غزل شماره ۳۱۲۴ شراب بیخودی در شیشه و ساغر نمی باشدفروغ مهر در فرمان نیلوفر نمی باشدچراغ طور در فانوس مستوری نمی گنجدسپند شوخ را آرام در مجمر نمی باشددر آب چشم می بینند مردم صورت خود رادرین ماتم سرا آیینه دیگر نمی باشدهمیشه نعمت آماده است مهمان سلیمان راکسی کز خوان دل روزی خورد لاغر نمی باشدنگردد جمع علم ظاهری با سینه روشنصفا در چهره آیینه با جوهر نمی باشددر آن هنگامه صد زخم نمایان بر جگر دارمکه غیر از لب گزیدن بخیه دیگر نمی باشدزخط گل رخان بردار صائب کام دل اینجاکه در فردوس این ریحان جان پرور نمی باشد
غزل شماره ۳۱۲۵ اثر آه و فغان را در دل خرم نمی باشدنپیچد ناله در هر دل که کوه غم نمی باشدفریب عشرت دنیا مخور کز بهر جمعیتکمند وحدتی چون حلقه ماتم نمی باشدبه کوه بیستون درد چون فرهاد تن دردهکه در میزان عدل عشق سنگ کم نمی باشدمکن مرهم به زخم سینه صد چاک من ضایعکه چون چاک قفس زخم مرا مرهم نمی باشدمنم گر بیوفا، پس نیست در عالم وفاداریتویی گرآشنا، بیگانه در عالم نمی باشدمخور چون صبح کوته بین فریب عشرت دنیاکه عمر خنده شادی بجز یک دم نمی باشدقدم بیرون منه از حلقه صاحبدلان صائبسلیمان را حصاری بهتر از خاتم نمی باشد
غزل شماره ۳۱۲۶ گلستان ارم جز عارض جانان نمی باشدپریزادی بغیر از چشم خوش مژگان نمی باشددل تاریک را از فکر دنیا نیست دلگیریکه باغ دلگشای جغد جز ویران نمی باشدبرآ از جسم خاکی گر دل آسوده می خواهیکه هرگز این تنور خام بی طوفان نمی باشدحوالت شد به خط از زلف پاس آن لب میگونکه هرگز بی سیاهی چشمه حیوان نمی باشدترا از صدق نوری نیست زان پیوسته دلگیریوگرنه صبح صادق بی لب خندان نمی باشدمگردان از ملامت روی خود گر از عزیزانیکه یوسف را گزیر از سیلی اخوان نمی باشدتزلزل ره ندارد در دل بی آرزو صائبچو آب از آسیا افتاد سرگردان نمی باشد
غزل شماره ۳۱۲۷ نظرگاهی مرا غیر از دل روشن نمی باشدکه هرگز مرغ زیرک غافل از روزن نمی باشدبه عزت مردن از بی اعتباری زیستن خوشترچراغ روز را پروایی از کشتن نمی باشدخمار عیش در خمیازه دارد غنچه گل راوگرنه خنده شادی درین گلشن نمی باشدبه فریاد آورد آمیزش ناجنس آتش راندارد ناله ای تا آب با روغن نمی باشدفروغ آفتاب و مه نظرها را کند روشنچراغ خانه دل جز می روشن نمی باشدمرا مستغنی از تعلیم دارد سینه روشنبه رهبر حاجتی در وادی ایمن نمی باشدمدارا با گرانان کن که عیسی از سبکروحیاگر بر آسمان رفته است بی سوزن نمی باشدبه جوهر احتیاجی نیست صائب کوه آهن راچو دل افتاد محکم حاجت جوشن نمی باشد
غزل شماره ۳۱۲۸ حصاری آدمی را به زهمواری نمی باشددعای جوشنی چون ترک خونخواری نمی باشدمرا از خانه زنبور آتش دیده، روشن شدکه حسن عاقبت با مردم آزاری نمی باشدسبکباری به مقصد می رساند زود رهرو راسفر را سنگ راهی چون گرانباری نمی باشدجرس بیجا گلوی خود ز افغان پاره می سازدره خوابیده را امید بیداری نمی باشدنشد هر کس عزیز از خواری دوران نیندیشدیتیمان را خطر از خط بیزاری نمی باشدزشعر تر بزن بر روی خواب آلودگان آبیکه در روی زمین خیری چنین جاری نمی باشدزخاکستر دل آیینه تاریک روشن شدکه می گوید سفیدی در سیه کاری نمی باشد؟ندارم گر چه غمخواری درین وحشت سرا شادمکه در هر جا طبیبی نیست بیماری نمی باشدزبیدردی تو خرج آشنایان می شوی صائبوگرنه همدمی چون ناله و زاری نمی باشد
غزل شماره ۳۱۲۹ سخن را از خموشی پرده بر رو گر دهن پوشددهان تنگ آن شیرین تکلم را سخن پوشدشهید عشق هیهات است غیر از خون کفن پوشدکه دریا از کفی کز خود بر آرد پیرهن پوشدنمی اندیشد از غماز هر کس پاکدامن شدکه بر تقصیر یوسف پرده چاک پیرهن پوشدز استغنا نپردازد به عاشق حسن سنگین دلمگر از خون خود تشریف رنگین کوهکن پوشدلطافت را لباس ظاهری بی پرده می سازدبه عریانی تن خود را مگر آن سیمتن پوشدفروغ ماه در ابر تنک پنهان نمی ماندتن سیمین او را نیست ممکن پیرهن پوشدروان شو تشنه جانان را اگر سیراب می سازیکه خط نزدیک گردیده است آن چاه ذقن پوشدشود پروانه بیتاب را از سوختن مانعاگر پیراهن فانوس شمع انجمن پوشدبود زهر اجل، خشم و غضب پاکیزه گوهر راکه از کف وقت طوفان بیشتر دریا کفن پوشدبه گل نتوان نهفتن پرتو خورشید را صائبزهی نادان که خواهد پرده بر روی سخن پوشد
غزل شماره ۳۱۳۰ دل ظالم از آب چشم مظلومان نیندیشدز اشک هیزم تر آتش سوزان نیندیشدچه پروا دارد از سنگ ملامت هر که مجنون شد؟که از کوه گران سیل سبک جولان نیندیشددهد در دامن خود لاله و گل جای شبنم راعذار شرمناک از دیده حیران نیندیشدخط پاکی است از موج حوادث چرب نرمیهاکه چون هموار گردد تیغ از سوهان نیندیشدخیانت بر تو دارد تلخ یاد روز محشر راکه هر کس خود حساب افتاد از دیوان نیندیشدشود فرمانروا در مصر عزت پاکدامانیکه همچون ماه کنعان از چه و زندان نیندیشدبه ابراهیم ادهم فقر از شاهی گوارا شدکه طوفان دیده از تردستی باران نیندیشدزبی برگان خزان سنگدل رنگی نمی داردزرهزن هر که چون شمشیر شد عریان نیندیشدفروغ عاریت از هر نسیمی می شود لرزانچراغ لاله از افشاندن دامان نیندیشدزدست ناتوانان هیچ دستی نیست بالاتردرین پیکار زال از رستم دستان نیندیشدشود رطل گران دریاکشان را لنگر تمکیننهنگ پر دل از بدمستی طوفان نیندیشدشب مهتاب پای دزد را کوتاه می سازددل روشن زمکر و حیله شیطان نیندیشدنباشد بیضه فولاد را اندیشه از دنداندل سخت بتان از ناله و افغان نیندیشددلم از خط به لعل روح بخش یار می لرزداگرچه از سیاهی چشمه حیوان نیندیشددر نگشاده سختی می کشد از هر سبکدستیز زخم سنگ، صائب پسته خندان نیندیشد
غزل شماره ۳۱۳۱ زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصدکه در دریای بی آرام کف ناچار می رقصدهلال عید باشد تیغ مشتاق شهادت راسر منصور بی پروا به دوش دار می رقصدکه در دامان تمکین می تواند پای پیچیدن؟در آن صحرا که از شور جنون کهسار می رقصدشهیدی را که چون ذوق شهادت مطربی باشدسبکروحانه زیر تیغ لنگردار می رقصدترا چون خرده بینان نیست در دل نور آگاهیوگرنه مرکز اینجا بیش از پرگار می رقصددرآ در حلقه باریک بینان تا شود روشنکه خار پای در گل بر سر دیوار می رقصدتعجب نیست گر زاهد زشور ما به وجد آیدکه در هنگامه مستان در و دیوار می رقصدچرا از خلوت اندیشه اهل دل برون آید؟که در هر گوشه اش چندین پری رخسار می رقصددر آن محفل که مردان را کلاه از ترک سر باشدزسرپوشیدگان است آن که با دستار می رقصددل سخت تو صد پیراهن از سنگ است محکمتروگرنه کوه طور از لذت دیدار می رقصدتوان خواندن خط نارسته از لبهای میگونشکه راز مست بر گرد لب اظهار می رقصدزغفلت خون ترا مرده است در جسم گران، ورنهبه ذوق نیشتر خون در رگ بیمار می رقصدمکن منع از سماع و وجود ما بی دست و پایان راکه خار و خس به بال موج دریا بار می رقصدنه تنها می کند رقص روانی آب روشندلکه سر و پای در گل هم درین گلزار می رقصدنمی دانم چه آتش در سر خورشید می سوزدکه چون دیوانگان در کوچه و بازار می رقصدمن شوریده چون صائب عنا نداری کنم خود را؟که با این شان و شوکت چرخ صوفی وار می رقصد
غزل شماره ۳۱۳۲ سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالدچو حمالی است کز بار گران بر خویش می بالدنشیند زود بر خاک سیه از گردن افرازیچو آتش هر که ز امداد خسان بر خویش می بالدکسی کز ساده لوحی نیست چشم عاقبت بینشچو ماه نو زمهر آسمان بر خویش می بالدنمی تابد سعادتمند رو از سختی دورانزمغز افزون هما از استخوان بر خویش می بالدبه مقدار گرانی در سبکباری بود راحتنهال ما به امید خزان برخویش می بالدزپیری گرچه نخل قامت من بیدمجنون شدنهال آرزومندی همان بر خویش می بالدجوان گردد کهنسال از وصال نازک اندامانکشد در بر چو ناوک را کمان بر خویش می بالدبه هر جا دست بر تکش زند ابر و کمان منزشادی یک سرو گردن نشان بر خویش می بالدبه سیر گل مگر آن سرو سیم اندام می آید؟که گل صد پیرهن در گلستان بر خویش می بالدسراسر قمریان را حلقه بیرون در سازدبه عنوانی که آن سرو روان بر خویش می بالدشود خوشوقت دل چون نفس بر شیطان ظفر یابدچو سگ بر گرگ غالب شد شبان بر خویش می بالدزمهر خامشی دل فیض می یابد زنطق افزونزنعمت بیش از سرپوش خوان بر خویش می بالدفلک با صبح صادق گوشه چشم دگر داردزتیر راست بیش از کج کمان بر خویش می بالدنباشد در دل آزاد مردان ره تمنا رازخاک نرم این نخل جوان بر خویش می بالدمرا از ماجرای شمع موم این نکته روشن شدکه تن چندان که می کاهد روان بر خویش می بالدخسیس الطبع را دایم نظر بر سود خود باشدکه تاجر از زیان دیگران بر خویش می بالدمی از بزم تهی مغزان از ان بیرون نمی آیدکه آتش بیشتر در نیستان بر خویش می بالدزسایل نیست بر خاطر غباری اهل همت رازکاوش چشمه آب روان بر خویش می بالدزدرد و داغ می باشد مرا نشو و نما صائبتن مردم اگر از آب و نان بر خویش می بالد
غزل شماره ۳۱۳۳ خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالدزبس افتاده شوخ این سبزه زیر سنگ می بالدگدازد دیدن سنگ محک ناقص عیاران راوگرنه حسن کامل از خط شبرنگ می بالدنسیمی می تواند سنگ گردیدن حبابم راچه بر خود از شکست شیشه من سنگ می بالد؟لباس بیستون بر نقش شیرین تنگ خواهد شدچنین بر خود گر از فرهاد زرین چنگ می بالدترا عضو زجا رفته است تیغ از بیدلی در کفوگرنه بر تن شیران سلاح جنگ می بالدزوسعت بر تمنا تنگ گردد عرصه جولاننهال آرزومندی زدست تنگ می بالدگدازد آرزوی خام در دل نفس سرکش رابه قدر آنچه در سر دانش و فرهنگ می بالدمکن تقصیر در ریزش که از تردستی همتکلاه سروری قد می کشد، او رنگ می بالدبه روشن گوهران بر کاسه در یوزه خود راکه ماه لاغر از خورشید زرین چنگ می بالدخوشم با آب باریک قناعت با دل روشنکه در هر جا طراوت بیش باشد زنگ می بالدمگر نزدیک سازد منزلم را کاهلی، ورنهزبخت واژگون از قطع ره فرسنگ می بالدچو شبنم صاف شو تا از هوا گیرند خوبانتکه گل صد پیرهن از عاشق یکرنگ می بالدترا با ماه تا سنجیده ام در خود نمی گنجدکه در میزان چو با گوهر طرف شد سنگ می بالدچنان کز شبنم افزاید طراوت چهره گل رازچشم پاک من آن عارض گلرنگ می بالدمجو نشو و نما از جان روشن در تن خاکیکه چون آید شرر بیرون زصلب سنگ می بالدزکلک من زمین خشک شد سنبلستان صائبکه چون مطرب بود تردست بر خود چنگ می بالد