تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 39 از 99:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  98  99  پسین »  
#381 | Posted: 14 Aug 2011 09:41
*****


هر روز به هر دستی رنگی دگر آمیزی
هر لحظه به هر چشمی شور دگر انگیزی

صد بزم بیارایی هر جا که تو بنشینی
صد شهر بیاشوبی هرجا که تو برخیزی

چون مار کنی زلفین وز پرده برون آیی
ناگه بزنی زخمی چون کژدم و بگریزی

فتنه کنیم بر خود پنهان شوی از چشمم
چون فتنه برانگیزی از فتنه چه پرهیزی

مژگان تو خونم را چون آب همی ریزد
تو بر سر من محنت چون خاک همی بیزی

خون ریخته می‌بینی گوئی که نه خون توست
از غمزه بپرس آخر کاین خون که می‌ریزی

بردی دل خاقانی در زلف نهان کردی
ترسم ببری جانش در طره در آویزی

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#382 | Posted: 14 Aug 2011 09:42
*****


از بوالعجبی هردم رنگ دگر آمیزی
عیسی نه‌ای و روزی صد رنگ برآمیزی

ده رنگ دلی داری با هر که فراز آئی
یک‌رنگ شوی حالی چون آب و درآمیزی

هردم جگرم سوزی گر زلف به کار آری
نه مشک خلل گیرد چون با جگر آمیزی

صد زهر بیامیزی و در کام دلم ریزی
چون نوش کنم زهر ز آن صعب‌تر آمیزی

خود کژدم زلفت را زهری است که جان کاهد
حاجب نبود گر تو زهری دگر آمیزی

از یک نظر تنها، دل باخته‌ام با تو
جان بازم اگر لطفی با آن نظر آمیزی

گر هیچ شبی ز آن لب تسکین دلم سازی
از دیده گلاب آرم تا با شکر آمیزی

شعر تر خاقانی چون در لبت آویزد
گوئی که همی آتش با آب درآمیزی

قصد در خسرو کن تا چشم سعادت را
از گرد رکاب او کحل‌البصر آمیزی

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#383 | Posted: 14 Aug 2011 09:42
*****


ای دیده ره ز ظلمت غم چون برون بری
چون نور دل نماند برون راه چون بری

اول چراغ برکن و آنگه چراغ جوی
تا زان چراغ راه ز ظلمت برون بری

هجران یار بر جگرت زخم مار زد
آن زخم مار نی که به باد فسون بری

آن درد دل که برده‌ای آنگه عروسی است
در جنب محنتی که ز هجران کنون بری

خاقانیا حریف فراقی به دست خون
در خون نشسته‌ای چه غم دست خون بری

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#384 | Posted: 14 Aug 2011 09:43
*****


عتاب رنگ به من نامه‌ای فرستادی
مرا به پردهٔ تشریف راه نو دادی

صحیفه‌های معانی نوشتی و سر آن
به دست مهر ببستی و مهر بنهادی

چو نقش عارض و زلف تو نوک خامهٔ تو
نمود بر ورق روز از شب استادی

مرا نمودی کای پای بست محنت ما
به غم مباش که ما را هنوز بر یادی

مترس اگرچه به صد درد و بند بسته شدی
کنون که بندهٔ مائی ز هر غم آزادی

از آن زمان که بدیدم نگار خامهٔ تو
نگار نامهٔ من گشت نامت از شادی

ز لطف‌ها که نمودی گمان برم که همی
در بهشت بر اهل نیاز بگشادی

ز فصل‌ها که نوشتی یقین شدم که همی
دم مسیح بر مردگان فرستادی

دلیل که از غم غربت چو دیر بود خراب
به روزگار تو چون کعبه شد به آبادی

ز رغم آنکه مرا در غم تو طعنه زنند
غم تو شادی من شد که شادمان بادی

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#385 | Posted: 14 Aug 2011 09:43
*****


ز من گسستی و با دیگران بپیوستی
مرا درست شد اکنون که عهد بشکستی

به یاد مصطبه برخاستی معربدوار
بر آتشم بنشاندی و دور بنشستی

مرا به نیم کرشمه بکشتی ای کافر
فغان ز کفر تو و آه ازین سبک‌دستی

به مهر فاخته زان پس که روی بنمودی
گریز جستی و از دام من برون جستی

برای مهر تو جان بر میان همی بستم
چرا به کینهٔ جانم میان فرو بستی

خبر نداری کز بس کرانه جوئی و کبر
میان جانم بی‌رحم‌وار بگسستی

مرا طفیل کسان مرهمی همی دادی
کنون ز دادن آن قدر نیز وارستی

بسا طویلهٔ گوهر که چشم من بگسست
چو در طویلهٔ بد گوهران بپیوستی

ستم بد این که تو کردی به جان خاقانی
ستمگری مپسند، ای خدای چون هستی

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#386 | Posted: 14 Aug 2011 09:44
*****


یک زبان داری و صد عشوه‌گری
من و صد جان ز پی عشوه خری

از جگر خوردن توبه نکنی
زانکه پرورده به خون جگری

زهره داری تو ز بیم دل خویش
که بهر دم جگر ما بخوری

گفته بودی که تمامم به وفا
برو ای شوخ که بس مختصری

به دعای سحری خواستمت
کارم افتاد به آه سحری

دست هجر تو دهانم بر دوخت
تا نگویم که مکن پرده دری

چند در چند همی بینم جور
چکنم گر نکنم نوحه‌گری

آب خاقانی گفتی ببرم
برده‌ای بالله و حقا که بری

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#387 | Posted: 14 Aug 2011 09:44
*****


تو را افتد که با ما سر برآری
کنی افتادگان را خواستاری

مکن فرمان دشمن سر درآور
بدین گفتن چه حاجت؟ خود درآری

بهای بوسه جان خواهی و سهل است
بها اینک، بیاور هر چه داری

به یک دل وقت را خرسند می‌باش
اگرچه لاغر افتاد این شکاری

برای تو جهانی را بسوزم
اگر خو واکنی از خامکاری

نهان از خوی خود درساز با من
که گر خویت خبر دارد نیاری

مکن حق‌های خاقانی فراموش
اگر روزی حق یاران گزاری

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#388 | Posted: 14 Aug 2011 09:45
*****


در عشق، فتوح چیست؟ دانی
از دوست کرشمهٔ نهانی

بینی ز کمان کشان غمزه
ترکان که کمین گشای خوانی

گوئی که ز عشق او نشان ده
کس داد نشان ز بی‌نشانی

سرنامهٔ عشق کشتن آمد
سرنامهٔ خلق زندگانی

گفتم به خیال او که آوخ
من دل سبکم تو جان گرانی

دل گم شده‌ام کجا ندانم
جای دل گم شده تو دانی

خاقانی تو مزن ازین دم
کاین دم گهری است آسمانی

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#389 | Posted: 14 Aug 2011 09:45
*****


گویم همه دل منی و جانی
مانم به تو و به من نمانی

آن سایه منم که خاک خاکم
وان نور تویی که جان جانی

من خاک توام به جای اینم
تو جان منی به جای آنی

گفتم چه شود که من شوم تو
گفتا که تو من شو ار توانی

گر من توشوم تو نیست گردی
اما تو چو من شوی بمانی

بر دلدل دل چنان زن آواز
کز خندق غم برون جهانی

کز طبع تو در خزان عالم
پیداست بهار شادمانی

امروز مرا مسلم آمد
در ملک سخن خدایگانی

هم نام تو خالق الکلام است
هم نعت تو خالق المعانی

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#390 | Posted: 14 Aug 2011 09:46
*****


خاکم که مرا منی نیابی
بادم که مرا تنی نیابی

هیچم به عیار تو دو جو کم
گر بر محکم زنی نیابی

دشمن کامم ز دوستداریت
وز من دم دشمنی نیابی

چون من تو شدم تو زی مغان شو
کآنجا توئی و منی نیابی

چون سایه مرا به تیرگی جوی
کاندر ره روشنی نیابی

گفتی که چه نامی از دلت پرس
کز من صفت منی نیابی

نقش الحجر دل تو نامم
جز عاشق گلخنی نیابی

بار دل من توئی که جز گل
بار گل خوردنی نیابی

در سینهٔ آتشین طلب دل
کاندر بر سوسنی نیابی

دل تافته شد مجوی ازو صبر
کز آتش آهنی نیابی

پیروزهٔ چرخ را از آهم
جز رنگ خماهنی نیابی

خاقانی را چنان مکن گم
کانگه که طلب کنی نیابی

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
صفحه  صفحه 39 از 99:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites