غزل شماره ۲۶۸۷ گر به این دستور قد یار رعنا می شودناله بیتابی عاشق دوبالا می شودعمر باقی در زوال عمر فانی بسته استقطره چون واصل به دریا گشت دریا می شودحسن آتشدست بیتاب است در ایجاد عشقشمع چون روشن شود پروانه پیدا می شودسرفرازی از زمین پاک باشد نخل رادامن مریم پر و بال مسیحا می شودمی کشد عشق غیور از حسن سرکش انتقامعاقبت یوسف گرفتار زلیخا می شودشاهد از خارج نمی باید خیانت پیشه رادزد از تغییر رنگ خویش رسوا می شودسرکشی شد از خشن پوشی یکی صد نفس رااز خس و خاشاک، آتش بیش رعنا می شوداز سفر گردد دل از نور بصیرت بهره منددر غریبی گوهر ناسفته بینا می شودجاده با افتادگی صائب به منزل می رسدگردباد از بیقراری خرج صحرا می شود
غزل شماره ۲۶۸۸ آن لب رنگین سخن بی خواست گویا می شودغنچه چون افتاد بازیگوش خود وا می شودحسن بالادست را مشاطه ای در کار نیستچشمهای شوخ بی تعلیم گویا می شودکوهکن در بیستون چون تیشه سر بالا نکردکار چون شیرین فتد خودکار فرما می شودنیست از ما راه چندان تا جهان اتحادشست چون گرد ره از خود سیل دریا می شودروز بازار زرقلب است شبهای سیاهبیشتر دلهای غافل خرج دنیا می شوددر جوانی حرص دنیا از دل خود دور کنورنه از قد دو تا این غم دو بالا می شودمهر خاموشی نمی گردد حجاب راز عشقبوی گل در زیر چندین پرده رسوا می شودمی کشد قامت به آن نسبت نوای بلبلانشاخ گل در بوستان چندان که رعنا می شودمی تواند عشرت روی زمین در پرده کردهر که را داغ از درون چون لاله پیدا می شودبرنمی دارد نظر صائب ز پشت پای خودهر که چون نرگس درین گلزار بینا می شود
غزل شماره ۲۶۸۹ عشقبازان را طرف بسیار پیدا می شودکار اگر عشق است پر همکار پیدا می شودرخنه در سد سکندر می کند اقبال حسندر برای یوسف از دیوار پیدا می شودمی نماید حسن شوخیهای خود را از نقابشور مغز از پیچش دستار پیدا می شوداز بلند و پست عالم شکوه کافر نعمتی استنرمی از سوهان ناهموار پیدا می شودمی دهد تشریف هیبت عاجزان را اتفاقمور چون پیوست با هم مار پیدا می شودبیضه خورشید اگر در کلبه خفاش هستزیر گردون هم دل بیدار پیدا می شوداز گرانی سنگ راه مشتری گردیده ایخویش را گر بشکنی بازار پیدا می شودگر سلامت خواهی از سنگ ملامت سر مپیچکاین گهر در سینه کهسار پیدا می شودگر به چشم دل درین گلشن تماشایی شویدر دل هر خار صد گلزار پیدا می شوداز تن خاکی توانی گر بر آوردن غبارگنجها در زیر این دیوار پیدا می شودکفر پوشیده است در ایمان، اگر کاوش کنیاز میان سبحه هم زنار پیدا می شوداز مآل تیره روزان جهان غافل مشوکز بخاری ابر گوهربار پیدا می شوداز سلاح جنگ گردد جوهر مردی عیانزور منصور از کمان دار پیدا می شودمی شود در تنگدستی نفس کجرو مستقیمراستی در راه تنگ از مار پیدا می شودخونچکان شد ناله مرغ چمن از ناله امذوق کار از غیرت همکار پیدا می شودمی توان از ناله صائب شنیدن بوی خونهر چه در دل هست از گفتار پیدا می شود
غزل شماره ۲۶۹۰ کی به ناخن از دل غمگین گره وا می شود؟دست چون افتاد از کار این گره وا می شودبر گشاد دل بود موقوف هر مشکل که هستاین گره چون باز شد چندین گره وا می شودگفتگوی عشق با افسردگان بی حاصل استکی ز خون مرده از تلقین گره وا می شود؟عشقبازان گر به آه آتشین زورآورنددلبران را از دل سنگین گره وا می شودرشته عمرم ز پیچ و تاب می گردد گرهتا مرا زان جبهه پرچین گره وا می شوددر گشاد دل نفس بیهوده می سوزد نسیمچون سپند از آتش آخر این گره وا می شودقرب زر چون سکه نگشاید ز ابرویش گرههر که را از چهره زرین گره وا می شودهیچ تحسینی سخن را نیست چون فهمیدگیاز دل ما کی به هر تحسین گره وا می شودغنچه خسبی فیضها دارد درین بستانسراصدهزاران عقده صائب زین گره وا می شود
غزل شماره ۲۶۹۱ محنت امروز، فردا جمله راحت می شوداشک خونین آب صحرای قیامت می شودتلخی بیداری شبهای این محنت سرادر شبستان لحد خواب فارغت می شوددر لباس آب کوثر می کند جولان سرشکآههای سرد سروباغ جنت می شودناامید از آه سرد و ناله سوزان مباشکاین بخار و دود آخر ابر رحمت می شوددست هر کس را که می گیری درین آشوبگاهبر چراغ زندگی دست حمایت می شودتا پریشان است دل در شهر بند کثرتیخویش را هرگاه سازی جمع، وحدت می شودپیش اهل دل ندارد فوت مطلبی ماتمیبیشتر از فوت وقت اینجا مصیبت می شودعشق را سنگ ملامت می شود سنگ فسانعقل خام است آن که دلسرد از نصیحت می شودمی کند بیهوده گویی خانه دل را سیاهچون نفس در سینه دزدی نور حکمت می شودهرکسی را حد خود باشد حصار عافیتجغد در ویرانه از اهل سعادت می شودگوشه گیری را بلایی همچو شهرت در قفاستچاره این درد بی درمان به صحبت می شودمی شود شیرین به مهلت آب دریا در صدفمیگساری مایه اشک ندامت می شودهر سرایی را چراغی هست صائب در جهانخانه دل روشن از نور عبادت می شود
غزل شماره ۲۶۹۲ زر و بال منعمان روز قیامت می شودعاقبت هر فلس ماهی داغ حسرت می شودتا برآمد از وطن یوسف عزیز مصر شددانه گوهر در زمین پاک غربت می شوداز تماشا دیده عاشق نمی گیرد قرارلنگر این بحر خون آشام حیرت می شودمی رسد آخر به جایی بیقراریهای ماپیچ و تاب عشق زنجیر عدالت می شودشورش سیلاب از کهسار می گردد زیادسد راه من کجا سنگ ملامت می شودمی کنندش باسگان در قسمت روزی شریکچون هما هرکس که از اهل سعادت می شودبوی خون می آید از تیغ زبان اعتراضخرده گیری عاقبت تخم عداوت می شودمی گذارد هر که پا فهمیده بر روی زمینبر سرش ابر بلا دست حمایت می شوداز سر عادت مکن طاعت که این قدسی نژادمی شود شیطان پابرجا چو عادت می شودصائب از هرکس که داری رنجشی اظهار کنشکوه چون در دل گره شد تخم کلفت می شود
غزل شماره ۲۶۹۳ هر که را غمخوار گردی غمگسارت می شودپرده بر هر کس که پوشی پرده دارت می شودگر نگاهی گرم سوی خاکساری کرده ایچشم چون بر هم نهی شمع مزارت می شودچون خس و خاشاک اگر خود را سبک گردانده ایهر کف پوچی درین دریا، کنارت می شوداز هوای نفس اگر خود را کنی گردآوریروز حشر از آتش دوزخ حصارت می شودکوتهی گر در کمند آه آتشبار نیستوحشی فرصت به آسانی شکارت می شوددست افسوس است ازان دست نگارین قسمتتدل اگر مایل به هر نقش و نگارت می شودهمچو مجنون ازتهی پایان اگر گردیده ایخار صحرای جنون باغ وبهارت می شودپاک اگر سازی چو شبنم چشم خود، دامان گلبستر و بالین چشم اشکبارت می شودگر به هم پیوسته سازی حلقه های داغ راجوشن داودی جسم نزارت می شودمی شوی فرمانروا در هفت اقلیم جهانملک دل ویران اگر زان شهسوارت می شودلنگر تسلیم پیدا کن که هر موج خطرکشتی نوح دگر بهر گذارت می شودگر تو چون طفلان زهر تلخی نسازی روترشتلخی عالم شراب خوشگوارت می شودهر پر رنگین که چون طاوس سامان می دهیحلقه دام دگر بهر شکارت می شودگر نسازی چون سبک مغزان نفس نشمرده خرجلنگر تمکین جان بیقرارت می شوددر شبستان لحد مشکل که خواب آید تراگر چنین در خواب غفلت روزگارت می شودزود می گردی چوطاوس از سیه کاری خجلپشت پای شرم اگر آیینه دارت می شوداز بلندی بارها دیدی زوال آفتابدل همان مایل به اوج اعتبارت می شودموی کافوری نزد بر آتش حرص تو آبکی ندانم دل خنک زین کار وبارت می شودسرکشان را خاکها در کاسه سر کرد خاکهر که را پامال می سازی سوارت می شودپوست چون ماهی شود گر فلس بر اندام توهمچنان از حرص افزون خارخارت می شودهر چه را دانی سبک صائب ز اسباب سفرمی گذاری چون قدم در راه، بارت می شود
غزل شماره ۲۶۹۴ بعد عمری گر وصال او میسر می شودشرم پیش چشم من سد سکندر می شودتیره بختی کار خود را می کند هرجا که هستنامه من پرده چشم کبوتر می شودکیمیای عشق هرکس را که سازد بی نیازهر سر مو بر تنش کبریت احمر می شودنیست غیر از نقش جانان عشق را مشغولییبیستون از کوهکن آخر مصور می شوداز رخش چون دانه یاقوت رنگین شد عرقچون زمین افتاد قابل دانه گوهر می شودنیست حسن و عشق را از هم جدایی جز به نامشعله چون پرواز کرد از خود سمندر می شودهر که شد تسلیم، از تیغ حوادث برد جانخون چو می میرد خلاص از زخم نشتر می شوداز تو تا خورشید تابان نیست ره چندان درازذره ای با چشم خواب آلود رهبر می شودگر میسر می شود آرام در کام نهنگزیر گردون خواب راحت هم میسر می شودخاکساران می برند از گردش افلاک فیضهر چه دارد شیشه صرف جام و ساغر می شودصحبت پاکیزه رویان نوبهار دولت استجامه باد صبا از گل معطر می شودنیست آسان حرف را سنجیده در دل ساختنسنگ می گردد صدف تا قطره گوهر می شودمهر سازد کینه را افتاد چون دل ساده لوحزنگ بر آیینه رخسار، جوهر می شودخاطر ما از نسیم لطف بر هم می خوردبر چراغ ما نگاه گرم صرصر می شودنشکند صفرای حرص از نعمت روی زمینهر که قانع (شد) به دل خوردن، توانگر می شود؟ناتوانیهای ما صائب دلیل وحشت استصید چون افتاد وحشی زود لاغر می شود
غزل شماره ۲۶۹۵ زان رخ گلگون عرق یاقوت احمر می شودچون زمین افتاد قابل دانه گوهر می شودپیش بلبل جای گل هرگز نمی گیرد گلابتشنه دیدار کی قانع به کوثر می شود؟پرتو منت کند دلهای روشن را سیاهشمع را دست حمایت باد صرصر می شودحجت ناطق بود بر نارساییهای شوقنامه هرکس که محتاج کبوتر می شوداز گرانجانان سبکروحان گرانی می کشندچون سبو از می تهی گردد گرانتر می شودسفلگان را می کند پیرایه دولت غیورخویش را گم می کند مومی که عنبر می شودلازم دولت بود نسیان، که چون سیراب شدخضر غافل از لب خشک سکندر می شودبا نگاه دور قانع شوکه مه با آفتابهر قدر نزدیکتر گردید لاغر می شودبرگذشت خود ز دنیا غره کم شو کز گذشترشته را دلبستگی افزون به گوهر می شودمی دهد صائب حباب از پوچ گویی سر به باداز دهن بستن دهان غنچه پر زر می شود
غزل شماره ۲۶۹۶ زان رخ گلگون عرق یاقوت احمر می شودچون زمین افتاد قابل دانه گوهر می شودگر چنین مجنون ما را عشق در شور آورددامن دشت جنون صحرای محشر می شودآب جای باده گلرنگ نتواند گرفتتشنه دیدار کی قانع به کوثر می شود؟از گریبان خموشی هر که آرد سر برونچون چراغ صبحگاهی خرج صرصر می شودبا سر آزاده ام فارغ ز دولت کاین همابر سر بی مغز دایم سایه گستر می شودخجلت از حرف مکرر لازم فهمیدگی استمنفعل کی طوطی از حرف مکرر می شود؟جلوه های مختلف دارد می دولت که آبزنگ در آیینه و در تیغ جوهر می شودآه خون آلود را چندان که می دزدم به دلاز گره چون رشته باران رساتر می شودنیست خوان پر ز نعمت را به سرپوش احتیاجکی سر آزادگان قانع به افسر می شود؟