انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 311 از 718:  « پیشین  1  ...  310  311  312  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۰۴

نهان در ابر دایم آفتاب زندگی باشد
سیاهی نیل چشم زخم آب زندگی باشد

ز اوقات گرامی آنچه صرف عشق می گردد
به دیوان قیامت در حساب زندگی باشد

به مرگ اختیاری هر که واصل می تواند شد
چرا در عالم پر انقلاب زندگی باشد؟

مخور از ساده لوحی روی دست این سبک جولان
که از طول امل موج سراب زندگی باشد

همان گنجی که داری پیچ و تاب مار از شوقش
نهان در زیر دیوار خراب زندگی باشد

به دست هر که چون ساقی درآید گردن مینا
میان میکشان مالک رقاب زندگی باشد

نباشد دفتر ایام را چون من کهنسالی
اگر شبهای هجران در حساب زندگی باشد

زشیرینی به تلخی صرف گردد باده روشن
همان بهتر که تلخی با شراب زندگی باشد

درین عبرت سرا هر کس که این ده روزه مهلت را
به ناکامی سرآرد کامیاب زندگی باشد

نسازد صیقل اقبال این آیینه را روشن
که ظلمت رزق اسکندر زآب زندگی باشد

زتیغ یار می کردم تهی پهلو، ندانستم
که هر زخم نمایان فتح باب زندگی باشد

به نور عشق دل را زنده کن، مپسند از غفلت
که شمع مرده بر بالین خواب زندگی باشد

کدامین بحر را این سیل دارد در نظر یارب؟
که برق و باد کاهل با شتاب زندگی باشد

چه طرف از زندگی بندد حباب ما در آن دریا
که از هر موجه ای پا در رکاب زندگی باشد

شود هر فردی از اوراق عمرم دست افسوسی
اگر اوقات طاعت در حساب زندگی باشد

زتیغ مرگ، ماه عید می بیند گرفتاری
که از زنجیریان پیچ و تاب زندگی باشد

کنند از کاهلی امروز را فردا سبک مغزان
قیامت نقد پیش خود حساب زندگی باشد

به دوزخ گر برندش در بهشت جاودان باشد
دل صد پاره هر کس کباب زندگی باشد

نگردد تا گره تار نفس در دل زخاموشی
چو کاغذ باد هر فرد از کتاب زندگی باشد

مکن عمر گرامی صرف عشرت همچو بیدردان
که اشک و آه صائب آب و تاب زندگی باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۰۵

ز فرمان قضا گردنکشی دیوانگی باشد
درین میدان سپر انداختن مردانگی باشد

زعجز من دلیر آن کس که می گردد نمی داند
که پشت دست من سرپنجه مردانگی باشد

زیوسف من به بوی پیرهن قانع نمی گردم
که دامان وسایل پرده بیگانگی باشد

به تشریف سجود آستان از دور خرسندم
کیم من تا مرا اندیشه همخانگی باشد؟

به دست دختر رز اختیار خویش را دادن
در آیینه خردمندان نه از مردانگی باشد

زچندین قطره باران یکی گوهر شود صائب
زصدعاقل یکی شایسته دیوانگی باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۰۶

به مستی از ته دل آدمی خشنود می باشد
نشاط هوشیاران قلب روی اندود می باشد

زیان نقصان ندارد مایه داران مروت را
فرومایه است هر کس دیده اش بر سود می باشد

زفیض چشم حق بین در بیابانی است جولانم
که آنجا هر سیاهی کعبه مقصود می باشد

تو کز ذوق شهادت غافلی سیر گلستان کن
که ما را شاخ گل شمشیر خون آلود می باشد

نشد دست زرافشان مهر را خاک از فرو رفتن
نمی ریزد زهم دستی که صاحب جود می باشد

تفاوت نیست پیش بلبلان در خرده های گل
به چشم عارفان هر اختری مسعود می باشد

حریص از بیقراری نقد خود را نسیه می سازد
دل خرسند را هر نسیه ای موجود می باشد

مآل کفر و ایمان را نمی دانم، همین دانم
که هر کس عشق ورزد عاقبت محمود می باشد

نگردد با بصیرت جمع در زیر فلک بودن
گریزان چشم بینای شرر از دود می باشد

زدست انداز دوران پاره گردیدن نمی داند
لباسی را که اشک و آه تار و پود می باشد

بغیر از درد و داغ عشق صائب هر چه اندوزی
به بازار قیامت سربسر نابود می باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۰۷

دو شب از ماه نو سالی به عید امید می باشد
هلال جام هر جا هست سی شب عید می باشد

نباشد دولت ناخوانده را نسبت به دولتها
نشاط افزون دهد صحبت چو بی تمهید می باشد

زنور حق بود هر کس زهستی بهره ای دارد
ظهور ذره ناچیز از خورشید می باشد

نمی اندیشد از زخم زبان هر کس که مجنون شد
بهار خشک مغزان سایه های بید می باشد

به عبرت بین جهان را تا کند قطع امید از تو
که دیدنهای رسمی را زپی وادید می باشد

بود از گردش پرگار دور عیش مرکز را
گشاد اهل دل در حلقه توحید می باشد

به روی تازه صائب صلح کن از میوه های تر
که سرو از دست خالی تازه رو جاوید می باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۰۸

نگاه نرگس نیلوفری خونخوار می باشد
بلای آسمانی سخت بی زنهار می باشد

دهان چون شیشه پرخنده است پای خم نشینان را
خوشا کبکی که در دامان این کهسار می باشد

دل از صد رهگذر باشد پریشان سبحه داران را
حواس جمع را شیرازه از زنار می باشد

عنان نشأه را پیچد لباس عاریت بر هم
خوشا مستی که در میخانه بی دستار می باشد

غنیمت دان در آن کنج دهن آن خال مشکین را
که در دوران خط این نقطه بی پرگار می باشد

بلا گردان به قدر حسن باشد هر جمالی را
که نیل چشم زخم میکشان هشیار می باشد

عنان برق را ابر سیه صائب نمی گیرد
نماند در جگر آهی که آتشبار می باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۰۹

پرستاری دل افگار را دشوار می باشد
از ان پیوسته چشم دلبران بیمار می باشد

مدار از خال روی ساده رویان چشم دلجویی
که در دوران خط این نقطه با پرگار می باشد

مبین در دور خط گستاخ خال عنبرینش را
که چون زنبور خاک آلود بی زنهار می باشد

مرا از بهله ظاهر شد که بی قالب تهی کردن
به دست آوردن موی میان دشوار می باشد

غبار دیده یعقوب می پوشد نظرها را
وگرنه یوسف ما بر سر بازار می باشد

مبند از حرف شیرین لب که چون طوطی خمش گردد
گران بر خاطر آیینه چون زنگار می باشد

زجان نگسسته نتوان در حریم عشق محرم شد
که اینجا رشته جان بر کمر زنار می باشد

مزن بر هیچ رهرو طعن گمراهی درین وادی
که از هر دل رهی پنهان به کوی یار می باشد

مشو زنهار در دولت زحال دوستان غافل
که این خواب گران با دولت بیدار می باشد

اگر خواهی به بدمستی نیفتد بر زبان نامت
مخور زنهار می جایی که یک هشیار می باشد

نپردازد به تعمیر تن خاکی دل روشن
که پشت آیینه را پیوسته بر دیوار می باشد

اگر داری سر شهرت، غریبی بر وطن بگزین
که گل را خودنمایی بر سر دستار می باشد

ز اشک لاله گون مگذار خالی چشم را صائب
که چون ساغر تهی گردید بر دل بار می باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۱۰

طلبکار خدا را درد دل بسیار می باشد
گره در سبحه بیش از رشته زنار می باشد

خطر بسیار دارد حرف حق با باطلان گفتن
سر منصور را بالین زچوب دار می باشد

بپوش از خواب شیرین چشم اگر جویای دیداری
که فتح الباب دولت، دیده بیدار می باشد

زدل هر کس نظر برداشت بی حاصل بود سیرش
زمرکز هر که غافل گشت بی پرگار می باشد

دل روشن به جسم تیره هیهات است پردازد
که پشت آیینه را پیوسته بر دیوار می باشد

یکی صد شد شتاب عمر از سنگینی خوابم
که سیلاب از گرانسنگی سبکرفتار می باشد

به مقدار پرستاران بود رنجوری هر کس
خوشا احوال بیماری که بی غمخوار می باشد

به جای زرمکن خرج آبروی خویش را صائب
مخواه از آشنایان هر چه در بازار می باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۱۱

تو پنداری دل خوش در جهان بسیار می باشد
زصد گوهر درین دریا یکی شهوار می باشد

زغیرت پیر کنعان چشم بندی می کند، ورنه
متاع یوسفی در هر سر بازار می باشد

مدار از خال پیش از خط مشکین چشم دلجویی
که در دوران خط این نقطه خوش پرگار می باشد

نگاه دوربین در خانه از گلزار گل چیند
مرا دیوار و در کی مانع دیدار می باشد؟

مکن ناز خنک در کار ما ای شمع کافوری
که ما را شمع بالین دیده بیدار می باشد

زسر نگذشته چون منصور نتوان حرف حق گفتن
که حرف راست را منبر زچوب دار می باشد

زخصم بردبار اندیشه بیش از تندخو دارم
گران زخم است هر تیغی که لنگردار می باشد

شود از خواب غفلت عمر کوته بی بصیرت را
که سیلاب از گرانسنگی سبکرفتار می باشد

نگنجد مو میان کفر و دین در عالم مشرب
که آنجا رشته تسبیح از زنار می باشد

دل آگه مجو از ساکنان خانقه صائب
که در کوی خرابات است اگر هشیار می باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۱۲

حضور قلب کی در سینه پرشور می باشد؟
کجا آسودگی در خانه زنبور می باشد؟

زکشتن زنده جاوید می گردند اهل حق
که از دار سیاست رایت منصور می باشد

نیاید در حیات آن کس که بیرون از تن خاکی
اگرچه هست بر روی زمین، در گور می باشد

نگردد شوق رهرو بیش از نزدیکی منزل
در آن وادی که بیش از راه، منزل دور می باشد

مرا نگذاشت در سر هوش لعل آبدار او
می ممزوج اینجا بیشتر پرزور می باشد

زچشم خوش نگاهان بر ندارد چشم وقت خط
حقوق آشنایی هر که را منظور می باشد

به چشم کم مبین زنهار در دولت ضعیفان را
که خال چهره ملک سلیمان مور می باشد

کند از سنگ پیدا حسن عالمسوز عاشق را
چراغ طور را پروانه کوه طور می باشد

زخوان رزق اگر صائب به دل خوردن شوم قانع
نمکدانم همان از دیده های شور می باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۱۳

گل بی خار را شبنم زچشم شور می باشد
چو نیش و نوش با هم شد زآفت دور می باشد

به یک اندازه باشد تلخی و شیرینی عالم
به قدر اشک چوب تاک را انگور می باشد

مجو در لقمه اهل قناعت ناگوارایی
که این مو در کمین کاسه فغفور می باشد

کند جمعیت دنیا فساد نفس را ظاهر
که این مکاره از بی چادری مستور می باشد

به قدر اختصار از خانه لذت می توان بردن
حلاوت فرش در کاشانه زنبور می باشد

زما دارالسرور نیستی ماتم سرایی شد
گره بر جبهه دار از سر منصور می باشد

شد از کسب هوا قصر حباب از موجه ای ویران
سرای شوخ چشمان یک نفس معمور می باشد

نشد سر بر خط فرمان گذارد طاق ابرویش
نمی گیرد به خود زه چون کمان پرزور می باشد

به پیغامی زبان شکوه ما می توان بستن
زخرمن دانه ای قفل دهان مور می باشد

شکست از سنگ اخوان گوهر بی قیمت یوسف
حسد در مردم نزدیک بیش از دور می باشد

سبکباری بود در خواب حمال گرانجان را
اگر دارد حریص آسایشی، در گور می باشد

نمی دانم کم از مکتوب، پیغام زبانی را
نمک بر زخم عاشق مرهم کافور می باشد

مبین صائب به عیب خلق اگر از پاک چشمانی
که عیب از دیده های پاک بین مستور می باشد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 311 از 718:  « پیشین  1  ...  310  311  312  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA