غزل شماره ۲۹۱۷ نظربازی که چشم پرخماری در نظر داردهمیشه مستی دنباله داری در نظر داردتو ای خضر از زلال زندگی بردار کام خودکه این لب تشنه لعل آبداری در نظر داردمشو در پرده شرم از فریب چشم او غافلکه شهباز از نظر بستن شکاری در نظر داردزخال عیب از ان ساده است روی گل درین گلشنکه از هر شبنمی آیینه داری در نظر داردزحرف توتیا و سرمه گردد آب در چشمشکسی کز رهگذار او غباری در نظر داردنمی لرزد به نقد جان شیرین دل چو فرهادشکسی کز کارفرما مزد کاری در نظر دارددرین میدان جانبازان نماند بر زمین گردیکه دایم جلوه گلگون سواری در نظر داردبه قصد سینه درای نفس را راست می سازدزدریا موجه ما گر کناری در نظر داردندارم هیچ جا آرام از ان سرو سبک جولانخوشا قمری که سرو پایداری در نظر داردغبار پیکرش چون گردباد از پای ننشیندسبک مغزی که اوج اعتباری در نظر داردمرا در چار موسم هست گل پیش نظر صائباگر ده روز بلبل گلعذاری در نظر دارد
غزل شماره ۲۹۱۸ اگرچه هر گلی زین گلستان جای دگر داردبهم غلطیدن گلها تماشای دگر داردزکوکو گفتن قمری چنین معلوم می گرددکه نعل طوق در آتش زبالای دگر داردزنبض بیقرارش می توان دریافت این معنیکه در مدنظر این موج دریای دگر دارددر این صحرای پروحشت نفس را راست چون سازد؟که صید وحشی من رو به صحرای دگر داردچرا زین خانه دلگیر بیرون پای نگذارد؟اگر غیر از دل آن جان جهان جای دگر دارداگرچه از تماشا گوهر عبرت به دست افتدنظر پوشیدن از دنیا تماشای دگر داردمرا از مستی سرشار چشم یار روشن شدکه این پیمانه زیر پرده مینای دگر داردبه حرف و صوت از آیینه چون طوطی نیم قانعکز آن آیینه سیما دل تمنای دگر داردزمن پوشیده با اغیار می گردی، نمی دانیکه از هر داغ، عاشق چشم بینای دگر داردبه فکر سینه دل در زلف مشکینش کجا افتد؟که در هر حلقه ای دام تماشای دگر داردبه سنگ کودکان مجنون از ان تن می دهد صائبکه در کهسار سیل تند غوغای دگر دارد
غزل شماره ۲۹۱۹ ز گلهای چمن هر کس وفاداری طمع داردحیا و شرم از خوبان بازاری طمع داردزبیماران پرستاری توقع دارد آن غافلکز آن چشم خمارآلود دلداری طمع داردز زلف دل سیه هر کس که دارد چشم دلجوییزغفلت از ره خوابیده بیداری طمع داردوفاداری زعمر بیوفا هر کس که می جویدزسیلاب سبکرفتار خودداری طمع داردبه پای خفته می خواهد فلک پیما شود هر کساثر با دامن آلوده از زاری طمع داردبه زنگ آیینه تاریک خود را می کند صیقلصفا هر کس که از گردون زنگاری طمع داردشکر از بوریا و چرب نرمی خواهد از سوهانکسی کز زاهدان خشک همواری طمع داردکسی کز سرکشان دارد تواضع چشم از غفلتدو تا گردیدن از انگشت زنهاری طمع داردبه اندودن مس خود را طمع دارد طلا گردددل روشن کسی کز رخت زر تاری طمع داردز آب زندگی لب تشنه برگردد چو اسکندرکسی کز همرهان روز سیه یاری طمع داردکند روشن چراغ دشمن خود را، سبک مغزیکه پیش برق از کاغذ سپرداری طمع داردزخواب صبح می خواهد گران جانی برد بیرونزدولت هر سبک مغزی که بیداری طمع داردچو نرگس کاسه در یوزه بر کف هر نظر بازیازین دارالشفا یک چشم بیماری طمع دارداگر دندان گذارد بر جگر هموار می گرددزسوهان درشت آن کس که همواری طمع داردسبک روحی توقع هر که دارد زین گرانجانانزکوه آهنین صائب سبکباری طمع دارد
غزل شماره ۲۹۲۰ مرا خرسندی از سامان دنیا محتشم دارددل خرسند هر کس دارد از دنیا چه غم دارد؟نمی گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتنچه خاک دلنشین است این که صحرای عدم داردسبکسری که چون تیرش زبان و دل یکی باشدبه هر جانب که رو آرد گشایش در قدم داردشکست از صبح صادق فوج شب با آن گرانسنگیحذر کن از صفی کز راستی با خود علم داردنمی سازد به خون خویش رنگین دست و تیغی راچه لذت از حیات خویشتن صید حرم دارد؟میان خواب و بیداری زمانی هست عارف راکه هم فیض دل شب، هم صفای صبحدم داردکجی نبود صراط المستقیم عشق را صائببه قدر پیچ و تاب رهرو این ره پیچ و خم دارد
غزل شماره ۲۹۲۱ لب خوش بوسه ای در تنگنای حیرتم داردمیان نازکی در پیچ و تاب غیرتم داردعجب دارم که کار من به رسوایی نینجامدنگاه دشنه ریزی در کمین طاقتم داردغبارم، هیچکس را نیست بر من دست بالاییهمیشه خاکساری بر سریر عزتم دارداگرچه خود به خاک راه یکسانم ولی شادمکه بال لامکان سیری همای همتم داردندارم رنگ و بوی کزخزان پهلو تهی سازمچو سرو آزادی و بی حاصلی بی آفتم داردحضور گوشه خلوت به عنقا باد ارزانیخیال او میان انجمن در خلوتم داردزبان شعله را از کام مجمر می کشم بیرونسمندر داغها بر دل ز رشک جرأتم داردفغان از چرخ کم فرصت که با این جوهر ذاتیهمیشه زیر تیغ دشمن کم فرصتم داردمزن خود را ز رشک ای بوالهوس بر تیغ آه منکه کوه طور پاس خود زبرق غیرتم داردچسان شکر ظفرخان را نسازم ورد خود صائب؟که حق عرش پروازی به بال شهرتم دارد
غزل شماره ۲۹۲۲ به ذوقی تکیه بر شمشیر جسم لاغرم داردکه شبنم در کنار گل حسد بر بسترم داردبه دریای پر از شور حوادث آن صبورم منکه بی آرامی دریا خطر از لنگرم داردندارد بزم جانان محرمی محرومتر از منادب لب تشنه در آغوش آب کوثرم داردفروغ عشق خورشیدی است در ابر وجود منکه نیل چشم زخم از بخت چون نیلوفرم داردمن آن یاقوت سیرابم که گر رو در محیط آرامصدف دست تهی در پیش آب گوهرم داردبه این تردامنی در حشر اگر از خاک برخیزمخطرها آتش دوزخ زدامان ترم دارددل موری نشد مجروح از تیغ زبان منچرا در پیچ و خم گردون چو زلف جوهرم دارد؟نمی گردد به کشتن صاف با من سینه گردونکه این آیینه چشم صیقل از خاکسترم دارمنظر در دامن دریای خم وا کرده ام صائبکی از دست سبو چشم نوازش ساغرم دارد؟
غزل شماره ۲۹۲۳ مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان داردزجوهر تیغ من بند خموشی بر زبان داردنه از منزل خبر دارم، نه از فرسنگ آگاهیسرزنجیر مجنون مرا ریگ روان داردشکستم قدر خود از جستن درمان، ندانستمکه اینجا مومیایی نیز درد استخوان دارددر آن صحرا که مرغ من زغفلت دانه می چیندزمین از تار و پود دام در بر پرنیان داردچه بیدردست بلبل در میان نغمه پردازانکه با شغل گرفتاری دماغ گلستان داردپناهی نیست در روی زمین خوشتر زبی برگیکجا خار سر دیوار پروای خزان دارد؟کدامین گرمرو یارب ازین صحرا مسافر شد؟که هر ریگی درین وادی عقیقی در دهان داردبه دست خود سلیمان مور را از خاک می گیردکه می گوید سبکروحی بزرگی را زیان دارد؟به جرم این که چون گل خنده رو افتاده ام صائببه قصد جان من هر خار تیری در کمان دارد
غزل شماره ۲۹۲۴ چه غم دیوانه ما از گزند آسمان دارد؟که نیل چشم زخم از جای سنگ کودکان داردشکوه خامشی در ظرف گفت وگو نمی گنجدسخن هر چند سنجیده است هیبت را زیان داردبه احوال من زیر و زبر گردیده می پرسی؟زلنگر کشتی دریایی من بادبان داردخلاصی نیست ممکن زخمی آن تیغ مژگان راکجا پنهان شود صیدی که زخم خونچکان داردچه افتاده است بلبل سر ز زیر پر برون آرد؟در آن گلشن که هر برگی زشبنم دیده بان داردعجب دارم کلید ناله من نشکند صائبکه این گلزار قفل سختی از گوش گران دارد
غزل شماره ۲۹۲۵ من و حسنی که نیل چشم زخم از آسمان داردکند در لامکان جولان و در هر دل مکان داردچسان مجنون نظر بردارد از چشم غزالانش؟که گرگش حسن یوسف کاروان در کاروان دارددرین محفل زبخت سبز، گل روشندلی چیندکه چون شمع از گداز جسم خود آب روان داردنباشد گر وطن، غربت گوارا می شود بر دلقفس را تنگ بر من خارخار آشیان داردنپردازد به لیلی حیرت مجنون درین وادیکه پروای سر و سامان، که فکر خانمان دارد؟به لنگر می توان گل چید ازین دریای پرشورشوگرنه کشتی ما بال و پر از بادبان داردزبیدردی مدان گر عاشق صادق بود خندانکه صبح از پرتو خورشید تب در استخوان داردزحرف راست می سوزند دایم راستان صائبکه صبح صادق از خورشید آتش در دهان دارد
غزل شماره ۲۹۲۶ مرا نازک نهالی قصد جان ناتوان داردکه تیغش جوهر از پیچ و خم موی میان داردکدامین آتشین رخسار بزم افروز عالم شد؟که خون زاهدان خشک، جوش ارغوان داردنصیبی نیست غیر از درد و داغ عشق عاشق راهما از سفره شاهان نظر بر استخوان داردهجوم زیردستان نفس رعنا را کند کافرزطوق قمریان زنار سرو بوستان دارداز ان از تیغ خورشیدست هر دم تیزتر عاشقکه از سنگ ملامت هر قدم چندین فسان داردنیندازد زقیمت خاکساری پاک طینت راکجا گرد یتیمی آب گوهر را زیان دارد؟چه باشد یارب از درد طلب حال تهیدستاندر آن دریا که گوهر پیچ و تاب ریسمان دارداز آن از جبهه خورشید دایم نور می باردکه با آن منزلت پیوسته سر بر آستان داردندارم از قماش حسن آگاهی، همین دانمکه چون رخسار یوسف آتشی این کاروان داردسلیمان مور را در دست خود جا داد چون خاتمکه می گوید بزرگان را سبکروحی زیان دارد؟مشو ای لاله رخسار از دل مجروح ما غافلکه آتش را گلستان این کباب خونچکان داردسخن چون آب حیوان زنده می دارد سخنور راپر طوطی زگویایی بهار بی خزان داردبرآ از پرده هستی اگر آسودگی خواهیکه طوفان حوادث بال و پر زین بادبان داردزسختیهای راه کعبه مقصد چه می پرسی؟که از دلهای سنگین بتان سنگ نشان داردچو افتادی به بحر عشق دست و پا مزن صائبکه از تسلیم، ساحل این محیط بیکران دارد