تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Anvari | دیوان اشعار انوری

صفحه  صفحه 3 از 107:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  103  104  105  106  107  پسین »  
#21 | Posted: 31 Jul 2011 12:49
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


رخت مه را رخ و فرزین نهادست
لبت بیجاده را صد ضربه دادست

چو رویت کی بود آن مه که هر مه
سه روز از مرکب خوبی پیادست

کجا دیدست بیجاده چنان خال
که فرزین بند نعلت را پیادست

ز مادر تا تو زادی کس ندیدست
که یک مادر مه و خورشید زادست

از این سنگین دلی با انوری بس
که بی‌تو سنگها بر دل نهادست

من هم خدایی دارم
     
#22 | Posted: 31 Jul 2011 12:49
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


گلبن عشق تو بی‌خار آمدست
هر گلی را صد خریدار آمدست

عالمی را از جفای عشق تو
پای و پیشانی به دیوار آمدست

حسن را تا کرده‌ای بازار تیز
فتنه از خانه به بازار آمدست

باز کاری درگرفتستی مگر
نو گرفتی تازه در کار آمدست

تا ترا جان جهان خواند انوری
در جهان شوری پدیدار آمدست

من هم خدایی دارم
     
#23 | Posted: 31 Jul 2011 12:50
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


پایم از عشق تو در سنگ آمدست
عقل را با تو قبا تنگ آمدست

نام من هرگز نیاری بر زبان
آری از نامم ترا ننگ آمدست

هرچه دانی از جفا با من بکن
کت زبونی نیک در چنگ آمدست

هرکسی آمد به استقبال من
اندهانت چند فرسنگ آمدست

انوری پایت ز راهی بازکش
کاندران هر مرکبی لنگ آمدست

من هم خدایی دارم
     
#24 | Posted: 31 Jul 2011 12:51
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


کارم ز غمت به جان رسیدست
فریاد بر آسمان رسیدست

نتوان گلهٔ تو کرد اگرچه
از دل به سر زبان رسیدست

در عشق تو بر امید سودی
صد بار مرا زیان رسیدست

هرجا که رسم برابر من
اندوه تو در میان رسیدست

این آب ز فرق برگذشته است
وین کارد بر استخوان رسیدست

من هم خدایی دارم
     
#25 | Posted: 31 Jul 2011 12:52
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


حسن را از وفا چه آزارست
که همه ساله با جفا یارست

خود وفا را وجود نیست پدید
وین که در عادتست گفتارست

از برون جهان وفا هم نیست
کاثرش ز اندرون پدیدارست

چه وفا این چه ژاژ می‌گویم
که ازو حسن را چه آزارست

تا مصاف وفا شکسته شدست
علم عافیت نگونسارست

عشق را عافیت به کار نشد
لاجرم کار عاشقان زارست

دست در کار عافیت نشود
هر کجا عشق بر سر کارست

عشق در خواب و عاشقان در خون
دایه بی‌شیر و طفل بیمارست

آرزو می‌پزیم چتوان کرد
سود ناکرده سخت بسیارست

اینکه امروز بر سر گنجی
پای فردات بر دم مارست

انوری از سر جهان برخیز
که نه معشوقهٔ وفادارست

من هم خدایی دارم
     
#26 | Posted: 31 Jul 2011 12:53
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


معشوقه به رنگ روزگارست
با گردش روزگار یارست

برگشت چو روزگار و آن نیز
نوعی ز جفای روزگارست

بس بوالعجب و بهانه‌جویست
بس کینه‌کش و ستیزه‌کارست

این محتشمیست با بزرگی
گر محتشم و بزرگوارست

بوسی ندهد مگر به جانی
آری همه خمر با خمارست

در باغ زمانه هیچ گل نیست
وان نیز که هست جفت خارست

ای دل منه از میان برون پای
هر چند که یار بر کنارست

امید مبر کز آنچه مردم
نومیدترست امیدوارست

هر چند شمار کار فردا
کاریست که آن نه در شمارست

بتوان دانست هر شب از عمر
آبستن صد هزار کارست

من هم خدایی دارم
     
#27 | Posted: 31 Jul 2011 12:54
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


ز عشق تو نهانم آشکارست
ز وصل تو نصیبم انتظارست

ز باغ وصل تو گل کی توان چید
که آنجا گفتگوی از بهر خارست

ولی در پای تو گشتم بدان بوی
که عهدت همچو عشقم پایدارست

دلم رفت و ز تو کاری نیامد
مرا با این فضولی خود چه کارست

چو گویم بوسه‌ای گویی که فردا
کرا فردای گیتی در شمارست

به بند روزگارم چند بندی
سخن خود بیشتر در روزگارست

به عهدم دست می‌گیری ولیکن
که می‌گوید که پایت استوارست

ترا با انوری زین گونه دستان
نه یکبار و دوبارست و سه بارست

من هم خدایی دارم
     
#28 | Posted: 31 Jul 2011 12:55
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


ای یار مرا غم تو یارست
عشق تو ز عالم اختیارست

با عشق تو غم همی گسارم
عشق تو غمست و غمگسارست

جان و جگرم بسوخت هجران
خود عادت دل نه زین شمارست

جان سوختن و جگر خلیدن
هجران ترا کمینه کارست

در هجر ز درد بی‌قرارم
کان درد هنوز برقرارست

ای راحت جان من فرج ده
زان درد که نامش انتظارست

در تاب شدی که گفتم از تو
جز درد مرا چه یادگارست

من هم خدایی دارم
     
#29 | Posted: 31 Jul 2011 12:56
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


یارب چه بلا که عشق یارست
زو عقل به درد و جان فکارست

دل برد و جمال کرد پنهان
فریاد که ظلم آشکارست

گر جان منست ازو به جانم
من هیچ ندانم این چکارست

ناید بر من خیال او هیچ
وین هم ز خلاف روزگارست

کارم چو نگار نیست با او
زان بر رخ من ز خون نگارست

زو هیچ شمار برنگیرم
زیرا که جفاش بی‌شمارست

من هم خدایی دارم
     
#30 | Posted: 31 Jul 2011 12:56
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست
هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست

ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک
در خیال هرکس از هریک خیالی دیگرست

هرچه دل با خویشتن صورت کند زان زلف و چشم
عقل دوراندیش گوید آن مثالی دیگرست

هرکسی زان چشم و زلف اندر گمانی دیگرند
وان گمانها نیز از هریک محالی دیگرست

گرچه در عین کمالست از نکویی گوییا
از ورای آن کمال او کمالی دیگرست

من به حالی دیگرم از عشق او هر لحظه‌ای
زانکه او در حسن هر ساعت به حالی دیگرست

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 3 از 107:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  103  104  105  106  107  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Anvari | دیوان اشعار انوری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites