تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

نوشته ها و اشعار اعضای انجمن

صفحه  صفحه 20 از 20:  « پیشین  1  2  3  ...  18  19  20  
#191 | Posted: 26 Dec 2018 21:34
نه آرامشت را به چشمی وابسته کن
نه دستت را به گرمای دستی دلخوش ...
چشمها بسته می شوند و دست ها مشت می شوند
و تو می مانی و یک دنیا تنهایی
میلیون ها درخت در جهان به طور اتفاقی توسط موش ها و سنجاب هایی کاشته شدند
که دانه هایی را مدفون کردند و سپس جای مخفی آن را فراموش کردند
خوبی کن و فراموش کن
" روزی رشد خواهد کرد"

صبح هایمان بی شک میتوانند زیباتر باشند
اگر تنها دغدغه ی زندگیمان مهربانی باشد
جای دوری نمیرود
یک روز همین نزدیکیها
لبخندمان را چندین برابر پس خواهیم گرفت
شاید خیلی زیباتر
     
#192 | Posted: 26 Dec 2018 21:41
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است

من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

صبح هایمان بی شک میتوانند زیباتر باشند
اگر تنها دغدغه ی زندگیمان مهربانی باشد
جای دوری نمیرود
یک روز همین نزدیکیها
لبخندمان را چندین برابر پس خواهیم گرفت
شاید خیلی زیباتر
     
#193 | Posted: 13 Jan 2019 02:14
غریبه

غريبه اي...
اما...
چقدر...
چشمانت...
آشناست...

...

قسم به چشمانت...
و آسمان گرفته دل من...
و اين غروب تنهاي دلگير...
در سينه ام...
آرزوهايت...
آشياني از عشق داشت...
و هميشه...
پرنده روئياهايم...
در آسمان چشمانت...
پرميگشود...
و تو...
چه ميدانستي...
چه ميدانستي...
احساسم را...
به آن چشمان غريبه...
كه تو...
دوست ميداشتي...

...

دلم براي چشمانم ميسوزد...
دلم براي چشمانم ميسوزد...
من...
براي تنهايي چشمانم...
گريه ميكنم...

....

هميشه...
قصه هاي آشنايي...
ناتمومه...
     
#194 | Posted: 17 Jan 2019 00:18 | Edited By: Streetwalker
این رو برای مادرم نوشتم.وقتی دکترها جوابش کردند...
تراوشات ذهن مشوش و پریشان یک دختر غمگین
امید...
گاهي وارث بدبختي هستيد كه هيچ نقشي در اون نداشتيد.....
وارث يك اشتباه.....
وارث يك بيماري.....
وارث يك بدنامي.....
وارث حماقتهاي ديگران.....
.....
انگار وقتي بيگناهي بيشتر عذاب ميكشي.....
وقتي هيچ كاري از دستت بر نمياد.....
.....
كلمات زيبا و قصار را دور بريزيد.....
چرا خودتان را فريب ميدهيد.....
چقدر خودتان را فريب ميدهيد.....
اينجا نيومديم كه هم رو فريب بديم.....
خواهش ميكنم.....
.....
ماهي كوچولوي حوض هرگز به دريا نخواهد رسيد.....
.....
ماهي كوچولوي مهربون.....
هرگز دريا را نخواهي ديد.....
چه با اميد.....
چه بي اميد.....
تو قسمت گربه ها و كلاغهايي.....
.....
دانايي دردناك است.....
.....
امروز مادر رو دكتر بردم.....
دكترجوابش كرد.....
تو آمادگاه گريه كردم.....
و تو تاكسي.....
.....
مادر آخرين روزهايش را ميگذراند.....
.....
مادر خوشحال بود كه من وارث اين ميراث نيستم.....
خوبه نميدونه كه.....
.....
چه درد و غذابي ميكشد اين مادر.....
قربون اون قلب بزرگ شده و نارسات برم من.....
اي خدا.....
.....
من به جاي خالي مادر فكر ميكنم.....
.....
مادر.....
چقدر بزرگواري.....
و مهربان.....
نتونستم هيچ كاري برات بكنم.....
نتونستم.....
.....
هميشه از ناتواني به نااميدي ميرسي.....
و از نااميدي به تنهايي.....
.....
هيچ اميدي جلو غروب رو نميگيره.....
.....
اميد يك سراب است.....
آخرين فريب......
.....
بعضي ها فقط براي درد كشيدن به دنيا ميان.....
كسي مقصر نيست.....
....
هر كس بايد صليبش را به تنهايي بر دوش بكشد.....
     
#195 | Posted: 25 Jan 2019 03:51 | Edited By: Streetwalker
باد در میان موهایش...

وقتي با درد ميجنگي...
وقتي تنهايي در اين برزخ خاكستري به تو ميتازد...
و جدايي مي اندازد...
ميان تو...
و آرزوها...
و دوستان...
وقتي طوفان بلا در ميان گيسوانت ميوزد...
وقتي قلبت ترك بر ميدارد...
وقتي از تنهايي لبريزي...
وقتي دلتنگي...
و...
وقتي اشكهايت هم از همراهيت باز ميمانند...
اندوهت قابل توصيف نيست...
....
من هم مثل تو آواره ام...
ويرانه هاي آرزوهايم را ميجويم...
و هيچ نميابم...
....
سالهاست كه سرگردانيم...
سالهاست...
....
در تنهايي يك كوه...
و در اندوه بيابان...
سراب اميد را ببين...
....
مسافر...
تنها برو...
و هرگز به پشت سر ننگر...
....
تنهايي قانون كبوتر هاي قاصد است...
....
درخاطره هاي دوردست...
و در غروب دلگير تنهايي ...
به تو مي انديشم...
....
باد باد فراموشيست...
و روز روز ويراني...
و تو...
چه نيك ميدانستي...
روئياهايم چگونه پر پر ميشوند...
....
بر سر سفره سرنوشت من...
تنهايي را...
با درد...
قسمت ميكنند...
....
تو...
كشتي اندوه را...
با مشقت...
از درياي درد...
و طوفان تنهايي...
گذر دادي...
....
سپاس...
تنها دارايي دستهاي ناتوان منست...
سپاس...
....
و آنگاه...
دو خورشيد...
از دو افق نااميدي طلوع كرد...
....
وقتي سرنوشتت را نميپذيري...
وقتي جز صبر...
هيچ كاري نميتواني بكني...
آسمانها ...
در برابر عظمت اندوهت...
تعظيم ميكنند...
....
تو را ستايش ميكنم...
تو را...
تورا كه واپسين هجوم خود را ...
به سرنوشت...
نااميدانه...
آغاز كردي...
تو را...
تو را كه نيك ميدانستي...
هرگز باز نخواهي گشت...
     
#196 | Posted: 11 Feb 2019 21:40
جستجو...


تمام عمر...
در جستجوی کسی هستی...
تمام عمر...
...
کاش...
کاش کسی بود...
کسی که...
تمام عشقهای...
یک دل دیوانه را...
به پایش میریختم...
...
کاش کسی بود...
کسی که در باغ روئیاهایم...
دستانم را میگرفت..
کاش....
...
کاش کسی بود...
حتی...
برای یک لحظه...
...
چرا همیشه...
روئیای دستانی که بر زخمهایم مرهم می نهند را...
برق خنجر...
بر هم می زند...
چرا...
....
من...
خسته از جستجو...
تمام روئیاهایم را...
به باد...
میسپارم...
بغچه تنهائیم را...
در حریر صداقت...
می پیچم...
اندوهم را...
بر شانه های زخمی...
میگذارم...
ابرها را...
به میهمانی چشمانم...
دعوت میکنم...
و با امید...
وداع میکنم...
...
من...
پرنده خسته ای را میشناسم...
که هیچ شاخه ای...
پناهش نمیدهد...
...
دست تنهائیم را میگیرم...
و میروم...
     
#197 | Posted: 11 Feb 2019 21:55
Streetwalker
احساس در اشعارت موج میزنه به دلت تبریک میگم
برام سواله که دلیل خاصی داره از سه نقطه استفاده می کنی؟
کنجکاو شدم که پرسیدم.

خواستم شاعر چشمان تو باشم
باد حواسم را برد
     
#198 | Posted: 11 Feb 2019 22:40
Streetwalker:
امید...

روحشون شاد...


دستمو بگیر....
     
#199 | Posted: 11 Feb 2019 22:56
CumSuckermale
منظورم اینه که مطلب ناتمومه...
     
#200 | Posted: 12 Feb 2019 08:58
Streetwalker:
منظورم اینه که مطلب ناتمومه...

اگر منظورت اینه، فکر می کنم توی شعر نیازی بهش نیست. هم نوشتن رو دشوارتر می کنه و هم برای خواننده ممکنه تکرار زیادش ایجاد خستگی چشمی کنه (مخصوصاً اگر مثل من بینایی اش ضعیف باشه و در عین حال علاقه داشته باشه شعرت رو بخونه). در شعر همین که میری سر خط، یا یک خط فاصله میدی کافی هست. سه نقطه رو وقتی استفاده کن که یا نشون بدی حرفی هست که به دلیلی گفته نمی شه، یا جایی که بعداً (مثلاً در قسمت بعدی، شعر بعدی یا ...) قرار هست که ادامه اش رو بنویسی و یا می خواهی نشون بدی که یک روند داره دایم تکرار میشه (مثلاً : برمی خیزم، سر کار می روم، ترافیک و دود، باز می گردم، جر و بحث، لقمه ای زهر مار، تکرار، به خواب می روم و باز برمی خیزم...). وگرنه ... در حالت عادی... به نظرم... به خصوص وقتی شعر می خونیم... پیش فرض بر اینه که... بعدی ادامه قبلی است... و به هم ربط داره!
البته این نظر من هست. شاید اشتباه می کنم.

خواستم شاعر چشمان تو باشم
باد حواسم را برد
     
صفحه  صفحه 20 از 20:  « پیشین  1  2  3  ...  18  19  20 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / نوشته ها و اشعار اعضای انجمن بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites