غزل شماره ۲۸۳۷ ازان از سیر صحرا خاطرم خشنود می گرددکه داغم از سواد شهر مشک اندود می گرددزما اندیشه دارد خصم بی حاصل، نمی داندکه چوب بید در آتشگه ما عود می گرددغبار راه هر کس می شوم از پستی طالعپی آزار من زنبور خاک آلود می گرددگر اظهار پشیمانی کند گردون مشو ایمنکه بدعهد از پشیمانی پشیمان زود می گردداگر این است برق بی نیازی غمزه او رامتاع کفر و ایمان سر بسر نابود می گرددنمی دانم زیان و سود خود را، اینقدر دانمکه سود من زیان است و زیانم سود می گرددبه چشم کم به داغ لاله صحرانشین منگرکه شمع ایمن اینجا در لباس دود می گرددمن از زناریان کفر نعمت نیستم صائببه اندک التفاتی خاطرم خشنود می گردد
غزل شماره ۲۸۳۸ زخشکی در دهانم آب گردآلود می گردددرین ساغر شراب ناب گردآلود می گرددبر آرم چون سر از خجلت میان خانه پردازان؟که از ویرانه ام سیلاب گردآلود می گرددندارد خاطر آزاده تاب خشکی منتدلا ز خونگرمی احباب گردآلود می گرددزنقش علم رسمی ساده کن آیینه دل راکه از موج و حباب این آب گردآلود می گرددزنقش علم رسمی ساده کن آیینه دل راکه از موج و حباب این آب گردآلود می گرددندارد صحبت اشراق نوری در زمان ماکتان از پرتو مهتاب گردآلود می گرددزدین ناقص من سبحه چون زنار می پیچدز زهد خشک من محراب گردآلود می گردداگر گرد یتیمی گوهرم از دامن افشاندسراسر بحر چون سیلاب گرد آلود می گرددزغم چون سینه پررخنه را مانع توانم شد؟که این منزل زچندین باب گردآلود می گرددغبار فتنه خط گر چنین برخیزد از رویشدل خورشید عالمتاب گردآلود می گرددزخورد و خواب بگذر گر سخن را پاک می خواهیکه این گوهر زخورد و خواب گردآلود می گرددغبار کینه در دل جا نگیرد بیقراران رازبیتابی کجا سیماب گردآلود می گردد؟زبس با خاکساری خون من زد جوش یکرنگیزقتلم خنجر قصاب گردآلود می گرددعرق بارست بر رخسار شرم آلود او صائبزشبنم این گل سیراب گردآلود می گردد
غزل شماره ۲۸۳۹ نسیم نوبهاران بر دماغم بار می گرددگل بی خار در پیراهن من خار می گرددتن خاکی نگیرد پیش راه پاکدامانانکه در بر روی یوسف باز از دیوار می گرددنهد احسان ساقی تاج لعل از باده اش بر سرسر هر کس که در میخانه بی دستار می گرددچنان ترسیده است آیینه ام از پرتو منتکه از صیقل جهان بر دیده من تار می گرددزسختیهای دوران می شود دشوارها آسانمصور صورت شیرین درین کهسار می گرددنباشد در جگر آب مروت بحر را، ورنهچو گوهر جام ما از قطره ای سرشار می گرددندارد با زمین گیران غفلت گفتگو سودیره خوابیده کی ز آواز پا بیدار می گردد؟نگردانند از سنگ ملامت روخداجویانکه چون سیلاب سنگین شد سبکبرفتار می گردددرشتیهای ره را عذرخواهی نیست چون منزلاگر مردن نباشد زندگی دشوار می گردددر ایام کهنسالی زدنیا رو به عقبی کنکه می افتد به هر سو مایل این دیوار می گرددزبی آرامی از نقش مراد افتاده ای غافلچو شد استاده آب آیینه گلزار می گردددر پوشیده سد ره شود مهمان غیبی راگرانخوابی حجاب دولت بیدار می گردددل روشن زحرف و صوت هیهات است بگشایدبر این آیینه عکس طوطیان زنگار می گرددچرا اندیشم از زخم زبان ناصحان صائب؟که سوهان از درشتیهای من هموار می گردد
غزل شماره ۲۸۴۰ سخن سنجی سرآمد در فن گفتار می گرددکه چون پرگار گرد نقطه ای صدبار می گرددندارد همچو من دیوانه ای دامان این صحراکه کوه از ناله ام کبک سبکرفتار می گرددحذر کن زینهار از اتفاق دشمن عاجزکه چون پیوسته گردد مور با هم مار می گرددندارد در جگر آب مروت ابر دریا دلوگرنه ظرف ما از قطره ای سرشار می گرددحباب از ترک سر در یک نفس دریای گوهر شدخوشا مستی که در میخانه بی دستار می گرددنماند از درد و داغ عشق آهم در جگر صائبنسیم از جوش گل بیرون این گلزار می گردد
غزل شماره ۲۸۴۱ ز خط آیینه روی که جوهردار می گردد؟که در پیراهن آیینه جوهر خار می گرددخجالت می کشم از نامه های بی جواب خودکه بار خاطر آن رخنه دیوار می گرددجدا از پرتو رخسار او آیینه ای دارمکه صیقل تا کمر در سبزه زنگار می گرددقدم از خار می دزدیدم از کوتاه بینیهاندانستم که خار پا گل دستار می گرددیکی شد با فروغ مهر تا شبنم برید از گلچه دولتها نصیب دیده بیدار می گرددرگ خواب مرا ذوق شبیخون گلی داردکه چشم شبنمی گر می پرد بیدار می گردداگر سنگ کمی داری ترازو را فلاخن کنکه اینجا محتسب پیوسته در بازار می گردداگر از شکر زلفش یک نفس خاموش بنشینمزکافر نعمتی مو بر تنم زنار می گردددر آن محفل که صائب می کند میخانه پردازیسر خورشید از یک ساغر سرشار می گردد
غزل شماره ۲۸۴۲ سر هر کس که گرم از باده منصور می گرددبه چشمش چوب خشک دار نخل طور می گرددسر دارالامان نیستی گردم، که هر موریدر آن مهمانسرا هم کاسه فغفور می گرددچه خواهد شد من افتاده را از خاک برداری؟کف دست سلیمان پایتخت مور می گرددمگردان روی جرأت از دم شمشیر نومیدیکه آه سرد آخر مرهم کافور می گرددشکر از تلخکامان باز می گیری، نمی دانیکه تنگ شکرت آخر نصیب مور می گرددکمان کهکشان از آتش آهم ملایم شدکمان چین ابروی تو کی کم زور می گردد؟تماشای ترا بر هیچ کس غیر از تو نپسندمکه گر این است حسن، آیینه چشم شور می گردداگر یک لحظه از خال لب او چشم بردارمسویدا در دل بیطاقتم زنبور می گرددبه فکر دامن دشت عدم گاهی که می افتمبه چشمم چار دیوار عناصر گور می گرددتلاش بزم بی کیفیت گردون مکن صائبکه جای جام می آنجا سر مخمور می گردد
غزل شماره ۲۸۴۳ ز خط هشیار کی آن نرگس مخمور می گردد؟نمک بیهوشدارو زین می پرزور می گرددزداغ عشق سر تا پای من چشم بصیرت شدکه از خورشیدتابان عالمی پر نور می گرددزبی برگی به حسن عاقبت امیدها دارمکه دار آخر برومند از سر منصور می گرددپرکاهی مروت نیست خرمن دستگاهان راوگرنه دانه ای قفل دهان مور می گرددزعشق لاله رویان داغ جانسوزی است عاشق راکه سردیهای دوران مرهم کافور می گردداگر آهو حصاری در بیابان کرد مجنون راغزال از دورباش وحشت من دور می گرددچرا از قامت خم می شود کم قوت پیران؟اگر از حلقه گردیدن کمان پرزور می گرددندارد اینقدر استادگی تعمیر احوالمبه گرد دامنی ویرانه ام معمور می گرددچنان از پرتو منت گریزان است طبع منکه از مهتاب زخمم چون نمک ناسور می گرددهمان جویای آوازه است خاک مسند آرایانسر فغفور آخر کاسه فغفور می گرددبه خود محتاج خواهد پست فطرت دردمندان راطبیب از صحت بیمار خود رنجور می گرددعنان اختیار از دست بیرون می برد خستعصاکش بر در دلها به پای کور می گرددهمان از خارخار حرص در زندان بود صائباگر دست سلیمان پایتخت مور می گردد
غزل شماره ۲۸۴۴ عمل چون خالص افتد دل از ان پرنور می گرددصفای شهد شمع خانه زنبور می گرددبه عمر جاودان دل ره نبرد از زلف او بیرونره خوابیده حیرت زرفتن دور می گرددچنان کز صبح گردد اختر صبح از نظر پنهانزشکر خنده راز آن دهان مستور می گرددزروی پرده سوز یار در سر آتشی دارمکه از سرگرمی من دار نخل طور می گرددز آه آتشین من نشد نرم آن کمان ابروچه حرف است این که از آتش کمان کم زور می گردد؟مباش ای شاخ گل در بر گریز از دوستان ایمنکه شبنم چون ورق برگشت چشم شور می گرددمشو غافل بر همن از دل صورت پرست منکز این یک مشت گل بتخانه ها معمور می گرددشکستی هست در طالع سبک مغزان نخوت راسر فغفور آخر کاسه فغفور می گرددقناعت پیشگان را می رساند آسمان روزیزخرمن آنچه می ماند نصیب مور می گرددبهشتی از خیال روی لیلی در نظر دارمکه بر من دامن صحرا کنار حور می گرددنمک در چشم شیران می زند گرد غزالانشبیابانی که از مجنون من پرشور می گرددنخواهد ماند صائب دانه ای از خرمن هستیاگر گردون سنگین دل به این دستور می گردد
غزل شماره ۲۸۴۵ به اندک فرصتی روشندل از جان سیر می گرددنفس تار است سازد صبح صادق پیر می گرددندارد کیمیایی چون محبت عالم امکانکه خون از مهر در پستان مادر شیر می گرددچه باشد جان که نتوان بی دریغ افشاند بر جانان؟کم از خاک است هر خونی که دامنگیر می گرددچرا از خاکمال چرخ اندیشم، که چون گوهرمرا گرد یتیمی باعث تعمیر می گرددزمن هر پاره دل در بیابانی کند جولانکجا شیرازه این اوراق را زنجیر می گردد؟چه خواهد کرد با چشم تر من آتشین روییکه آب از دیدنش دردیده تصویر می گردداز ان پیوسته باشد نعمت حسن تو روزافزونکه آنجا میهمان از خورد دل سیر می گرددسبکسیری که وحشت را شکار خویش می داندزنقش پای آهو در دهان شیر می گرددکمان کن قامت چون تیر را در قبضه طاعتکه در قطع تعلق عاقبت شمشیر می گرددنسازد مرگ کوتاه از تعدی دست ظالم راپر و بال عقاب آخر نصیب تیر می گرددزباران مکرر مزرع امید می سوزدزبسیاری سرشک شمع بی تأثیری می گرددتنزل قطره را صائب کند در یتیم آخرغبار خاکساری عاقبت اکسیر می گردد
غزل شماره ۲۸۴۶ به نومیدی گره از کار سالک باز می گرددنفس چون سوخت در دل شهپر پرواز می گرددچه نقصان در وفای عاشق از پرواز می گردد؟نگه هر جا رود آخر به مژگان باز می گردداگر صدبار می سوزد سپند بیقرار ماهمان از گرمخونیها به آتش باز می گرددبه رهبر نیست حاجت بیقراران محبت راشرر محو فنا از گرمی پرواز می گرددصدف از شوخی این گوهر شهوار مجمر شدکجا مهر خموشی پرده این راز می گردد؟اگر شمشیر بارد بر سرش بالا نمی بیندبه روی هر که چون منصور این در باز می گرددنسیم حسن بی پرواست، خودداری نمی داندبه کنعان می رود هر دم زمصر و باز می گرددقیامت گر برانگیزد غبار خط زرخسارشکجا بیدار چشم او زخواب ناز می گردد؟چو طوطی هر که دارد در نظر آیینه رویی رابه اندک فرصتی صائب سخن پرداز می گردد