تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Anvari | دیوان اشعار انوری

صفحه  صفحه 9 از 107:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  106  107  پسین »  
#81 | Posted: 31 Jul 2011 14:06
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


حلقهٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد
دل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد

در سر زلف تو جز حلقه و چین خاصیتی است
که همی جان و تن و دین و دلم آن ببرد

خود دل از زلف تو دشوار توان داشت نگاه
که همی زلف تو از راه دل آسان ببرد

از خم زلف تو سامان رهایی نبود
هیچ دل را که همی سخت به سامان ببرد

عشق زلف تو چو سلطان دلم شد گفتم
کین مرا زود که از خدمت سلطان ببرد

برد از خدمت سلطانم از آن می‌ترسم
که کنون خوش خوشم از طاعت یزدان ببرد

من هم خدایی دارم
     
#82 | Posted: 31 Jul 2011 14:07
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


روی تو آرام دلها می‌برد
زلف تو زنهار جانها می‌خورد

تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت
عافیت را کس به کس می‌نشمرد

منهی عشق به دست رنگ و بوی
راز دلها را به درها می‌برد

وقت باشد بر سر بازار عشق
کز تو یک غم دل به صد جان می‌خرد

بر سر کوی غمت چون دور چرخ
پای کس جز بر سر خود نسپرد

هست دل در پردهٔ وصل لبت
لاجرم زلف تو پرده‌اش می‌درد

پای در وصل لبت نتوان نهاد
تا سر زلف تو در سر ناورد

گویمت وصلی مرا گویی که صبر
تا دلم آن را طریقی بنگرد

جمله در اندیشه سازی کار وصل
تا تو بندیشی جهان می‌بگذرد

وعده را بر در مزن چندین به عذر
زندگانی را نگر چون می‌برد

گویی از من بگزران ای انوری
چون کنم می‌نگزرد می‌نگزرد

من هم خدایی دارم
     
#83 | Posted: 31 Jul 2011 14:08
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد
راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد

خویشتن در بند نیک و بد مکن از بهر آنک
زشت و خوب و وصل و هجران درد و درمان بگذرد

روزگاری می‌گذار امروز از آن نوعی که هست
کانچه مردم بر خود آسان کرد آسان بگذرد

تا در این دوری ز داروی و ز درمان چاره چیست
صبر کن چندان که این دوران دونان بگذرد

گرچه مهجورم تن اندر درد هجران کی دهم
روزی آخر یاد ما بر یاد جانان بگذرد

گرچه در پیمان تست این دم چنان غافل مباش
کین جهان مختصرآباد ویران بگذرد

ماه‌رویا تکیه بر عشق من و خوبی خویش
بس مکن زیرا که هم این و هم آن بگذرد

شرم دار آخر که هردم الغیاث انوری
تازه بر سمع بزرگان خراسان بگذرد

من هم خدایی دارم
     
#84 | Posted: 31 Jul 2011 14:09
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


عشق ترا خرد نباید شمرد
عشق بزرگان نبود کار خرد

بار تو هرکس نتواند کشید
خار تو هر پای نیارد سپرد

جز به غنیمت نشمارم غمت
وز تو توان غم به غنیمت شمرد

چون ز پی تست چه شادی چه غم
چون ز می تست چه صافی چه درد

باری از آن پای شوم پایمال
باری از آن دست برم دستبرد

با توکله بنهم و سر بر سری
گرچه نیاید کلهم از دو برد

چیست ترا آن نه سزاوار عشق
گیر که خوبی و بزرگی بمرد

حسن تو همچون سخن انوری
رونق بازار جهانی ببرد

من هم خدایی دارم
     
#85 | Posted: 31 Jul 2011 14:10
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


ای مانده من از جمال تو فرد
هجران تو جفت محنتم کرد

چشمیست مرا و صدهزار اشک
جانیست مرا و یک جهان درد

گردون کبودپوش کردست
در هجر تو آفتاب من زرد

در کار تو من هنوز گرمم
هان تا نکنی دل از وفا سرد

جفت غمم و خوشست آری
اندی که منم ز درد تو فرد

با منت چون تویی توان ساخت
زهر غم چون تویی توان خورد

من هم خدایی دارم
     
#86 | Posted: 31 Jul 2011 14:11
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


جمالش از جهان غوغا برآورد
مه از تشویر واویلا برآورد

چو دل دادم بدو جان خواست از من
چو گفتم بوسه‌ای صفرا برآورد

ز بی‌آبی و شوخی در زمانه
هزاران فتنه و غوغا برآورد

غم و تیمار عشقش عاشقان را
هم از دین و هم از دنیا برآورد

ندیدم از وصالش هیچ شادی
فراق او دمار از ما برآورد

همه توقیع‌ها را کرد باطل
لبش از مشک چون طغری برآورد

همی ساز انوری با درد عشقش
که خلق از عشق او آوا برآورد

من هم خدایی دارم
     
#87 | Posted: 31 Jul 2011 14:12
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


باز دستم به زیر سنگ آورد
باز پای دلم به چنگ آورد

برد لنگی به راهواری پیش
پیش از بس که عذر لنگ آورد

پای در صلح نانهاده هنوز
ناز از سر گرفت و جنگ آورد

چون گل از نارکی ز باد هوا
چاک زد جامه باز و رنگ آورد

خواب خرگوش داد یک چندم
عاقبت عادت پلنگ آورد

خوی تنگش به روزگار آخر
بر دلم روزگار تنگ آورد

انوری را چو نام و ننگ ببرد
رفت و دعوی نام و ننگ آورد

من هم خدایی دارم
     
#88 | Posted: 31 Jul 2011 14:13
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


حسنش از رخ چو پرده برگیرد
ماه واخجلتاه درگیرد

چون غم او درآید از در دل
صبر بیچاره راه برگیرد

شاهد جانم و دلم غم اوست
کین به پا آرد آن ز سر گیرد

عشق عمرم ببرد و عشوه بداد
تا ببینی که سر به سر گیرد

دل همی گویدم به باقی عمر
بوسه‌ای خواه بو که درگیرد

صد غم از عشق او فزون دارد
انوری گر شمار برگیرد

گر دهد بوسه‌ای وگر ندهد
اندر آن صد غم دگر گیرد

من هم خدایی دارم
     
#89 | Posted: 31 Jul 2011 14:15
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


هر کرا با تو کار درگیرد
بهره از روزگار برگیرد

به سخن لب ز هم چو بگشایی
همه روی زمین شکر گیرد

چون زند غمزه چشم غمازت
دو جهان را به یک نظر گیرد

چشم تو آهویی است بس نادر
که همه صید شیر نر گیرد

من هم خدایی دارم
     
#90 | Posted: 31 Jul 2011 14:15
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


مرا صوت نمی‌بندد که دل یاری دگر گیرد
مرا بیکار بگذارد سر کاری دگر گیرد

دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپذیرد
که بگذارد هوای او هواداری دگر گیرد

ازو دوری نیارم جست ترسم زانکه ناگاهی
خورد زنهار با جانم وفاداری دگر گیرد

اگر زان لعل شکربار بفروشد به جان مویی
رضای او بجوید جان خریداری دگر گیرد

گل باغ وصالش را رها کردم به نادانی
به جای گل ز هجر او همی خاری دگر گیرد

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 9 از 107:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  106  107  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Anvari | دیوان اشعار انوری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites