انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 321 از 718:  « پیشین  1  ...  320  321  322  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۴

از ان گلشن دل گستاخ من گل چیده می آید
که چشم باغبان آنجا زخود پوشیده می آید

دل از گستاخی من جمع کن کز شرم رسوایی
نگاه از چشم من بیرون چو مو از دیده می آید

چرا آزاده در وحشت سرایی لنگر اندازد
که سرو از خاک بیرون ساق بر مالیده می آید

کنار بحر کشتی را کمینگاه خطر باشد
از ان دایم نفس از دل به لب لرزیده می آید

عزیز مصر غربت باد دستی می تواند شد
که چون یوسف ز کنعان پیرهن بخشیده می آید

مگر در آتش افکنده است مکتوب مرا جانان؟
که مرغ نامه بر چون موی آتش دیده می آید

نه آسان است بیرون آمدن از وادی غفلت
که خون از چشم رهرو زین ره خوابیده می آید

به مویی می توان صد کوه را برداشتن صائب
زدل تا بر زبان یک نکته سنجیده می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۵

اگر درد مرا زان بی مروت چاره می آید
نه آخر چشمه هم بیرون زسنگ خاره می آید؟

کلیدی نیست غیر از سخت رویی قفل مطلب را
به آهن این شرر بیرون زسنگ خاره می آید

کدامین خانه پردازست در جانم نمی دانم
که جای اشک از چشمم دل آواره می آید

نمی بیند به دنبال خود از حرص طلب غافل
وگرنه روزی از دنبال روزی خواره می آید

نظر بر چشم شیر انداختن بندد دهانش را
تو گر ثابت قدم باشی چه از سیاره می آید؟

بلا در آستین بسیار دارد گوشه عزلت
که گل از شاخ بیرون با دل صد پاره می آید

نوازش در مقام معذرت کم نیست از ریزش
که گاهی کار شیر از جنبش گهواره می آید

بغیر از بیکسی صائب که می گیرد خبر از من
که از یاران به سر وقت من بیچاره می آید؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۶

بغیر از دل مصاف عشق دیگر از که می آید؟
زدن بر قلب آتش چون سمندر از که می آید؟

به روی تازه زیر بار دل عمری بسر بردن
درین بستانسرا غیر از صنوبر از که می آید؟

به اشک گرم چشم بیغمان را شستشو دادن
بجز سرچشمه خورشید انور از که می آید؟

علم را گر نگردد راستی بال و پر جرات
به تنهایی زدن بر قلب لشکر از که می آید؟

به آب خشک حرف طوطیان را سبز گرداندن
بجز آیینه تردست دیگر از که می آید؟

به کوشش بر نیاید ریشه جهل از دل نادان
به صیقل، بردن از آیینه جوهر از که می آید؟

گرفتم دور کردی چشم شور خاکیان از خود
حذر کردن زچشم شور اختر از که می آید؟

هوس را عشق کردن نیست کار هر گدا چشمی
ز چندین در شدن قانع به یک در از که می آید؟

بغیر از تشنه دیدار در هنگامه محشر
ندادن آب چشم خود زکوثر از که می آید؟

مزن لاف شکیبایی به زیر آسمان صائب
درین دریای پرآشوب، لنگر از که می آید؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۷

کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید؟
که از دیوار و در بوی پر پروانه می آید

مرا این خونبها بس از شهیدان کان بلای جان
به طوف خاک من با شیشه و پیمانه می آید

کف خاکستر من امشب آتش زیر پا دارد
همانا شمع بر بالین این پروانه می آید

چنان از خلوت آیینه می آید به کیفیت
که پنداری صبوحی کرده از میخانه می آید!

به دریا سینه خم را غلط کرده است پنداری
که ابر نوبهار امروز خوش مستانه می آید

چنان از مشرب من کفر و دین یکرنگ شد با هم
که از تسبیح بوی صندل بتخانه می آید

اگر سنگ ملامت این سبکروحی نفرماید
که دیگر بی تکلف بر سر دیوانه می آید؟

مبادا هیچ کس را پست دیوار اینقدر یارب
ز هرجا سیل برخیزد به این ویرانه می آید

زگفت و گوی ناصح پنبه چون در گوش نگذارم؟
به مغزم بوی خواب مرگ ازین افسانه می آید

تعجب نیست گر جان رفت با تیرش زتن بیرون
که با مهمان برون از خانه صاحبخانه می آید

سبک برخیز ای خار ملامت از سر راهم
که کار سیل از زنجیر این دیوانه می آید

چنان از باده توحید سرگرمم درین گلشن
که خار و گل به چشم من به یک دندانه می آید

صدای شیر بود آواز نی زین پیش در گوشم
کنون از نی به گوشم نعره شیرانه می آید

اگر بر کلبه من جغد را صائب گذار افتد
به جان بی نفس بیرون ازین غمخانه می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۸

گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویش
مرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید!

چه بگشاید زماه عید بی همدستی طالع؟
ز صیقل کار بی امداد روشنگر نمی آید

به گردون جنگ دارد چشم کوته بین، نمی داند
که بی تحریک ساقی باده در ساغر نمی آید

شکوه عشق هیهات است مغلوب نظر گردد
که کوه قاف عنقا را به زیر پر نمی آید

به آهی خرمن افلاک را بر هم زدم صائب
ز یک دل آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید

به عشق لاابالی کوه طاقت بر نمی آید
علاج شورش این بحر از لنگر نمی آید

مگر یاقوت سیرابش به داد ما رسد، ورنه
علاج تشنه ما از لب ساغر نمی آید

دل گردون نمی سوزد به آه آتشین ما
به دود تلخ، آب از دیده مجمر نمی آید

به دشواری توان دل از لباس فقر بر کندن
به پای خود برون از بند نی، شکر نمی آید

شکوه حسن او مهری به لب زد بیقراران را
که آواز سپند از هیچ مجمر برنمی آید

به داغ عشق دارد محرم و بیگانه یک نسبت
ازین آتش خلیل الله سالم بر نمی آید

خموشی پیشه کن تا دامن مطلب به دست آری
که بی پاس نفس از بحر گوهر بر نمی آید

کدامین عنبرین مو می کند در سینه ام جولان؟
که از دریای دل یک موج بی عنبر نمی آید

به منزل می برد قطع تعلق کاروانی را
ز رهزن آنچه می آید ز صد رهبر نمی آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۸

گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویش
مرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید!

چه بگشاید زماه عید بی همدستی طالع؟
ز صیقل کار بی امداد روشنگر نمی آید

به گردون جنگ دارد چشم کوته بین، نمی داند
که بی تحریک ساقی باده در ساغر نمی آید

شکوه عشق هیهات است مغلوب نظر گردد
که کوه قاف عنقا را به زیر پر نمی آید

به آهی خرمن افلاک را بر هم زدم صائب
ز یک دل آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید

به عشق لاابالی کوه طاقت بر نمی آید
علاج شورش این بحر از لنگر نمی آید

مگر یاقوت سیرابش به داد ما رسد، ورنه
علاج تشنه ما از لب ساغر نمی آید

دل گردون نمی سوزد به آه آتشین ما
به دود تلخ، آب از دیده مجمر نمی آید

به دشواری توان دل از لباس فقر بر کندن
به پای خود برون از بند نی، شکر نمی آید

شکوه حسن او مهری به لب زد بیقراران را
که آواز سپند از هیچ مجمر برنمی آید

به داغ عشق دارد محرم و بیگانه یک نسبت
ازین آتش خلیل الله سالم بر نمی آید

خموشی پیشه کن تا دامن مطلب به دست آری
که بی پاس نفس از بحر گوهر بر نمی آید

کدامین عنبرین مو می کند در سینه ام جولان؟
که از دریای دل یک موج بی عنبر نمی آید

به منزل می برد قطع تعلق کاروانی را
ز رهزن آنچه می آید ز صد رهبر نمی آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۹

نه بیدردی است گر اشکم به چشم تر نمی آید
مرا از سیرچشمی در نظر گوهر نمی آید

به چشم پاک کرد آیینه تسخیر آن پریرو را
چنین فتح نمایانی ز اسکندر نمی آید

نماند از سرد مهریهای دوران در جگر آهم
درختی را که سرما سوخت دودش برنمی آید

چنین کز عالم آب آمد آن سرو روان بیرون
نهال طوبی از سرچشمه کوثر نمی آید

اگر اهل دلی بر تیره بختی صبر کن صائب
که داغ کعبه از زیر سیاهی بر نمی آید

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۱۰

ز آهم نم به چشم چرخ بداختر نمی آید
به دود تلخ، اشک از دیده مجمر نمی آید

مگر یاقوت سیرابش به داد من رسد، ورنه
مرا سیراب گردانیدن از کوثر نمی آید

چنان کز زلف او آمد دلم بیرون به ناکامی
به این نومیدی از ظلمات اسکندر نمی آید

کمال اهل معنی در غریبی می شود ظاهر
که تا در بحر باشد نکهت از عنبر نمی آید

برآید هر که با خود، برنیاید عالمی با او
شود از مور عاجز هر که با خود برنمی آید

در افتادگی زن تا ز منزل سر برون آری
که قطع این ره از مقراض بال و پر نمی آید

حریم سینه زندان است بر دلهای سودایی
که چون غلطان شود خودداری از گوهر نمی آید

به تمکینی به آغوش من بیتاب می آیی
که می از شیشه سربسته در ساغر نمی آید

به تنهایی گرفت آفاق را خورشید بی انجم
ز اقبال آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید

ز خودداری نشد کم گریه بی اختیار من
علاج شورش این بحر از لنگر نمی آید

من بیتاب چون اظهار درد خود کنم صائب؟
که آواز سپند از محفل او برنمی آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۱۱

ز مغز من به صهبا خشکی غم برنمی آید
رسانم گر به آب این خاک را، نم برنمی آید

به خون نتوان ز روی تیغ شستن جوهر خط را
به زور باده از دل ریشه غم برنمی آید

عبث از خواری اخوان شکایت می کند یوسف
عزیز مصر گردیدن ازین کم برنمی آید

مگر چون خار و خس در دامن تسلیم آویزد
وگرنه موج ازین دریا مسلم برنمی آید

نمی آید ز دل بی عشق بیرون قطره اشکی
ز گلشن بی کمند مهر شبنم برنمی آید

عیار بدگهر از صحبت نیکان نیفزاید
به دست راست، نقش چپ زخاتم برنمی آید

ازان مغلوب می گردی که بر خود نیستی غالب
اگر با خود برآیی با تو عالم برنمی آید

اگر نه سرمه دارد در گلو صائب زآه ما
چه پیش آمد که از صبح جزا دم برنمی آید؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۱۲

مصفا تا نمی گردد، زتن جان بر نمی آید
نگردد پاک تا یوسف، ز زندان برنمی آید

گریبان لحد را چاک خواهد کرد اشک من
تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید

به راه دشمنان خود کدامین خار می ریزم؟
که از پیش دو چشمم همچو مژگان برنمی آید

چو حیرت چشم بندی می کند ذرات عالم را
چرا از ابر آن خورشید تابان برنمی آید؟

حیا چندان که خود را می کشد در پرده پوشیها
به شوخیهای آن چاک گریبان برنمی آید

کدامین شب نمی ریزد زکلکم مصرع رنگین؟
کدامین روز شیری زین نیستان برنمی آید؟

کشیدم تا قدم از کوی هستی خون عرق کردم
ازین گل پای خواب آلود آسان برنمی آید

زچندین آه اگر یک آه اثر دارد غنیمت دان
که دایم ماه مصر از چاه کنعان برنمی آید

دل گرمی مگر هنگامه افروزی کند، ورنه
به این بزم خنک خورشید تابان برنمی آید

تو تا از پرده شرم و حیا بیرون نمی آیی
نگاه از دیده عاشق به سامان برنمی آید

مگر جولان او صائب قیامت را عیان سازد
وگرنه هیچ گردی زین نمکدان نمی آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 321 از 718:  « پیشین  1  ...  320  321  322  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA