تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 50 از 99:  « پیشین  1  ...  49  50  51  ...  98  99  پسین »  
#491 | Posted: 14 Aug 2011 12:03
شمارهٔ ۸۷ - در رثاء امام شهاب الدین ابوالفضائل شروانی


سر چه سنجد که هوش می بشود
تن چه ارزد که توش می بشود

دلم از خون چه خم به جوش آمد
جان چو کف زد به دوش می‌بشود

منم آن بید سوخته که به من
دیده راوق فروش می بشود

چون گریزد دل از بلا؟ که جهان
بر دلم تخته پوش می بشود

من ز گریه نه‌ام خموش ولیک
مرغ جانم خموش می بشود

ساقی غم که جام جام دهد
عمر در نوش نوش می بشود

بختم آوخ که طفل گرینده است
که به هر لحظه زوش می بشود

طفل بد را که گریهٔ تلخ است
به که در خواب نوش می بشود

خواب آشفته دیده بودم دوش
حالم امشب چو دوش می بشود

دلم از راه گوش بیرون شد
بیم آن بد که هوش می بشود

نه به دل بودم این سخن نه به گوش
که دل از راه گوش می بشود

آه کز مردان امام شهاب
آه من سخت کوش می بشود

ای دریغ ای دریغ چندان رفت
کآسمان پرخروش می بشود

تف آه از دلم سرشته به خون
سبحه سوز سروش می بشود

به وفاتش امام انجم را
ردی زر ز دوش می بشود

داغ بر دل زیاد خاقانی
گر ز دل یاد اوش می بشود

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#492 | Posted: 14 Aug 2011 12:04
شمارهٔ ۸۸ - قصیده


نه دل از سلامت نشان می‌دهد
نه عشق از ملامت امان می‌دهد

نه راحت دمی همدمی می‌کند
نه محنت زمانی زمان می‌دهد

قرار جهان بر جفا داده‌اند
مرا بیقراری از آن می‌دهد

دو نیمه کنم عمر با یک دلی
که از نیم جنسی نشان می‌دهد

همه روز خورشید چون صبح‌دم
به امید یک جنس جان می‌دهد

فلک زین دو تا نان زرد و سپید
همه اجری ناکسان می‌دهد

به خوش کردن دیگ هر ناکسی
به گشنیز دیگ آن دو نان می‌دهد

مرا چشم درد است و گشنیز نیست
تو را توتیا رایگان می‌دهد

مگو کاسمان می‌دهد روزیم
که روزی ده آسمان می‌دهد

فلک خاک بیزی است خاقانیا
که روزیت ازین خاکدان می‌دهد

خود او را همین خاکدان است و بس
کز این می‌ستاند بدان می‌دهد

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#493 | Posted: 14 Aug 2011 12:05
شمارهٔ ۸۹ - قصیده


در کفم نیست آنچه می‌باید
در دلم نیست آنچه می‌شاید

هیچ در صبر دل نبندم از آنک
دانم از صبر هیچ نگشاید

غم‌گساری در ابر می‌جویم
برق او دید هم نمی‌شاید

صد جگر پاره بر زمین افتد
گر کسی دامنم بپالاید

تا من از دست درنیفتم، چرخ
ننشیند ز پای و ناساید

دامن از اشک می‌کشم در خون
دوست دامن به من کی آلاید

سخت کوش است آه خاقانی
مگر این چرخ را بفرساید

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#494 | Posted: 14 Aug 2011 12:06
شمارهٔ ۹۰ - در ستایش اتابک منصور فرمانروای شماخی و ابوالمظفر شروان شاه


مرا صبح دم شاهد جان نماید
دم عاشق و بوی پاکان نماید

دم سرد از آن دارد و خندهٔ خوش
که آه من و لعل جانان نماید

لب یار من شد دم صبح مانا
که سرد آتش عنبرافشان نماید

مگر صبح بر اندکی عمر خندد
که دارد دم سرد و خندان نماید

بخندد چو پسته درون پوست و آنگه
چو بادام از آن پوست عریان نماید

نقاب شکرفام بندد هوا را
چو صبح از شکر خنده دندان نماید

اگر پستهٔ سبز خندان ندیدی
بسوی فلک بین که آن سان نماید

رخ صبح، قندیل عیسی فروزد
تن ابر زنجیر رهبان نماید

فلک را یهودانه بر کتف ازرق
یکی پارهٔ زرد کتان نماید

فلک دایهٔ سالخورد است و در بر
زمین را چو طفل ز من زان نماید

سراسیمه چون صرعیان است کز خود
به پیرانه‌سر ام صبیان نماید

به شب گرچه پستان سیاه است بر تن
هزاران نقط شیر پستان نماید

به صبح آن نقط‌ها فرو شوید از تن
یتیم دریده گریبان نماید

به روز از پی این دو خاتون بینش
یکی زال آیینه گردان نماید

به شام از رگ جان مردم بریدن
ز خون شفق سرخ دامان نماید

تو می‌خور صبوحی تو را از فلک چه
که چون غول نیرنگ الوان نماید

تو و دست دستان و مرغول مرغان
گر آن غول صد دست دستان نماید

لگام فلک گیر تا زیر رانت
کبود استری داغ بر ران نماید

اگر جرعه‌ای بر زمین ریزی از می
زمین چون فلک مست دوران نماید

وگر بوئی از جرعه بخشی فلک را
فلک چون زمین خفته ارکان نماید

درآر آفتابی که در برج ساغر
سطرلاب او جان دهقان نماید

دواسبه درآی و رکابی درآور
کز او چرمهٔ صبح یکران نماید

قدح قعده کن ساتکینی جنیبت
کز این دو جهان تنگ میدان نماید

رکاب است چو حلقهٔ نیزه‌داران
که عیدی به میدان خاقان نماید

ببین دست خاصان که چون رمح خاقان
به حلقه ربائی چه جولان نماید

به شاه جهان بین که کیخسرو آسا
ز یک عکس جامش دو کیهان نماید

بخواه از مغان در سفال آتش تر
کز آتش سفال تو ریحان نماید

شفق خواهی و صبح می‌بین و ساغر
اگر در شفق صبح پنهان نماید

ز آهوی سیمین طلب گاو زرین
که عیدی در او خون قربان نماید

صبوحی زناشوئی جام و می را
صراحی خطیبی خوش‌الحان نماید

چون آبستنان عدهٔ توبه بشکن
درآر آنچه معیار مردان نماید

قدح‌های چو اشک داودی از می
پری خانهای سلیمان نماید

کمرکن قدح را ز انگشت کو خود
کمرها ز پیروزهٔ کان نماید

می احمر از جام تا خط ازرق
ز پیروزه لعل بدخشان نماید

چو قوس قزح جام بینی ملمع
کز او جرعه‌ها لعل باران نماید

همانا خروس است غماز مستان
که تشنیع او راز ایشان نماید

ندانم خمار است یا چشم دردش
که در چشم سرخی فراوان نماید

ز بس کورد چشم دردش به افغان
گلوی خراشیده ز افغان نماید

مگر روز قیفال او زد که از خون
در آن طشت زر رنگ بر جان نماید

به جام صدف نوش بحری که عکسش
ز تف ماهی چرخ بریان نماید

ببین بزم عیدی چو ایوان قیصر
که چنگش سیه پوش مطران نماید

صراحی نوآموز در سجده کردن
یکی رومی نو مسلمان نماید

قدح لب کبود است و خم در خوی تب
چرا زخمه تب لرزه چندان نماید

چو ده عاق فرزند لرزان که هر یک
ز آزار پیری پشیمان نماید

رسن در گلو بر بط از چوب خوردن
چو طفل رسن تاب کسلان نماید

رباب از زبان‌ها بلا دیده چون من
بلا بیند آنکو زبان دان نماید

سیه خانهٔ آبنوسین نائی
به نه روزن و ده نگهبان نماید

مگر باد را بند سازد سلیمان
که باد مسیحا به زندان نماید

خم چنبر دف چو صحرای جنت
در او مرتع امن حیوان نماید

ببین زخمه کز پیش کیخسرو دین
به کین سیاوش چه برهان نماید

به گردون در افتد صدا ارغنون را
مگر کوس شاه جهانبان نماید

جهان زیور عید بربندد از نو
مگر مجلس شاه شروان نماید

رود کعبه در جامهٔ سبز عیدی
مگر بزم خاقان ایران نماید

چو کعبه است بزمش که خاقانی آنجا
سگ تازی پارسی خوان نماید

چو راوی خاقانی آوا برآرد
صریر در شاه ایران نماید

سر خسروان افسر آل سلجق
که سائس تر از آل ساسان نماید

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#495 | Posted: 14 Aug 2011 12:06
شمارهٔ ۹۱ - مطلع دوم


شه اختران زان زر افشان نماید
که اکسیر زرهای آبان نماید

برآرد ز جیب فلک دست موسی
زر سامری نقد میزان نماید

نه خورشید هم خانهٔ عیسی آمد
چه معنی که معلول و حیران نماید

ز نارنج اگر طفل سازد ترازو
نه نارنج و زر هر دو یکسان نماید

فلک طفل خوئی است کاندر ترازو
ز خورشید نارنج گیلان نماید

مگر خیمه سلطان انجم برون زد
که ابر خزان چتر سلطان نماید

هوا پشت سنجاب بلغار گردد
شمر سینهٔ باز خزران نماید

به دمهای سنجاب نقاش آبان
به زرنیخ تصویر بستان نماید

به دامان شب پاره‌ای در فزاید
از آن صدرهٔ روز نقصان نماید

قراسنقر آنگه که نصرت پذیرد
بر آقسنقر آثار خذلان نماید

خزان از درختان چو صبح از کواکب
نثار سر شاه کیهان نماید

شهنشاه اسلام خاقان اکبر
که تاج سر آل سامان نماید

سپهدار اسلام منصور اتابک
که کمتر غلامش قدرخان نماید

سر آل بهرام کز بهر تیغش
سر تیغ بهرام افسان نماید

سکندر جهادی و خضر اعتقادی
که خاک درش آب حیوان نماید

جهان دار شاه اخستان کز طبیعت
کیومرث طهمورث امکان نماید

به تایید مهدی خصالی که تیغش
روان سوز دجال طغیان نماید

فلک در بر او چو چوب در او
سگی حلقه در گوش فرمان نماید

قبولش ز هاروت ناهید سازد
کمالش ز بابل خراسان نماید

ز باسش زمان دست انصاف بوسد
ز جودش جهان مست احسان نماید

ز یک نفخهٔ روح عدلش چو مریم
عقیم خزان بکر نیسان نماید

عجوز جهان مادر یحیی آسا
ازو حامل تازه زهدان نماید

به ناخن رسد خون دل بحر و کان را
که هر ناخنش معن و نعمان نماید

ز یک عکس شمشیرش این هفت رقعه
تصاویر این هفت ایوان نماید

در ایوان شاهی در دولتش را
فلک حلقه و ماه سندان نماید

مزور پزد خنجر گوشت خوارش
عدو را که بیمار عصیان نماید

خیالی که بندد عدو را عجب نی
که سرسام سوداش بحران نماید

اگر بوی خشمش برد مغز دریا
تیمم گهی در بیابان نماید

وگر رنگ عفوش پذیرد بیابان
چو دریاش نیلوفرستان نماید

وگر باد خلقش وزد بر جهنم
زبانی مقامات رضوان نماید

ز گل شکر لفظ و تفاح خلقش
شماخی نظیر صفاهان نماید

در اقلیم ایران چو خیلش بجنبد
هزاهز در اقلیم توران نماید

به تعلیم اقلیم گیری ملک را
ملک شاه طفل دبستان نماید

تف تیغ هندیش هندوستان را
علی الروس در روس و الان نماید

اگر خود فرشته شود بد سگالش
هم از سگ نژادان شیطان نماید

چو بر خنگ ختلی خرامد به میدان
امیر آخورش شاه ختلان نماید

پلاس افکن آخور استرانش
فنا خسرو و تخت ایران نماید

شبی کز شبیخون کشد تیغ چون خور
چو ماه از کواکب سپه ران نماید

ز شاه فلک تیغ و مه مرکب او
زحل خود و مریخ خفتان نماید

شراری جهد ز آهن نعل اسبش
که حراقش اروند و ثهلان نماید

ز بس کاس سرها و خون جگرها
اجل ساقی و وحش مهمان نماید

لب و کام وحش از دل و روی خصمان
همه رنگ زرنیخ و قطران نماید

چو پیکانش از حصن ترکش برآید
بر این حصن فیروزه غضبان نماید

اسد گاو دل، کرکسان کلک زهره
از آن خرمگس رنگ پیکان نماید

تن قلعه‌ها پیش پولاد تیغش
چو قلعی حل کرده لرزان نماید

بر گرز سندان شکافش عجب نی
که البرز تخم سپندان نماید

در اعجاز تیغ ملک بوالمظفر
سپهر از سر عجز حیران نماید

چو روئین تن اسفندیار است هر دم
بر او فتح روئین دژ آسان نماید

از آنگه که بالغ شد اقبالش او را
عروس ظفر در شبستان نماید

مرا بین که آیات ابیات مدحش
نه تعویذ جان، حرز ایمان نماید

بدیهه همی بارم از خاطر این در
کز او گوش‌ها بحر عمان نماید

ازین شعر خجلت رسد عنصری را
وگر عنصری جان حسان نماید

بخندم به نظم هر ابله اگر چه
زبان ساحر و خامه ثعبان نماید

بلی نخل خرمای مریم بخندد
بر آن نخل مومین که علان نماید

ملک منطق الطیر طیار داند
ز ژاژ مطین که طیان نماید

بماناد شاه جهان کز جلاش
سریر کیان تاج کیوان نماید

برات بقا باد بر دست عمرش
نه عمری که تا حشر پایان نماید

قوی چار بینان ارکانش چندان
که دور فلک هفت بنیان نماید

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#496 | Posted: 14 Aug 2011 12:07
شمارهٔ ۹۲ - این قصیدهٔ را در زمان کودکی در ستایش فخر الدین منوچهر بن فریدون شروان شاه سروده است


صفتی است حسن او را که به وهم در نیاید
روشی است عشق او را که به گفت بر نیاید

علم الله ای عزیزان که جمال روی آن بت
به صفات درنگنجد به خیال در نیاید

چو نسیم زلفش آید علم صبا نجنبد
چو فروغ رویش آید سپه سحر نیاید

ز لبش نشان چه جویی ز دلم سخن چه رانی
نشنیده‌ای که کس را ز عدم خبر نیاید

چو صدف گشاد لعلش چو سنان کشید جزعش
نبود که چشم و گوشم صدف و گهر نیاید

چه دوم که اسب صبرم نرسد به گرد وصلش
چه کنم که شاخ بختم ز قضا به بر نیاید

چو مدد ز بخت خواهم دل از او غرض نیابد
چو درخت زهر کارم بر از او شکر نیاید

نه وراست اختیاری که کم از کمم نبیند
نه مراست روزگاری که ز بد بتر نیاید

دل و دین فداش کردم به کرشمه گفت نی‌نی
سر و زر نثار ما کن که چنین بسر نیاید

اگرم جفا نماید ز برای خشک جانی
به وفای او که جانم هم از آن بدر نیاید

شب عید چون درآمد ز در وثاق گفتی
که ز شرم طلعت او مه عید برنیاید

به نیاز گفت فردا پی تهنیت بیایم
به دو چشم او که جانم بشود اگر نیاید

ز بنفشه‌زار زلفش نفحات عید الا
سوی فخر دین و دولت شه دادگر نیاید

شه شه‌نشان منوچهر، افق سپهر ملکت
که ز نه سپهر چون او ملکی دگر نیاید

چه یگانه‌ای است کو را به سه بعد در دو عالم
ز حجاب چار عنصر بدلی بدر نیاید

که بود عدو که آید به گذرگه سپاهش
که زمانه به کندهم که بدان گذر نیاید

چه خطر بود سگی را که قدم زند به جایی
که پلنگ در وی الا ز ره خطر نیاید

بهر آن زمین که عنقا ز سموم پر بریزد
به یقین شناس کآنجا پشه‌ای به پر نیاید

عدو ابله است ورنه خرد آن بود که مردم
دم اژدها نگیرد پی شیر نر نیاید

سلب فرشته دارد سر تیغ شاه و دانم
سر دیو برد آری ز فرشته شر نیاید

همه کام‌ها که دارد ز فلک بیابد ارچه
عدد مرادش افزون ز حد قدر نیاید

غذی از جگر پذیرد همه عضوها ولیکن
غذی از دهان به یک ره به سوی جگر نیاید

چه شده است اگر مخالف سر حکم او ندارد
چه زیان که بوالخلافی پی بوالبشر نیاید

ز جلالت تو شاها نکند زمانه باور
که شعار دولتت را فلک آستر نیاید

تو به جای خصم ملکت ز کرم نه‌ای مقصر
چه گنه تو را که در وی ز وفا اثر نیاید

بلی آفرینش است این که به امتزاج سرمه
به دو چشم اکمه اندر مدد بصر نیاید

سر نیزهٔ تو خورده قسمی به دولت تو
که از این پس آب خوردش بجز از خزر نیاید

به مصاف سر کشان در چو تو تیغ زن نخیزد
به سریر خسروان بر چو تو تاجور نیاید

چو دل تو گفته باشم سخن از جهان نگویم
که چو بحر برشماری سخن از شمر نیاید

به خجستگی عیدت چه دعا کنم که دانم
که به دولت تو هرگز ز فنا ضرر نیاید

به هزار دل زمانه به بقا حریف بادت
که زمانه را حریفی ز تو خوبتر نیاید

تو نهال باغ ملکی سر بخت سبز بادت
که به باغ ملک سروی ز تو تازه‌تر نیاید

نظر سعادت تو ز جهان مباد خالی
که جهان آب و گل را به از این نظر نیاید

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#497 | Posted: 14 Aug 2011 12:08
شمارهٔ ۹۳ - در بیان عشق و گوشه نشینی و ستایش عصمة الدین خواهر منوچهر


از همه عالم کران خواهم گزید
عشق دل جویی به جان خواهم گزید

دولت یک روزه در سودای عشق
بر همه ملک جهان خواهم گزید

آفتابی از شبستان وفا
بی‌سپاس آسمان خواهم گزید

چشم من دریای گوهر هست لیک
گوهری بیرون از آن خواهم گزید

داستان شد عشق مجنون در جهان
از جهان این داستان خواهم گزید

هر کجا زنبور خانهٔ عاشقی است
جای چون شه در میان خواهم گزید

دوست با درد وفا خواهم گرفت
تیغ در خورد میان خواهم گزید

گرچه غدر دوستان از حد گذشت
هم وفای دوستان خواهم گزید

کبک مهرم کز قفس بیرون شوم
هم قفس را آشیان خواهم گزید

با خیال یار ناپیدا هنوز
خلوتا کاندر نهان خواهم گزید

من کنم یاری طلب هرگز مدان
کز طلب کردن کران خواهم گزید

این طلب بی‌خویشتن خواهم نمود
این رطب بی‌استخوان خواهم گزید

گر نیابم یار باری بر امید
هم نشین غم نشان خواهم گزید

گر ز نومیدی شوم مجروح دل
محرمی مرهم رسان خواهم گزید

گوشه‌ای از خلق و کنجی از جهان
بر همه گنج روان خواهم گزید

زیر این روئین دژ زنگار خورد
هر سحر گه هفت خوان خواهم گزید

دیدم این منزل عجب خشک آخور است
از قناعت میزبان خواهم گزید

در بن دژ چون کمین گاه بلاست
از بصیرت دیدبان خواهم گزید

بر در این هفت ده قحط وفاست
راه شهرستان جان خواهم گزید

نیست در ده جز علف خانه بدان
کز علف قوت روان خواهم گزید

چون به بازار جوان مردان رسم
در صف لالان دکان خواهم گزید

بر دکان قفل گر خواهم گذشت
قفلی از بهر دهان خواهم گزید

چون مرا آفت ز گفتن می‌رسد
بی‌زبانی بر زبان خواهم گزید

گر چه گم کردم کلید نطق را
مدح بلقیس زمان خواهم گزید

ورچه آزادم ز بند هر غرض
مهر شاه بانوان خواهم گزید

عصمة الدین شاه مریم آستین
کآستانش بر جنان خواهم گزید

گوهر کان فریدون ملک
کز جوار او مکان خواهم گزید

بارگاهش کعبهٔ ملک است و من
قبله‌گاه از آستان خواهم گزید

آسمان ستر و ستاره رفعت است
رفعتش بر فرقدان خواهم گزید

آسیه توفیق و ساره سیرت است
سیرتش بر انس و جان خواهم گزید

رابعه زهد و زبیده همت است
کزدرش حصن امان خواهم گزید

حرمت از درگاه او خواهم گرفت
گوهر اصلی زکان خواهم گزید

یک سر موی از سگان در گهش
بر هزبر سیستان خواهم گزید

خاک پای خادمانش را به قدر
بر کلاه اردوان خواهم گزید

شاه انجم خادم لالای اوست
خدمت لالاش از آن خواهم گزید

گنج بخشا یک دو حرف از مدح تو
بر سه گنج شایگان خواهم گزید

گر به خدمت کم رسم معذور دار
کز پی عنقا نشان خواهم گزید

سرپرستی رنج و خدمت آفت است
من فراق این و آن خواهم گزید

سال‌ها رای ریاضت داشتم
از پس دوری همان خواهم گزید

پیل را مانم که چون جستم ز خواب
صحبت هندوستان خواهم گزید

خفته بودم همتم بیدار کرد
این ریاضت جاودان خواهم گزید

گر به زر گویمت مدح، آنم که بت
بر خدای غیب‌دان خواهم گزید

کافرم دان گر مدیح چون توئی
بر امید سوزیان خواهم گزید

در دعای حضرت تو هر سحر
آفرین از قدسیان خواهم گزید

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#498 | Posted: 26 Feb 2012 07:57
شمارهٔ ۹۴ - قصیده


ایام خط فتنه به فرق جهان کشید
لن‌تفلحوا به ناصیهٔ انس و جان کشید

دل‌ها به نیل رنگ‌رزان درکشید از آنک
غم داغ گازرانه بر اهل جهان کشید

بر بوی یک نفس که همه ناتوانی است
ای مه چه گویی این همه محنت توان کشید

هربار غم که در بنهٔ غیب سفته بود
دست قضا به بنگه آخر زمان کشید

آزاده غرق غصه و سفله ز موج غم
آزاد رست و رخت امان بر کران کشید

دریاست روزگار که هر گوش ماهیی
افکند بر کنار و صدف در میان کشید

بس دل که چرخ سای و ستاره فسای بود
چرخش کمین گشاد و ستاره کمان کشید

روز جهان کرا نکند دیدن ای فتی
خورشید چشم شب پره را میل از آن کشید

از پای پیل حادثه‌وار است و دست برد
هرکس که اسب عافیتی زیر ران کشید

خاقانیا نه طفلی ازین خاک توده چند
مرد آنکه خط نسخ بر این خاکدان کشید

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#499 | Posted: 26 Feb 2012 08:04
شمارهٔ ۹۵ - در رثاء امام ابو عمر و اسعد


بیدقی مدح شاه می‌گوید
کوکبی وصف ماه می‌گوید

بلکه مزدور دار خانهٔ نحل
صفت عدل شاه می‌گوید

ذره در بارگاه خورشید است
سخن از بارگاه می‌گوید

مور در پایگاه جمشید است
قصه از پیشگاه می‌گوید

خاطرم وصف او نداند گفت
گر چه هر چند گاه می‌گوید

باز پرسید تا مناقب او
مویه‌گر بر چه راه می‌گوید

نور پیغمبرش همی خواند
یاش سایهٔ الاه می‌گوید

مفتی مطلقش همی خواند
داور دین پناه می‌گوید

امتش دین فزای می‌خواند
ملتش کفرگاه می‌گوید

آفتابش به صد هزار زبان
سایهٔ پادشاه می‌گوید

پشت دنیا ز مرگ او بشکست
روی دین ترک جاه می‌گوید

از سر دین کلاه عزت رفت
سر دریغا کلاه می‌گوید

چشم بیدار شرع شد در خواب
راز با خوابگاه می‌گوید

والله ار کس ثناش داند گفت
هر که گوید تباه می‌گوید

خاطرم نیز عذر می‌خواهد
که نه بر جایگاه می‌گوید

هر حدیثی گناه می‌شمرد
پس حدیث از گناه می‌گوید

اشک من چون زبان خونین هم
حیلت عذرخواه می‌گوید

مرثیت‌های او مگر دل خاک
بر زبان گیاه می‌گوید

غم آن صبح صادق ملت
آسمان شام گاه می‌گوید

گر سوار از جگر سپه سازد
غم دل با سپاه می‌گوید

چشم خور اشک ران به خون شفق
راز با قعر چاه می‌گوید

دانش من گواه عصمت اوست
بشنو آنچ این گواه می‌گوید

آه کز فرقت امام جهان
جان خاقانی آه می‌گوید

تا شد از عالم اسعد بو عمرو
عالونم وا اسعداه می‌گوید

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#500 | Posted: 26 Feb 2012 08:23
شمارهٔ ۹۶ - در بیماری فرزند و تاثر از درگذشت وی گوید


حاصل عمر چه دارید خبر باز دهید
مایه جانی است ازو وام نظر باز دهید

هر براتی که امل راست ز معلوم مراد
چون نرانند به دیوان قدر باز دهید

ز آتش دل چو رسد دود سوی روزن چشم
از سوی رخنهٔ دل جان به شرر باز دهید

چار طوفان تو از چار گهر بگشایید
گر شما جان ستمکش به گهر بازدهید

چون چراغید همه در ستد و داد حیات
کنچه در شام ستانید سحر بازدهید

آب هر عشوه که در جیب شما ریزد چرخ
آسیاوار هم از دامن تر بازدهید

دیده چون خفت که تا خواب بدش باید دید
دیده بد کرد جوابش به بتر بازدهید

دیده را خواب ز خون خاست که خون آرد خواب
هر چه خون جگر است آن به جگر بازدهید

شهر بندان بلاگر حشر از صبر کنند
خانه غوغای غمان برد، حشر بازدهید

بس غریبند در این کوچهٔ شر، کوچ کنید
به مقیمان نو این کوچهٔ شر بازدهید

چه نشانید جمازه به سر چشمهٔ از
برنشینید و عنان را به سفر بازدهید

بشنوید این نفس غصهٔ خاقانی را
شرح این حادثهٔ عمر شکر بازدهید

همه هم حالت و هم غصه و هم درد منید
پاسخ حال من آراسته‌تر بازدهید

آن جگر گوشهٔ من نزد شما بیمار است
دوش دانید که چون بود خبر بازدهید

همه بیمار نوازان و مسیحا نفسید
مدد روح به بیمار مگر بازدهید

در علاجش ید بیضا بنمایید مگر
کاتش حسن بدان سبز شجر بازدهید

ره درمانش بجوئید و بکوشید در آنک
سرو و خورشید مرا سایه و فر بازدهید

هر عقاقیر که دارو کدهٔ بابل راست
حاضر آرید و بها بدرهٔ زر بازدهید

هدیه پارنج طبیبان به میانجی بنهید
خواب بیمار پرستان به سهر باز دهید

تا چک عافیت از حاکم جان بستانید
خط بیزاری آسایش و خور بازدهید

سرو بالان که ز بالین سرش آمد به ستوه
دایگان را تن نالانش به بر بازدهید

روز پنجم به تب گرم و خوی سرد فتاد
شب هفتم خبر از حال دگر بازدهید

خوی تب گل گل بر جبهت گل گون خطر است
آن صف پروین ز آن طرف قمر بازدهید

جو به جو هر چه زن دانه زن از جو بنمود
خبر آن ز شفا یا ز خطر بازدهید

قرعه انداز کز ابجد صفت فال بگفت
شرح آن فال ز آیات و سور باز دهید

دانهٔ در که امانت به شما داد ستم
آن امانت به من ایمن ز ضرر باز دهید

ماه من زرد چو شمع است و زبان کرده سیاه
مایهٔ نور بدان شمع بصر باز دهید

دور از آن مه اثری ماند تن دشمن او
گر توانید حیاتی به اثر باز دهید

نه نه بیمار به حالی است نه امید بهی است
بد بتر شد همه اسباب حذر باز دهید

سیزده روز مه چاردهم تب زده بود
تب خدنگ اجل انداخت سپر بازدهید

خط به خون باز همی داد طبیب از پی جان
جان برون شد چه جواب است خوش ار بازدهید

این طبیبان غلط بین همه محتالانند
همه را نسخهٔ بدرید و به سر بازدهید

نوش دارو و مفرح که جوی فعل نکرد
هم بدان آسی آسیمه نظر بازدهید

سحر و نیرنج و طلسمات که سودی ننمود
هم به افسونگر هاروت سیر بازدهید

هیکل و نشره و حرزی که اجل بازنداشت
هم به تعویذ ده شعبده‌گر بازدهید

نسخهٔ طالع و احکام بقا کاصل نداشت
هم به کذاب سطرلاب نگر بازدهید

آن زگال آب و سپندی که عرض دفع نکرد
هم بدان پیرزن مخرقه خر بازدهید

رشتهٔ پر گره و مهر تب قرایان
هم به قرادم تسبیح شمر بازدهید

در حمایل سرو و چنگ چو سودیش نکرد
چنگ شیر و سروی آهوی نر بازدهید

چشم بد کز پتر و آهن و تعویذ نگشت
بند تعویذ ببرید و پتر بازدهید

بر فروزید چراغی و بجویید مگر
به من روز فرو رفته پسر بازدهید

جان فروشید و اسیران اجل باز خرید
مگر آن یوسف جان را به پدر بازدهید

قوت روح و چراغ من مجروح رشید
کز معانیش همه شرح هنر بازدهید

دیدنی شد همه نوری به ظلم در شکنید
چاشنی همه صافی به کدر بازدهید

به سر ناخن غم روی طرب بخراشید
به سر انگشت عنا جام بطر بازدهید

از برون آبله را چاره شراب کدر است
چون درون آبله دارید کدر باز دهید

مویه گر ناگذران است رهش بگشایید
نای و نوشی که ازو هست گذر باز دهید

اشک اگر مایه گران کرد بر مویه گران
وام اشک از صدف جان به گهر باز دهید

گر نخواهید کز ایوان و حجر ریزد خون
نقش نوشاد به ایوان و حجر باز دهید

ور نباید که شبستان و طزر نالد زار
سرو بستان به شبستان و طزر باز دهید

پیش کان گوهر تابنده به تابوت کنید
آب دیده به دو یاقوت و درر باز دهید

پیش، کان تنگ شکر در لحد تنگ نهند
بوسهٔ تلخ وداعی به شکر باز دهید

پیش کان چشمهٔ خور در چه ظلمات کنند
نور هر چشم بدان چشمهٔ خور باز دهید

ز بر تخت بخوابید سهی سرو مرا
پیش نظارگیان پرده ز در باز دهید

بر دو ابروش کلاه زر شاهانه نهید
پس به دستش قلم غالیه خور باز دهید

نز حجر گوهر رخشان به در آرید شما
چون پسندید که گوهر به حجر باز دهید

ماه من چرخ سپر بود روا کی دارید
که بدست زمی ماه سپر باز دهید

یوسفی را که ز سیاره به صد جان بخرید
بی‌محاباش به زندان مدر بازدهید

پند مدهید مرا گر بتوانید به من
آن چراغ دل از آن تیره مقر باز دهید

تازه نخل گهری را به من آرید و مرا
بهره‌ای ز آن گهری نخل ببر باز دهید

او بشر بود ولی روح ملک داشت کنون
ملکی روح به تصویر بشر باز دهید

عمر ضایع شده را سلوت جان بازآید
نسر واقع شده را قوت پر باز دهید

نه نه هر بند گشادن بتوانید ولیک
نتوانید که جان را به صور باز دهید

غرر سحر ستانید که خاقانی راست
ژاژ منحول به دزدان غرر باز دهید

تا توانید جو پخته ز طباخ مسیح
بستانید و جو خام به خر باز دهید

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
صفحه  صفحه 50 از 99:  « پیشین  1  ...  49  50  51  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites