قطره در این بحر باب گوهر نیست
خطای ما همه شایستهٔ ‌کرم شمرید

به ناله می‌کنم انگشت زینهار بلند
ز من به عرصهٔ جرأت همین علم شمرید

کس از حباب نگیرد عیار علم و عمل
حساب ما نفسی بیش نیست کم شمرید

نوای ساز حبابی فضولی من و ماست
زپرده چند برآیید و زیر و بم شمرید

اگر هزار ازل تا ابد زنند بهم
تعلق من بیدل همین دودم شمرید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۰

سخن ز مشق ادب موج‌ گوهرش ‌گیربد
کم است لغزش خط‌ گر به مسطرش‌ گیرید

به بستن مژه ختم است درس علم و عمل
همین ورق بهم آرید و دفترش‌ گیرید

محیط عشق تلاش دگرنمی‌خواهد
ک‌ره خوربد به تسلیم وگوهرش‌گیرید

همان بجاست خودآرایی دماغ فضول
چو شمع‌ گر همه با هر گلی سرش ‌گیرید

مزاج دون به تکلف غنی نمی‌گردد
سم است اگر سم خر جمله در زرش‌ گیرید

به وعظ عبرت اگر ممتحن شود توفیق
ز خود برآمدنی هست منبرش‌گیرید

گواه دعوی عشق انفعال جراتهاست
جبین اگر عرق انشاست محضرش‌گیرید

خیال نیستی آسودگیست پیش از مرگ
سری‌که نیست دمی زیر این پرش‌گیرید

بهار نامهٔ یاران رفته می‌آرد
گلی‌که واکند آغوش در برش گیرید

دماغ فرصت اگر قدردان سر دل است
نگه ز خانه برون می‌رود درش‌ گیرید

دمی ‌که فرصت موهوم ما رسد به حساب
شرار هرچه اقل هست اکثرش‌ ‌گیرید

کمال بیدل اگر خیمهٔ عروج زند
ز خاک یکدو ورق سایه برترش‌گیرید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۱

تا دل به ساز زمزمه‌دار دوا رسید
هرجا دلی شکست به‌گوشم صدا رسید

هرجا به یاد سرو تو اندیشه وارسید
از دل صدای‌ کوکوی قمری به ما رسید

حرف بلند کس نشنیده است زیر خاک
یارب چسان پیام تو درگوش ما رسید

آیینه از غبار خطت جلوهٔ صفاست
پر نور دیده‌ای‌که به این توتیا رسید

بر رنگ و بوی صد چمن آشفتگی نوشت
زان طره نسخه‌ای‌که به دست صبا رسید

بوسید پای او عرق شرم هستی‌ام
این قطره تا محیط به سعی حیا رسید

بی‌دقت نگاه تغافل‌فروش حسن
نتوان به کنه مطلب عشاق وارسید

تنها نه من جنون اثربوی وحشتم
گل نیز ازین چمن به دماغش هوا رسید

سعی غرور شعله‌، برون‌گرد داغ نیست
آخرچو زلف‌، سرکشی ما به پا رسید

قابل اثر نه‌ای‌، ز فلک شکوه ات خطاست
غم نیز نعمتی‌ست اگر اشتها رسید

سرمایهٔ نشاط تو رفع تعلق است
ازترک برگ، نی به مقام نوا رسید

برق و شرار دیده‌ام از وحشتم مپرس
بالی فشانده‌ام که ندانم‌کجا رسید

قانون خیر باد جهان ساز مفلسی‌ست
هرجا رسید ازکف خالی دعا رسید

رنگ پریده قابل‌گرد سراغ نیست
جایی رسیده‌ایم‌که نتوان به ما رسید

بیدل من آن سرشک ضعیفم‌که ازمژه
تا خاک هم به لغزش چندین عصا رسید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۲

صبحی به‌گوش عبرتم از دل صدا رسید
کای بیخبربه ما نرسید آنکه وارسید

دریاست قطره‌ای که به دریا رسیده است
جز ما کسی دگر نتواند به ما رسید

سعی نفس ز دل سر مویی نرفت پیش
جایی‌ که کس نمی‌رسد این نارسا رسید

مزد فسردنی‌که به خاکم قدم زند
یاد قدت به سیر بهارم عصا رسید

آسودگی به خاک‌نشینان مسلم است
این حرفم از صدای نی بوربا رسید

دنیا که تاج کج‌کلهان نقش پای اوست
بر ما غبار ریخت‌که تا پشت پا رسید

طبع ترا مباد فضول هوس‌کند
میراث سایه‌ای‌ که ز بال هما رسید

عشاق دیگر از که وفا آرزو کنند
دل نیز رفته رفته به آن بی‌وفا رسید

چون ناله‌ای که بگذرد از بندبندنی
صد جا نشست حسرت دل تا به ما رسید

تا وادی غبار نفس طی نمی‌شود
نتوان به مقصد دل بی مدعا رسید

بر غفلت انفعال و به آگاهی انبساط
برهرکه هرچه می‌رسد ازمصطفا رسید

از خود گذشتنی‌ست فلک ‌تازی نگاه
تا نگذری زخود نتوان هیچ جا رسید

خون دلی به دیده بیدل مگر نماند
کز بهر پای‌بوس تو رنگ حنا رسید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۳

سرکشی می‌خواستیم از پا نشستن در رسید
شعله را آواز سدادیم خاکستر رسید

خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر
زندگی برقی است نتوانی به خود دیگر رسید

بدر می‌بالد مه نو از کمین‌ کاستن
فربهی ما را ز راه پهلوی لاغر رسید

تا رسیدن محمل آوارگی سر منزلیم
درگذشت از عالم ما هرکه هرجا در رسید

دستگاه ما و من پا در رکاب برق داشت
تا به ‌پروازی رسم آتش به بال و پر رسید

تا نفس جنبید بر خود احتیاج آمد بجوش
یک تپیدن ساز کرد این رگ به صد نشتر رسید

بی‌نصیب از بیعت مستان این محفل نی‌ام
دست من بوسید پا‌ی هرکه تا ساغر رسید

مطلعی سر زد ز فکرم در کمینگاه خیال
بیخبر رفتم ز خود پنداشتم دلبر رسید

کاش همچون سایه درزنگار می‌کردم وطن
آب برد آیینه‌ام را تا به روشنگر رسید

گریهٔ من از تنزلهای آثار حیاست
آن عرق از جبهه‌ام‌گم شد به چشم تر رسید

بی‌زبانیهای بیدل عالمی را داغ‌ کرد
از خموشی برق این آتش به خشک و تر رسید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۴

تا حنا‌ ازکفت به‌کام رسید
شفق رنگ گل به شام رسید

مژده ای دل بهار می‌آید
قاصد بوی گل پیام رسید

تا عدم شد نفس‌شمار خیال
ذرّهٔ ما به انقسام رسید

هرچه دارد زمانه عاریت است
حق خود خواستیم و وام رسید

.گل این باغ سرخوش وهم است
باده‌ها از هوا به جام رسید

اوج اقبال‌، نردبانها داشت
سعی لنگید تا به بام رسید

به مقامی ‌که راه جهد گم است
لغزش پا به نیم‌گام رسید

عزم طاووس ما بهشتی بود
پرکشیدن به فهم دام رسید

یأس طبل نشاط دل بوده است
از شکست این نگین به نام رسید

نوبر باغ اعتبار مباش
هرچه اینجا رسید خام رسید

خواجه‌گر بهرهُ نشاط گزفت
خواب مخمل به احتلام رسید

عزت و آبروی این محفل
همه از خدمت‌ کرام رسید

آه مقصود دل نفهمیدم
بر من این نسخه ناتمام رسید

بیدل از خویش بایدت رفتن
ورنه نتوان به آن خرام رسید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۵

در غمت آخر به جایی‌کار بیدادم رسید
کز تپیدن سرمه شد هرکس به فریادم رسید

مکتب آفاق از بس درسگاه عبرت است
گوشمالی بود هر حرفی‌کز استادم رسید

سینه را ازتیر و، دل را نیست از زخم سنان
بی‌قدت آن آفتی کز سرو و شمشادم رسید

دامگاه شوق چون من صید محرومی نداشت
ناله‌واری هم نماند از من ‌که صیادم رسید

عشق ضعفی داشت تا شد با مزاجم آشنا
سیل شبنم بود تا در محنت‌آبادم رسید

چون شرر داغ فنا نتوان زدود از طینتم
چشم‌ زخمی بود معدومی‌ کز ایجادم رسید

گریه‌گو خون شو که من از یاس مطلب سوختم
تا کنم سامان آب آتش به بنیادم رسید

حسرتی در پرده نومیدی دل دشتم
سوختنها چون سپند آخر به فریادم رسید

یار دارد پرسش احوال دورافتادگان
کو فراموشی‌که‌گویم نوبت یادم رسید

سنگ هم گر واشکافی یار می‌آید برون
این صدا از بیستون و سعی فرهادم رسید

قاصد شوق از کمین نارسایی ایمن است
ناله‌ای دارم که در هر جا فرستادم رسید

شعلهٔ‌افسرده بیدل شهپر خاکستر است
در هوایش هرکه رفت از خود به امدادم رسید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۶

منتظران بهار بوی شکفتن رسید
مژده به ‌گلها برید یار به‌ گلشن رسید

لمعهٔ مهر ازل بر در و دیوار تافت
جام تجلی به دست نور ز ایمن رسید

نامه و پیغام را رسم تکلف نماند
فکر عبارت کراست معنی روشن رسید

عشق ز راه خیال‌ گرد الم پاک رفت
خار و خس وهم غیر رفت و به‌ گلخن رسید

صبر من نارسا باج ز کوشش ‌گرفت
دست به دل داشتم مژدهٔ دامن رسید

عیش و غم روزگار مرکز خود واشناخت
نغمه به احباب ساخت نوحه به دشمن رسید

مطلع همت بلند مزرع اقبال سبز
ریشه به نخل آب داد دانه به خرمن رسید

زین چمنستان کنون بستن مژگان خطاست
آینه صیقل زنید دیده به دیدن رسید

بردم از این نوبهار نشئهٔ عمر دوبار
دیده‌ام از دیده رست دل به دل من رسید

سرو خرامان ناز حشر چه نیرنگ داشت
هر چه ز من رفته بود با به مسکن رسید

بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست
گاه گذشتن گذشت وقت رسیدن رسید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۷

بنای حرص به معراج مدعا نرسید
گذشت از فلک اما به پشت پا نرسید

دماغ جاه به‌کیفیت حضور نساخت
به سربلندی این بامها هوا نرسید

نفس به فهم پیام ازل نکرد وفا
رسیده بود می اما دماغها نرسید

ندامت است چمن‌ساز نوبهار امید
چه رنگ بست به دستی‌که این حنا نرسید

شکست چینی دل بر فلک رساند ترنگ
ولی چه سود به ‌گوش من این صدا نرسید

ادب‌پرستی ازین بیشتر چه می‌باشد
دچار او نشد آیینه تا به ما نرسید

غرض رساندن پیغام نارسایی بود
رسید قاصد ما هرکجا دعا نرسید

چو یاس مرجع امید نارسایانیم
به ما رسید تلاشی‌که هیچ جا نرسید

مرا زغیرت تحقیق رشک می‌آید
به فطرتی‌که به هرکس رسید وانرسید

ز صبح هستی ما شبنمی بهار نکرد
به خنده رفت ‌گل و نوبت حیا نرسید

بساط علم گروتازی دلایل داشت
خدنگ‌ کس به نشان تا نشد خطا نرسید

زکارگاه تجدد عیان نشد بیدل
جز ایبقدرکه‌کس اینجا به انتها نرسید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۸

نقشم از ضعف به اندیشهٔ دیدن نرسید
نامم ازگمشدگیها به شنیدن نرسید

زین خمستان هوس نشئهٔ وهمی داریم
که به تر، طیب دماغم نرسیدن نرسید

طبع آزاد مرا ز آفت دوران غم نیست
پیکر سرو ز پیری به خمیدن نرسید

بال معنی نکشد کوشش هر بی‌سر و پا
اشک را منصب بینش به دویدن نرسید

غیر نومیدی از این باغ چه گل خواهم چید
رنگ افسردهٔ من گر به پریدن نرسید

بسمل ناز تو گر بال کشد وحشت کو
جوهر آینه هرگز به تپیدن نرسید

تار و پود نفس صبح همان باب فناست
خرقهٔ هستی ما جز به دریدن نرسید

غنچه‌سان‌، قطرهٔ اشک مژهٔ شاخ‌ گلیم
سعی ما خون شود اما به چکیدن نرسید

هر کجا پای نهی خاک به زیر قدم است
ما نرفتیم به جایی‌که رسیدن نرسید

چشم روزن مگر از بی‌نگهی دریابد
ورنه این ذره که ماییم به دیدن نرسید

چه کنم با دو جهان بار ندامت بیدل
قوت من که به یک ناله کشیدن نرسید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  
صفحه  صفحه 162 از 283:  « پیشین  1  ...  161  162  163  ...  282  283  پسین » 
شعر و ادبیات

Bidel Dehlavi | بیدل دهلوی

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA