تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Anvari | دیوان اشعار انوری

صفحه  صفحه 20 از 107:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  106  107  پسین »  
#191 | Posted: 1 Aug 2011 16:42
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


ای زلف تابدار ترا صدهزار خم
وی جان غمگسار مرا صدهزار غم

خالی نگردد از غم عشق تو جان من
تا حلقهای زلف تو خالی نشد ز خم

بر عارض تو حلقهٔ زلف تو گوییا
کز مشک چشمهاست به گلبرگ تر رقم

یا سلسله است از شبه بر گرد آفتاب
یا بیخهای شب زده بر روی صبحدم

ای در خجالت رخ و زلف تو روز و شب
وی در حمایت لب و چشم تو شهد و سم

ای پشت من ز عشق تو چون ابروی تو کوژ
وی بخت من ز یمن تو چون چشم تو دژم

جانم ز جزع و لعل تو پر درد و پر شفاست
طبعم ز روی و موی تو پرنور و پر ظلم

از پای تا به سر همه بندست زلف تو
زان روی بسته داردم از فرق تا قدم

از بند تو چگونه بود روی جستنم
کاندم که از تو دورترم با توام به هم

در چشم دل مرا تو چنانی که دل چو خصم
پیوسته داردم به وصال تو متهم

ای در دلم خیال تو شکی به از یقین
وی در سخن لب تو وجودی کم از عدم

کم کن ز سر تکبر و بنشین که انوری
در عشق چون میان و لبت گشت کم ز کم

من هم خدایی دارم
     
#192 | Posted: 1 Aug 2011 16:43
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


دردا و دریغا که دل از دست بدادم
واندر غم و اندیشه و تیمار فتادم

آبی که مرا نزد بزرگان جهان بود
خوش خوش همه بر باد غم عشق تو دادم

با وصل تو نابوده هنوزم سر و کاری
سر بر خط بیداد و جفای تو نهادم

دل در سخن زرق زراندود تو بستم
تا در غم تو خون دل از دیده گشادم

مپسند که با خاک برم درد فراقت
چون دست غم عشق تو برداد به بادم

با آنکه نباشی نفسی جز به خلافم
هرگز نفسی جز به رضای تو مبادم

من هم خدایی دارم
     
#193 | Posted: 1 Aug 2011 16:44
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


برآنم کز تو هرگز برنگردم
به گرد دلبری دیگر نگردم

دل اندر عشق بستم، ور همه عمر
جفا بینم هم از تو برنگردم

مرا اسلام ماندست اندر آن کوش
که از هجران تو کافر نگردم

چنانم من ز هجرانت نگارا
کز این غم تا زیم بهتر نگردم

من هم خدایی دارم
     
#194 | Posted: 1 Aug 2011 16:44
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


ای مسلمانان ز جان سیر آمدم
بی‌نگارم از جهان سیر آمدم

گر نبودی جان که دیدی هجر او
از وجود خود از آن سیر آمدم

شادیی باید ز غم آخر مرا
از غم آن دلستان سیر آمدم

از دلم هرگز نپرسد آن نگار
از مراعات زمان سیر آمدم

گفتم از صفرا ز من سیر آمدی
گفت آن کافر که هان سیر آمدم

من هم خدایی دارم
     
#195 | Posted: 1 Aug 2011 16:46
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


در دست غم یار دلارام بماندم
هشیارترین مرغم و در دام بماندم

بردم ندب عشق ز خوبان جهان من
از دست دل ساده سرانجام بماندم

یک گام به کام دل خودکامه نهادم
سرگشته همه عمر در آن گام بماندم

آتش زدم اندر دل تا جمله بسوزد
دلسوخته شد آخر و من خام بماندم

بر بام طمع رفتم تا وصل ببینم
بشکست قضا پایم و بر بام بماندم

یاران همه رفتند ز ایام حوادث
افسوس که من در گو ایام بماندم

من هم خدایی دارم
     
#196 | Posted: 1 Aug 2011 16:46
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


بدان عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم
دل اندر وصل و هجر آن بت بیدادگر بندم

به رندی سر برافرازم به باده رخ برافروزم
ره میخانه برگیرم در طامات بربندم

چو عریان مانم از هستی قباهای بقا دوزم
چو مفلس گردم از هستی کمرهای به زر بندم

گرم یار خراباتی به کیش خویش بفریبد
به زنارش که در ساعت چو او زنار دربندم

ز خیر و شر چو حاصل شد سر از گردون برآرد خود
من نادان چه معنی را دل اندر خیر و شر بندم

چو کس واقف نمی‌گردد همی بر سر کار او
همین بندم دل آخر به که در کار دگر بندم

من هم خدایی دارم
     
#197 | Posted: 1 Aug 2011 16:47
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


دل باز به عاشقی درافکندم
برداد به باد عهد و سوگندم

پیوست به عشق تا دگرباره
ببرید ز خاص و عام پیوندم

برکند به دست عشوه از بیخم
تا بیخ صلاح و توبه برکندم

پندم بدهد همی شود در سر
این بار که نیک نیک دربندم

چون بستهٔ بند عاشقی باشم
کی سود کند نصیحت و پندم

از مرهم وصل فارغم زیرا
کز یار به درد هجر خرسندم

آخر شب هجر بگذرد بر من
گر بگذارند روزکی چندم

من هم خدایی دارم
     
#198 | Posted: 4 Aug 2011 12:19
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


زیر بار غمی گرفتارم
کاندرو دم زدن نمی‌آرم

عمر و عیشم به رنج می‌گذرد
من از این عمر و عیش بیزارم

در تمنای یک دمی بی‌غم
همه شب تا به روز بیدارم

تا غمت می‌کشد گریبانم
دامنت چون ز دست بگذارم

حاصل دولت جوانی خویش
دامنی پر ز آب و خون دارم

من هم خدایی دارم
     
#199 | Posted: 4 Aug 2011 12:23
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


هرچند به جای تو وفا دارم
هم از تو توقع جفا دارم

در سر ز تو همچنان هوس دارم
در دل ز تو همچنان هوادارم

از من چو جهان مبر که تو دانی
کز دولت این جهان ترا دارم

بیگانه مشو چو دین و دل با من
چون با غم تو دل آشنا دارم

گویی که مگوی راز با خصمان
حاشا لله که این روا دارم

لیکن به گل آفتاب چون پوشم
چون پشت چو ماه نو دوتا دارم

من هم خدایی دارم
     
#200 | Posted: 4 Aug 2011 12:24
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


بیا که با سر زلف تو کارها دارم
ز عشق روی تو در سر خمارها دارم

بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو
ز دیدگان قدمت را نثارها دارم

بیا که بی‌رخ گلرنگ و زلف گل بویت
شکسته در دل و در دیده خارها دارم

بیا که در پس زانو ز چند روز فراق
هزار ساله فزون انتظارها دارم

چو آمدی مرو از نزد من که در همه عمر
به بوسه با لب لعلت شمارها دارم

نه جور بخت من و روزگار محنت تو
ذخیره‌های بسی روزگارها دارم

مرا ز یاد مبر آن مبین که در رخ و چشم
ز گوش و گردن تو یادگارها دارم

خطاست اینکه همی گویم این طمع نکنم
که دست‌برد طمع چند بارها دارم

قرارهای مرا با تو رنگ و بویی نیست
که با زمانهٔ اینها قرارها دارم

زکار خویش تعجب همی کنم یارب
چو ناردان فروبسته کارها دارم

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 20 از 107:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  106  107  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Anvari | دیوان اشعار انوری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites