تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 13 از 99:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  98  99  پسین »  
#121 | Posted: 13 Aug 2011 07:52


وصل تو به وهم در نمی‌آید
وصف تو به گفت برنمی‌آید

شد عمر و عماری وصال تو
از کوی امید در نمی‌آید

وصل تو به وعده گفت می‌آیم
آمد اجل، او مگر نمی‌آید

زان می که تو را نصیب خصمان است
یک جرعه مرا به سر نمی‌آید

افسون مسیح بر تو می‌خوانم
افسوس که کارگر نمی‌آید

خاقانی کی رسد به گرد تو
چون دولت راهبر نمی‌آید

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#122 | Posted: 13 Aug 2011 07:56


چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست
با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید

بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

اندرین خم‌خانه صافی از پی درد است و ما
درد پر خوردیم اکنون صاف می‌باید مزید

در خراباتی که صاحب درد او جان‌های ماست
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#123 | Posted: 13 Aug 2011 07:58


دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد
لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد

صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد

عشق به اول مرا همچو گل از پای سود
دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد

تا در امید من هجر به مسمار کرد
یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد

می‌کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس
گرچه بدی می‌کند، چشم بدش دورباد

سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او
او به جفا می‌دهد سوختگان را به باد

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#124 | Posted: 13 Aug 2011 07:59


دل رفت و می‌ندانم حالش که خود کجا شد
آزار او نکردم گوئی دگر چرا شد

هرجا که ظن ببردم رفتم طلب بکردم
پایم به سنگ آمد، پشتم ز غم دو تا شد

چندان که بیش جستم کم یافتم نشانش
گوئی چه حالش افتاد یارب دگر کجا شد

بردم بدو گمانی کز عشق گشت رسته
مانا که گشت عاشق ظنم مگر خطا شد

یا آب بود و ناگه اندر زمین فرو شد
یا مرغ بود و از دام پرید در هوا شد

گفتم دلی که دیده است پیرو غریب و خسته
کامروز چند روز است کز پیش ما جدا شد

ناگاه کودکی گفت دیدم دلی شکسته
در دام زلف یاری افتاد و مبتلا شد

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#125 | Posted: 13 Aug 2011 08:00


لعلت اندر سخن شکر خاید
رویت انگشت بر قمر خاید

هر که با یاد تو شرنگ خورد
هم‌چنان دان که نیشکر خاید

هر که او پای بست روی تو شد
پشت دست از نهیب سرخاید

مرکب جان به مرغزار غمت
بدل سبزه عود تر خاید

بنده تا دید سیم دندانت
لب همه ز آرزوی زر خاید

عشقت آن اژدهاست در تن من
که دلم درد و جگر خاید

گوش کن حسب حال خاقانی
گرچه او ژاژ بیشتر خاید

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#126 | Posted: 13 Aug 2011 08:00


دل از آن راحت جان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد

چکنم هرچه کنم دل کند آنک
دل از آن جان جهان نشکیبد

دل نیارامد و هم معذور است
کز دلارام چنان نشکیبد

گرچه خون ریزد دل دار نهان
دل ز خون‌ریز نهان نشکیبد

سینه از زخم سنانش نالید
وآنگه از زخم سنان نشکیبد

گرچه پروانه کند عمر زیان
تا نسوزد ز زیان نشکیبد

دل چنان با غم او انس گرفت
که ز غم نیم زمان نشکیبد

چند گوئی که ز وصلش به شکیب
من شکیبم، دل و جان نشکیبد

من سگ اویم و نالم به سحر
به سحر سگ زفغان نشکیبد

دل خاقانی از آن یار که نیست
می‌زند لاف و از آن نشکیبد

چون گدا را نرسد دست به کام
هم ز لافی به زبان نشکیبد

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#127 | Posted: 13 Aug 2011 08:01


لب جانان دوای جان بخشد
درد از آن لب ستان که آن بخشد

عشق میگون لبش به می ماند
عقل بستاند ارچه جان بخشد

دیت آن را که سر برد به شکر
هم ز لعل شکرفشان بخشد

عاشق آن نیست کو به بوی وصال
هستی خود به دلستان بخشد

عاشق آن است کو به ترک مراد
هرچه هستی است رایگان بخشد

دو جهان را دو شاخ گل داند
دسته بندد به دلستان بخشد

شه سواری است عشق خاقانی
کز سر مقرعه جهان بخشد

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#128 | Posted: 13 Aug 2011 08:01


اول از خود بری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد

بر سر تیغ عشق سر بنهم
گر پیت سرسری توانم شد

عشق تو چون خلاف مذهب‌هاست
خصم مذهب‌گری توانم شد

تا به اسلام عشق تو برسم
بندهٔ کافری توانم شد

جان من تا ز توست آنجائی
من کجا ایدری توانم شد

یار چون لشکری شود من نیز
بر پیش لشکری توانم شد

گفت خاقانی از خدا برهم
گر ز عشق بری توانم شد

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#129 | Posted: 13 Aug 2011 08:02


دل عاشق به جان فرو ناید
همتش بر جهان فرو ناید

خاکیی را که یافت پایهٔ عشق
سر به هفت آسمان فرو ناید

ور دهد تاج عقل با دو کلاه
سر عاشق بدان فرو ناید

عشق اگر چند مرغ صحرائی است
جز به صحرای جان فرو ناید

سالها شد که مرغ در سفر است
که به هیچ آشیان فرو ناید

حلقهٔ کاروان عشق آنجاست
که خرد در میان فرو ناید

عاقبت نیز جز به صد فرسنگ
ز آن سوی کاروان فرو ناید

تو ندانی که چیست لذت عشق
تا به تو ناگهان فرو ناید

عشق خاص کس است خاقانی
به شما ناکسان فرو ناید

عشق داند که قحط سال کسی است
زان به کس میهمان فرو ناید

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#130 | Posted: 13 Aug 2011 08:03


دل از آن دلستان به کس نرسد
بر از آن بوستان به کس نرسد

بی‌غمش رنگ عیش کسی نبرد
بی‌دمش بوی جان به کس نرسد

به غلط بوسه‌ای بخواهم ازو
گرچه دانم که آن به کس نرسد

لب به دندان فرو گزد یعنی
رطب از استخوان به کس نرسد

وصلش اندیشه چون کنم کامروز
دولت از ناکسان به کس نرسد

مردمی تنگ بار گشت چنان
کز درش آستان به کس نرسد

عهد و انصاف پی غلط کردند
تا ازیشان نشان به کس نرسد

همه بیگانه‌اند خلق آوخ
کاشنا زان میان به کس نرسد

اهل دردی مجوی خاقانی
کاین مراد از جهان به کس نرسد

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
صفحه  صفحه 13 از 99:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites