غزل شماره ۲۹۰۷ مجو آسایش از دل تا مرادی در نظر داردکه نخل ایمن نباشد از تزلزل تا ثمر داردز ابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشیکه طوفان دیده از آسایش ساحل خبر داردنگردد سد راه عاشقان دنیا و اسبابشکه پیش صف رساند خویش را هر کس جگر داردندارد دیده کوتاه بینان ناخن کاوشوگرنه در گره هر قطره دریای گهر داردمهیای فنا را از علایق نیست پروایینیندیشد زخار آن کس که دامن بر کمر داردندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستمکه در غربت بود هر کس عزیزی در سفر داردنگیرد هشت جنت جای جانان را، که خون گریداگر یعقوب غیر از ماه کنعان ده پسر داردزفکر عاقبت یک دم دلش فارغ نمی گرددکجا در خاطر صائب غم دنیا گذر دارد؟
غزل شماره ۲۹۰۸ خوشا چشمی که بر روی عرقناکی نظر داردخوشا ابری که آب از چشمه خورشید برداردمشو ایمن زچشم شرمگین آن کمان ابروکه چندین تیغ بی زنهار در زیر سپر داردنباشد دور از سیمین بران اسباب خودبینیکه صبح آیینه خورشید را در زیر سر داردچو بینم شیشه ای خالی زمی خونم به جوش آیدرگ ابری که بی آب است حکم نیشتر داردنگردد پرده چشم خدابین عالم ظاهرکه در آیینه، روی حرف طوطی با شکر داردمرا در پای خم برمی پرستی رشک می آیدکه از فکر تو دستی چون سبو در زیر سر داردمده ره در حریم مغز خود زنهار نخوت راکز این باد مخالف کشتی دولت خطر داردزپر گویی زبان موج بر خاشاک می غلطدزلب بستن صدف مهر خموشی از گهر دارداز ان پر گل بود دامان تر ابر بهاران راکه اشک بی شمار و خنده های مختصر داردمشو غافل ز احوال ضعیفان با فلک قدریکه گر از دیده سوزن فتد عیسی خطر داردچه باشد عالم فانی و عرض و طول آن صائب؟همایی دولت روی زمین در زیر پا دارد
غزل شماره ۲۹۰۹ اگرچه نطق در هر نکته صد تنگ شکر داردولی شهد خموشی در نظر شان دگر داردزطوق بندگی راه نفس شد تنگ بر قمریهمان سرو از رعونت دست تمکین بر کمر داردمصور را کند بی دست و پا حسنی که شوخ افتدنشد نقشی درست از روی او آیینه برداردزبی برگی نکردم روی خود را تلخ، تا دیدمکه بیش از فلس زیر پوست ماهی نیشتر داردمیسر نیست دنیا دار را تحصیل آگاهینی از سیر مقامات است غافل تا شکر داردفزود از خط مشکین آب و رنگ لعل سیرابشکه زیر سبزه این آب روان حسن دگر داردنشست از خاطرم گرد غمی بخت سیه صائبچه حرف است این که ابر تیره باران بیشتر دارد؟
غزل شماره ۲۹۱۰ اگرچه دست بر تاراج دل هر خوش کمر داردمیان بهله دار ترک ما دست دگر دارداگرچه از حیا دارد نظر بر پشت پای خودولی مژگان شوخش از ته دلها خبر داردزمضمون نگاهش هیچ کس سر بر نمی آردزمژگان گرچه آن خط مبین زیر و زبر داردهمان دم شاهدان غیب می گیرند از دستشاگر صد نسخه از رخسار او آیینه برداردسراسر می رود در کوچه باغ عمر جاویدانقد رعنای او را هر که در مد نظر داردبه پای پرتو خورشید بیتابانه می افتدهمانا گل به حسن نیمرنگ او نظر داردنمی ریزند ترکان غیر خون بیگناهان رابیاض گردن این قوم افشان دگر داردنماید هر نگینی در نگین دان جوهر خود راترا در خانه زین هر که می بیند جگر داردفلک ناآشنا، طالع زبون، معشوق بی پروامگر روی مرا افتادگی از خاک برداردبه دل خوردن قناعت کرده ام از نعمت الوانشکار خویش را شهباز من در زیر پر دارداگرچه میوه جنت دل از جا می برد صائبولی سیب زنخدان بتان جای دگر دارد
غزل شماره ۲۹۱۱ مرا زنگ ملال از دل شراب ناب بردارداگرچه بیشتر آیینه زنگ از آب برداردزفکر دور گردان رنگ می بازد، نمی دانمکه چون بارنگاه آن چهره سیراب بردارد؟گره شد کار خضر از زندگانی سخت می ترسمکه از تیغ تو زخمی بهر فتح الباب بردارداگرچه گریه طوفان کرد بر بالین بخت مننشد این سبزه خوابیده سر از خواب برداردزبان العطش گویی شود هر موج سیرابشاگر زخم شهیدان تو از بحر آب برداردنبرد افسردگی خورشید عالمسوز عشق از منچه گرمی پشت من از قاقم و سنجاب بردارد؟شود چون حلقه زنجیر چشم آهوان نالاناگر مجنون من دست از دل بیتاب برداردمحبت سینه را از آرزوها پاک می سازدچه افتاده است کس خار از ره سیلاب بردارد؟دهن چون باز کردی خواهش خود را مکن ناقصکه از شمشیر زخم دوربینان آب برداردنشد خالی دل پرخون زچشم خونفشان صائبگل ابری ازین دریا چه مقدار آب بردارد؟
غزل شماره ۲۹۱۲ دل عاشق کی از زلف معنبر دست بردارد؟کجا مظلوم از دامان محشر دست بردارد؟مجو در منتهای عاشقی صبر و شکیب از منکه کشتی در دل دریا زلنگر دست بردارددلیل حسن تدبیرست بی تدبیری عاشقبه بحر بیکران از خود شناور دست برداردچه حاجت با صراط المستقیم عقل عاشق را؟قلم چون راست رو افتد زمسطر دست برداردنباشد لامکان پرواز را با آسمان کاریکه هر کس گشت دریاکش زساغر دست برداردزعاشق در حریم وصل خودداری نمی آیدبه فریادی سپند از قرب مجمر دست برداردخداجو غافل از در یوزه دلها نمی گرددمحال است از صدف غواص گوهردست برداردبه آب زندگانی شوید از دل گرد ظلمت راگر از آیینه چون مردان سکندر دست برداردمکن نسبت به مور بینوا حال سلیمان رازدنیا دست بی خاتم سبکتردست برداردسرانگشت پشیمانی گزیدن لذتی داردکه طفل شیر از پستان مادر دست برداردحریص از هستی ناقص ندارد راحتی هرگزمگس تا هست هیهات است از سر دست برداردنشست از صفحه دل گریه نقش آرزوها راکی از خامی به جوش بحر عنبر دست بردارد؟زحبس خواجه زر در زندگانی بر نمی آیدمگر در محو گشتن سکه از زر دست برداردبه روی دست نتوان داشت اخگر را، عجب نبوداگر از نامه ام بال کبوتر دست برداردمکن از تلخکامی شکوه با شیرین کلامیهاکه چون نی با نوا گردد زشکر دست برداردفتد از گرد هر جا گردبادی هست در هامونزمشت خاک ما روزی که صرصر دست برداردنگردد جمع در آیینه جوهر با صفا صائبصفا هر دل که می خواهد زجوهر دست بردارد
غزل شماره ۲۹۱۳ سر عاشق زتن کی هر می کم زور بردارد؟که این خشت از سرخم باده منصور بردارداگر برق تجلی گوشه ابرو نجنباندکه از راه کلیم الله سنگ طور بردارد؟پس از عمری به دستش تخته ای افتاده زین دریابه زودی چون دل از دار فنا منصور بردارد؟چو مجنونی که بوی نوبهارش بر مشام آیدمرا از دور چون بیند بیابان شور برداردمن آن لب تشنه ام کز سادگی بیرون روم از خوداگر موج سرابی دست خود از دور برداردتواند هر که لب بر لب نهادن جویباران رازهی غفلت که ناز چینی فغفور برداردبه خون گرم هر کس داغ خود چون لاله به سازدچرا ناز خنک از مرهم کافور بردارد؟تواند هر که بر خود کرد شیرین تلخی عالمچه افتاده است شهد از خانه زنبور بردارد؟مشو در عین قدرت از ضعیفان جهان غافلکه از دوش سلیمان بار اینجا مور برداردزنور حسن مژگان موی آتش دیده می گرددچه نقش از روی شیرین خامه شاپور بردارد؟سبکروحی و تمکین لازم افتاده است پیری راکه طفل از جا کمانی را به صدمن زور برداردنهد در دامن ناز دگر از سرگرانیهاسری کز خواب ناز آن نرگس مخمور برداردوصال پاکدامانان به پاکان می رسد صائبنسیم صبح مهر از غنچه مستور بردارد
غزل شماره ۲۹۱۴ نبرد از سینه من گرد کلفت گردش ساغرچه زنگ از خاطر من گردش افلاک بردارد؟زبان دعوی طوفان، روایی آنقدر داردکه عاشق آستین از دیده نمناک بر داردبغل واکرده چون زخم از جگر خونم به راه افتدبه قصد خون من چون تیغ آن بیباک برداردندارم فرصت خاریدن سر من زمستیهامگر دستی به عذر غفلت من تاک برداردصدف از پاک چشمی صائب از گوهر لبالب شدزروی پاک خوبان بهره چشم پاک برداردمرا از خاک کی آن قامت چالاک بردارد؟که نخل سرکش او سایه را از خاک برداردکه را دارم غباری زین دل غمناک بر دارد؟مگر سیلاب این غمخانه را از خاک برداردسودای دل آتش شد از حیرت سپند اینجاکسی چون چشم از ان رخسار آتشناک بردارد؟مدار از چرخ چشم مردمی کاین شعله سرکشبه خاکستر نشاند هر که را از خاک بردارددل دیوانه من سینه از غیرت سپر سازدبه قصد هر که تیغ آن غمزه بیباک بردارداگر صید حرم را چشم بر فتراک او افتدنخواهد چشم خود زان حلقه فتراک برداردچنان باشد که از یعقوب یوسف را جدا سازدمرا هر کس غمی از خاطر غمناک برداردچو عشق افتاد کامل، می کند بی آرزو دل راکه آتش خود زراه خود خس و خاشاک برداردازین کوتاه دستان وا نشد این عقده مشکلکه تا این پنبه را از شیشه افلاک بردارد؟
غزل شماره ۲۹۱۵ نظر چون موشکاف از زلف عنبر فام بردارد؟که زیرک نیست هر مرغی که چشم از دام برداردزخون بیگناهان است دامنگیرتر رنگشنظر عاشق چسان زان چهره گلفام بردارد؟زشکر خنده زهر چشم خوبان کم نمی گرددکه ممکن نیست شکر تلخی از بادام برداردبه حرف تلخ او امیدها دارم، ولی ترسمکه آن لبهای شیرین تلخی از دشنام برداردکند پهلو تهی از گل زناز و سرکشی خارشدرین صحرا به امید چه عاشق گام بردارد؟نگردد عالم روشن به چشمش تیره هر ساعتگر از باریک بینی دل عقیق از نام برداردمشو غافل زپاس وقت هنگام سخن گفتنکه دست از سر به بانگی مرغ بی هنگام برداردشکیب از میوه نارس نباشد طفل طبعان رابه دشواری هوس دل ز آرزوی خام برداردسرودی از جهان بیخودی آغاز کن مطربکه از خاطر مرا اندیشه انجام برداردبه حرف و صوت نتوان داد تسکین بیقراران راکجا از دل مرا غم نامه و پیغام بردارد؟به مزد خامشی پرزر شود چون غنچه دامانشاگر دل سایل بی شرم از ابرام برداردزتاج زر سبکسر نخوتی دارد، نمی داندکه باد این کوزه را زود از کنار بام بردارددل بیتاب هم زان چشم می پوشد نظر صائباگر مخمور دست رعشه دار از جام بردارد
غزل شماره ۲۹۱۶ دل پرخون کجا از جسم پا در گل خبر دارد؟کجا این دل به دریا کرده از ساحل خبر دارد؟از سیر عالم بالا نگردد تن حجاب جانکه از نشو و نما این سرو پا در گل خبر دارداز احوال نظربازان مدان معشوق را غافلکه از هر ذره ای خورشید روشندل خبر داردنبیند زیرپا چشمی که افتاده است بر منزلدل حق جو کجا از عالم باطل خبر دارد؟زدست و پای بیتابی زدن آسوده می گرددهر آن موجی کز این دریای بی ساحل خبر دارددل گم گشته خود را سراغ از زلف جانان کنکه هر تاری از و چون سبحه از صددل خبر داردچه می پرسی شمار منزل از سیل سبک جولان؟که هر کس کاهل افتاده است از منزل خبر داردزما بی حاصلان از حاصل دنیا چه می پرسی؟که هر کس تخمی افشانده است از حاصل خبر داردز ابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشیکه طوفان دیده از آسایش ساحل خبر داردبه شکر خنده شیرین می کند صائب دهانش راکسی کز تلخی محرومی سایل خبر دارد