تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Anvari | دیوان اشعار انوری

صفحه  صفحه 7 از 107:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  106  107  پسین »  
#61 | Posted: 31 Jul 2011 13:31
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


در دور تو کم کسی امان یابد
در عشق تو کم دلی زبان یابد

خود نیز نشان نمی‌توان دادن
زان‌کس که ز تو همی نشان یابد

وصل تو اگر به جان بیابد دل
انصاف بده که رایگان یابد

تنها تو همه جهانی و آن کس
کو یافت ترا همه جهان یابد

در آینه گر جمال بنمایی
از نور رخت خیال جان یابد

ور سایهٔ تو بر آفتاب افتد
منشور جمال جاودان یابد

از روز عیان‌تری و جوینده
از راز دلت همی نهان یابد

روی تو که دل نیاردش دیدن
دیده که بود که روی آن یابد

نشگفت که در زمین تویی چون تو
ماهی تو و مه بر آسمان یابد

زین قرن قرین تو کی آید کس
تا چون تو یکی به صد قران یابد

من هم خدایی دارم
     
#62 | Posted: 31 Jul 2011 13:33
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


حسنت اندر جهان نمی‌گنجد
نامت اندر دهان نمی‌گنجد

راز عشقت نهان نخواهد ماند
زانکه در عقل و جان نمی‌گنجد

با غم تو چنان یگانه شدم
که دل اندر میان نمی‌گنجد

طمع وصل تو ندارم ازآنک
وعده‌ات در زبان نمی‌گنجد

آخر این روزگار چندان ماند
که دروغی در آن نمی‌گنجد

روی پنهان مکن که راز دلم
بیش از این در نهان نمی‌گنجد

گویی از نیکویی رخ چو مهم
در خم آسمان نمی‌گنجد

چه عجب شعر انوری را نیز
معنی اندر بیان نمی‌گنجد

من هم خدایی دارم
     
#63 | Posted: 31 Jul 2011 13:34
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


یار گرد وفا نمی‌گردد
حاجتی زو روا نمی‌گردد

ما به گرد درش همی گردیم
گرچه او گرد ما نمی‌گردد

یک زمان صحبت جدایی یار
از بر ما جدا نمی‌گردد

هیچ شب نیست تا ز خون جگر
بر سرم آسیا نمی‌گردد

مبتلاام به عشق و کیست که او
به غمش مبتلا نمی‌گردد

من هم خدایی دارم
     
#64 | Posted: 31 Jul 2011 13:34
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑



عشق تو بر هرکه عافیت به‌سر آرد
هر دو جهانش به زیر پای درآرد

عقل که در کوی روزگار نپاید
بر سر کوی تو عمرها به‌سر آرد

صبر که ساکن‌ترین عالم عشق است
زلف تو هر ساعتش به رقص درآرد

با توبه بیشئی صبر درنتوان بست
زانکه به یک روزه غم شکم ز بر آرد

بوی تو باد ار شبی برد به طوافی
جملهٔ عشاق را ز خاک برآرد

گفتم یارب چه عیشها کنمی من
گر ز وصال توام کسی خبر آرد

هجر ترا زین حدیث خنده برافتاد
گفت که آری چنین بود اگر آرد

من هم خدایی دارم
     
#65 | Posted: 31 Jul 2011 13:36
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


یار دل در میان نمی‌آرد
وز دل من نشان نمی‌آرد

سایه بر کار من نمی‌فکند
تا که کارم به جان نمی‌آرد

وز بزرگی اگرچه در کارست
خویشتن را بدان نمی‌آرد

کی به پیمان من درآرد سر
چون که سر در جهان نمی‌آرد

روز عمرم گذشت و وعدهٔ وصل
شب هجرش کران نمی‌آرد

عمر سرمایه‌ایست نامعلوم
تاب چندین زیان نمی‌آرد

به سر او که عشق او به سرم
یک بلا رایگان نمی‌آرد

به دروغی بر انوری همه عمر
گر سر آرد توان نمی‌آرد

من هم خدایی دارم
     
#66 | Posted: 31 Jul 2011 13:39
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


عشق هر محنتی به روی آرد
مکن ای دل گرت نمی‌خارد

وز چه رویت همی شود غم عشق
روی سرکش که روی این دارد

دامن عافیت ز دست مده
تا به دست بلات نسپارد

گویی اندر کنار وصل شوم
تا شوی گر فراق بگذارد

وصل هم نازموده‌ای که به لطف
خون بریزد که موی نازارد

مردبینی که روز وصل چو شمع
در تو می‌خندد اشک می‌بارد

گیر کامروز وصل داغت کرد
هجر داغ فراق باز آرد

برگرفتم شمار عشق آن به
که ترا از شمار نشمارد

من هم خدایی دارم
     
#67 | Posted: 31 Jul 2011 13:40
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


زلف تو تکیه بر قمر دارد
لب تو لذت شکر دارد

عشق این هر دو این نگار مرا
با لب خشک و چشم تر دارد

پرس از حال من ز زلف خبر
زانکه از حالم او خبر دارد

آنکه روی تو دید باز از عشق
نه همانا که خواب و خور دارد

خاک پای ترا ز روی شرف
انوری همچو تاج سر دارد

من هم خدایی دارم
     
#68 | Posted: 31 Jul 2011 13:43
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


تا ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد
نه دیده خواب یابد نه دل شکیب دارد

هم دست کامرانی دل از عنان گسسته
هم پای زندگانی جان در رکیب دارد

پندار درد گشتم گویی که در دو عالم
هرجا که هست دردی با من حسیب دارد

بفریفت آن شکر لب ما را به عشوه آری
بس عشوه‌های شیرین کان دلفریب دارد

من هم خدایی دارم
     
#69 | Posted: 31 Jul 2011 13:44
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


مرا تا کی فلک رنجور دارد
ز روی دلبرم مهجور دارد

به یک باده که با معشوق خوردم
همه عمرم در آن مخمور دارد

ندانم تا فلک را زین غرض چیست
که بی‌جرمی مرا رنجور دارد

دو دست خود به خون دل گشادست
مگر بر خون من منشور دارد

من هم خدایی دارم
     
#70 | Posted: 31 Jul 2011 13:46
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


با قد تو قد سرو خم دارد
چون قد تو باغ، سرو کم دارد

وصلت ز همه وجود به لیکن
تا هجر تو روی در عدم دارد

شادم به تو و یقین همی دانم
کین یک شادی هزار غم دارد

در کار تو نیست عقل بر کاری
کار آن دارد که یک درم دارد

دایم چو قلم به تارکم پویان
زان قامت و قد که چون قلم دارد

در راه تو انوری تو خود دانی
عمریست که تا ز سر قدم دارد

گر سرزنش همه جهان خواهی
آن نیز به دولت تو هم دارد

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 7 از 107:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  106  107  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Anvari | دیوان اشعار انوری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites