غزل شماره ۳۲۰۴ از ان گلشن دل گستاخ من گل چیده می آیدکه چشم باغبان آنجا زخود پوشیده می آیددل از گستاخی من جمع کن کز شرم رسوایینگاه از چشم من بیرون چو مو از دیده می آیدچرا آزاده در وحشت سرایی لنگر اندازدکه سرو از خاک بیرون ساق بر مالیده می آیدکنار بحر کشتی را کمینگاه خطر باشداز ان دایم نفس از دل به لب لرزیده می آیدعزیز مصر غربت باد دستی می تواند شدکه چون یوسف ز کنعان پیرهن بخشیده می آیدمگر در آتش افکنده است مکتوب مرا جانان؟که مرغ نامه بر چون موی آتش دیده می آیدنه آسان است بیرون آمدن از وادی غفلتکه خون از چشم رهرو زین ره خوابیده می آیدبه مویی می توان صد کوه را برداشتن صائبزدل تا بر زبان یک نکته سنجیده می آید
غزل شماره ۳۲۰۵ اگر درد مرا زان بی مروت چاره می آیدنه آخر چشمه هم بیرون زسنگ خاره می آید؟کلیدی نیست غیر از سخت رویی قفل مطلب رابه آهن این شرر بیرون زسنگ خاره می آیدکدامین خانه پردازست در جانم نمی دانمکه جای اشک از چشمم دل آواره می آیدنمی بیند به دنبال خود از حرص طلب غافلوگرنه روزی از دنبال روزی خواره می آیدنظر بر چشم شیر انداختن بندد دهانش راتو گر ثابت قدم باشی چه از سیاره می آید؟بلا در آستین بسیار دارد گوشه عزلتکه گل از شاخ بیرون با دل صد پاره می آیدنوازش در مقام معذرت کم نیست از ریزشکه گاهی کار شیر از جنبش گهواره می آیدبغیر از بیکسی صائب که می گیرد خبر از منکه از یاران به سر وقت من بیچاره می آید؟
غزل شماره ۳۲۰۶ بغیر از دل مصاف عشق دیگر از که می آید؟زدن بر قلب آتش چون سمندر از که می آید؟به روی تازه زیر بار دل عمری بسر بردندرین بستانسرا غیر از صنوبر از که می آید؟به اشک گرم چشم بیغمان را شستشو دادنبجز سرچشمه خورشید انور از که می آید؟علم را گر نگردد راستی بال و پر جراتبه تنهایی زدن بر قلب لشکر از که می آید؟به آب خشک حرف طوطیان را سبز گرداندنبجز آیینه تردست دیگر از که می آید؟به کوشش بر نیاید ریشه جهل از دل نادانبه صیقل، بردن از آیینه جوهر از که می آید؟گرفتم دور کردی چشم شور خاکیان از خودحذر کردن زچشم شور اختر از که می آید؟هوس را عشق کردن نیست کار هر گدا چشمیز چندین در شدن قانع به یک در از که می آید؟بغیر از تشنه دیدار در هنگامه محشرندادن آب چشم خود زکوثر از که می آید؟مزن لاف شکیبایی به زیر آسمان صائبدرین دریای پرآشوب، لنگر از که می آید؟
غزل شماره ۳۲۰۷ کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید؟که از دیوار و در بوی پر پروانه می آیدمرا این خونبها بس از شهیدان کان بلای جانبه طوف خاک من با شیشه و پیمانه می آیدکف خاکستر من امشب آتش زیر پا داردهمانا شمع بر بالین این پروانه می آیدچنان از خلوت آیینه می آید به کیفیتکه پنداری صبوحی کرده از میخانه می آید!به دریا سینه خم را غلط کرده است پنداریکه ابر نوبهار امروز خوش مستانه می آیدچنان از مشرب من کفر و دین یکرنگ شد با همکه از تسبیح بوی صندل بتخانه می آیداگر سنگ ملامت این سبکروحی نفرمایدکه دیگر بی تکلف بر سر دیوانه می آید؟مبادا هیچ کس را پست دیوار اینقدر یاربز هرجا سیل برخیزد به این ویرانه می آیدزگفت و گوی ناصح پنبه چون در گوش نگذارم؟به مغزم بوی خواب مرگ ازین افسانه می آیدتعجب نیست گر جان رفت با تیرش زتن بیرونکه با مهمان برون از خانه صاحبخانه می آیدسبک برخیز ای خار ملامت از سر راهمکه کار سیل از زنجیر این دیوانه می آیدچنان از باده توحید سرگرمم درین گلشنکه خار و گل به چشم من به یک دندانه می آیدصدای شیر بود آواز نی زین پیش در گوشمکنون از نی به گوشم نعره شیرانه می آیداگر بر کلبه من جغد را صائب گذار افتدبه جان بی نفس بیرون ازین غمخانه می آید
غزل شماره ۳۲۰۸ گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویشمرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید!چه بگشاید زماه عید بی همدستی طالع؟ز صیقل کار بی امداد روشنگر نمی آیدبه گردون جنگ دارد چشم کوته بین، نمی داندکه بی تحریک ساقی باده در ساغر نمی آیدشکوه عشق هیهات است مغلوب نظر گرددکه کوه قاف عنقا را به زیر پر نمی آیدبه آهی خرمن افلاک را بر هم زدم صائبز یک دل آنچه می آید ز صد لشکر نمی آیدبه عشق لاابالی کوه طاقت بر نمی آیدعلاج شورش این بحر از لنگر نمی آیدمگر یاقوت سیرابش به داد ما رسد، ورنهعلاج تشنه ما از لب ساغر نمی آیددل گردون نمی سوزد به آه آتشین مابه دود تلخ، آب از دیده مجمر نمی آیدبه دشواری توان دل از لباس فقر بر کندنبه پای خود برون از بند نی، شکر نمی آیدشکوه حسن او مهری به لب زد بیقراران راکه آواز سپند از هیچ مجمر برنمی آیدبه داغ عشق دارد محرم و بیگانه یک نسبتازین آتش خلیل الله سالم بر نمی آیدخموشی پیشه کن تا دامن مطلب به دست آریکه بی پاس نفس از بحر گوهر بر نمی آیدکدامین عنبرین مو می کند در سینه ام جولان؟که از دریای دل یک موج بی عنبر نمی آیدبه منزل می برد قطع تعلق کاروانی راز رهزن آنچه می آید ز صد رهبر نمی آید
غزل شماره ۳۲۰۸ گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویشمرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید!چه بگشاید زماه عید بی همدستی طالع؟ز صیقل کار بی امداد روشنگر نمی آیدبه گردون جنگ دارد چشم کوته بین، نمی داندکه بی تحریک ساقی باده در ساغر نمی آیدشکوه عشق هیهات است مغلوب نظر گرددکه کوه قاف عنقا را به زیر پر نمی آیدبه آهی خرمن افلاک را بر هم زدم صائبز یک دل آنچه می آید ز صد لشکر نمی آیدبه عشق لاابالی کوه طاقت بر نمی آیدعلاج شورش این بحر از لنگر نمی آیدمگر یاقوت سیرابش به داد ما رسد، ورنهعلاج تشنه ما از لب ساغر نمی آیددل گردون نمی سوزد به آه آتشین مابه دود تلخ، آب از دیده مجمر نمی آیدبه دشواری توان دل از لباس فقر بر کندنبه پای خود برون از بند نی، شکر نمی آیدشکوه حسن او مهری به لب زد بیقراران راکه آواز سپند از هیچ مجمر برنمی آیدبه داغ عشق دارد محرم و بیگانه یک نسبتازین آتش خلیل الله سالم بر نمی آیدخموشی پیشه کن تا دامن مطلب به دست آریکه بی پاس نفس از بحر گوهر بر نمی آیدکدامین عنبرین مو می کند در سینه ام جولان؟که از دریای دل یک موج بی عنبر نمی آیدبه منزل می برد قطع تعلق کاروانی راز رهزن آنچه می آید ز صد رهبر نمی آید
غزل شماره ۳۲۰۹ نه بیدردی است گر اشکم به چشم تر نمی آیدمرا از سیرچشمی در نظر گوهر نمی آیدبه چشم پاک کرد آیینه تسخیر آن پریرو راچنین فتح نمایانی ز اسکندر نمی آیدنماند از سرد مهریهای دوران در جگر آهمدرختی را که سرما سوخت دودش برنمی آیدچنین کز عالم آب آمد آن سرو روان بیروننهال طوبی از سرچشمه کوثر نمی آیداگر اهل دلی بر تیره بختی صبر کن صائبکه داغ کعبه از زیر سیاهی بر نمی آید
غزل شماره ۳۲۱۰ ز آهم نم به چشم چرخ بداختر نمی آیدبه دود تلخ، اشک از دیده مجمر نمی آیدمگر یاقوت سیرابش به داد من رسد، ورنهمرا سیراب گردانیدن از کوثر نمی آیدچنان کز زلف او آمد دلم بیرون به ناکامیبه این نومیدی از ظلمات اسکندر نمی آیدکمال اهل معنی در غریبی می شود ظاهرکه تا در بحر باشد نکهت از عنبر نمی آیدبرآید هر که با خود، برنیاید عالمی با اوشود از مور عاجز هر که با خود برنمی آیددر افتادگی زن تا ز منزل سر برون آریکه قطع این ره از مقراض بال و پر نمی آیدحریم سینه زندان است بر دلهای سوداییکه چون غلطان شود خودداری از گوهر نمی آیدبه تمکینی به آغوش من بیتاب می آییکه می از شیشه سربسته در ساغر نمی آیدبه تنهایی گرفت آفاق را خورشید بی انجمز اقبال آنچه می آید ز صد لشکر نمی آیدز خودداری نشد کم گریه بی اختیار منعلاج شورش این بحر از لنگر نمی آیدمن بیتاب چون اظهار درد خود کنم صائب؟که آواز سپند از محفل او برنمی آید
غزل شماره ۳۲۱۱ ز مغز من به صهبا خشکی غم برنمی آیدرسانم گر به آب این خاک را، نم برنمی آیدبه خون نتوان ز روی تیغ شستن جوهر خط رابه زور باده از دل ریشه غم برنمی آیدعبث از خواری اخوان شکایت می کند یوسفعزیز مصر گردیدن ازین کم برنمی آیدمگر چون خار و خس در دامن تسلیم آویزدوگرنه موج ازین دریا مسلم برنمی آیدنمی آید ز دل بی عشق بیرون قطره اشکیز گلشن بی کمند مهر شبنم برنمی آیدعیار بدگهر از صحبت نیکان نیفزایدبه دست راست، نقش چپ زخاتم برنمی آیدازان مغلوب می گردی که بر خود نیستی غالباگر با خود برآیی با تو عالم برنمی آیداگر نه سرمه دارد در گلو صائب زآه ماچه پیش آمد که از صبح جزا دم برنمی آید؟
غزل شماره ۳۲۱۲ مصفا تا نمی گردد، زتن جان بر نمی آیدنگردد پاک تا یوسف، ز زندان برنمی آیدگریبان لحد را چاک خواهد کرد اشک منتنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آیدبه راه دشمنان خود کدامین خار می ریزم؟که از پیش دو چشمم همچو مژگان برنمی آیدچو حیرت چشم بندی می کند ذرات عالم راچرا از ابر آن خورشید تابان برنمی آید؟حیا چندان که خود را می کشد در پرده پوشیهابه شوخیهای آن چاک گریبان برنمی آیدکدامین شب نمی ریزد زکلکم مصرع رنگین؟کدامین روز شیری زین نیستان برنمی آید؟کشیدم تا قدم از کوی هستی خون عرق کردمازین گل پای خواب آلود آسان برنمی آیدزچندین آه اگر یک آه اثر دارد غنیمت دانکه دایم ماه مصر از چاه کنعان برنمی آیددل گرمی مگر هنگامه افروزی کند، ورنهبه این بزم خنک خورشید تابان برنمی آیدتو تا از پرده شرم و حیا بیرون نمی آیینگاه از دیده عاشق به سامان برنمی آیدمگر جولان او صائب قیامت را عیان سازدوگرنه هیچ گردی زین نمکدان نمی آید