تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 44 از 99:  « پیشین  1  ...  43  44  45  ...  98  99  پسین »  
#431 | Posted: 14 Aug 2011 11:29
شمارهٔ ۲۷ - در فقر و گوشه نشینی و گله از سفر


قلم بخت من شکسته سر است
موی در سر ز طالع هنر است
بخت نیک، آرزو رسان دل است
که قلم نقش بند هر صور است
نقش امید چون تواند بست
قلمی کز دلم شکسته‌تر است
دیده دارد سپید بخت سیاه
این سپید آفت سیاه سر است
بخت را در گلیم بایستی
این سپیدی برص که در بصر است
چشم زاغ است بر سیاهی بال
گر سپیدی به چشم زاغ در است
کوه را زر چه سود بر کمرش
که شهان را زر از در کمر است
تن چو ناخن شد استخوانم از آنک
بخت را ناخته به چشم در است
استخوان پیش‌کش کنم غم را
زآنکه غم میهمان سگ جگر است
روز دانش زوال یافت که بخت
به من راست فعل کژ نگر است
بس به پیشین ندیده‌ای خورشید
که چو کژ سر نمود کژ نظر است
چون نفس می‌زنم کژم نگرد
چرخ کژ سیر کاهرمن سیر است
چون صفیرش زنی کژت نگرد
اسب کورا نظر بر آب‌خور است
یا مگر راست می‌کند کژ من
که مرا از کژی هنوز اثر است
ترک آن کژ نگه کند در تیر
تا شود راست کالت ظفر است
همه روز اعور است چرخ ولیک
احول است آن زمان که کینه‌ور است
هر که را روی راست، بخت کژ است
مار کژ بین که بر رخ سپر است
بس نبالد گیابنی که کژ است
بس نپرد کبوتری که تر است
دهر صیاد و روز و شب دو سگ است
چرخ باز کبود تیز پر است
همه عالم شکارگه بینی
کاین دو سگ زیر و باز بر زبر است
عقل سگ جان هوا گرفت چو باز
کاین سگ و باز چون شکارگر است
من چو کبک آب زهره ریخته رنگ
صید باز و سگی که بوی بر است
نیک بد حال و سخت سست دلم
حال و دل هر دو یک نه بر خطر است
عافیت آرزو کنم هیهات
این تمناست یافتن دگر است
آرزو را ذخیره امید است
وصل امید عمر جانور است
آرزو چون نشاند شاخ طمع
طلبش بیخ و یافت برگ و بر است
طمع آسان ولی طلب صعب است
صعبی یافت از طلب بتر است
آرزویی که از جهان خواهم
بدهد زآنکه مست و بی‌خبر است
لیکن آن داده را به هشیاری
واستاند که نیک بد گهر است
در دبستان روزگار، مرا
روز و شب لوح آرزو به بر است
هیچ طفلی در این دبستان نیست
که ورا سورهٔ وفا ز بر است
چون برد آیت وفا از یاد؟
کآخر اوفوا بعهدی از سور است
خاطرم بکر و دهر نامرد است
نزد نامرد، بکر کم‌خطر است
نالش بکر خاطرم ز قضاست
گلهٔ شهربانو از عمر است
سایهٔ من خبر ندارد از آنک
آه من چرخ‌سوز و کوه در است
جوش دریا در دیده زهرهٔ کوه
گوش ماهی بنشنود که کر است
مر ما مر من حساب العمر
چون به پنجه رسد حساب مر است
ناودان مژه ز بام دماغ
قطره ریز است و آرزو خضر است
سبب آبروی آب مژه است
صیقل تیغ کوه تیغ خور است
نکنم زر طلب که طالب زر
همچو زر نثار پی‌سپر است
عاقبت هرکه سر فراخت به زر
همچو سکه نگون و زخم خور است
روی عقل از هوای زر همه را
آبله خورده همچو روی زر است
از شمار نفس فذلک عمر
هم غم است ار چه غم نفس شمراست
غم هم از عالم است و در عالم
می‌نگنجد که بس قوی حشر است
عالم از جور مایهٔ زای غم است
بتر از هیمه مایه شرر است
چون شرر شد قوی همه عالم
طعمه سازد چه حاجت تبر است
لهو، یک جزو و غم هزار ورق
غصه مجموع و قصه مختصر است
قابل گل منم که گل همه تن
رنگ خون است و خار نیشتر است
غم ز دل زاد و خورد خون دلم
خون مادر غذا ده پسر است
آتشی کز دل شجر زاید
طعمهٔ او هم از تن شجر است
چرخ بازیچه گون چون بازیچه
در کف هفت طفل جان شکر است
بدو خیط ملون شب و روز
در گشایش بسان باد فر است
شب که ترکان چرخ کوچ کنند
کاروان حیات بر حذر است
خیل ترکان کنند بر سر کوچ
غارت کاروان که بر گذر است
خواجه چون دید دردمند دلم
گفت کین دردناکی از سفر است
هان کجائی چه می‌خوری؟ گفتم
می‌خورم خون خود که ما حضر است
چه خورش کو خورش کدام خورش
دست خون مانده را چه جای خور است
گوید آخر چه آرزو داری
آرزو زهر و غم نه کام و گر است
نیم جنسی و یک‌دلی خواهم
آرزوم از جهان همین قدر است
از دو یک دم که در جهان یابم
ناگزیر است و از جهان گذر است
نگذرد دیگ پایه را ز حجر
نگذرد آتشی که در حجر است
به مقامی رسیده‌ام که مرا
خار و حنظل بجای گل شکر است
کو سر تیغ کرزوی من است
کانس وحشی به سبزه و شمر است
بر سر تیغ به سری که سر است
خرج قصاب به بزی که نر است
ابله از چشم زخم کم رنج است
اکمه از درد چشم کم ضرر است
جاهل آسوده، فاضل اندر رنج
فضل مجهول و جهل معتبر است
سفله مستغنی و سخی محتاج
این تغابن ز بخشش قدر است
همه جور زمانه بر فضلاست
بوالفضول از حفاش زاستر است
سوس را با پلاس کینی نیست
کین او با پرند شوشتر است
حال مقلوب شد که بر تن دهر
ابره کرباس و دیبه آستر است
عالم از علم مشتق است و لیک
جهل عالم به عالمی سمر است
معنی از اشتقاق دور افتاد
کز صلف کبر و از اصف کبر است
قوت مرغ جان به بال دل است
قیمت شاخ کز به زال زر است
دل پاکان شکستهٔ فلک است
زال دستان فکندهٔ پدر است
جان دانا عجب بزرگ دل است
تن ادریس بس بلند پر است
در گلستان عمر و رستهٔ عهد
پس گل، خار و بعد نفع، ضر است
از پس هر مبارکی شومی است
وز پی هر محرمی صفر است
فقر کن نصب عین و پیش خسان
رفع قصه مکن نه وقت جر است
دهر اگر خوان زندگانی ساخت
خورد هر چاشنی که کام و گر است
سال کو خرمن جوانی دید
سوخت هر خوشه‌ای که زیب و فر است
درزیی صدرهٔ مسیح برید
علمش برد و گفت گوش خر است
کشت امید چون نرویاند
گریه کو فتح باب هر نظر است
وقت تب چون به نی نبرد تب
شیر گر نیستانش مستقر است
دفع عین الکمال چون نکند
رنگ نیلی که بر رخ قمر است
دی همی گفتم آه کز ره چشم
دل من نیم کشتهٔ عبر است
مرگ یاران شنیدم از ره گوش
دلم امروز کشتهٔ فکر است
هر که از راه گوش کشته شود
زاندرون پوست خون او هدر است
آری آری هم از ره گوش است
کشتن قندزی که در خزر است
نقطهٔ خون شد از سفر دل من
خود سفر هم به نقطه‌ای سقر است
تا به غربت فتاده‌ام همه سال
نه مهم غیبت و سه مه حضر است
نی نی از بخت شکرها دارم
چند شکری که شوک بی‌ثمر است
صورت بخت من طویل‌الذیل
در وفا چون قصیر با قصر است
بخت ملاح کشتی طرب است
بخت فلاح کشته بطر است
چشم بد دور بر در بختم
چرخ حلقه به گوش همچو در است
بخت، مرغ نشیمن امل است
روز، طفل مشیمهٔ سحر است
هم ز بخت است کز مقالت من
همه عالم غرائب و غرر است
استراحت به بخت یا نعم است
استطابت به آب یا مدر است
فخر من یاد کرد شروان به
که مباهات خور به باختر است
لیک تبریز به اقامت را
که صدف قطره را بهین مقر است
هم به مولد قرار نتوان کرد
که صدف حبس خانهٔ درر است
گرچه تبریز شهره‌تر شهری است
لیک شروان شریفتر ثغر است
خاک شروان مگو که وان شر است
کان شرفوان به خیر مشتهر است
هم شرفوان نویسمش لیکن
حرف علت از آن میان بدر است
عیب شروان مکن که خاقانی
هست از آن شهر کابتداش شر است
عیب شهری چرا کنی به دو حرف
کاول شرع و آخر بشر است
جرم خورشید را چه جرم بدانک
شرق و غرب ابتدا شراست و غر است
گر چه ز اول غر است حرف غریب
مرد نامی غریب بحر و بر است
چه کنی نقص مشک کاشغری
که غر آخر حروف کاشغر است
گرچه هست اول بدخشان بد
به نتیجه نکوترین گهر است
نه تب اول حروف تبریز است
لیک صحت رسان هر نفر است
دیدی آن جانور که زاید مشک
نامش آهو و او همه هنر است

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#432 | Posted: 14 Aug 2011 11:30
شمارهٔ ۲۸ - در مدح عموی خود کافی الدین شروانی


طبع کافی که عسکر هنر است
چون نی عسکری همه شکر است

قطرهٔ کوثر و قمطرهٔ هند
از شکرهای لفظ او اثر است

نه کلکش به نیشکر ماند
کز پی تب بریدن بشر است

گل شکر را ز رشک نیشکرش
زهر در حلق و خار در جگر است

نی مصریش قند می‌زاید
تا سمرقند قند او سمر است

در شکرریز نوعروس سخن
نی مصریش خاطب هنر است

بل عروس فلک ببرد دست
کان نی مصر یوسف دگر است

گر شکر زاد کلک او چه عجب
پس شکر خواهد این عجب خبر است

زعفران گرچه بیخ در آب است
آرزومند ژالهٔ سحر است

زین اشارت که کرد خاقانی
سر فراز است بلکه تاجور است

پشت خم راست دل به خدمت او
همچو نون و القلم همه کمر است

بختم از سرنگونی قلمش
چون سخن‌های او بلند سر است

سیم و شکر فرستم و خجلم
که چرا دسترس همین قدر است

شکر و سیم پیش همت او
از من و شعر، شرمسار تر است

خود دل و طبع او ز سیم و شکر
کان طمغاج و باغ شوشتر است

شعر گفتم به عذر سیم و شکر
مختصر عذر خواه مختصر است

سیم سنگ است پیش دیده از آنک
هم تراشش زط کلک او گهر است

اتصال نجوم خاطر او
فیض طبع مرا نویدگر است

زین سپس ابروار پاشم جان
کاین قدر فتح باب ماحضر است

تا ابد نام او بر افسر عقل
مهر بر سیم و نقش بر حجر است

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#433 | Posted: 14 Aug 2011 11:30
شمارهٔ ۲۹ - در مدح دستور اعظم مختار الدین


دل صید زلف اوست به خون در نکوتر است
وان صید کان اوست نگون‌سر نکوتر است

برد آب سنگ من، من از آن سنگ دربرم
عاشق چو آب و سنگ ببر در نکوتر است

رنجور سینه‌ام لب و زلفش دوای من
کاین درد را بنفشه به شکر نکوتر است

در چشمش آب نی و رخ از شرم خوی زده
بادم خشک خوش تر و گل، تر نکوتر است

خوی بدش که بازستاند مرا ز من
آن خوی بد ز هرچه نکوتر نکوتر است

در تخته‌نرد عشق فتادم به دست خوش
مهره به دست و خانه به ششدر نکوتر است

امسال نوبر دل خاقانی است عشق
خوش میوه‌ای است عشق و به نوبر نکوتر است

خاقانیا زر و زر ازین شعر و شعر چند
شعر ارچه کیمیاست ازو زر نکوتر است

طبعت که کیمیای زر روزگار از اوست
بر صدر روزگار ثناگر نکوتر است

دستور اعظم افسر دارندگان ملک
کز ظل عرش بر سرش افسر نکوتر است

مختار دین نظام ممالک که رای او
از آسمان قوی‌تر و ز اختر نکوتر است

راز عقول و مشکل ارواح کشف اوست
اسرار علم مطلقش از بر نکوتر است

هست آفتاب دولت سلجوقیان به عدل
اکسیر گنج ملک به گوهر نکوتر است

در عهد این خلف دل اسلافش از شرف
بر قبهٔ مسیح مجاور نکوتر است

مختار، گوهر آمد و اسلافش آفتاب
از آفتاب، زادن گوهر نکوتر است

بر افسر ملوک نشاندش سپهر از آنک
فرزند آفتاب بر افسر نکوتر است

در خطبهٔ کرم لقبش صدر عالم است
بر مهر ملک صدر مظفر نکوتر است

سنگی است حلم او که نگردد ز سیل خشم
آن سنگ در ترازوی محشر نکوتر است

محضر کنم که او ظفر دین مصطفاست
عدلش پی گواهی محضر نکوتر است

دین چیست عدل پس تو در عدل کوب از آنک
عدل از پی نجات تو رهبر نکوتر است

عدل است و بس کلید در هشتم بهشت
کز عدل بر گشادن این در نکوتر است

عدل است و دین دوگانه ز یک مادر آمده
فهرست ملک ازین دو برادر نکوتر است

هرجا که عدل سایه کند رخت دین بنه
کاین سایبان ز طوبی اخضر نکوتر است

هرجا که عدل خیمه زند کوس دین بزن
کاین نوبتی ز چرخ مدور نکوتر است

هر که از تف سموم بیابان ظلم جست
عدلش سقای برکهٔ کوثر نکوتر است

سر سامی است عالم و عدل است نضج او
نضج از دوای عافیت آور نکوتر است

تاریخ کیقباد نخواندی که در سیر
عدلش ز فضل عاطفه گستر نکوتر است

احکام کسروی نشنیدی که در سمر
عدلش ز عقل مملکه پرور نکوتر است

افسانه شد حدیث فریدون و بیوراسب
زآن هر دوان کدام به مخبر نکوتر است

این داد کرد و آن ستم آورد عاقبت
هم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است

امروز عدل بر در مختار دان و بس
ایدر طلب که این طلب ایدر نکوتر است

کسری و جعفری است که یک قطره همتش
از هفت بحر کسری و جعفر نکوتر است

از خواجهٔ زمین و درت هفتم آسمان
در سایهٔ تو چارم کشور نکوتر است

از خواجگی چه فخر تو را کز کمال قدر
هر حاجبت ز خواجهٔ سنجر نکوتر است

شهباز ملکی و ز پی نامه بردنت
سیمرغ در محل کبوتر نکوتر است

آذین باغ دولت و هارون درگهت
از قصر قیصریه و قیصر نکوتر است

ای حیدر زمانه به کلک چو ذوالفقار
نام فلک به صدر تو قنبر نکوتر است

خاقانیی که نایب حسان مصطفی است
مداح بارگاه تو حیدر نکوتر است

جاندار تو رضای حق است و دعای خلق
کاین دو ز صد سریت لشکر نکوتر است

در ناف عالمی دل ما جای مهر توست
جای ملک میان معسکر نکوتر است

از یاد کرد نام تو کام سخنوران
چون نکهت مسیح معطر نکوتر است

چون آستین مریمی و جیب عیسوی
از خلق تو زمانه معنبر نکوتر است

ای صدر ملک و صاحب عالم، ثنای تو
از هر کسی نکوست ز چاکر نکوتر است

تو داوری و ما همه مظلوم روزگار
مظلوم در حمایت داور نکوتر است

عادل غضنفری تو و پروانهٔ تو من
پروانه در پناه غضنفر نکوتر است

من خضر دانشم تو سکندر سیاستی
هر چند خضر پیش سکندر نکوتر است

لیکن چو آب روزی خضر از مسافری است
عزم مسافران به سفر در نکوتر است

دارد سر و تنم سر و پای دل و هوات
تشریف تو سلاح تن و سر نکوتر است

از رنگ رنگ خلعه که فرموده‌ای مرا
خانه‌ام ز کارخانهٔ آزر نکوتر است

دستار خز و جبهٔ خارا نکوست لیک
تشریف وعده دادن استر نکوتر است

آن بس بس غضایری از بخشش ملک
اینجا ز هر معانی در خور نکوتر است

بس بس گلاب جود که دریا فشانده‌ای
غرقه شدم سفینه و معبر نکوتر است

رهواری سفینه چه بینی که گاه غرق
بهر صلاح لنگی لنگر نکوتر است

سوگند می‌دهم به خدایت که بس کنی
گرچه عطا چو عمر مکرر نکوتر است

هرچند کن عطای موفا شگرف بود
دانند کاین ثنای موفر نکوتر است

گرچه نکوست بخشش و لطف و هوا و ابر
شکر زبان لالهٔ احمر نکوتر است

در شکر کردن از زر خورشید و سیم ماه
آن زر و سیم بر سر عبهر نکوتر است

گر ابر کرد مجمر زرین ز زرد گل
احسنت مرغ از آن زر مجمر نکوتر است

ساق گیاست شبه زبانی به شکر ابر
شکر گیا ز ابر مکدر نکوتر است

خوش طبعم از عطات ولی زرد رخ ز شرم
حلوا بخوان خواجه مزعفر نکوتر است

بیمارم از دل و دم سردم مزور است
بیمار را مگو که مزور نکوتر است

بیمار دل بخورد مزور نمی‌رسد
کورا دوا مفرح اکبر نکوتر است

گفتم به ترک این طرف و قبله ساختم
عرضی که از یقین مصور نکوتر است

راهب که دست داشت ز صد نور بر جهان
شمع شبش ز چوب صنوبر نکوتر است

گرچه نکوست رزق فراخ از قضا ولیک
قانع شدن به رزق مقدر نکوتر است

نی‌نی به دولت تو امیر سخن منم
عسکر کش من این نی عسگر نکوتر است

من در سخن عزیز جهانم به شرق و غرب
کز شرق و غرب نام سخنور نکوتر است

جانم به حشمت تو نه غم ناک، خرم است
کارم به همت تو نه بدتر نکوتر است

این شعر بر بدیهه ز من یادگار دار
کز نوعروس با زر و زیور نکوتر است

در غیبت آن قصیده که گفتم شگرف بود
در حضرت این قصیدهٔ دیگر نکوتر است

هستم عطارد این دو قصیده دو پیکر است
لاف عطاردت ز دو پیکر نکوتر است

جاوید عمر باش که ملک از تو یافت ساز
معمار باغ ملک معمر نکوتر است

باقی بمان که تا ابد از بخشش ازل
ملک زمانه بر تو مقرر نکوتر است

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#434 | Posted: 14 Aug 2011 11:31
شمارهٔ ۳۰ - وله ایضا


رستم و بهرام را بهم چه مصاف است
این دو خلف را بهم چه خشم و خلاف است

مایهٔ سودا در این صداع چه چیز است
سود محاکا در این حدیث چه لاف است

معجز این گر نهنگ بحر فشان است
حجت آن اژدهای کوه شکاف است

از پی یک صره‌ای ز سیم و زر زرد
بر دو محک سپیدشان چه مصاف است

هر دو چو صبح از عمود گنبد کافند
صبح بلی از عمود گنبد کاف است

آب زدند آسیای کام ز کینه
کینه چه دارند کاسیا به کفاف است

هر دو الوفند و از سر دو الفشان
از پی میم است جنگ نز پی کاف است

بر در تسعین کنند جنگ شبان روز
درگه عشرین ز جنگ هر دو معاف است

گر ز یک انگشتری خاصهٔ جمشید
دیو چهارم به پیششان به طواف است

دیو دلی می‌کنند بر سر خاتم
خاتم جمشید داشتن نه گزاف است

ناف بر این شغلشان زده است زمانه
خاک چنین شغل خون آهوی ناف است

بس کن خاقانیا مطایبه زیرا
باطن او درد و ظاهرش همه صاف است

ساحری از قاف تا به قاف تو داری
مشرق و مغرب تو را دو نقطهٔ قاف است

قبلهٔ هرکس کسی است قبلهٔ جانت
تاج سر خاندان عبد مناف است

بر شعرا نطق شد حرام به دورت
سحر حلال آنکه با دم تو مضاف است

بافتن ریسمان نه معجزه باشد
معجز داود بین که آهن باف است

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#435 | Posted: 14 Aug 2011 11:32
شمارهٔ ۳۱ - در مدح خواجه همام الدین حاجب و یاد کردن از مرگ منوچهر


شهری به فتنه شد که فلانی از آن ماست
ما عشق باز صادق و او عشق دان ماست

آنجا که دست ماست درو حلقه زان اوست
وانجا که پای اوست سر و سجده زان ماست

هر دل که زیر سایهٔ زلفش نشان دهند
مرغی است پر بریده که از آشیان ماست

تا بر درش به داغ سگی نامزد شدیم
گردون درم خرید سگ پاسبان ماست

با ترک تاز شحنهٔ عشقش میان جان
سلطان عقل هندوی جان بر میان ماست

پیغام دادمش که نشانی بدان نشان
کز گاز بر کنارهٔ لعلت نشان ماست

مگذار کاتشی شده بر جان ما زند
این هجر کافر تو که آفت رسان ماست

هم خود ز روی لطف جوابم نوشت و گفت
خاقانیا مترس که جان تو جان ماست

ما طفل وار سر زده و مرده مادریم
اقبال پهلوان عجم دایگان ماست

ما بیدقیم و مات عری گشته شاه ما
میر اجل نظارهٔ احوال دان ماست

شروان و بای ظلم گرفته است و قحط عدل
انصاف تاج بخش کیان میزبان ماست

عادل همام دولت و دین مرزبان ملک
کز عدل او مبشر مهدی زمان ماست

دین لاف زد زمانک اسفاهدار گفت
دولت زبان گشاد که این مرزبان ماست

دولت به گوش عزم تو این رمز گفته است
کاندر رکاب تو ملکان هم عنان ماست

اسلام فخر کرد به دور همام و گفت
ملت درست پهلو ازین پهلوان ماست

نازند روشنان فلک در قران سعد
کاین سعدها ز مهتر صاحب قران ماست

لافند مادران گهر در مزاج صلح
کاین صلح ما ز میر سپهر آستان ماست

تا میر حاجب افسر حجاب روزگار
برداشت آن حجاب که بند روان ماست

ما زله خوار مائدهٔ میر حاجبیم
نعمان روزگار طفیلی خوان ماست

از مدحتش که زنده کن دوستان اوست
تا نفخ صور صور دوم در دهان ماست

خصم ار بزرجمهری یا فسردگی کند
تایید میر باد که حرز امان ماست

ما را چه باک مزدک و بیم بزرجمهر
چون کیقباد قادر و نوشین روان ماست

ما کاروان گنج روان را روان کنیم
کاقبال میر بدرقهٔ کاروان ماست

بخت همام گفت که ما را همای دان
کز مغز کرکسان فلک استخوان ماست

رمح همام گفت که عنقا ز زخم ما
بریان شود که بابزن او سنان ماست

تیغ همام گفت که ما اعجمی تنیم
در معرکه زبان ظفر ترجمان ماست

تیز همام گفت که ما اژدها سریم
تا طاق گنج خانهٔ نصرت کمان ماست

رخش همام گفت که ما باد صرصریم
مفلوج گشته کوه ز زور و توان ماست

گرز همام گفت که ما کوه آهنیم
نقرس گرفته باد ز زخم گران ماست

عدل همام گفت که ما حرز امتیم
ما در ضمان خلق و خدا در ضمان ماست

رای همام گفت که ما حصن دولتیم
کز هشت چشم چار ملک دیده بان ماست

دست همام گفت که ما ابر رحمتیم
همت محیط ما و سخا آسمان ماست

آن بلبل همای فر زاغ فرق بین
کو خاص گلستان خواص بنان ماست

روز و شب است ابلق دو رنگ و گفته‌اند
کز نام پهلوان عجم داغ ران ماست

پرز پلاس آخور خاص همام دین
دستارچهٔ معنبر و برگستوان ماست

کیخسرو است شاه و همام است زال زر
مهلان او تهمتن توران ستان ماست

ما امتیم و شاه رسول است و او عمر
فرزند او که فرخ علی کامران ماست

ای مرزبان کشور پنجم که درگهت
هفتم سپهر ما نه که هشتم جنان ماست

بعد از هزار دور تو را یافت چرخ و گفت
پیرانه سر وجود تو بخت جوان ماست

از خاک درگهت به مکانی رسیده‌ایم
کامروز عرش را همه رشک از مکان ماست

گر جان ما به مرگ منوچهر غم زده است
تو دیر زی که دولت تو غم نشان ماست

گر معتقدتر از تو شنیدیم هیچ میر
پس اعتقاد رافضیان رسم و سان ماست

گر شیردل از تو شناسیم هیچ مرد
مندیل حیض سگ صفتان طیلسان ماست

محمود همتی تو و ما مدح خوان تو
شاید که جان عنصری اشعار خوان ماست

مداح توست و مخلص توست و مرید توست
تا طبع ما و سینهٔ ما و روان ماست

هر چند این قصیده گواهی است راست گوی
بر دعوی وفاق تو کاندر نهان ماست

اخلاص و صدق و منقبه داریم و خود نداشت
غدر و نفاق و منقصه تا خاندان ماست

ما را گمان فتد که بمانی هزار سال
معلوم صد هزار یقین در گمان ماست

نوروز را به خدمت صدرت مبارکی است
وز مدحتت مبارکی دودمان ماست

منشور حاجبی و امیریت تازه گشت
وین تازگی ز بهر صلاح جهان ماست

گوئیم جاودانت بقاباد و این دعاست
آمین پس از دعا مدد جاودان ماست

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#436 | Posted: 14 Aug 2011 11:32
شمارهٔ ۳۲ - در مدح صفوة الدین بانوی شروان شاه


صبح تا آستین برافشانده است
دامن عنبر تر افشانده است

مگر آن عقد عنبرینهٔ شب
برگشاده است و عنبر افشانده است

روز یک اسبه بر قضا رانده است
و آتش از روی خنجر افشانده است

نعل آن نقره خنگ او از برق
بر جهان خرمن زر افشانده است

رقعه‌ها داشت چرخ بر چهره
همه در خاک خاور افشانده است

نقش شب پنج با یک افتاده است
گوئی آن مهره‌ها بر افشانده است

مرغ صبح از سماع بس کرده است
زانکه دیری است تا پر افشانده است

بلبله در سماع مرغ آسا
از گلو عقد گوهر افشانده است

ساقی آن عنبرین کمند امروز
در گلوگاه ساغر افشانده است

ابرش آفتاب بستهٔ اوست
تا کمند معنبر افشانده است

گوش‌ها پر نوای داودی است
کز سر زخمه شکر افشانده است

نان زرین چرخ دیده است ابر
خوش نمک در برابر افشانده است

نان زرین به ماهی آمد باز
نمک خوش چه در خور افشانده است

در زمستان نمک نبندد و ابر
نمک بسته بی مر افشانده است

نو عروسی است صورت نوروز
که بر آفاق زیور افشانده است

گنج نوروز هر چه گوهر داشت
پیش بانوی کشور افشانده است

صفوة الدین که شه سوار فلک
درسم اسبش افسر افشانده است

جفت خاقان اکبر آنکه سپهر
بر سرش سعد اصغر افشانده است

مریم مشتری فر است که عقل
جان بران مشتری فر افشانده است

تحفهٔ بزم اوست مریم وار
هر چه طوبی به نوبر افشانده است

آن خدیجه است کز ارادت حق
مال و جان بر پیمبر افشانده است

وان زبیده است کز سعادت بخت
بهر کعبه سر و زر افشانده است

بر سر هشت خلد مجلس او
نه فلک هفت اختر افشانده است

روز نو چون کبوتر زرین
بر زمین پر اخضر افشانده است

بهر آگین چار بالش اوست
هر پری کاین کبوتر افشانده است

جود معروف او به آب حیات
خاک بر بخل منکر افشانده است

ژالهٔ نعمت از هوای سخا
بانوی ملک پرور افشانده است

تخم اقبال در زمین بقا
بانوی عدل‌گستر افشانده است

گوئی از آتش شهاب فلک
شعله در دیو کافر افشانده است

سهم درگاه او خدنگ وبال
بر پلنگان صفدر افشانده است

نور ایمان او خوی خجلت
بر رخ خلد انور افشانده است

وقت توقیع، نوش داروی جان
زان سر کلک لاغر افشانده است

بر عدو زهر و بر ولی مهره است
هر چه آن مار اسمر افشانده است

دولت بانوان نثار ظفر
بر سر بوالمظفر افشانده است

همت بانوان جواهر سعد
بر کلاه برادر افشانده است

دولت او که پیکر شرف است
آستین بر دو پیکر افشانده است

همت او که گوهری گهر است
دست بر چار گوهر افشانده است

نعش در پای چار دختر او
زیور هر سه دختر افشانده است

از پی آن پسر که خواهد بود
قرع‌ها سعد اکبر افشانده است

فال سعد است گفت خاقانی
کز نفس مشک اذفر افشانده است

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#437 | Posted: 14 Aug 2011 11:33
شمارهٔ ۳۳ - در مدح خاقان کبیر ابوالمظفر اخستان شروان شاه و ملکه


دل روی مراد از آن ندیده است
کز اهل دلی نشان ندیده است
دل هر دو جهان سه باره پیمود
یک اهل در این میان ندیده است
در شیب و فراز این دو منزل
یک پیک وفا روان ندیده است
چرخ آمده کعبتین بی‌نقش
کس نقش وفا از آن ندیده است
جنسی که من از جهان ندیدم
پیش از من هم جهان ندیده است
از منقطعان راه امید
یک تن رصد امان ندیده است
روز آمد و روز شد جهان را
کس یک پی کاروان ندیده است
تا پشت وفا زمانه بشکست
کس راستی از زمان ندیده است
از پشت شکستهٔ وفا به
بازوی فلک کمان ندیده است
خاقانی سود و مایهٔ عمر
الا ز زبان زیان ندیده است
آویختگی سر ترازو
الا ز سر زبان ندیده است
عالم ز همه ملوک عالم
جنس ملک اخستان ندیده است
خاقان کبیر، کز جلالت
آن دید که خضر خان ندیده است
شروان شه آفتاب دولت
کورا دوم آسمان ندیده است
جمشید کیان که دین جز او را
روئین‌تن هفت خوان ندیده است
گو در ملک اخستان نگر آنک
کیخسرو باستان ندیده است
گو رایت بوالمظفری بین
آنک اختر کاویان ندیده است
گویند که مرز تور و ایران
چون رستم پهلوان ندیده است
آن کیست که در صف غلامانش
صد رستم سیستان ندیده است
بر نیزهٔ او سماک رامح
کمتر ز زحل سنان ندیده است
جز بانو و شاه کوه و دریا
کس در یک دودمان ندیده است
دو ابر و دو آفتاب و دو بحر
کس جز کف هر دوان ندیده است
دو روح و دو نور کس جز ایشان
بر یک سر خوان و خان ندیده است
گیتی افق سپهر عصمت
جز حضرت بانوان ندیده است
جمشید ملک نظیر بلقیس
جز بانوی کامران ندیده است
قیدافهٔ مملکت که دهرش
جز رابعهٔ کیان ندیده است
او رابعهٔ بنات نعش است
خود رابعه کس چنان ندیده است
جز نه زن سیدش به ده نوع
کس مثل به صد قران ندیده است
رح القدس آن صفا کز او دید
از مریم پاک جان ندیده است
بر پردهٔ مریم دوم چرخ
جز قیصر پاسبان ندیده است
از قصر جلالتش به صد دور
خورشید یک آستان ندیده است
یک خوان شرف نساخت کایام
سیمرغش مورخوان ندیده است
برخوان کفش طفیل امید
جز رضوان میزبان ندیده است
در مجلس و خوانش چاشنی گیر
جز جنت نقلدان ندیده است
هر سو که همای بخت پرید
الا درش آشیان ندیده است
تا نخل گرفت بوی عدلش
کس در رطب استخوان ندیده است
بیند قلمش به گاه توقیع
هرک آتش در فشان ندیده است
تا نامد مهد دولت او
کس شروان خیروان ندیده است
ملاح خرد به کشتی وهم
در بحر دلش کران ندیده است
در جنب سخاش بحر و کان را
کس قوت امتحان ندیده است
زین پس کفش آفتاب بخشد
کاندر خور بخش کان ندیده است
کس بی‌کف راد صفوة الدین
در جسم کرم روان ندیده است
در پرده نهان چو راز غیب است
غیب از دل خود نهان ندیده است
چون کعبه مجاور حجاب است
آن کعبه که کس عیان ندیده است
ذات ملکه است جنت عدن
کس جنت بی‌گمان ندیده است
شاه ادریس است و خود جز ادریس
از مردان کس جنان ندیده است
بر نه فلک او ستارهٔ قطب
کس قطب سبک عنان ندیده است
با قطب جز این دو قرة العین
کس مرقد فرقدان ندیده است
بر روس و حبش که روز و شب راست
جز داغ ادب نشان ندیده است
این روس و حبش دو خادمش دان
کاین خادم روی آن ندیده است
ای بانوی خاندان جمشید
جم زین به خاندان ندیده است
ای ساره صفات و آسیه زهد
کس چون تو زبیده سان ندیده است
هر کس که ثنات بر زبان راند
جز کوثر در دهان ندیده است
بر آتش هر که مدح راند
جز طوبی و ضیمران ندیده است
خاک در تو هر آنکه بوسید
جز گوهر رایگان ندیده است
چون تو ملکه نبود و چون من
کس شاعر مدح خوان ندیده است
من دانم داستان مدحت
کس زین به داستان ندیده است
آن دید ضمیرم از ثنایت
کز نیسان بوستان ندیده است
و آن بیند بزمت از زبانم
کز بلبل گلستان ندیده است
ذکر تو به باغ خاطر من
شاخی است که مهرگان ندیده است
این مدحت تازه بر در تو
مشکی است که پرنیان ندیده است
بنده ز دکان شعر برخاست
چون بازاری در آن ندیده است
حلاج، دکان گذاشت ایراک
جز آتش در دکان ندیده است
بانوی جهان نپرسدش حال
کو حال دل نوان ندیده است
از هیچ کسی به هیچ دردی
تسکین شفارسان ندیده است
از هر که علاج خواست الا
درد دل ناتوان ندیده است
قرب دو سه سال هست کز شاه
یک حرمت و نیم نان ندیده است
اقطاع و برات رفت و از کس
یک پرسش غم نشان ندیده است
شاه است گران سر ار چه رنجی
زین بندهٔ جان گران ندیده است
گفته است به ترک خدمت اکنون
کانعام خدایگان ندیده است
دستوری خواهد از خداوند
کز درگه شه مکان ندیده است
زنهاری توست و از تو بهتر
یک داور مهربان ندیده است
خواهد ز تو استعانت ایرا
بهتر ز تو مستعان ندیده است
دادش بده و فغانش بشنو
کاندوخته جز فغان ندیده است
این شعر وداعی از زبانم
سحر است و کس این بیان ندیده است
مرغ دو زبان چو کلک من کس
بر گلبن ده بنان ندیده است
بر نطق سوارم و عطارد
این مرکب، زیر ران ندیده است
باغی است بقای بانوی عصر
کز باد فنا، خزان ندیده است
بر لوح فرشته نامش ایام
جز بانوی انس و جان ندیده است
صد عید چنین ضمان کند عمر
دولت به ازین ضمان ندیده است

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#438 | Posted: 14 Aug 2011 11:33
شمارهٔ ۳۴ - در مدح صفوة الدین بانوی شروان شاه


این پرده کاسمان جلال آستان اوست
ابری است کافتاب شرف در عنان اوست

این ابر بین که معتکف اوست آفتاب
وین آفتاب کابر کرم سایبان اوست

این پرده گرنه صحن بهشت است پس چرا
رضوان مجاور حرم روضه سان اوست

این پرده گرنه بحر محیط است پس چرا
اصداف ملک را گهر اندر نهان اوست

این پرده گرنه عرش مجید است پس چرا
ارواح قدس را قدم اندر میان اوست

این پرده گرنه چرخ رفیع است پس چرا
سعد السعود را شرف اندر قران اوست

این پرده گرنه صخرهٔ کعبه است پس چرا
لب‌های عرشیان همه بوسه ستان اوست

برجیس موسوی کف و کیوان طور حلم
هارون آستانهٔ گردون مکان اوست

خورشید کرد میل زمین بوس او ازآنک
سایه‌اش هزار میل بر از آسمان اوست

خط امان ستانه‌ش و لب‌های خسروان
العبد بر نوشته به خط امان اوست

در صف و سجده از قد و پیشانی ملوک
نون و القلم رقم زده بر آستان اوست

خاک درش ز چشم و لب میر زادگان
لاله ستان جنت و عبهرستان اوست

ناهید زخمه زن گه چوبک زدن به شب
چابک زن خراجی چوبک زنان اوست

خورشید روم پرور و ماه حبش نگار
سایه نشین ساحت طوبی نشان اوست

تا روز و شب دو خادم رومی و نوبی‌اند
هر یک به صدق عنبر جان بر میان اوست

شاگرد خادمان در اوست روزگار
کاستاد بحر دست جواهر فشان اوست

شروان به عز شاه ز بغداد درگذشت
تا شاهزاده صفوة دین بانوان اوست

بانوی شرق و غرب که چون خوان نهد به بزم
عنقا مگس مثال، طفیلی خوان اوست

هست آسیه به زهد و زلیخا به ملک از آنک
تسلیم مصر و قاهره بر قهرمان اوست

باز سپید دولت و شیر سیاه ملک
کاین پرده هم نشیمن و هم نیستان اوست

این پرده سد دولت و خاقان سکندر است
اسکندر دوم که دوم سد از آن اوست

بلقیس بانوان و سلیمان شه اخستان
کز عدل و دین مبشر مهدی زمان اوست

جمشید پیل تن نه که خورشید نیل کف
کافلاک تنگ مرکب انجم توان اوست

در رزم یازده رخ و با دهر ده دله
تا نه سپهر و هشت جنان هفت خوان اوست

ز آن تیغ کو بنفش‌تر است از پر مگس
منقار کرکسان فلک میهمان اوست

گر چه به خاندانش سلاطین شرف کنند
این بانوی جهان شرف خاندان اوست

زیبد منیژه خادمهٔ بانوان چنانک
افراسیاب نیزه‌کش اخستان اوست

بر دست راست و چپ ملکان مادح ویند
خاقانی از زبان ملک مدح خوان اوست

پار آن قصیده گفت که تعویذ عقل بود
و امسال این قصیده که هم حرز جان اوست

گر مدح بانوان ز پی سیم و زر کند
زنار کفر خوک خوران طیلسان اوست

ور جز بقای بانو و شاه است کام او
پس داستان سگ صفتان داستان اوست

وردی است بر زبان همه کس را به صبح و شام
وز مدح بانوان همه ورد زبان اوست

یارب به تازگی شرف جاودانش ده
کاسلام تازه از شرف جاودان اوست

امیدوار باد به بخت ملک چنانک
کامید چرخ پیر به بخت جوان اوست

او سال را به دولت و تایید ضامن است
نوروز تازه روی ز روی ضمان اوست

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#439 | Posted: 14 Aug 2011 11:34
شمارهٔ ۳۵ - در بی‌اعتنایی به دنیا


نه به دولت نظری خواهم داشت
نه ز سلوت اثری خواهم داشت

نه از آن روز فرو رفتهٔ عمر
پس پیشین خبری خواهم داشت

میوه دارم که به دی مه شکفد
که نه برگی نه بری خواهم داشت

کرم شب تابم در تابش روز
که نه زوری نه فری خواهم داشت

وه که سد ره من جان و دل است
که به سدره مقری خواهم داشت

نه نه کارم ز فلک نیک بد است
من هراس از بتری خواهم داشت

شیشه‌ای بینم پر دیو و پری
من پی هر بشری خواهم داشت

از بر عالم گوساله پرست
رخت بر گاو ثری خواهم داشت

تیر باران بلا پیش و پس است
از فراغت سپری خواهم داشت

همه روز و شب عمرم خواب است
خواب شب مختصری خواهم داشت

روز اعمی است شب انده من
که نه چشم سحری خواهم داشت

بخت گویند که در خواب خر است
مه نه دنبال خری خواهم داشت

گر چه چون آب همه تن زرهم
نه امید ظفری خواهم داشت

چون زره گرچه همه تن چشمم
نه به دیدن بصری خواهم داشت

به زمستان چو تموز از تف آه
تاب خانهٔ جگری خواهم داشت

خانه جان دارم و خوانچه سرخوان
که نه طبخی نه خوری خواهم داشت

چارپایی دو سه و یک دو غلام
چارپا هم بکری خواهم داشت

نه جنیبت نه ستام و نه سلاح
نز وشاقان نفری خواهم داشت

کاه برگی تن و جو سنگی صبر
کاه و جو این قدری خواهم داشت

از فلک خیمه و از خاک بساط
وز سرشک آب خوری خواهم داشت

چون ز تبریز رسم سوی هرات
هم به ری رهگذری خواهم داشت

عقرب از طالع تبریز و ری است
نه ز عقرب ضرری خواهم داشت

من چو برجیس ز حوت آمده‌ام
سرطان مستقری خواهم داشت

گر چه دریاست عراق از سفرش
نه امید گهری خواهم داشت

تشنه لب بر لب دریا چو صدف
سرو تن پی سپری خواهم داشت

صدفش چشم ندارم لیکن
از نهنگش حذری خواهم داشت

عزلتی دارم و امن اینت نعیم
زین دو نعمت بطری خواهم داشت

هیچ درها سوی درها نبرم
که نه زین به درری خواهم داشت

گرچه آتش سرم و باد کلاه
نه پی تاجوری خواهم داشت

نه در هیچ سری خواهم کوفت
نه سر هیچ دری خواهم داشت

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#440 | Posted: 14 Aug 2011 11:34
شمارهٔ ۳۶ - قصیده


تا دل من دل به قناعت نهاد
ملک جهان را به جهان بازداد

دفتر آز از بر من برگرفت
مصحف عزلت عوض آن نهاد

خسرو خرسندی من در ربود
تاج کیانی ز سر کیقباد

نیز فریبم ندهد طمع و جمع
نیز حجابم نشود بود و باد

تا چه کند مرد خردمند، آز
تا چه کند باشهٔ چالاک، باد

این همه هست و سبکی عمر من
رفت و مرا تجربه‌ها اوفتاد

کافرم ار ز آدمیان دیده‌ام
هیچ کسی مردم و مردم نهاد

این نکت از خاطر خاقانی است
شو گهری دان که ز خورشید زاد

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
صفحه  صفحه 44 از 99:  « پیشین  1  ...  43  44  45  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites