غزل شماره ۳۱۵۴ چه شد قدر مرا گر چرخ دون پرور نمی داند؟صدف از ساده لوحی قیمت گوهر نمی داندبه حاجت حسن هر چیزی شود ظاهر، که آیینهنگردد تا سیه دل قدر خاکستر نمی دانددر اقلیم تصور نیست از شه تا گدا فرقیجنون موی سر خود را کم از افسر نمی داندگل هشیار مغزیهاست فرق نیک و بد از هملب شمشیر را مست از لب ساغر نمی دانددورنگی در بهارستان یکتایی نمی باشدخزف خود را درین عالم کم از گوهر نمی داندامل با تلخ و شیرین فکر جنگ و آشتی داردمذاق قانع ما حنظل از شکر نمی داندبه درمان دل بیتاب درمانده است مژگانشزبان این رگ پیچیده را نشتر نمی دانددر آغوش صدف زان قطره گوهر می شود صائبکه در قطع ره مقصود پا از سر نمی داند
غزل شماره ۳۱۵۵ بهار عارض او را به سامان کس نمی داندبغیر از رنگ و بویی زین گلستان کس نمی داندخدا داند چها در پیرهن دارد نگار منره باغ ارم را جز سلیمان کس نمی داندقیاسی می کنند این ساده لوحان از ید بیضاقماش ساعد سیمین جانان کس نمی داندتماشای تو دارد بی نیاز از سیر عالم رادر ایام تو راه باغ و بستان کس نمی داندچه جای لاله رخساران، که در عهد حجاب توگل نشکفته را هم پاکدامان کس نمی داندبود در پرده شب عیشها شب زنده داران راحضور دل در آن زلف پریشان کس نمی داندبغیر از چشم بیمارش که دارد گوشه دردیز اهل دید، قدر دردمندان کس نمی داندزبان طوطی نوحرف را آیینه می فهمدعیار خط بغیر از چشم حیران کس نمی داندزبان نبض را دست مسیحا خوب می یابدرگ جان سخن را جز سخندان کس نمی دانددل خون گشته خود را سراغ از عشق می گیرمکه جز خورشید جای لعل در کان کس نمی داندزشاهان سخن رس رتبه افکار صائب رابغیر از شاه والاجاه ایران کس نمی داندبه سیم قلب نستانند خوبان دل زما صائبدرین کشور بهای ماه کنعان کس نمی داند
غزل شماره ۳۱۵۶ چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟کمال عیسوی را دیده سوزن نمی داندمگو واعظ حدیث دوزخ و جنت به اهل دلکه سرگرم محبت گلشن از گلخن نمی داندتو بی پروا زبان خلق را کوتاه کن از خودوگرنه آه مظلومان ره روزن نمی داندزکافر نعمتی دل شکوه از داغ و جنون داردکه بلبل قدر گل تا هست در گلشن نمی دانددل بیدار را خواب اجل بیدارتر سازدچراغ ما زدامان کفن مردن نمی داندمشو از قتل ما ایمن که چون فرهاد خون مانخواباند به خون تا خصم را، خفتن نمی داندسرآدم گشته ام چون سرمه در علم نظر بازیزبان چشم خوبان را کسی چون من نمی داندتوان کردن به ابرام از نکویان کام دل حاصلدم این تیغ بی زنهار، برگشتن نمی داندنداری رحم اگر بر غیر، برخود رحم کن صائبکه آتش گرم چون شد دوست از دشمن نمی داند
غزل شماره ۳۱۵۷ دل دیوانه من دوست از دشمن نمی داندچو آتش شعله ور شد آب از روغن نمی داندغریبی و وطن یکسان بود دلهای حیران راقفس را عندلیب مست از گلشن نمی داندنمی افتد به فکر سینه چون دل گشت هر جاییز آهو چون جدا شد نافه پیوستن نمی داندزشکر درد و داغ عشق یک دم نیستم غافلکه قدر عافیت را هیچ کس چون من نمی داندزآتش دور می گردد از ان دایم سپند منکه آیین نشست و خاست در گلخن نمی داندمگر خط نرم سازدل چون سنگ خارا راوگرنه دود آه ما ره روزن نمی داندغبار خط به آب تیغ هیهات است بنشیندبرات آسمانی باز گردیدن نمی داندمده زنهار عرض گفتگو صائب به بیدردانکه هر نادیده قدر بوی پیراهن نمی داند
غزل شماره ۳۱۵۸ زنقش آرزو دل پاک گردیدن نمی داندامل هر جا بساطی چید بر چیدن نمی داندتن آسانی دل بیدار را از حق کند غافلکه تا ساکن نگردد پای، خوابیدن نمی داندغرض از دیده بیناست فرق بیش و کم از همچه حاصل از ترازویی که سنجیدن نمی داند؟گهر سرمایه نخوت نگردد سیر چشمان راحباب ما زقرب بحر بالیدن نمی داندمکن ز افسانه خوانی تلخ بر خود خواب شیرین راکه چشم ما به شکر خواب چسبیدن نمی داندنمی آید بهم دست زرافشان اهل همت راگل خورشید تابان غنچه گردیدن نمی داندمنه زآسودگی تهمت به دل، کزناتوانیهابه روی بستر این بیمار غلطیدن نمی داندمپرس احوال دنیای خراب از آخرت جویانکه سیل از شوق دریا پیش پا دیدن نمی داندقساوت پرده بینایی دل می شود صائبکه چشم آیینه بی زنگار پوشیدن نمی داند
غزل شماره ۳۱۵۹ زگرمی خون من جوهر به تیغ او بسوزاندفروغ لاله من آب را در جو بسوزانددل آن طالع کجا دارد کز آن رخسار گل چیند؟مگر دلهای شب داغی به یاد او بسوزاندمیسر نیست از دنیا گذشتن هر سبکرو راکه این صحرا نفس در سینه آهو بسوزاندبه تیغ خویش رحمی کن نداری رحم اگر برمنکه جوهر را زگرمی خون من چون مو بسوزاندبه داغ ناامیدی خرمن خورشید می سوزدکجا مشت خس و خار مرا آن رو بسوزاند؟نگردد آب از سنگین دلی در حلقه چشمشدو عالم را اگر برق نگاه او بسوزاندپس از مردن به خاک من گل افشاندن به آن ماندکه با صندل عزیز خویش را هندو بسوزاندزدود عنبرینش بوی ریحان بهشت آیدسپندی را که صائب آتش آن رو بسوزاند
غزل شماره ۳۱۶۰ اگر ته جرعه خود یار بر خاک من افشاندغبار من ز استغنا به گوهر دامن افشاندمگر بیطاقتیها بال پروازم شود، ورنهکه را دارم که مشت خار من در گلخن افشاند؟دماغ گل پریشانتر شود از ناله بلبلعبیر زلف او را گر صبا بر گلشن افشاندکسی از رشته سر درگم من آگهی داردکه شب از خار خار دل به بستر سوزن افشاندبه افشاندن غبار من نرفت از دامن پاکشگهر گرد یتیمی را چسان از دامن افشاند؟اسیر عشق را از عشق آزادی نمی باشدچه امکان دارد ا خود برگ نخل ایمن افشاند؟زهی خجلت زلیخا را که یوسف در حریم اوغبار دیده یعقوب بر پیراهن افشاندزسودا خشک شد خون در رگ من آنچنان صائبکه موج نبض من در راه عیسی سوزن افشاند
غزل شماره ۳۱۶۱ که در عیش و طرب پیوسته در دار فنا ماند؟کدامین دست را دیدی که دایم در حنا ماند؟زشوق جستجوی یار از گردش نمی مانماگر در سنگ پایم همچو دست آسیا ماندچنین کز آتش دل آب گردیدم عجب نبودکه نقش بوریا بر جسمم از موج هوا ماندحجاب عشق اگر چشم مرا بندد دم کشتنچنان نالم که دست و تیغ قاتل بر هوا ماندبه بیدردان نشستن هرزه خندی بار می آردگریبان چمن حیف است در دست صبا ماندکجا ابر تنک خورشید را مستور می سازد؟صفای آن بدن پوشیده کی زیر قبا ماند؟مکش دست هوس از دامن صدق طلب صائبکه گمره می شود هر کس که از رهبر جدا ماند
غزل شماره ۳۱۶۲ نگردد زهر سبز آنجا که تریاق از زمین رویددر آن کشور که باشد غمگساری غم کجا ماند؟خدنگ راست رو زود از کمان دلگیر می گردددل آگاه در زیر فلک یک دم کجا ماند؟زهر گردش فلک بر خاک ریزد رنگ طوفانیبنای عمر با این سیلها محکم کجا ماند؟هجوم بوالهوس نگذاشت در کوی تو یک عاشقدرین هنگامه پر دیو و دد آدم کجا ماند؟اگر سنجی به میزان وفا کوه غم ما راترا در پله انصاف، سنگ کم کجا ماند؟زبی شرمی نماند آبروی نیکوان صائبحیا تا هست این گلزار بی شبنم کجا ماند؟در آن دل از هلاک عشقبازان غم کجا ماند؟گره در خاطر خورشید از شبنم کجا ماند؟عبث پیچیده در جان سبکرو جسم پا در گلمسیحای زمان در دامن مریم کجا ماند؟چنین کز دیده شوخ کواکب می جهد آتشدل بی داغ در معموره عالم کجا ماند؟مسلسل چون شود امواج، می پاشد ز هم کشتیبه حال خویش دل در زلف خم در خم کجا ماند؟
غزل شماره ۳۱۶۳ ز اسباب جهان حسرت به دنیادار می ماندزگل آخر به دست گلفروشان خار می ماندبه آزادی توانگر شو که در ایام بی برگیهمین سرو و صنوبر سبز در گلزار می ماندسبک مغزان بزم خاک معذورند در مستیکه با رطل گران آسمان هشیار می ماند؟زخود بیرون شدن را همتی چون سیل می بایدکه در ریگ روان آن تنک از کار می ماندزپرداز دل روشن سیه شد روزگار منبه روشنگر چه از آیینه جز زنگار می ماند؟ندارد خودنمایی عاقبت، در گوشه ای بنشینکه گل پژمرده می گردد چو بر دستار می ماندکجا تن پروران را جذبه توفیق دریابد؟نبیند کهربا کاهی که بر دیوار می ماندمده از دست دامان نکویان چون به دست افتدکه رزق گل شود آبی که در گلزار می ماندمگر بندد حجاب عشق چشم چهره پردازشوگرنه زود دست کوهکن از کار می ماندچه بیتاب است جان عاشقان در باز گردیدنصدا زین بیشتر در دامن کهسار می مانددر آن کشور که صائب مشتری کوتاه بین باشدمتاع یوسفی بسیار در بازار می ماند