انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 299 از 718:  « پیشین  1  ...  298  299  300  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۸۴

غباری از بیابان جنون بالا نمی گیرد
که دل از سینه لیلی ره صحرا نمی گیرد

زمین سینه عاشق عجب خاصیتی دارد
که تا سرکش نباشد نخل، در وی پا نمی گیرد

رسانیده است جایی همت من بی نیازی را
که آتش را خس و خارم زاستغنا نمی گیرد

اگر پای حسابی روز محشر در میان باشد
سر خاری ازین گلزار پای ما نمی گیرد

غبار غم زمین و آسمان را تنگ اگر سازد
فضای گوشه دل را کسی از ما نمی گیرد

ندارد همچو ما غالب شریکی محنت عالم
کسی از پا نمی افتد که دست ما نمی گیرد

زبان گندمین تنخواه نان جو بود صائب
فلک روزی عبث از مردم دانا نمی گیرد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۸۵

علایق دامن آزاده ما را نمی گیرد
کمند رشته مریم مسیحا را نمی گیرد

کجا مجنون ما گستاخ گیرد دامن لیلی؟
که از پاس ادب دامان صحرا را نمی گیرد

مرا ترساند از زخم زبان ناصح، نمی داند
که خس دامان سیل دشت پیما را نمی گیرد

مشو غافل زپاس وقت اگر آسودگی خواهی
که خواب روز جای خواب شبها را نمی گیرد

ندارد آرزو ره در دل آزاده ام صائب
زمین پاک من نخل تمنا را نمی گیرد

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۸۶

تن آسانی عنان زندگانی را نمی گیرد
گرانباری زمام کاروانی را نمی گیرد

سبکسیری شود سیلاب را در سنگلاخ افزون
گرانخوابی عنان زندگانی را نمی گیرد

فریب نشأه افیون مخور زنهار در پیری
که جز می نشأه ای جای جوانی را نمی گیرد

به تدبیر از قضای حق میسر نیست جان بردن
سپر پیش بلای آسمانی را نمی گیرد

بخیلان گر کنند استادگی در شکر افشانی
زطوطی هیچ کس شیرین زبانی را نمی گیرد

زبیقدری غباری نیست بر دل پاک گوهر را
کسادی از گهر روشن روانی را نمی گیرد

نمی گردد غبار خط زرفتن حسن را مانع
زبرق ابر سیه آتش عنانی را نمی گیرد

نسازد پرده شرم از عتاب آن شوخ را خامش
که فانوس از چراغ آتش زبانی را نمی گیرد

نپوشد چشم اگر آن سنگدل از دیدن عاشق
خموشی پیش راه همزبانی را نمی گیرد

ندارد خط مشکین رتبه آن لعل جان افزا
سیاهی جای آب زندگانی را نمی گیرد

عرق بی خواست زان رخسار شرم آلود می جوشد
چمن پیرا زشبنم دیده بانی را نمی گیرد

طلای خالص از آتش نبازد رنگ را صائب
بهار از عاشقان رنگ خزانی را نمی گیرد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۸۷

زآه و دود عاشق حسن را کلفت نمی گیرد
که آب زندگانی را دل از ظلمت نمی گیرد

مرا کرده است وحشی آنچنان اندیشه لیلی
که با آهو دل مجنون من الفت نمی گیرد

مگر دست دعایی چندرا همدست خود سازد
وگرنه دست تنها دامن دولت نمی گیرد

زمعنی هر که بیگانه است از خلوت کند وحشت
وگرنه اهل معنی را دل از خلوت نمی گیرد

به رشوت عامل از خود گر کند اصحاب سلطان را
مکافات عمل از هیچ کس رشوت نمی گیرد

مپرس از ساده لوحان صورت حال جهان صائب
که دل آیینه را از عالم صورت نمی گیرد

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۸۸

فسون صبر در دلهای پرخون در نمی گیرد
چو دریا بیکران افتد به خود لنگر نمی گیرد

سیاهی بر سر داغ من آتش زیر پا دارد
زشوخی اخگر من گرد خاکستر نمی گیرد

غرض از زندگی نام است، اگر آب خضر نبود
کسی آیینه را از دست اسکندر نمی گیرد

دو رنگی نیست هر جا پای وحدت در میان آمد
درین دریا خزف خود را کم از گوهر نمی گیرد

نگردد لخت دل از گریه مانع خار مژگان را
گره در رشته ما راه بر گوهر نمی گیرد

ز اقبال سکندر خضر بر دل داغها دارد
که آب زندگانی جای چشم تر نمی گیرد

لبی کز حسرت آب خضر خون می خورد صائب
چرا یک بوسه سیراب از ساغر نمی گیرد؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۸۹

کسی از زلف پریشان خونبهای دل نمی گیرد
صبا را کس به خون لاله بسمل نمی گیرد

زبخششهای عشق (پاک) طینت سینه ای دارم
که چون آیینه کین سنگ را در دل نمی گیرد

عجب دارم همای وصل بر من سایه اندازد
که جغد ازنا کسی در خانه ام منزل نمی گیرد

اگر دامن زند در کشتن ما بر میان قاتل
به خاک و خون تپیدن را کس از بسمل نمی گیرد

اگر خاکستر پروانه دارد شعله غیرت
چرا خون چراغ کشته از محفل نمی گیرد؟

لحد گهواره سان می لرزد از بیتابی جسمم
زشوخی کشتیم آرام در ساحل نمی گیرد

زسوز سینه مجنون صحرایی عجب دارم
که چون فانوس، آتش در دل محمل نمی گیرد

طلبکار تو چون سیلاب بر قلزم زند خود را
به هر فرسنگ چون سنگ نشان منزل نمی گیرد

چسان در رخنه دل داغ عشقش را کنم پنهان؟
کسی آیینه خورشید را در گل نمی گیرد

دل ما در تلاش زخم دارد همت دیگر
به یک زخم نمایان دست از قاتل نمی گیرد

مرا این شیوه صائب خویشتن دارد
که گر پیکان به چشمش می زنی در دل نمی گیرد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۹۰

دل آزاده را هرگز غم عالم نمی گیرد
مسیحا را کمند رشته مریم نمی گیرد

نگردد دام ره زیب جهان دلهای روشن را
که رنگ و بوی گلشن دامن شبنم نمی گیرد

برو ناصح به کار غیر کن این چرب نرمی را
که داغ شوخ چشم ما به خود مرهم نمی گیرد

گهر بر آبروی خویش می لرزد، نمی داند
که ابر بی نیاز ما ز دریا نم نمی گیرد

نمی چسبد به دل تن پروران را حرف اهل دل
چو کاغذ چرب باشد نقش از خاتم نمی گیرد

کسی کز تنگدستی هر دم آویزد به دامانی
ندانم دامن شب را چرا محکم نمی گیرد؟

مزن دست تأسف بر هم از مرگ سیه کاران
که خون مرده را هرگز کسی ماتم نمی گیرد

چه مطلب خوشتر از پاس نفس اهل بصیرت را؟
سخن را عیسی ما از لب مریم نمی گیرد

پر کاهی است کوه درد در میزان آزادان
زبار دل قد سرو و صنوبر خم نمی گیرد

سر هر کس که گرم از کاسه زانوی خود گردد
به منت جام را صائب زدست جم نمی گیرد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۹۱

زخونم رنگ آن رخساره گلگون نمی گیرد
که چون تیغ آبدار افتاد رنگ خون نمی گیرد

ز الفت خوابگاه وحشیان شد دامن مجنون
همان لیلی زشوخی انس با مجنون نمی گیرد

غبار هستی همت بلندان غیرتی دارد
که وقت تنگدستی دامن گردون نمی گیرد

مگر از خود بر آرد آب این تبخاله خونین
وگرنه تشنه ما آب از جیحون نمی گیرد

بغیر از بیخودی دارالامانی نیست عالم را
عبث در خلوت خم جای افلاطون نمی گیرد

مرا نظاره خوبان به حال خویش می آرد
خمار من شرابی جز لب میگون نمی گیرد

چنان از روی لیلی آتشین شد دامن صحرا
که مجنون چون سپند آرام در هامون نمی گیرد

چنان برده است حرص زر قرار از جان بیتابش
که استقرار در زیر زمین قارون نمی گیرد

خمار چشم لیلی نشکند از ساغر دیگر
تماشای غزالان راه بر مجنون نمی گیرد

زصد مصرع یکی را می کند خوش طبع ما صائب
زمین سرکش ما نخل ناموزون نمی گیرد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۹۲

چه دارد عالم فانی که استغنا توانم زد؟
چه در دست است دنیا را که پشت پا توانم زد؟

درین دریا که موجش نوح را بی دست و پا دارد
من بی دست و پا تا چند دست و پا توانم زد؟

به دست دیگران چون گل گریبان چاک می سازم
به این کوتاه دستی چون در دلها توانم زد؟

سر تسلیم نگذارم به خط جام چون سازم؟
به دریای نیفتادم که دست و پا توانم زد

زفیض خاکساری عالمی زیر نگین دارم
که بر چرخ بلند اقبال، استغنا توانم زد

به یک رطل گران ساقی سبکبارم کن از هستی
که جولانی به کام دل درین صحرا توانم زد

زلعل آبدارش دست و پا گم می کنم صائب
اگرچه دارم آن جرأت که بر دریا توانم زد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۹۹۳

اگرچه خاکسارم بر جهان پا می توانم زد
کف خاکی همان در چشم دنیا می توانم زد

مروت نیست در غربت فکندن سنگ طفلان را
وگرنه خیمه چون مجنون به حصار می توانم زد

زفکر زاد عقبی پایم از گل برنمی آید
وگرنه پشت پا آسان به دنیا می توانم زد

اگر چون صبح باشد عزم صادق در بساط من
به قلب چرخ چون خورشید تنها می توانم زد

دلم چون برگ بید از آب زیر کاه می لرزد
وگرنه سینه چون کشتی به دریا می توانم زد

اگر سودا مرا چون گردباد از خاک بردارد
سراسرها درین دامان صحرا می توانم زد

به آزادی نمی سازد دل عاشق گرفتاران
زدام زلف، صائب ورنه سروا می توانم زد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 299 از 718:  « پیشین  1  ...  298  299  300  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA