غزل شماره ۲۶۲۷ آبروی کعبه گر از چشمه زمزم بودکعبه دل را صفا از دیده پرنم بوداز خودآرا، دست بر دنیا فشاندن مشکل استدر ته سنگ است هر دستی که با خاتم بودمی کند عالم به چشم سوزن عیسی سیاهتار و پود این جهان گر رشته مریم بودهر که نتواند زدوش خلق باری برگرفتاز گرانجانی حیاتش بار بر عالم بودصبح، وصل مهر تابان از دم جان بخش یافتمی شود روشن چراغش هر که صاحب دم بودغنچه خسبان بیخبر از راز عالم نیستندکاسه زانوی اهل فکر، جام جم بودآن که اول شعر گفت آدم صفی الله بودطبع موزون حجت فرزندی آدم بودهر که صائب نفس سرکش را نسازد زیردستدر حقیقت کمتر از زال است اگر رستم بود
غزل شماره ۲۶۲۸ خنده سوفار با دلگیری پیکان بودنیست ممکن آدمیزاد از دو سر خندان بودصحبت نیکان، خسیسان را دعای جوشن استایمن است از سوختن تا خار در بستان بوددولت دنیا گوارا نیست بر روشندلانتاج زر تا هست بر سر شمع را، گریان بودبر نمی دارد زمین خاکساری امتیازدر فتادن سایه شاه و گدا یکسان بودگر بسوزد هر دو عالم را نیاساید شراراشتهای حرص دایم در ته دندان بودبی نیازان را سپهر سفله می دارد عزیزچون کند ترک فضولی، خانه از مهمان بودگفتگوی عشق می آرد دل ما را به وجدمطرب از طوفان سزد، دریا چو دست افشان بودعالم افسرده از آزاد مردان تازه روستسرو در فصل خزان پیرایه بستان بوددل ز سیمای سخنسازست دایم در عذابپیچ و تاب نامه از غمازی عنوان بودحرص از دلسردی من روی پنهان کرده استدر زمستان مور در زیرزمین پنهان بوددر دل صائب ندارد عالم پر شور راهآب گوهر را چه غم از تلخی عمان بود؟
غزل شماره ۲۶۲۹ پایه نظم بلند از علم کمتر چون بود؟علم موزون کم چرا از علم ناموزون بود؟گردبادش جلوه انگشت زنهاری کنددامن دشتی که گرم از سینه مجنون بودکنج عزلت کرد مستغنی مرا از احتیاجخم لباس و خانه و گلزار افلاطون بودنیست ممکن نخل احسانی کند نشو و نماتا به مغز خاک پنهان ریشه قارون بودگر ببندد محتسب میخانه را در، گو ببندساقی و نقل و شراب ما لب میگون بودمی شود هم پله قارون به اندک فرصتیدوش هر کس زیر بار منت گردون بودجوش گل سازد خروش بلبلان صائب زیادعشق روزافزون شود چون حسن روزافزون بود
غزل شماره ۲۶۳۰ شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بودآسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بودجان چه می دانست از دنیا چها خواهد کشیدخاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بودلنگر تمکین کوه غم به فریادم رسیدورنه بیتابی مرا در عشق رسوا کرده بوداز دل شیرین خیالی داشت در مد نظرکوهکن در بیستون شغلی که پیدا کرده بوداز نگاه عجز شد چون طوق زیب گردنمتیغ او دستی که بهر قتل بالا کرده بوداز جوانمردی سراسر باده گلرنگ کردعشق هر خونی که در جام زلیخا کرده بودرشته جان با دل آزاده من می کندآنچه سوزن با گریبان مسیحا کرده بوداز شکرخند صدف شد خام، ورنه پیش ازینابر ما عادت به روی تلخ دریا کرده بودآتشین رویی که شمع مجلس ما بود دوشحلقه بیرون در را چشم بینا کرده بودعمرها شد در لباس لاله بیرون می دهداشک مجنون آنچه با دامان صحرا کرده بودجان چه خونها خورد تا از صفحه دل پاک کردنقطه سهوی که نامش را سویدا کرده بوددید تا آن سر و سیم اندام را، بر دل گذاشتشاخ گل دستی که بهر رقص بالا کرده بودحسن بازیگوش او صائب نشان تیر کرددل به خون دیده مکتوبی که انشا کرده بود
غزل شماره ۲۶۳۱ دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بودشاخ گل دستی به دوش باغبان افکنده بودشرم رویش از عرق صددیده بیدار داشتچشم را هر چند در خواب گران افکنده بودگرچه آب از سایه اش چون ابر رحمت می چکیداز نگاه گرم آتش در جهان افکنده بودصبر و عقل و هوش را باد بهار جلوه اشبر سر هم همچو اوراق خزان افکنده بودجلوه مستانه اش از طره عنبرفشانهمچو دریا موج عنبر بر کران افکنده بودنرگس مستانه اش از سرمه شرم و حیاشوخ چشمان هوس را از زبان افکنده بوداز حجاب عشق بودم حلقه بیرون درزلف او هر چند دستم در میان افکنده بودمهر خاموشی حجاب چهره مطلب نبودنور رویش پرده از راز نهان افکنده بوداز شکوه حسن، خورشید جهان افروز اوچاک در جیب فلک چون کهکشان افکنده بودسرو بالا دست او از خارخار پای بوسخار در پیراهن آب روان افکنده بوددر زمین او جلوه مستانه، نقش پای اوهر طرف طرح بهشت جاودان افکنده بودراست بوده است این که ریزد درد بر عضو ضعیفپیچ و تاب زلف در موی میان افکنده بوداز حجاب عشق صائب بود جایم زیر تیغگرچه بر من سایه آن ابرو کمان افکنده بود
غزل شماره ۲۶۳۲ شب که سرو قامت او شمع این کاشانه بودتا سحر گه بر گریزان پر پروانه بودصاحب خرمن نگشتم تا نیفتادم ز پامور من تا دست و پایی داشت قحط دانه بودطره موجم، نوآموز کشاکش نیستمعمرها از اره پشت نهنگم شانه بودروزی آتش شود نخلی که دست آموز کردسنگ طفلان را که رزق مردم دیوانه بود!شیوه عاجزکشی از خسروان زیبنده نیستبی تکلف، حیله پرویز نامردانه بودقامت او در نمی آید به آغوش کسیورنه هر تیری که دیدم با کمان همخانه بودکوه را چون ناقه لیلی بیابانگرد ساختناله گرمی که در زنجیر این دیوانه بودبی تو رضوانم به سیر گلشن فردوس بردطره حوران به چشمم دود ماتمخانه بودنسبت کیفیت آن چشم با آهو خطاستدر تماشاگاه او آیینه ها میخانه بودنیست تقصیری اگر زنار ما نگسسته مانددست ما در زیر سنگ سبحه صددانه بودشمع ایمن راه در ویرانه ام صائب نداشتشب که مهتاب خیالش فرش این غمخانه بود
غزل شماره ۲۶۳۳ مطرب از خود داشت جوش سینه گلهای باغناله بلبل درین بستانسرا بیگانه بودعشق ازین هنگامه مطلب جز شکست دل نداشتگردش نه آسیا از بهر این یک دانه بودیاد ایامی که نور شمع با آن سرکشیزیر یک پیراهن فانوس با پروانه بودتا نشد کشت جهان از دانه دل بارورآسمانها در شمار سبزه بیگانه بوداین زمان ویرانه از خواری نقاب گنج شدپیش ازین گنج از عزیزی پرده ویرانه بودکشتی انصاف را اکنون به خشکی بسته اندپیش ازین دور فلکها گردش پیمانه بودعشق تا پروای تعلیم و دماغ درس داشتسرنوشت آسمانها ابجد طفلانه بودعشق تا مهر خموشی عقل را بر لب نزدهر دو عالم چشم خواب آلود این افسانه بودباده مطرب داشت از جوش نشاط خویشتنتا سر پرشور صائب فرش این میخانه بودپیش ازین روی دو عالم در دل دیوانه بودکعبه اول سنگ صندل سای این بتخانه بودداشت نقصانهای عالم روی در اوج کمالهوشیاران را تلاش همت مستانه بود
غزل شماره ۲۶۳۴ روح را در تنگنای جسم کی شادی بود؟مرغ دام افتاده را شادی در آزادی بودراحت منزل نگردد سنگ راهش همچو سیلشوق هر کس را که در راه طلب هادی بودسالکان را سرمه آه و فغان باشد وصولتا نپیوندد به دریا سیل فریادی بوددلربایی حسن را در پرده شرم است بیشچشم خواباندن به ظاهر شرط صیادی بودشد به آزادی علم تا رفت در گل پای سرویک قدم راه از گرفتاری به آزادی بودفکر عقبی نیست صائب در دل دنیاپرستجغد را ویران گواراتر زآبادی بود
غزل شماره ۲۶۳۵ اهل دل را خواب تلخ مرگ بیداری بودشب زشکر خواب ما را خط بیزاری بودسنگ راهی نیست چون تعجیل در راه طلبریگ دایم در سفر از نرم رفتاری بودبی شعوران را نسازد بیخبر رطل گرانمست گردیدن زصهبا فرع هشیاری بودما عبث در عشق دندان بر جگر می افشریمبخیه بیکارست زخم تیغ چون کاری بوددر صدف گوهر زسنگینی گردیده استکف به روی دست دریا از سبکباری بودمی توان پوشید چشم از هر چه می آید به چشمآنچه نتوان چشم ازان پوشید بیداری بودسختی ایام را صائب گوارا کن به صبرچاره این راه ناهموار همواری بود
غزل شماره ۲۶۳۶ چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟آرزو در سینه من چند زندانی بود؟می شود ز اشک ندامت دانه امید سبزسرخ رویی لاله باغ پشیمانی بودکو جنون تا سر به صحرایم دهد چون گردباد؟تا به کی کس نقش دیوار تن آسانی بود؟خار را بر دامن اهل تجرد دست نیستجامه فتحی که می گویند، عریانی بودجبهه وا کرده یک گل در گلستانت نهشتباغبان باغ باید غنچه پیشانی بودسبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کردچون امید سرفرازی با گرانجانی بود؟از کشاکش صائب ارباب تجرد فارغندخار را کی دست بر دامان عریانی بود؟