انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »
شعر و ادبیات

Sima Yari Poems | اشعار سیما یاری

 مرد
#1   Posted: 14 Jun 2014 22:55


 4 Star

ارسالها: 9253
اشعار سیما یاری

مهمترین ویژگی شعرهای سیما یاری سادگی آنهاست. مثلا در شعر بسیار کوتاه سعادت دو واژه ابلیس و خیانت این بار معنایی تازه را هوشمندانه بر دوش می کشند. در مجموع سیما یاری را می توان شاعر امپرسیون نامید. یکی از مهمترین آثار این شاعر منظومه بینایی در کتاب کلید است.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#2   Posted: 14 Jun 2014 22:55


 4 Star

ارسالها: 9253
یک غزل

از در درآ درآ که دلم بی قرار توست
گلزار من شکفته ی ابر بهار توست

ای روشنایی سحر ای لطف صبحدم
بیدار چشم شب همه در انتظار توست

پنهان نمی شوی که تویی نور آفتاب
در پرده ای و ماه همان پرده دار توست

در پرده تیغ آتش خورشید کی ش؟
در این کبود سرد شکاف از شرار توست

اجر شکیب دشت بر ایام سرد دی
گل خند و خنده های بلند هزار توست

ای گوهری دل که تویی هان نگاه کن
این آبدار لعل دل من نثار توست
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#3   Posted: 14 Jun 2014 22:58


 4 Star

ارسالها: 9253
گل بود

سهمی نبرد از بارش باران
و رود
بدرود گفتش
رویید و رویانید
بر پیکر خود
خارهای تیز زهر آلود را کاکتوس
کاکتوس طعمه خوار
در شوره
زار خشک
گل بود اگر می بود باران
گل بود اگر با رود می رویید

**************

چیز

آتش زدم بیا
از پشت دکه مرد فریاد می کشید
بر دکه چیده بود
یک مشت خرده چیز
دو ران و یک گردن
پا
سر تراشیده با چشم های باز
قلوه
جگر
و یک دل کوچک
که شرحه شرحه بود
و زیر هر چیز
از جای رگ هاش
خاموش خون می ریخت
از پشت دکه آه فریاد می کشد
چیزی بدون چشم
چیزی بدون پا
چیزی بدون قلب
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#4   Posted: 14 Jun 2014 22:58


 4 Star

ارسالها: 9253
میوه ممنوع

با واژه هایی مبتذل
بر روی پوچی های کاغذ می نویسم
دوستت دارم
بی آن که مثل وقت های پیش
از خود بپرسم
دوستی چیست ؟
همساه
ها در خواب هستند
در حول و حوشم هیچ کس نیست
گویی نگویی سرخوشانه حالنی دارم
وهمی مرا برداشته
انگار آزادم
نفرین به ت ابلیس هشیاری
نفرین به نظم هر چه باقی
امشب ولی اینجا نشانی از بقا نیست
از لای کاشی ها صدای موش می آید
موشی که دارد نقب می
سازد
از شیر آب آشپزخانه
یک آبشار تند جاری ست
و روی شعله توی کتری
بلبلی آواز می خواند
تا صبح اما یک نفس باقی ست
یک ساعت از آزادی خود بودنم پنهان
یک ساعت از با خویشی سوزان
تو راستی
آیا کسی را می شناسی
که در خیال و خواب های خود
هر گز نخورده میوه ی ممنوع را
یا زیر بالش های شب
پنهان نکرده گوشه ای از قلب را ؟
مثل تو صد هزاران آدم دیگر
من دست در دستان ابلیس
در صفحه ی یک ساعت بی عقربه
یک بار دیگر می نویسم جمله را
آن جمله را
یک بار دیگر
وقتی که روز از راه می آید
با وصله های سست پوسیده
با صد هزاران قلب پنهان
در زیر بالش های نم دیده
آن وقت آن وقت
من پاره های کاغذ خط خورده ای را تند و لرزا ن
در جویبار پشت دیوار حیاطم
پرتاب خواهم کرد
اما ببین
تا پیش از آن
تا وقت باقی ست
یک بار دیگر
باز هم
یک بار دیگر
باز
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#5   Posted: 14 Jun 2014 23:00


 4 Star

ارسالها: 9253
موش

بو را شناخت
انگشت ها را برد در خاک
و پشت هم کند
سطح زمین را
در لاشه چنگ انداخت
و مرده را بیرون کشید از قبر
در گردن او دست انداخت
پوسده بودش پلک
پر خاک بودش کاسه های چشم
بر استخوان گونه ها باقی نبود پوست
وان نسج های نرم لب را موش خورده بود
محکم تکانش داد
در کاسه ی خالی سر جنبید چیزی
یک سوسک بیرون جست
از حفره ی کام
و خش خشی آمد
او گوش خواباند
س و آیه های رمز را
دریافت
جفتش سخن می گفت با او
مهتاب بر برگ اقاقی ها
و پیچک های میدان پخش می شد
از سزه های آب خورده
ساق های جفت ها مرطوب می شد
و دست ها می جست
در مور مور سردی شب
گرمای دست دیگری را
خاموش و مشتاق
در گوشه ی میدان
یک هیکل س نگین و خشک و سرد
لولید
و باد بوی گوشت گندیده را
تا کوچه های دور دست شهر افکند
بر سبزه ها دیگر
پایی نمی لغزید
در پیش چشم حیرت مردم
از پشت شیشه ها
در گوشه ی میدان
رقاص نابینا
پرشور می رقصید
بامرده اش تنها
تنهای تنها
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 14 Jun 2014 23:00


 4 Star

ارسالها: 9253
کو کو

دور است
دور دور
فریادهای کو
تا او نمیرسند
فریادهای کو
در بعد های فاصله سرگشته می شوند
دور است
دور دور
پشت هزار تو
پشت هزار پرده به طول هزار سال
خورشید من
از من
دور است
دور دور
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#7   Posted: 14 Jun 2014 23:01


 4 Star

ارسالها: 9253
کالا

با دست های تشنه ی لبخند و بوسه
تشنه ی نان
تشنه ی آرامش ایمان
دیوار معبد را نشاندیم
بازار بت ها گرم شد
بت های رنگی
بت های سنگی
بازار مثل یک هیولا
رشد کرد و پهن شد
سیلاب شد
و برد با خود تشنگی را بستگی را
در زیر سقف پس بی روزن
هر چیز بی خود شد
هر چیز کالا شد
کالای کشف راز هسته
کالای حافظ
کالای بستر
کالای بوسه
بازار کالاهاتی رنگی
پستان خشک مادران را
انباشت
از ایمان تزریقی
ایمان کاذب
نوزادها تفریق را از سینه های مادران خسته نوشیدند
تقسیم و جمع و ضرب اما رفت از خاطر
نوزادهای نیم سیر کوچک معصوم
کالای معبد را خدا دیدند
و پیشخان دکه ها را
محراب های تا ابد باقی گمان کردند
نوزادها با ما
چون
فرفره هایی عجول و تیز
در گردش بی وقفه ی کالا
یک بند می چرخند
یک بند می چرخیم
دهلیز ها سردند
دیوارها سردند
ما تند می چرخیم
گرما نمی تابد به ما
از هیچ بت
از هیچ دهلیز
از هیچ کالا
گرما نمی تابد به ما
ما تند می چرخیم
با
دست و پای یخ زده
هی تند تر هی تندتر
و ریسمان
یک ریسمان پنهان و پیدا
بر گردن مان
تنگ تر میگردد از این گردش دیوانه وار سخت
بیگانه هایی رو به روی ما میان آینه
با درد می گریند
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 14 Jun 2014 23:02


 4 Star

ارسالها: 9253
کاسبی

سوداگری با عشق
سوداگری با تکه های دست
سوداگری با قلب
آهسته آهسته
یک جمجمه
و در مقابل استکانی خرد
توفان درون استکان آب
تنها
بساط سفره را آشفته می سازد
یک سفره ی کوچک
با ریزه های نان خشکیده
و ازدحام مورهایی رام
آهسته آهسته
سوداگری با خویش

کاج

می خواست کاج را
می خواست کاج را
برداشت کاج را
از جنگل بزرگ
آورد کاج را
تا خانه ی کوچک
صدها هزار تار مکنده فشرده شد
در
حجم یک گلدان
در شب تمام شب
خاموش بارید
بارانی از سوزن
از شاخه های کاج
بارانی از سوزن
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 14 Jun 2014 23:03


 4 Star

ارسالها: 9253
قصاب

مشتی رگ وپی
افتاد
در حلق چرخ گوشت
آمیخت خرد خرد
با پیچ مهره
و چرخش
در مارپیچ روده ی فولاد
و ریز
ریز
ریز
فرو ریخت
در کاسه ی قصاب


شروع

وقتی شروع شد
او پوستی کشید
بر کاسه ی سرم
و یک تفنگ داد به دستم
آن روزها که موی سر من سیاه بود
و صورتم سفید
آن روزها که
قلب من این شکل را نداشت
این
شکل تاول پر خون و چرک را
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#10   Posted: 14 Jun 2014 23:03


 4 Star

ارسالها: 9253
رابطه

همیشه یک هجا ؟
همیشه یک هجا ؟
حقایق بی شور
و شورهای دروغین
درست مثل معمای سرد و یخ بسته
که پاسخ آن را
شنیده ایم از پیش
به من چه خواهی داد ؟

داد

ماشه چکید باز
موسیقی دریا
آشفته شد با ضربه ی شلیک
پرواز مرغک ها
نیزار را جنباند
سگ صید را آورد
در ماسه های نرم لغزنده صدای
چکمه پنهان شد
مرغان ساحل
به سایه ی نیزار برگشتند
در طول تاریکی
فریادهای تیز
خواب عناصر را به هم میریخت
پرلای تک مانده
صدا می کرد جفتش را
از پشت مرداب
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
شعر و ادبیات

Sima Yari Poems | اشعار سیما یاری


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA