تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Anvari | دیوان اشعار انوری

صفحه  صفحه 5 از 107:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  107  پسین »  
#41 | Posted: 31 Jul 2011 13:13
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


هرکس که غم ترا فسانه‌ست
دستخوش آفت زمانه‌ست

هرکس که غم ترا میان بست
از عیش زمانه بر کرانه‌ست

تو یار یگانه‌ای و بایست
یار تو که همچو تو یگانه‌ست

عشق تو حقیقت است ای جان
معلوم دلی و در میانه‌ست

در عشق تو صوفی‌ایم و ما را
دیگر همه عشقها فسانه‌ست

ما را دل پر غمست و گو باش
اندی که دل تو شادمانه‌ست

درد دل ما ز هجر خود پرس
هجران تو از میان خانه‌ست

دارم سخنی هم از تو با تو
مقصود تویی سخن بهانه‌ست

به زین غم کار دوستان خور
وین پند شنو که دوستانه‌ست

     
#42 | Posted: 31 Jul 2011 13:13
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست
بازگشتم عاجز اندر کار او تدبیر چیست

باز خون عقل و جانم ریخت اندر عشق او
دیدهٔ شوخ‌کش خونخوار او تدبیر چیست

باز بار دیگرم در زیر بار غم کشید
آرزوی لعل شکربار او تدبیر چیست

پیش از این عمری به باد عشق او بر داده‌ام
بازگشتم عاشق دیدار او تدبیر چیست

در میان محنت بسیار گشتم ناپدید
از غم و اندیشهٔ بسیار او تدبیر چیست

شیوهٔ عهدش دگر با انوری بخرند باز
خویشتن بفروخت در بازار او تدبیر چیست

     
#43 | Posted: 31 Jul 2011 13:13
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


دل بی‌تو به صدهزار زاریست
جان در کف صدهزار خواریست

در عشق تو ز اشک دیده دل را
الحق ز هزار گونه یاریست

در راه تو خوارتر ز حاکم
ای بخت بد این چه خاکساریست

کردیم به کام دشمن ای دوست
دانم که نه این ز دوستاریست

هجران سیه‌گر توام کشت
این نیز هم از سپیدکاریست

     
#44 | Posted: 31 Jul 2011 13:14
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


ماه چون چهرهٔ زیبای تو نیست
مشک چون زلف گل‌آرای تو نیست

کس ندیدست رخ خوب ترا
که چو من بنده و مولای تو نیست

کردم از دیده و دل جای ترا
گرچه از دیده و جان جای تو نیست

چه دهی وعدهٔ فردا که مرا
دل این وعدهٔ فردای تو نیست

سینهٔ کس نشناسم به جهان
که در آن سینه تقاضای تو نیست

من هم خدایی دارم
     
#45 | Posted: 31 Jul 2011 13:14
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


از تو بریدن صنما روی نیست
زانکه چو رویت به جهان روی نیست

تا تو ز کوی تو برون رفته‌ای
کوی تو گویی که همان کوی نیست

گرچه غمت کرد چو مویی مرا
فارغم از عشق تو یک موی نیست

روی ترا ماه نگویم از آنک
ماه چو آن عارض دلجوی نیست

زلف ترا مشک نخوانم از آنک
مشک بدان رنگ و بدان بوی نیست

چون لب تو بادهٔ خوش رنگ نه
چون رخ تو لالهٔ خود روی نیست

زلف تو چوگان و دلم گوی اوست
کیست که چوگان ترا گوی نیست

طعنهٔ بدگوی نباشد زیانش
هرکه ورا دلبر بدخوی نیست

انوری از خوی بد تست خوار
از سخن دشمن بدگوی نیست

     
#46 | Posted: 31 Jul 2011 13:15
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


روی برگشتنم از روی تو نیست
که جهانم به یکی موی تو نیست

زان ز روی تو نگردانم روی
که بجز روی تو چون روی تو نیست

هیچ شب نیست که اندر طلبت
بسترم خاک سر کوی تو نیست

هیچ دم نیست که بر جان و دلم
داغی از طعنهٔ بدگوی تو نیست

نیست با این همه آزرم ازو
زانکه بی تعبیهٔ بوی تو نیست

من هم خدایی دارم
     
#47 | Posted: 31 Jul 2011 13:16
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست
کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست

در آرزوی خواب شب از بهر خیالت
حقا که تنم راست چو در خواب خیالیست

بی‌روز رخ خوب تو دانم خبرت نیست
کاندر غم هجران تو روزیم چو سالیست

هردم به غمی تازه دلم خوی فرا کرد
تا هر نفسی روی ترا تازه جمالیست

وامروز غم من چو جمالت به کمالست
یارب چه کنم گر پس ازین نیز کمالیست

آن کیست که او را چو کف پای تو روییست
وان کیست که او را به کف از دست تو مالیست

پیغام دهی هر نفسم کانوری از ماست
من بندهٔ این مخرقه هر چند محالیست

     
#48 | Posted: 31 Jul 2011 13:17
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


عشق تو بی‌روی تو درد دلیست
مشکل عشق تو مشکل مشکلیست

بی‌تو در هر خانه دستی بر سریست
وز تو در هر کوی پایی در گلیست

بر در بتخانهٔ حسنت کنون
دست صبرم زیر سنگ باطلیست

شادی وصلت به هر دل کی رسد
تا ترا شکرانه بر هر غم دلیست

حاصلم در عشق تو بی‌حاصلیست
هیچ نتوان گفت نیکو حاصلیست

از تحیر هر زمانی در رهت
روی امیدم به دیگر منزلیست

کشتیی بر خشک می‌ران انوری
کاخر این دریای غم را ساحلیست

من هم خدایی دارم
     
#49 | Posted: 31 Jul 2011 13:17
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


در همه مملکت مرا جانیست
هر زمان پای‌بند جانانیست

در کنارم به جای دمسازی
تا سحرگه ز دیده طوفانیست

در کجا می‌خورد مرا غم عشق
در همه خانه‌ام یکی تا نیست

یک دم از درد عشق ناساید
دادم انصاف رنج‌کش جانیست

گفتم او را که صبر کن که به صبر
هر غمی را که هست پایانیست

این همه هست کاشکی باری
کار او را سری و سامانیست

     
#50 | Posted: 31 Jul 2011 13:18
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


مکن ای دل که عشق کار تو نیست
بار خود را ببر که بار تو نیست

مردی از عشق و در غم دگری
گرچه این هم به اختیار تو نیست

دیده راز تو فاش کرد ازآنک
دیده در عشق رازدار تو نیست

نوبهار آمد و جهان بشکفت
زان ترا چه چو نوبهار تو نیست

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 5 از 107:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  107  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Anvari | دیوان اشعار انوری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites