غزل شماره ۲۷۰۸ زودتر دل جمع گردد چون پریشان می شودچون شود سی پاره قرآن ختم آسان می شودزخمی تیغ تو شادیمرگ گردد از نشاطآنچنان کز خنده زخم گل نمایان می شودمصحف ناطق شد از خط صفحه رخسار یارمور گویا در کف دست سلیمان می شودسروها چون سبزه خوابیده می آید به چشمدر خیابانی که قد او خرامان می شودآب و رنگ چهره او را اگر قسمت کنندبی سخن گلگونه چندین گلستان می شودمی شود در لقمه اول ز جان خویش سیربر سر خوان لئیمان هر که مهمان می شودکفر را زنار من شیرازه جمعیت استگر نباشم من دوصد بتخانه ویران می شوداز ضعیفان می شود پشت زبردستان قویشعله آتش ز خار و خس به سامان می شودآه گاه از دل زداید زنگ و گه زنگ آوردابر گاه از باد جمع و گه پریشان می شوداز ستون هر چند می گردد عمارت پایدارخانه دولت خراب از چوب دربان می شودمی رود از یاد مردم هر که شد قدش دو تاقامت خم گشته صائب طاق نسیان می شود
غزل شماره ۲۷۰۹ گر ز ریحان خواب بیدردان به سامان می شودخواب من آشفته زان خط چو ریحان می شود؟از اطاعت عاقبت محمود می گردد ایازقامت خم خاتم دست سلیمان می شودحسن چون بی شرم شد زنهار گرد او مگردبوی خون می آید از تیغی که عریان می شودپرده داری می کند از سوختن پروانه راشمع اگر در جامه فانوس پنهان می شوددر زمین پاک ریزد دانه دهقان امیدسینه بی آرزو آخر گلستان می شودنیست چون گرداب بهردانه گردیدن مراآسیای من به آب خشک گردان می شودسرو از شرم قدت در دود آه قمریانچون الف در مد بسم الله پنهان می شوداز دل بی مدعا صائب فلک داغ من استتخم چون سوزد غنی از ابر احسان می شود
غزل شماره ۲۷۱۰ عاقبت کار نظربازان به سامان می شودگرد مجنون سرمه چشم غزالان می شودنه فلک تنگ است بر خورشید عالمتاب عشقلیک از کوچکدلی در ذره پنهان می شودروز ما نسبت به شب برقی است کز ابر سیاهمی نماید گوشه ابرو و پنهان می شودنیست جان کاملان را در تن خاکی قرارمی رود آسایش از گوهر چو غلطان می شودهر که صائب چشم پوشد از پسند خویشتنعالم پرخار در چشمش گلستان می شود
غزل شماره ۲۷۱۱ کار ما از ساغر پرمی به سامان می شودمجلس ما از گل ابری گلستان می شودناخن الماس ازکارم سری بیرون نبردمشکل من کی به سعی سوزن آسان می شود؟یوسف این زخمی که داری از عزیزان وطنمرهمش خاکستر شام غریبان می شودجای هر نیشی که از دست تو دارم بر جگرگر به هم دوزند صد زخم نمایان می شودبر سر خاک شهیدان شمع آهی برده ایمخون ما با دامنی دست و گریبان می شودصائب از تنگ دهان یار پیش دل مگوطفل ما بدخوست بهر هیچ گریان می شود!
غزل شماره ۲۷۱۲ در زمستان باغ اگر از برگ عریان می شودبرگ عیش خلق افزون در زمستان می شوددر سواد زلف شب، صبح بناگوشی است روزکز نه ابر سیه گاهی نمایان می شودروزها نسبت به شب برقی است کز ابر سیاهمی نماید گوشه ابرو و پنهان می شودروزها خرج است وشبها دخل، نقد عمر رادخل بیش از خرج در فصل زمستان می شودچون گل شب بوست در شب فیض صبحت بیشتراز دم سرد سحر دلها پریشان می شودروز اگر روشن نماید دیده آفاق رااز جواهر سرمه شب دل فروزان می شودهر که دارد درزمستان آتشین رخساره ایپیش چشمش چون خلیل آتش گلستان می شودموسم سرماست ایام ربیع سالکانزان که طی راه در شب سهل و آسان می شودروز عالم را سیه سازد به چشم مجرمانظلمت شب پرده روی گناهان می شودمغز خشکش غوطه در دریای عنبر می زنداز می ریحانی شب هر که مستان می شودغنچه خسبان را دل شبهاست باغ دلگشادر لباس این غنچه محجوب خندان می شودهر سبکروحی که شب را زنده می دارد چو روزهر چه باشد مدت عمرش، دو چندان می شودچون سویدا شب لباس کعبه می پوشد زمینروز چون گردید ازین تشریف عریان می شودهر که را باشد به کف دامان آتش طلعتیظلمت شبها به چشمش آب حیوان می شودمی زند صائب ز جامش جوش آب زندگیدر دل شب دیده هرکس که گریان می شود
غزل شماره ۲۷۱۳ دل نظرگاه خدا از ترک عصیان می شودچون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شودسرو را از طوق در زنجیر قمری می کشددر خیابان که قد او خرامان می شودروی آتشناک او در پرده شرم و حیادر سرمستی چراغ زیر دامان می شوددر نظرها طاق نسیان می کند محراب راطاق ابروی تو در هر جا نمایان می شودنیست پروای ملامت خاکسار عشق رامزرع ما تازه رو از تیر باران می شودسور بی ماتم نمی باشد درین وحشت سرابرق دایم در لباس ابر خندان می شوداز ضعیفان می شود پشت زبردستان قویصولت شیران یکی صد از نیستان می شوداز تکلف زندگی بر مردمان مشکل شده استچون کنی ترک تکلف کار آسان می شودتلخ باشد زندگی بر آه تا در سینه استدود ازین مجمر چو بیرون رفت ریحان می شودسنبل فردوس اگر ریزند در بستر مراصائب از آشفتگی خواب پریشان می شود
غزل شماره ۲۷۱۳ روح چون تن پرور افتد عاقبت تن می شودآب در آهن چو لنگر کرد آهن می شودعشق چون خورشید بر ذرات باشد مهربانعید پروانه است هر شمعی که روشن می شودمیوه شیرین اگر پیدا شود در سرو و بیدعافیت پیدا درین فیروزه گلشن می شودتیره بختی کار صیقل می کند با اهل دلاختر آیینه روشندل ز گلخن می شودمی شود ابر بلا دست حمایت بر سرمبر چراغ بخت من فانوس دامن می شودعشق شورانگیز غفلت را ز سر وا می کندبیقراری خواب سنگین را فلاخن می شودگر کنم پهلو تهی صائب ز زاهد دور نیستهر که با کودن نشیند زود کودن می شود
غزل شماره ۲۷۱۴ روح چون تن پرور افتد عاقبت تن می شودآب در آهن چو لنگر کرد آهن می شودعشق چون خورشید بر ذرات باشد مهربانعید پروانه است هر شمعی که روشن می شودمیوه شیرین اگر پیدا شود در سرو و بیدعافیت پیدا درین فیروزه گلشن می شودتیره بختی کار صیقل می کند با اهل دلاختر آیینه روشندل ز گلخن می شودمی شود ابر بلا دست حمایت بر سرمبر چراغ بخت من فانوس دامن می شودعشق شورانگیز غفلت را ز سر وا می کندبیقراری خواب سنگین را فلاخن می شودگر کنم پهلو تهی صائب ز زاهد دور نیستهر که با کودن نشیند زود کودن می شود
غزل شماره ۲۷۱۵ سینه ام از درد و داغ عشق روشن می شودآنچه زنگ دیگران، آیینه من می شودکی حذر از انجم و افلاک دارد مرد عشق؟بر تن مرغ همایون دام جوشن می شودهر که را از پا درآوردم به تیغ انتقامدر بیابان طلب سنگ ره من می شوددر حقیقت مرگ خصم آیینه دار عبرت استغافل است آن کس که شاد از مرگ دشمن می شودنیست غم خورشید را از خصمی تردامناندر چراغ سینه صافان آب روغن می شودداغ ما را سوده الماس آب و رنگ دادزین جواهر سرمه چشم کور روشن می شودشعله سرگرمیی با خود اگر آورده ایرو به هر خاری که آری نخل ایمن می شودگر چنین کلک تو صائب نغمه پردازی کندعالمی از فکر رنگین تو گلشن می شود
غزل شماره ۲۷۱۶ در چراغ دیده من آب روغن می شودبخت چون باشد چراغ از آب روشن می شوددر تجرد رشته واری از تعلق سهل نیستسوزنی در راه عیسی سد آهن می شودمی توانم رفت سویش در لباس گردبادگر غبار دل چنین پیراهن تن می شوددشمن آیینه بینش بود خط غباراز غبار خط او چون چشم روشن می شود؟خونبهای لاله نتوان خواست از باد سحرخون عاشق کی و بال طرف دامن می شود؟صائب از فریاد بلبل شد پریشان خاطرماین سزای آن که از گلخن به گلشن می شود