غزل شماره ۳۰۶۴ فروغ حسن یار از چهره گلزار پیدا شددرین گلزار آخر یک گل بی خار پیدا شدزچشم بد خدا آن خط مشکین را نگه داردکه از هر حلقه اش انگشتر زنهار پیدا شدسراپا چشم شو تا دامن دولت به دست آریبه خاب ناز رو چون دولت بیدار پیدا شدمحک از کارهای سخت باشد شیرمردان رابه مردم جوهر فرهاد در کهسار پیدا شدمسلمان می شمردم خویش را، چون شد دلم روشنز زیر خرقه ام چون شمع صد زنار پیدا شدمرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاریعجب کاری برای مردم بیکار پیدا شد!
غزل شماره ۳۰۶۵ زروی لاله رنگت آب رونق از چمنها شدگل بی خار در عهد تو خار پیرهنها شداگر شام غریبان نسخه از زلف تو برداردهمه صاحبدلان آواره خواهند از وطنها شدندارد راه کثرت در حریم وحدت یوسفحجاب دیده کوتاه بینان پیرهنها شددل بی آرزو را دامن پاک از هوا گیردزروشن گوهری گستاخ شبنم در چمنها شدقدم بیرون منه تا ممکن است از گوشه عزلتکه عمر شمع صرف اشک و آه از انجمنها شدگوارا باد صحبتها به نقد وقت نشناسانکه ما را کنج عزلت خوشتر از کنج دهنها شدچو دام زیر خاک آید به چشم خلق هر سطریزبس گرد کسادی پرده روی سخنها شدز زهر تلخکامی سبز شد بال و پرم صائبکه چون طوطی مرا گفتار نقل انجمنها شد
غزل شماره ۳۰۶۶ اگر ناقص به روشن گوهری واصل تواند شدچو ماه نو به اندک فرصتی کامل تواند شدکجا واصل به این بی دست و پایی دل تواند شد؟چه قطع ره به بال افشانی بسمل تواند شد؟ندارد گرچه راه کعبه مقصود پایانیکند هر کس سفر در خویشتن منزل تواند شداگر از منقار بلبل بر ندارد مهر خاموشیدرین بستانسرا با غنچه ها یکدل تواند شدامید سرخ رویی روز محشر صورتی داردکف خون تو گر گلگونه قاتل تواند شدبه فکر کاروان و توشه و مرکب چرا افتد؟به گردون هر که چون عیسی به یک منزل تواند شدتو کز سنگین رکابی لنگری، سامان کشتی کنکه بر خار و خس ما هر کفی ساحل تواند شدنمی گردد زوحشت آشنا مژگان به مژگانمخوشا صیدی که از صیاد خود غافل تواند شدزوصل شمع گل آن عاشق گستاخ می چیندکه چون پروانه بی تکلیف در محفل تواند شدمیسر نیست از رندان خوش مشرب شود زاهدزمین شور کی از تربیت قابل تواند شد؟کسی را از کریمان نیک محضر می توان گفتنکه در دستش درم مهر لب سایل تواند شدزدامی مرغ زیرک چون جهد دیگر نمی افتدمحال است این که مجنون هر که شد عاقل تواند شدخط شبرنگ در افسون نفس بیهوده می سوزدمحال است این که سحر چشم او باطل تواند شدبنای عشق محکم گردد از معشوق پا بر جاکجا قمری خلاص از سرو پا در گل تواند شد؟نظرپرداز شو گر نقد می خواهی قیامت راکه چشم دوربین آیینه منزل تواند شددل سرگشته از حق نیست غافل، هر کجا گرددزمرکز گردش پرگار کی غافل تواند شد؟اگر آتش به خار و خس گذارد سرکشی از سربه چوب گل دل دیوانه هم عاقل تواند شدسلیمان را به از خاتم بود دلجویی مورانکه هر کس دل به دست آورد صاحبدل تواند شدبر آن آزاده باشد چون صنوبر ختم رعناییکه با دست تهی شیرازه صددل تواند شدبه آزادی سزاوارست اگر تقصیر می ورزدکسی کز حسن خدمت بنده مقبل تواند شدگرانقدران نیامیزند صائب با سبک مغزانبه برگ کاه کی آهن ربا مایل تواند شد؟
غزل شماره ۳۰۶۷ حجاب آسمان کی مانع ما می تواند شد؟فلک مار ا کجا انگشتر پا می تواند شد؟به قرب لاله و گل کی چو شبنم می شود قانع؟سبکروحی که از پستی به بالا می تواند شدنشد تا جسم من از شوق جان باور نمی کردمکه کوه قاف، هم پرواز عنقا می تواند شددل افسرده ما را گدازی هست در طالعنماند بر زمین سنگی که مینا می تواند شدندارد اینقدر استادگی ای چرخ سنگین دلکف خاکستری روشنگر ما می تواند شداگر مجنون شوی، گردی که بر دل از جهان داریبه یک دم خوشتر از دامان صحرا می تواند شددل از درد طلب برداشتن دشواریی داردوگرنه قطره ما نیز دریا می تواند شددو عالم محو شد تا پرده از عارض برافکندیتو چون پیدا شوی، دیگر که پیدا می تواند شد؟دل روشن زهم می پاشد آخر جسم را صائبکتان کی پرده آن ماه سیما می تواند شد؟
غزل شماره ۳۰۶۸ که ساکن در دل ویرانه ما می تواند شد؟که غیر از بیکسی همخانه ما می تواند شد؟نباشد گر دری ویرانه ما بی دماغان راغبار دل در غمخانه ما می تواند شدبه داغ ناامیدی سینه ما گرم می جوشدهمایون جغد در ویرانه ما می تواند شدزبزم آن شمع ما را دور می سازد، نمی داندکه صحبت گرم از پروانه ما می تواند شدزکافر نعمتی از پایه خود آن که می نالدزمینش آسمان خانه ما می تواند شداگر ساقی زبیباکی به مخموران نپردازددل پرخون ما میخانه ما می تواند شداگر از خاک ما را برندارد سیل دریا دلکه معمار دل ویرانه ما می تواند شد؟اگر از نظاره طفلان نپیچد دست و پای ماکه زنجیر دل دیوانه ما می تواند شد؟چنین کز خودپرستی نیست سیری نفس کافر راحریم کعبه هم بتخانه ما می تواند شدعنان سیل بی زنهار را هر کس که می پیچدحریف گریه مستانه ما می تواند شدسر آزاده ای داریم صائب با تهیدستیکه خرمن خوشه چین دانه ما می تواند شد
غزل شماره ۳۰۶۹ ز اکسیر قناعت خاک شکر می تواند شدزفیض سیر چشمی سنگ گوهر می تواند شدصدف گر لب برای قطره پیش ابر نگشایدزحفظ آبرو دریای گوهر می تواند شدبه مهر خامشی مسدود گردان رخنه لب راکه این سد هر که می بندد سکندر می تواند شدچرا چون ریشه زیر خاک ماند از تن آسانی؟رگ جانی که در شمشیر جوهر می تواند شدچراغ مهر عالمتاب از ان روشن بود دایمکه از نظاره او دیده ای تر می تواند شدمشو ز افتادگی غافل سرت برابر اگر سایدکه از راه تنزل قطره گوهر می تواند شدشمارد بیستون را سنگ طفلان شور سودایمبه من کی هر سبک سنگی برابر می تواند شد؟به امید بهشت نسیه زاهد خون خورد، غافلکه خود باغ بهشت از یک دو ساغر می تواند شدزمین از سایه اش چون آسمان نیلوفری گرددبه این عمامه واعظ چون به منبر می تواند شد؟تعین داردش در پرده بیگانگی، ورنهحباب از ترک سر دریای اخضر می تواند شدنشست از دل سرشک تلخ من نقش تمنا رازجوش بحرکی خامی زعنبر می تواند شد؟مروت نیست سبقت جستن از کوتاه پروازانوگرنه نامه ام پیش از کبوتر می تواند شدچه طوفانها کند چون در مقام التفات آیددهانی کز جواب خشک کوثر می تواند شدمشو از عقل غافل چون زنور عشق محرومیکه آتش هم شب تاریک رهبر می تواند شدزکنه عشق هیهات است صائب سر برون آردکه در دریای بی ساحل شناور می تواند شد؟
غزل شماره ۳۰۷۰ که با قد دو تا از مرگ غافل می تواند شد؟که ایمن زیر این دیوار مایل می تواند شد؟درین بستانسرا هر برگ سبزی را که می بینیاگر بر خویش پیچد غنچه دل می تواند شدشتاب آلودگی دارد ترا در راه در منزلتو گر آهسته باشی راه منزل می تواند شدزروی صدق اگر سایل به دامان شب آویزدچه مستغنی زدامان وسایل می تواند شدچوماه نو اگر پنهان نسازد نقص خود سالکبه اندک فرصتی چون بدر کامل می تواند شدمبر زنهار زیر خاک با خود این کف خون رااگر گلگونه شمشیر قاتل می تواند شدزهی خجلت که گردیدی زمین گیراز گرانجانیدر آن دریا که خار و خس به ساحل می تواند شدبقا شرط است در دلبستگی ارباب بینش رانظر مگشا به هر نقشی که زایل می تواند شدزفکر صبح شنبه طفل در آدینه می لرزدکه از اندیشه انجام غافل می تواند شد؟غضب دیوانگی و بردباری عاقلی باشدچرا دیوانه گردد هر که عاقل می تواند شد؟زهی غفلت که در زندان گوهر لنگر اندازدبه دریا قطره آبی که واصل می تواند شدنمی دانم کجا می باشد از حیرت دلم صائبخوشا چشمی که از دنباله دل می تواند شد
غزل شماره ۳۰۷۱ چنین گر آتشین از باده آن رخسار خواهد شدزجوش مغز، سربسیار بی دستار خواهد شدبه بیماران چنین وا می رسد گر چشم بیمارشزمین از دردمندان بستر بیمار خواهد شدمبر دیوانه ما را به شهر از دامن صحراکه هر کس را بود دست و دلی از کار خواهد شدمن آن روزی که تخم خال او شد سبز می گفتمکه گر این است مرکز، چرخ بی پرگار خواهد شدبه تنهایی حیات تلخ را شیرین مگر سازدوگرنه خضر زود از زندگی بیزار خواهد شدزغفلت هر که را اشک ندامت برنینگیزدبه آب تیغ ازین خواب گران بیدار خواهد شداگر پاک از سخن سازی دهان بادپیما رازمهر خامشی گنجینه اسرار خواهد شدسرآزاده ای چون سرو هر کس در چمن دارددر ایام خزان پیرایه گلزار خواهد شدزمین یک دیده بیدار شد از شورش محشرندانم کی دو چشم بخت من بیدار خواهد شدزشوق جستجو گر آتشی در زیر پا داریسراسر خار این وادی گل بی خار خواهد شدگرانجانی که دست از کار بردارد نمی داندکه چون تابوت بر دوش خلایق بار خواهد شدسرآمد چون جوانی مدت پیری به غفلت همازین مستی ندانم خواجه کی هشیار خواهد شدچنین گر جوش حسن گل چمن را تنگ می سازدتماشایی برون از رخنه دیوار خواهد شدنباشد حاصلی گفتار بی کردار را صائبترا چون خامه تا کی عمر در گفتار خواهد شد؟
غزل شماره ۳۰۷۲ به این عنوان اگر روی تو آتشناک خواهد شدزخاشاک هوس صحرای امکان پاک خواهد شدچنین گر سبزه خط خیزد از رخسار گلرنگشگل ازخجلت نهان در بوته خاشاک خواهد شدزمی چشم و دل نادیده من سیر می گردداگر ریگ روان سیراب از اشک تاک خواهد شدمن آن روزی که بود از نی سواران یار، می دیدمکه زیر پای او بسیار سرها خاک خواهد شدمیسر نیست از دل آرزو را ریشه کن کردنکجا از سبزه بیگانه گلشن پاک خواهد شد؟زدم بر شعله ادراک چون پروانه، زین غافلکه روز من سیاه از شعله ادراک خواهد شدکف خاکسترم بر باد رفت و دل نشد روشننمی دانم چه وقت آیینه من پاک خواهد شدهمان روزی که سروش کرد قامت راست، می دیدمکه طوق قمریانش حلقه فتراک خواهد شدزرخ گفتم شود شمع امید من، ندانستمکه بهر خرمن من شعله بیباک خواهد شداگر سوزد دلت را عشق بیتابی مکن صائبکه تخم از سوختن آسوده زیر خاک خواهد شد
غزل شماره ۳۰۷۳ گل از نشو و نماگر این چنین برجسته خواهد شدرگ ابر بهاران رشته گلدسته خواهد شداگر این است کیفیت هوای نوبهاران رادر میخانه از گرد کسادی بسته خواهد شدبه جوش آرد چنین گر نوبهاران مغز عالم رابا زنجیر کز زور جنون بگسسته خواهد شدچنین گر عام سازد فیض را ابر کف ساقیزقید خشکسال زهد، زاهد رسته خواهد شدزما بیطاقتان چون سیل خودداری نمی آیدبه دریا می رسد هر کس به ما پیوسته خواهد شدمشو نومید اگر یک چند اشکت بی اثر باشدکه هر سیلی به دریا عاقبت پیوسته خواهد شدبه گفت وگو دلی خوش می کند صائب، نمی داندکه گر خاموش گردد جنت در بسته خواهد شد