غزل شماره ۲۸۵۷ زدست تنگ بر بی برگ دنیا تنگ می گرددبه ره پیما زکفش تنگ صحرا تنگ می گرددزجان بگسل اگر آزاده ای، کز رشته مریمجهان چون دیده سوزن به عیسی تنگ می گرددزشورم رخنه ها چون کهکشان افتاد در گردونکه می پرزور چون افتاد مینا تنگ می گرددبرآر از قید عقل و هوش دل را، کز نگهبانانبه طفل شوخ میدان تماشا تنگ می گرددزکثرت نیست بر خاطر غباری سینه صافان رازجوش عکس بر آیینه کی جا تنگ می گردد؟زشوق قطع راه عشق اگر برخود چنین بالدبه نقش پای من دامان صحرا تنگ می گرددوطن زندان شود بر هر که گردد در هنر کاملکه بر گوهر چو غلطان گشت دریا تنگ می گرددبه ریزش هر که عادت کرد در میخانه همتبه افشردن گلویش کی چو مینا تنگ می گردد؟جهان در دیده کوتاه بینان وسعتی داردبه مقدار بصیرت ملک دنیا تنگ می گرددتلاش صدر در بیرون در بگذار و خوش بنشینکه بر بالانشینان بیشتر جا تنگ می گرددچه سازد تنگنای شهر صائب با جنون من؟که بر دیوانه من کوه و صحرا تنگ می گردد
غزل شماره ۲۸۵۸ از ان در خلوت معشوق بر من حال می گرددکه از چشم سخنگو صحبت من قال می گرددزجوش لاله محضرهاست گرد تربت مجنوننپنداری که خون عاشقان پامال می گرددزسربازی توان سر حلقه دریادلان گشتننگون چون می شود این کاسه مالامال می گرددزرشک زلف گستاخ تو در دل داغها دارمکه چون پرگار گرد مرکز آن خال می گرددبه دریای شراب افکن من لب تشنه را ساقیکه ساغر بر لب من آتشین تبخال می گرددز اکسیر محبت شد طلا خاک وجود منسمندر در حریم شعله زرین بال می گرددسبک شد دوش خاک از سیاه جسم ضعیف منهمان دشمن مرا چون سایه در دنبال می گردداگر صد کوه تمکین عقل بر زانوی خود بنددسپند گرمی هنگامه اطفال می گرددزپیچ و تاب ادبار سبک جولان مشو در همکه آخر جوهر آیینه اقبال می گردددر آن گلشن که من چون لاله داغ تشنگی دارمزشبنم ساغر خورشید مالامال می گرددزفضل حق نماند در گره کار کسی صائبهر انگشتی زبان گردد، زبان چون لال می گردد
غزل شماره ۲۸۵۹ دل از گفتار ناسنجیده بی آرام می گرددکه شکر خواب، تلخ از مرغ بی هنگام می گرددتلافی را مکافات عمل در آستین دارددهن گوینده را تلخ اول از دشنام می گرددندارد نامداری حاصلی غیر از سیه روییعقیق از ساده لوحیها به گرد نام می گردددوامی نیست رنگ آمیزی میهای لعلی رانبیند زردرویی هر که خون آشام می گردداگر خورشید تابان پخته می سازد ثمرها رازروی آتشین چون آرزوها خام می گردد؟کند هر کس که در دولت فرامش دوستداران رازدولت کام دل نادیده، دشمنکام می گرددمروت نیست خندیدن به حال ما سیه روزانزخط صبح بناگوش تو آخر شام می گرددشود چون از شراب لاله گون گلگل رخ ساقیپی تسخیر دل، گیرنده چون گلدام می گرددبه حسن استماع از شکوه خالی می شود دلهادل مینا تهی از گوش پهن جام می گرددمه تابان کجا مستور از ابر تنک گردد؟نهان در جامه کی آن سروسیم اندام می گردد؟زعاشق دار و گیر حسن سرکش می شود افزونکه بهر سرو، طوق قمریان گلدام می گرددمگر از التفات خاص تسخیرش کنی، ورنهتسلی کی دل صائب به لطف عام می گردد؟
غزل شماره ۲۸۶۰ دل صد پاره زان گرد می گلفام می گرددکه این اوراق را شیرازه خط جام می گرددندارد دل قرار از گردش گردون، چه دورست اینکه طفل از جنبش گهواره بی آرام می گردددرین محفل که صاف از درد و درد از صاف می جوشدصفای وقت دارد هر که درد آشام می گرددکدامین مرغ زیرک را قضا در دام می آرد؟که اشک شادیی برگرد چشم دام می گرددغزال شهری من سایه را صیاد می داندوگرنه آهوی وحشی به مجنون رام می گرددبه دست آرزو دادم عنان دل، ندانستمکه این گلگون سرکش از دویدن خام می گرددزبان چرب چشم شور را در چاشنی داردنمک در پرده های دیده بادام می گرددمحبت با دل بی نقش نرد عشق می بازددرین عالم عقیق ساده صاحب نام می گردداگرنه مستحق محروم می باشد، چرا صائبادای خاص او دایم نصیب عام می گردد؟
غزل شماره ۲۸۶۱ نشان یوسف گم گشته پیدا از تو می گرددچراغ دیده یعقوب بینا از تو می گرددتو چون در جلوه آیی از که می آید عنا نداری؟که کوه طور در دامان صحرا از تو می گرددفریبنده است چندان شیوه های چشم مخمورتکه بی تکلیف، زاهد باده پیما از تو می گردددل صد پاره ما را به داغ عشق روشن کنکه ذرات جهان خورشید سیما از تو می گرددترا هر کس که دارد از غم دنیا چه غم دارد؟که چون می تلخی عالم گوارا از تو می گرددبه خورشید جهانتاب است چشم ذره ها روشننبیند روز خوش هر کس که تنها از تو می گرددترحم کن به حال بلبلان از گلستان مگذرکه گلهای چمن یکدست رعنا از تو می گرددجدایی نیست چون تسبیح از هم خاکساران رادل ما را به دست آور که دلها از تو می گرددمزن مهر خموشی بر لب حرف آفرین صائبکه هر جا عندلیبی هست گویا از تو می گردد
غزل شماره ۲۸۶۲ دل یاقوت را خون می کند لعل سخنگویتقلمها سینه چاک از خط ریحان تو می گرددچه اندام لطیف است این که گل با آن سبکروحینفس دزدیده در چاک گریبان تو می گرددتعجب نیست گر پروانه در بیرون در سوزدکه شمع کشته روشن در شبستان تو می گردداگرچه نیست ناز و نعمت حسن ترا پایاندل خود می خورد هر کس که مهمان تو می گرددتو کز هر جلوه ای بر هم زنی ملک دو عالم راکجا ویرانی ما گرد دامان تو می گردد؟سواد چشمها از سرمه می گردید اگر روشنسخنگو سرمه از چشم سخندان تو می گرددبه فریاد آورد خونابه اش دریای آتش راچنین گر دل نمکسود از نمکدان تو می گرددسلیمان وار اگر سازی هوا را زیردست خودفلک چون حلقه خاتم به فرمان تو می گرددسخنهای تو صائب از حقیقت بهره ای داردکه عارف می شود هر کس به دیوان تو می گرددنگردد اشک در چشمی که حیران تو می گرددکه آب استاده از سرو خرامان تو می گردد
غزل شماره ۲۸۶۳ زانفاس گرامی آنچه صرف آه می گرددبه دیوان قیامت مد بسم الله می گرددزخودرایی تو کجرو می شماری چرخ را، ورنهدر اقلیم رضا دایم فلک دلخواه می گرددچو شمع آن کس که لرزد بر حیات خود نمی داندکه از لرزیدن افزون زندگی کوتاه می گرددزخودسازی به فکر خانه سازی نیست صاحبدلکه از بی خانمانی آسمان خرگاه می گرددزپیری می شود بی پرده عیب دل سیاهیهاکلف وقت تمامیها عیان از ماه می گرددزحرف راستان کوتاه دار انگشت گستاخیسرخود می خورد ماری که گرد راه می گرددره نزدیک بی انجام می گردد زتنهاییبه دل نزدیک راه دور از همراه می گرددخرد از عهده نفس مزور بر نمی آیدکه عاجز شیر نر از حیله روباه می گرددچراغ از سرکشی غافل بود از پیش پای خودکجا خودبین زعیب خویشتن آگاه می گردد؟زدل جو آنچه می جویی که باشد در بدر دایمسبک مغزی که رو گردان ازین در گاه می گرددسرایت می کند در عالمی بی قیدی عالمکه از گمراهی رهبر جهان گمراه می گرددزخون عاشقان پروا ندارد آن سبک جولانوگرنه باد رنگین زین شهادتگاه می گرددضعیفان را به چشم کم مبین گربینشی داریکه گاهی کشوری زیر و زبر از آه می گرددهمان استادگی دارند در ریزش تهی چشماناگرچه از کشیدن بیش آب چاه می گردداگر جویای وصل کعبه ای بیدار کن دل راکه از گرد سپاه افزون غرور شاه می گرددزخط گفتم به اصلاح آید آن ظالم، ندانستمکه از خوابیدگی دور و دراز این راه می گرددزبان کردم زغمخواران غم خود را، ازین غافلکه درد سهل از پوشیدگی جانکاه می گرددشود تلخ از کمند و دام بر صیاد آسایشزجمع مال در دل بیش حب جاه می گرددمیاور حرف ناسنجیده از دل بر زبان صائبکه کوه از پوچ گوییها سبک چون کاه می گردد
غزل شماره ۲۸۶۴ به احسان خانه از سیل حوادث رسته می گردددر بی خیر در اندک زمانی بسته می گرددتو از کوتاه بینی می کنی اندیشه روزیوگرنه آسیای آسمان پیوسته می گرددمشودرهم زسختیهای دوران چون سبک مغزانکه سنگ آخر نصیب پسته لب بسته می گرددمکن دل را به رنگ و بو پریشان چون هوسناکانکه از گردآوری برگ خزان گلدسته می گرددمنه پیش ره ارباب حاجت چوب ای غافلکه از دربان در ارباب دولت بسته می گرددتو می سازی زغفلت گرم جای خود، نمی بینیکه چرخ از کهکشان اینجامیان بربسته می گرددبه تسبیح ریای زاهدان از ره مرو صائبکه چندین دام مکر اینجا عنان بگسسته می گردد
غزل شماره ۲۸۶۵ زبالیدن ترا هر دم لباسی تازه می گرددنگنجد در قبا حسنی که بی اندازه می گرددکه را ای غنچه لب این لعل میگون است از خوبان؟که صد برگ از تماشایش گل خمیازه می گرددنباشد لاله ای حاجت جگرگاه بدخشان راکجا رخسار او منت پذیر از غازه می گردد؟زخط هر چند شد زیر و زبر مجموعه حسنتهمان از طاق ابروی تو ایمان تازه می گرددبه دعوی لب گشودن می دهد یاد از تهی مغزیکه چون خم خالی از می شد بلند آوازه می گرددعزیزی هر که را در مصر هستی از سفر آیدمرا داغ دل گم گشته از نو تازه می گرددمرا گر خنده ای چون غنچه در سالی شود روزیبه لب تا از ته دل می رسد خمیازه می گرددزعاشق حسن صائب می شود مشهور در خوبیگلستانی زیک بلبل بلند آوازه می گردد
غزل شماره ۲۸۶۶ مگر قسمت مرا زان تیغ زخمی تازه می گردد؟که زخم کهنه ام بی بخیه از خمیازه می گرددبساط پرتو خورشید و مه برچیده خواهد شدبه این دستور اگر حسن تو بی اندازه می گرددمکن از ماندگی اندیشه، پا مردانه در ره نهکه از صدق طلب سنگ نشان جمازه می گرددزجمعیت پریشان می شوم، سی پاره را مانمزهم پاشیدن صحبت مرا شیرازه می گرددمکن زنهار دور از آستان خویش صائب راکه از بلبل گلستان صاحب آوازه می گردد