غزل شماره ۲۹۹۴ به خلوت هر که رخت از حلقه جمعیت اندازدزگرداب خطر خود را به مهد راحت اندازدکسی را می رسد لاف کرم چون چشمه حیوانکه نقد جان به دامن خضر را در ظلمت اندازدخطرها باشد از آه ضعیفان سربلندان راکه مویی کاسه فغفور را از قیمت اندازدگلوی خویش می مالد به تیغ از کوته اندیشیسپر هر کس که پیش دشمن کم فرصت اندازدندارم از غریبی شکوه ای از سازگاریهامگر یاد وطن گاهی مرا در غربت اندازدسبک مغزی که از دنیا تن آسانی طمع داردبه راه سیل بستر بهر خواب راحت اندازدبه تحریک صبا از جا غبارش برنمی خیزدبه خاک تیره هر کس را که خواب غفلت اندازداز ان از گوشه عزلت نمی آیم برون صائبکه ترسم سایه بر فرقم همای دولت اندازد
غزل شماره ۲۹۹۵ جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟زعقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازدشدم غافل زشکر سوده الماس، می ترسمکه کافر نعمتی در مرهم کافورم اندازدمنم آن دانه بی طالع این صحرای خرم راکه مورم پیش مرغ و مرغ پیش مورم اندازدزمستی می شمارم بی نمک شور قیامت رانیم صهبا که یک مشت نمک از شورم اندازدقبول خاطر مشکل پسندان چون توانم شد؟که آتش چون سپند از دامن خود دورم اندازدنیم سنگ فلاخن، لیک دارم بخت ناسازیکه بر گرد سر هر کس که گردم دورم اندازدبه دریای حلاوت غوطه برمی آورم صائباگر عریان قضا در خانه زنبورم اندازد
غزل شماره ۲۹۹۶ شکر در آب گوهر لعل خندان تو اندازدتبسم شور محشر در نمکدان تو اندازدگریبان چاک از مجلس میا بیرون که می ترسمگل خورشید خود را در گریبان تو اندازداگر ظلمت زچشم آب حیوان دست برداردغبارآلود خود را در گلستان تو اندازداز ان خورشید بر گرد جهان سرگشته می گرددکه خود را در خم زلف چو چوگان تو اندازدزماه عید دارد مهر تابان نعل در آتشکه خود را وقت فرصت در شبستان تو اندازدالف از سایه اش بر صفحه الماس می افتدکه حد دارد نظر بر تیغ مژگان تو اندازد؟نشد از بوسه او تشنه ای سیراب، جا داردکه خط خاشاک در چاه زنخدان تو اندازدزشوق کعبه وصلش چنان از خود برآ صائبکه برق و باد شهپر در بیابان تو اندازد
غزل شماره ۲۹۹۷ ز پا عشاق را آن نرگس مستانه اندازدزهی ساقی که عالم را به یک پیمانه اندازدنمی گیرد به دندان پشت دست خود سبکدستیکه پیش از سیل رخت خود برون از خانه اندازدنه ای گر مرد عشق از حلقه عشاق بیرون روکه آن شمع آتش از پروانه در پروانه اندازدچو اوراق خزان بلبل به روی یکدیگر ریزدبه هر گلشن که دست آن شاخ گل مستانه اندازدتو چون بیرون روی از انجمن، شمع گران تمکینبه جان بی نفس خود را برون از خانه اندازدحجاب عشق تا برجاست از عاشق چه می آید؟گرفتم خویش را در خلوت جانانه اندازددرین بحر گران لنگر حبابی می شود واصلکه از سر خرقه خود را سبکروحانه اندازدگرفتاری عنان از دست بیرون می برد، ورنهمرا در دام هیهات است حرص دانه اندازدزخورشید بلند اقبال او صائب عجب دارمکه پرتو بر در و دیوار این ویرانه اندازد
غزل شماره ۲۹۹۸ شکوه عقل را بسیاری گفتار کم سازددو لب را در نظرها خامشی تیغ دودم سازدشود آگاه از اسرار سر پوشیده عالمزمهر خامشی هر کس مهیا جام جم سازدچو شاهین سر مپیچ از راستی تا محترم گردیکه میزان را سبک در چشم مردم سنگ کم سازداز ان شد از دم شمشیر راه عشق نازکترکه هر کس پا برون از راه بگذارد قلم سازدمن این مژگان خونریزی کزان خوش چشم می بینمعلم را چرب از خون غزالان حرم سازدزنقص عشق زاهد سر به دنبال خرد داردوگرنه خضر هیهات است با نقش قدم سازدنفس چون گردباد آن روز سازد راست صاحبدلکه مشت خاک خود را گرد صحرای عدم سازدچنین گر فکر دنیا خلق را خواهد فرو بردنبه اندک روزی از قارون زمین را محتشم سازدزچشم شور، صائب دوربینی می جهد سالمکه در دارالقمار زندگی با نقش کم سازد
غزل شماره ۲۹۹۹ زخود هر کس که بیرون رفت کی با همرهان سازد؟که مسکن نیست بوی پیرهن با کاروان سازدندارد پرده پوشی پای خواب آلود چون دامنهمان بهتر که تیر کج به آغوش کمان سازدبه نرمی خصم بد گوهر حصار عافیت گرددکه مغز از چرب نرمی عمرها با استخوان سازدهلال عید می سازد قد خم گشته ما راهمان عشقی که در پیری زلیخا را جوان سازدچه خواهد کرد با دلهای مومین آتشین روییکه با آهن دلی آیینه را آب روان سازدمکن اندیشه از زخم زبان چون عشق صادق شدکه چون شد صبح روشن شمعها را بی زبان سازدبه پایان چون برم این راه بی انجام را صائب؟که حیرانی مرا در هر قدم سنگ نشان سازد
غزل شماره ۳۰۰۰ به رغبت با خم زلفش دل بیتاب می سازدچو آب زندگی با ماهی این قلاب می سازدشود گلزار ابراهیم آتش بر گنهکاراندل ما را چنین گر شرم عصیان آب می سازدبه احسان ای توانگر دستگیری کن فقیران راکه دریا بهر ریزش ابر را سیراب می سازدسپهر کجرو از جا در نیارد اهل تمکین راخس و خاشاک را سرگشته این گرداب می سازدسفیدیهای مو گفتم شود صبح امید منندانستم که غفلت پرده های خواب می سازدوفاداری مجو از دولت هر جایی دنیابه یک روزن کجا خورشید عالمتاب می سازد؟
غزل شماره ۳۰۰۱ مرا پیمانه کی سیر از شراب ناب می سازد؟کجا ریگ روان را شبنمی سیراب می سازد؟سفیدیهای مو گفتم پر و بالم شود، غافلکه غفلت بادبان را پرده های خواب می سازدبه دریا می رساند سیل خاک پای در گل راخوشا احوال آن سالک که دل را آب می سازدزهر خامی نمی آید فریب پختگان دادنتسلی کی دل پروانه را مهتاب می سازد؟لطیف افتاده و بیرنگ چندان آب این دریاکه ماهی را زهجر خویشتن قلاب می سازدعبث خم در خم من دارد آن ابر و کمان صائبدل هر جایی من کی به یک محراب می سازد؟
غزل شماره ۳۰۰۲ محبت حسن را سرگرم در بیداد می سازددل چون موم را سنگین تر از فولاد می سازدبه صد امید دل دادم به دست او، ندانستمکه مصحف راز شوخی طفل کاغذ باد می سازدبه آب زندگی شوید غبار از خویش، تردستیکه دیوار یتیمی را چو خضرآباد می سازدمشو ای دشمن جانها زحال کشتگان غافلکه گل از خنده روح بلبلان را شاد می سازدنگردد مرغ زیرک از کمینگاه بلاغافلبه خواب از خود مرا غافل کجا صیاد می سازد؟شعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابیترا چون گل خموشی و مرا فریاد می سازدپس از کشتن مرا بردار از خاک ای سبک جولانکه گرد دامن این ویرانه را آباد می سازدنباشد چون بخیل از بخل خود بیش از کرم ممنون؟که در هر رد سایل بنده ای آزاد می سازد
غزل شماره ۳۰۰۳ محبت سنگ خارا را ز اهل درد می سازدتجلی کوه را مجنون صحرا گرد می سازدبهشت آرد برون روز جزا سر از گریبانشکسی کز برگ عیش اینجا به داغ و درد می سازدمنه بر اختر اقبال دل از ساده لوحیهاکجا یک جا قرار این مهره خوش گرد می سازد؟مرا پیری اگر چون مرده در کافور خواباندزکار عشق کی دست و دل من سرد می سازد؟غزال شوخ چشم من خیال وحشیی داردکه با هر کس گرفت الفت، زعالم فرد می سازدزسوز عشق او شد کهربایی استخوان منکه روی صبح را خورشید تابان زرد می سازدزعیاری یکی شد خال با خط دلاویزشبلای جان بود دزدی که با شبگرد می سازدمزن لاف شکیب و صبر با هجران او صائبکه این درد گرانجان مرد را نامرد می سازد