تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 53 از 99:  « پیشین  1  ...  52  53  54  ...  98  99  پسین »  
#521 | Posted: 26 Feb 2012 11:14
شمارهٔ ۱۱۷ - این قصیدهٔ را مذکورة الاسحار خوانند و در کعبهٔ معظمه انشاد کرده و در وصف مناسک حج و تخلص به مدح ملک الوزرا جمال الدین اصفهانی نموده که تعمیر حرم کرده بود و خواص مکه این قصیدهٔ را به زر نوشتند


صبح حمایل فلکت آهیخت خنجرش
کآمیخت کوه ادیم شد از خنجر زرش

هر پاسبان که طرهٔ بام زمانه داشت
چون طره سر بریده شد از زخم خنجرش

صبح از صفت چویوسف و مه نیمهٔ ترنج
بکران چرخ دست بریده برابرش

شب گیسوان گشاده چو جادو زنی به شکل
بسته زبان ز دود گلو گاه مجمرش

گفتی که نعل بود در آتش نهاده ماه
مشهود شد چو شد زن دود افکن از برش

شب را نهند حامله خاور چراست زرد
کبستنی دلیل کند روی اصفرش

شب عقد عنبرینهٔ گردون فرو گسست
تا دست صبح غالیه سازد ز عنبرش

آنک عروس روز، پس حجله معتکف
گردون نثار ساخته صد تخت گوهرش

ز آن پیش کاین عروس برهنه علم شود
کوس از پی زفاف شد آنک نواگرش

گوئی که مرغ صبح زر و زیورش بخورد
کز حلق مرغ می‌شنوم بانگ زیورش

مانا که محرم عرفات است آفتاب
کاحرام را برهنه سر آید ز خاورش

هر سال محرمانه ردا گیرد آفتاب
وز طیلسان مشتری آرند میزرش

بل قرص آفتاب به صابون زند مسیح
کاحرام را ازار سپید است در خورش

بینی که موقف عرفات آمده مسیح
از آفتاب جامهٔ احرام در برش

پس گشته صد هزار زبان آفتاب‌وار
تا نسخهٔ مناسک حج گردد از برش

نشکفت اگر مسیح درآید ز آسمان
آرد طواف کعبه و گردد مجاورش

کامروز حلقهٔ در کعبه است آسمان
حلقه زنان خانهٔ معمور چاکرش

بل حارسی است بام و در کعبه را مسیح
زان است فوق طارم پیروزه منظرش

چوبک زند مسیح مگر زآن نگاشتند
با صورت صلیب برایوان قیصرش

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#522 | Posted: 26 Feb 2012 11:23
شمارهٔ ۱۱۸ - مطلع دوم


سر حد بادیه است روان پاش بر سرش
جان را حنوط کن ز سموم معطرش

گوگرد سرخ و مشک سیه خاک و باد اوست
باد بهشت زاده ز خاک مطهرش

ناف ز می است کعبه مگر ناف مشک شد
کاندر سموم کرد اثر مشک اذفرش

خونت ریز بی‌دیت مشمر بادیه که هست
عمر دوباره در سفر روح پرورش

در بادیه ز شمهٔ قدسی عجب مدار
گر بر دمد ز بیخ ز قوم آب کوثرش

از سبزه و ز پر ملایک به هر دوگام
مدهامتان نوشته دو بستان اخضرش

دریای خشک دیده‌ای و کشتیی روان
هان بادیه نگه کن و هان ناقه بنگرش

دریای پر عجایب وز اعراب موج زن
از حله‌ها جزیره و از مکه معبرش

وآن کشتی رونده‌تر از بادبان چرخ
خوش‌گام‌تر ز زورق مه چار لنگرش

لنگر شکوه باد کند دفع پس چرا
در چار لنگر است روان باد صرصرش

جوزا سوار دیده نه‌ای بر بنات نعش
ناقه نگر کجاوه و هم خفته از برش

اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار او
ماه دگر سوار شده بر دو پیکرش

گیسوی حور و گوی زنخدانش بین بهم
دستارچه کجاوه و ماه مدورش

اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار او
ماه دگر سوار شده بر دو پیکرش

گیسوی حور و گوی ز نخدانش بین بهم
دستارچه کجاوه و ماه مدورش

ماند کجاوه حاملهٔ خوش خرام را
اندر شکم دو بچه بمانده محصرش

یا بی‌قلم دو نون مربع نگاشته
اندر میان چو تا دو نقط کرده مضمرش

و آن ساربان ز برق سراب برنده چشم
وز آفتاب چهره چو میغ مکدرش

چون صد هزار لام الف افتاده یک به یک
از دور دست و پای نجیبان رهبرش

وادی چو دشت محشر و بختی روان چنانک
کوه گران که سیر بود روز محشرش

بلک آن چنان شده ز ضعیفی که بگذرد
در چشم سوزنی به مثل جسم لاغرش

چون صوفیانش بارکشی بیش و قوت کم
هم رقص و هم سماع همه شب میسرش

هر که از جلاجل و جرس آواز می‌شنود
در وهم نفخ صور همی شد مصورش

صحن زمین ز کوکبهٔ هودج آنچنانک
گفتی که صد هزار فلک شد مشهرش

و آن هودج خلیفه متوج به ماه زر
چون شب کز آفتاب نهی بر سر افسرش

سالی میان بادیه دیدند فرغری
ز آنسان که ره که گفت نکردند باورش

باور کنی مرا که بدیدم به چشم خویش
امسال چون فرات روان چند فرغرش

ظن بود حاج را که مگر آب چشم من
جیحون سلیل کرد بر آن خاک اغبرش

یا شعر آبدار من از دست روزگار
نقش الحجر نمود بر آن کوه و کردرش

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#523 | Posted: 26 Feb 2012 11:33
شمارهٔ ۱۱۹ - مطلع سوم


اینک مواقف عرفات است بنگرش
طولش چو عرض جنت و صد عرض اکبرش

دهلیز دار ملک الهی است صحن او
فراش جبرئیلش و جاروب شهپرش

نوار لله از تف نفس و آه مشعلش
حزب الله از صف ملک و انس لشکرش

پوشندگان خلعت ایمان گه الست
ایمان صفت برهنه سروان در معسکرش

گردون کاسه پشت چو کف گیر جمله چشم
نظاره سوی زنده دلان در کفن درش

از اشکشان چو سیب گذرها منقطش
وز بوسه چون ترنج حجرها مجدرش

از بس که دود آه حجاب ستاره شد
بر هفت بام بست گذرها چو ششدرش

بل هفت شمع چرخ گداران شود چو موم
از بس که تف رسد ز نفس‌های بیمرش

جبریل خاطب عرفات است روز حج
از صبح تیغ و از جبل الرحمه منبرش

سرمست پختگان حقیقت چو بختیان
نی ساقیی پدید نه باده نه ساغرش

با هر پیاده پای دواسبه فلک دوان
سلطان یک سوارهٔ گردون مسخرش

در پای هر برهنه سری خضر جان فشان
نعلین پای هم سر تاج سکندرش

تا پشت پای سوده لباس ملک شهی
همت به پشت پای زده ملک سنجرش

خاک منی ز گوهر تر موج زن چو آب
از چشم هر که خاکی و آبی است گوهرش

آورده هر خلیل دلی نفس پاک را
خون ریخته موافقت پور هاجرش

استاده سعد زابح و مریخ زیر دست
حلق حمل بریده بدان تیغ احمرش

گفتی از انبیا و امم هر که رفته بود
حق کرده در حوالی کعبه مصدرش

قدرت رحم گشاده و زاده جهان نو
بر ناف خاک ناف زده ماده و نرش

زمزم بسان دیهٔ یعقوب زاده آب
یوسف کشیده دلو ز چاه مقعرش

بل کافتاب چرخ رسن تاب از آن شده است
تا هم به دلو چرخ کشد آب اخترش

و آن کعبه چون عروس کهن سال تازه روی
بوده مشاطهٔ به سزا پور آزرش

خاتونی از عرب، همهد شاهان غلام او
سمعا و طاعه سجده کنان هفت کشورش

خاتون کائنات مربع نشسته خوش
پوشیده حله و ز سر افتاده معجرش

اندر حریم کعبه حرام است رسم صید
صیاد دست کوته و صید ایمن از شرش

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#524 | Posted: 26 Feb 2012 11:36
شمارهٔ ۱۲۰ - مطلع چهارم


من صید آنکه کعبهٔ جان‌هاست منظرش
با من به پای پیل کند جنگ عبهرش

صد پیل‌وار خواهدم از زر خشک از آنک
مشک است پیل بالا در سنبل ترش

دل تو سنی کجا کند آن را که طوق‌وار
در گردن دل است کمند معنبرش

نقد است سرخ‌رویی دل با هزار درد
از تنگی کمند، نه از وجه دیگرش

خاقانی است هندوی آن هندوانه زلف
وان زنگیانه خال سیاه مدورش

چون موی زنگیش سیه و کوته است روز
از ترک تاز هندوی آشوب گسترش

خاقانی از ستایش کعبه چه نقص دید
کز زلف و خال گوید و کعبه برابرش

بی‌حرمتی بود نه حکیمی، که گاه ورد
زند مجوس خواند و مصحف ببر درش

نی نی بجای خویش نسیبی همی کند
نعتی است زان دلبر و کعبه است دلبرش

خال سیاه او حجر الاسود است از آنک
ماند به خال زلف به خم حلقهٔ درش

سنگ سیه مخوان حجر کعبه را از آنک
خوانند روشنان همه خورشید اسمرش

گویی برای بوس خلایق پدید شد
بر دست راست بیضهٔ مهر پیمبرش

خاقانیا به کعبه رسیدی روان بپاش
گر چه نه جنس پیش کش است این محقرش

دیدی جناب حق جنب آرزو مشو
کعبه مطهر است، جنب خانه مشمرش

با آب و جاه کعبه وجود تو حیض توست
هم ز آب چاه کعبه فرو شوی یک سرش

این زال سرسپید سیه دل طلاق ده
آنک ببین معاینه فرزند شوهرش

تا حشر مرده زست و جنب مرد هر کسی
کاین شوخ مستحاضه فرو شد به بسترش

کی بدترین حبائل شیطان کند طلب
آن کس که با حمایل سلطان بود برش

خورشید را بر پسر مریم است جای
جای سها بود به بر نعش و دخترش

از چنبر کبود فلک چون رسن مپیچ
مردی کن و چو طفل برون جه ز چنبرش

اول فسون دهد فلک آخر گلو برد
آخر به رنجی ار شوی اول فسون خورش

اول به رفق دانه فشانند پیش مرغ
چون صید شد به قهر ببرند حنجرش

سوگند خور به کعبه و هم کعبه داند آنک
چون من نبود و هم نبود یک ثناگرش

شکر جمال گوی که معمار کعبه اوست
یارب چو کعبه دار عزیز و معمرش

شاه سخن به خدمت شاه سخا رسید
شاه سخا سخن ز فلک دید برترش

طبع زبان چو تیر خزر دید و تیغ هند
از روم ساخت جوشن و از مصر مغفرش

آری منم که رومی مصری است خلعتم
ز آن کس که رفت تا خزر و هند مخمرش

صبح و شفق شدم سر و تن ز اطلس و قصب
ز آن کس که رکن خانهٔ دین خواند جعفرش

بر تاج آفتاب کشم سر به طوق او
بر ابلق فلک فکنم زین به استرش

دیدم که سیئات جهانش نکرد صید
ز آن رد نکردم این حسنات موفرش

سلطان دل و خلیفه همم خوانمش از آنک
سلطان پدر نوشت و خلیفه برادرش

در حضرت خلیفه کجا ذکر من شدی
گر نیستی مدد ز کرامات مظهرش

ختم کمال گوهر عباس مقتفی
کاعزاز یافت گوهر آدم ز جوهرش

از مصطفی خلیفه و چون آدم صفی
از خود خلیفه کرد خدای گروگرش

انصاف ده که آدم ثانی است مقتفی
در طینت است نور یدالله مخمرش

از خط کردگار فلک راست محضری
المقتفی خلیفتنا مهر محضرش

در دست روزگار فلک راست محضری
المقتفی ابوالخلفا نقش دفترش

بوبکر سیرت است و علی علم، تا ابد
من در دعا بلال و به خدمت چو قنبرش

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#525 | Posted: 26 Feb 2012 11:41
شمارهٔ ۱۲۱ - در ستایش فخر الدین منوچهر شروان شاه به التزام لفظ «عید» در هر بیت


رخسار صبح را نگر از برقع زرش
کز دست شاه جامهٔ عیدی است در برش

گردون به شکل مجمر عیدی به بزم شاه
صبح آتش ملمع و شب مشک اذفرش

مشرق به عود سوخته دندان سپید کرد
چون بوی عطر عید برآمد ز مجمرش

گردون فرو گذاشت هزاران حلی که داشت
صاعی بساخت کز پی عید است درخورش

مرغ سحر شناعت از آن زد چو مصریان
کان صاع دید ببار سحر درش

آری به صاع عید همی ماند آفتاب
از نام شاه و داغ نهاده مشهرش

داغی است بر جبین سپهر از سه حرف عید
ماه نوابتدای سه حرف است بنگرش

فصاد بود صبح که قیفال شب گشاد
خورشید طشت خون و مه عید نشترش

مه روزه دار بود همانا از آن شده است
تن چون خلال مایدهٔ عید لاغرش

یا حلقه‌گویی از پی آن شد که روز عید
خسرو به نوک نیزه رباید ز خاورش

خاقان اکبر آنکه ز دیوان نصرت است
بر صد هزار عید برات مقررش

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#526 | Posted: 26 Feb 2012 11:45
شمارهٔ ۱۲۲ - مطلع دوم


آمد دواسبه عید و خزان شد علم برش
زرین عذار شد چمن از گر لشکرش

عید است و آن عصیر عروسی است صرع‌دار
کف بر لب آوریده و آلوده معجرش

وینک خزان معزم عید است و بهر صرع
بر برگ زر نوشته طلسم مزعفرش

ز آن سوی عید دختر رز شوی مرده بود
زرین جهاز او زده بر خاک مادرش

یک ماه عده داشت پس از اتفاق عید
بستند عقد بر همه آفاق یک سرش

زرگر به گاه عید زر افشان کند ز شاخ
واجب کند که هست شکریز دخترش

شاخ چنار گویی حلوای عید زد
کآلوده ماند دست به آب معصفرش

بودی به روز عید نفس‌های روزه‌دار
مشکین کبوتری ز فلک نامه آورش

منقار بر قنینه و پر بر قدح بماند
کامد همای عید و نهان شد کبوترش

مرغ قنینه بلبل عید است پیش شاه
گل در دهن گداخته و ناله دربرش

انگشت ساقی از غبب غوک نرمتر
زلف چو مار در می عیدی شناورش

زلفش فرو گذاشته سر در شراب عید
دیوی است غسل گاه شده حوض کوثرش

در آبگینه نقش پری بین به بزم عید
از می‌کز آتش است پری‌وار جوهرش

ز آن چون پری گرفته نمایند اهل عید
کب خرد ببرد پری‌وار آذرش

گردون چنبری ز پی کوس روز عید
حلقه به گوش چنبر دف همچو چنبرش

دستینه بسته بربط و گیسو گشاده چنگ
یعنی درم خریدهٔ عیدیم و چاکرش

بر سر بمانده دست رباب از هوای عید
افتاده زیر دیگ شکم کاسهٔ سرش

مار زبان بریده نگر نای روز عید
سوراخ مار در شکم باد پرورش

مار است خاک خواره پس او باد ز آن خورد
کز خوان عید نیست غذای مقررش

چون شاه هند پیش و پسش ده غلام ترک
از فر عید گه می و گه شکر افسرش

بل هندوی است بر همن آتش گرفته سر
چون آب عید نامهٔ زردشتی از برش

گوئی بهای بادهٔ عیدی است افتاب
ز آن رفت در ترازو و سختند چون زرش

شد وقت چون ترازو و شاه جهان بعید
خواهی می‌گران چو ترازوی محشرش

خاقان اکبر آنکه سر تیغش آتشی است
شب‌های عید و قدر شده دود و اخگرش

کیوانش پرچم است و مه و آفتاب طاس
چون زلف آنکه عید بتان خواند آزرش

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#527 | Posted: 26 Feb 2012 11:48
شمارهٔ ۱۲۳ - مطلع سوم



عیدی است فتنه‌زا ز هلال معنبرش
دل کان هلال دید نشیند برابرش

آری چو فتنه عید کند شیفته شود
دیوانهٔ هوا ز هلال معنبرش

من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابر از آنک
هم عید و هم هلال بدیدم بر اخترش

ماندم چو کودکان به شب عید بی قرار
تا نعل برنهاد چو هاروت کافرش

مهجور هفت ماهه منم ز آن دو هفته ماه
کز نیکویی چو عید عزیز است منظرش

چون ماه چار هفته رسیدم به بوی عید
تا چار ماه روزه گشایم به شکرش

گر صاع سرسه بوسه به عیدی دهد مرا
ز آن رخ دهد که گندم گون است پیکرش

دوشم در آمد از در غم خانه نیم‌شب
شب روز عید کرد مرا ماه اسمرش

عید مسیح رویش و عود الصلیب زلف
رومی سلب حمایل و زنار دربرش

دستار در ربوده سران را به باد زلف
شوریده زلف و مقنعهٔ عید بر سرش

برده مهش به مقنعه عیدی و چاه سیم
آب چه مقنع و ماه مزورش

بر کوس عید آن نکند زخم کان زمان
بر جانم از شناعه زدن کرد زیورش

گیسو چو خوشه بافته وز بهر عید وصل
من همچو خوشه سجده کنان پیش عرعرش

جان ریختم چو بلبله بر عید جان خویش
چشمم چو طشت خون ز رقیب جگر خورش

در طشت آب دید توان ماه عید و من
در طشت خون بدیدم ماه منورش

بینی هلال عید به هنگام شام و من
دیدم به صبح نیم هلال سخنورش

چون دیدمش که عید سده داشت چون مغان
آتش ز لاله برگ و چلیپا ز عنبرش

آن آتشی که قبلهٔ زردشت و عید اوست
می‌دیدمش ز دور و نرفتم فراترش

در کعبه کرده عید و ز زمزم مزیده آب
چون نیشکر چگونه مزم آتش ترش

بودم در این که خضر درآمد ز راه و گفت
عید است و نورهان شده ملک سکندرش

خاقانیا وظیفهٔ عیدی بیار جان
پس پیش کش به حضرت شاه مظفرش

خاقان اکبر آنکه دو عید است در سه بعد
شش روز و پنج وقت ز چار اصل گوهرش

بل شش هزار سال زمان داشت رنگ عید
تا رنگ یافت گوهر ذات مطهرش

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#528 | Posted: 26 Feb 2012 11:51
شمارهٔ ۱۲۴ - مطلع چهارم


صبح هزار عید وجود است جوهرش
خضر است رایتش، ملک الموت خنجرش

اقلیم بخش و تاج ستان ملوک عصر
شاهی که عید عصر ملوک است مخبرش

نی نی به بزم عید و به روز وغاش هست
کیخسرو آب دار و سکندر علم برش

ز آن عید زای گوهر شمشیر آب دار
شد بحر آب و آب شد از شرم گوهرش

ز آن هندوی حسام که در هند عید ازوست
اران شکارگه شد و ایران مسخرش

زین پس خراج عیدی و نوروزی آورند
از بیضهٔ عراق و ز بیضای عسکرش

خود کمترین نثار بهائی است عید را
بیضا و عسکر از ید بیضای عسکرش

هر جا که رخش اوست همه عید نصرت است
ز آن پای و دم به رنگ حنا شد معصفرش

عیدا که روم را بود از پایگاه او
کز خوک پایگاه بود خوان قیصرش

عید افسر است بر سر اوقات بهر آنک
شبهی است عین عید ز نعل تکاورش

چون عین عید نعلش در نقش گوش و چشم
هاء مشفق آمد و میم مدورش

چون آینه دو چشم و چو ناخن برا دو گوش
وز رنگ عید شانه زده دم احمرش

چون کرم پیله سرمهٔ عیدی کشیده چشم
پرچم شده ز طرهٔ حوار و احورش

بحر کلیم دست بر این ابر طوروش
با فال عید و نور انا لله رهبرش

بحری که عید کرد بر اعدا به پشت ابر
از غرش درخش و ز غرنده تندرش

آن شب که روز عید و شبیخون یکی شمرد
صبح ظفر برآمد از اعلام ازهرش

هرای زر چو اختر و برگستوان چو چرخ
افکند بخت زیور عیدی بر اشقرش

عید عدو به مرگ بدل شد که باز دید
باران تیغ و ابر کف و برق مغفرش

نصرت نثار عید برافشاند کز عراق
شاه مظفر آمد و جاه موقرش

مهدی است شاه و عید سلاطین ز فتح او
خصم از غلامی آمده دجال اعورش

آن روز رفت آب غلامان که یوسفی
تصحیف عید شد به بهای محقرش

عید ملایک است ز لشکرگه ملک
دیوی غلام بوده ثریا معسکرش

آنجا که احمد آمد و آئین هر دو عید
زرتشت ابتر است و حدیث مبترش

حج ملوک و عمرهٔ بخت است و عید دهر
بر درگهی که کعبهٔ کعبه است و مشعرش

من پار نزد کعبه رساندم سلام شاه
ایام عید نحر بود که بودم مجاورش

کعبه ز جای خویش بجنبید روز عید
بر من فشاند شقهٔ دیبای اخضرش

گفت آستان شاه شما عید جان ماست
سنگ سیاه ما شده هندوی اصفرش

اینجا چه مانده‌ای تو که آنجاست عید بخت
زین پای بازگردد و ببین صدر انورش

گفتم که یک دو عید بپایم به خدمتت
چون پخته‌تر شوم بشوم باز کشورش

گفتا مپای و رو حج و عید دگر برآر
تا هر که هست بانگ برآید ز حنجرش

اقبال بین که حاصل خاقانی آمده است
کاندر سه مه دو عید و دو حج شد میسرش

عیدی به قرب مکه و قربانگه خلیل
عید دگر به حضرت خاقان اکبرش

گفتم کدام عید نه اضحی بود نه فطر
بیرون ز این دو عید چه عید است دیگرش

گفت آستان خسرو و آنگاه عید نو
این حرف خرده‌ای است گران، خرد مشمرش

چون دعوت مسیح شمر شاخ بخت او
هر روز عید تازه از آن می‌دهد برش

هر هفته هفت عید و رقیبان هفت بام
آذین هفت رنگ ببندند بر درش

کرد افتاب خطبهٔ عیدی به نام او
ز آن از عمود صبح نهادند منبرش

عید از هلال حلقه به گوش آمده است از آنک
بر بندگی شاه نبشتند محضرش

از نقش عید یک نقط ایام برگرفت
بر چهرهٔ عروس ظفر کرد مظهرش

تا دور صبح و شام به سالی دهد دو عید
هر صبح و شام باد دو عید مکررش

از شام زاده صبحش و از صبح زاده عید
وز عید زاده مرگ بداندیش ابترش

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس
     
#529 | Posted: 18 Aug 2012 20:34
شمارهٔ ۱۲۵ - این قصیدهٔ بر بدیهه در ساحل باکو به نزدیک آتش خودسوز در وصف شکار کردن خاقان اکبر منوچهر شروان شاه


در پردهٔ دل آمد دامن کشان خیالش
جان شد خیال بازی در پردهٔ وصالش

بود افتاب زردی کان روز رخ در آمد
صبح دو عید بنمود از سایهٔ هلالش

چون صبح خوش بخندید از بیست و هشت لؤلؤ
من هست نیست گشتم چون سایه در جمالش

چشمش ز خواب و غمزه زنبور سرخ کافر
شهد سپید در لب، موم سیاه خالش

آن خال نیم جو سنگ از نقطهٔ زره کم
بر نقطه حلقه گشته زلف زره مثالش

دل خاک پای او شد شستم به هفت آبش
جان صید زلفش آمد دیدم به هفت حالش

یار از برون پرده بیدار بخت بر در
خاقانی از درون سو هم خوابهٔ خیالش

گه دست بوس کردم گه ساعدش گزیدم
لب خواستم گزیدن ترسیدم از ملالش

از گرد جیش خسرو وز خون وحش صحرا
مشکین زره قبایش، رنگین سپر قذالش

دیدم که سرگران بود از خواب و صید کرده
از صیدگاه خسرو کردم سبک سؤالش

گفتم بدیدی آخر رایات کهف امت
و آن مهد جای مهدی چتر فلک ظلالش

وآن عمر خوار دریا و آن روزه دار آتش
چون معتکف برهمن، نه قوت و نه منالش

وان تیغ شاه شروان آتش نمای دریا
دریا شده غریقش، آتش شده زگالش

گفتا که چند شب من و دولت بهم نخفتیم
اندر رکاب خسرو در موکب جلالش

از بوی مشک تبت کان صحن صید گه راست
آغشته بود با خاک از نعل بور و چالش

رخسار بحر دیدم کز حلق شرزه شیران
گل گونه دادی از خون شاه فلک فعالش

بل غرقه آب دریا در گوهر حسامش
بل آب زهره شیران در آتش قتالش

شه بر کنار دریا زان صید کرد یعنی
لب تشنه بود بحر و بود آمدن محالش

آهیخ تیغ هندی چون چشمهٔ مصفی
تا بحر گشت سیراب از چشمهٔ زلالش

مصروع بود دریا کف بر لب آوریده
آمد سنان خسرو، بنوشت حرز حالش

یک هفته ریخت چندان خون سباع کز خون
هفتم زمین ملا شد بگرفت از آن ملالش

در مرکز مثلث بگرفت ربع مسکون
فریاد اوج گردون از تیغ مه صقالش

چون آفتاب هر سو پیکان آتش افشان
جوزای شاه یعنی دست سخا سگالش

سر بر سر کمانش آورده چرخ چندان
کز دور قاب قوسین دیدند در شمالش

ز آن سان که روز مجلس در خلعتی که بخشد
ز اطلس بطانه سازد پروانهٔ نوالش

بر شخص شرزه شیران از خون قبای اطلس
مقراض وش بریدی مقراضهٔ نصالش

چون در اسد رسیدی چون سنبله سنان کش
از ضربت الف سان کردی چو سین و دالش

دریای گندنا رنگ از تیغ شاه گل گون
لعل پیازی از خون یک یک پشیز والش

سوفار وش ز حیرت وحشی دهان گشاده
شه چون زبان خنجر کرده به تیر لالش

اجسام وحش گشته ز ارواح خالی السیر
از تیغ شه که دین را سعد است ز اتصالش

تشریف ضربت او ارواح وحشیان را
تعلیم شکر دادی هنگام انفصالش

از دور تیغ خسرو چون سبزه‌وش نمودی
گستاخ پیش رفتی هم گور و هم غزالش

آهو نخورده سبزه، سبزه بخوردی او را
انسی شدی چو دادی از وحشی انتقالش

چه فخر بال شه را از صید گور و آهو
کز صید شیر گردون هم عار داشت بالش

گر خاک صید گاهش بگذارد آسمان‌ها
بهر حنوط رضوان تحفه برد شمالش

صیدی چنین که گفتم و اقبال صیدگه را
شعری زننده قرعه سعد السعود فالش

دوشیزگان جنت نظاره سوی مردی
کابستن ظفر شد تیغ قضا جدالش

گفتند آنک آنک کیخسرو زمانه
در زین سمند رستم، در کف کمند زالش

مختار خلق عالم خاقان اکبر آمد
کارحام دهر خشک است از زادن همالش

شاهی که در دو عالم طغرای مملکت را
هست از خط ید الله توقیع لایزالش

شاهی است سایس دین نوری است سایهٔ حق
تایید حق تعالی کرده ندا تعالش

ز آن جام کوثر آگین جمشید خورده حسرت
ز آن رمح اژدها سر ضحاک برده مالش

یارب که آب دریا چون نفسرد ز خجلت
چون بیند این عواطف بیرون ز اعتدالش

دریا ز شرم جودش بگریختی چو زیبق
اما چهار میخ است آنک زمین عقالش

گوئی سرشک شور است از چشم چرخ دریا
کز هیبت بلارک شه نیست صبر و هالش

یا از مسام کوه است آب خوی خجالت
کاندر خور ملک نیست ایثار گنج و مالش

روح القدس براقش وز قدر هیکل او
خورشید میخ زر است اندر پی نعالش

قطب فلک رکابش هست از کمال رتبت
جرم سهیل آمد چرم از پی دوالش

ای شاه عرش هیبت، خورشید صبح رایت
چترت همای نصرت و آفاق زیر بالش

دهر است پیر مردی زال عقیم دنیا
چون بادریسه یک چشم این زال بد فعالش

شد پیرمرد رامت زال از پی طراوت
شد بادریسه پستان آن سال‌خورده زالش

چون تاردق مصری در دق مرگ خصمت
نالان چو نیل مصر است از ناله تن چو نالش

مه شد موافق او در دق بدین جنایت
هر سال در خسوفی کرد آسمان نکالش

گر داشت خصم ناری چون نار صد زبانی
چون خاک شد فسرده چون باد شد مجالش

افسرده شده ور اکنون خواهد ز تیغت آتش
هم کاسهٔ سر او خواهد شدن سفالش

جاسوس توست بر خصم انفاس او چو در شب
غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش

هر که از طریق نخوت آمد به دار ملکت
دید این شرف که داری ز آن نقد شد وبالش

در تو کجا رسد کس چون موسی اندر آتش
کز دور حاصلی نه جز برق و اشتعالش

هر کو به کیل یا کف هست آفتاب پیمای
از آفتاب ناید یک ذره در جوالش

خورشید کز ترفع دنبال قطب دارد
چون راستی نبیند کژ سر کند زوالش

ای گوهر کمالت مصباح جان آدم
خورشید امر پخته در شش هزار سالش

خاقانی از ثنایت نو ساخت خوان معنی
کو میزبان نطق است وین دیگران عیالش

خاک در تو بادا از خوان آسمان به
صدر تو عرش رفعت، جنت صف نعالش

فرمانت حرز توحید اندر میان جان‌ها
جان بر میان زمانه از بهر امتثالش

از بندگان صدرت شاهان سپر فکنده
قیصر کم از یماکش، سنجر کم از نیالش

تا آل مصطفی را ز ایزد درود باشد
بر تو درود بادا از مصطفی و آلش
     
#530 | Posted: 18 Aug 2012 20:34
شمارهٔ ۱۲۶ - قصیدهٔ مرآت الصفا، در حکمت و تکمیل نفس


دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش
دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش
نه هر زانو دبستان است و هر دم لوح تسلیمش
نه هر دریا صدف دار است و هر نم قطره نیسانش
سر زانو دبستانی است چون کشتی نوح آن را
که طوفان جوش درد اوست جودی گرد دامانش
خود آن کس را که روزی شد دبستان از سر زانو
نه تا کعبش بود جودی و نی تا ساق طوفانش
نه مرد این دبستان است هرگز جنبشی در وی
بهر دم چار طوفان نیست در بنیاد ارکانش
دبستان از سر زانوست خاص آن شیر مردی را
که چون سگ در پس زانو نشاند شیر مردانش
کسی کز روی سگ‌جانی نشیند در پس زانو
به زانو پیش سگساران نشستن نیست امکانش
کسی کاین خضر معنی راست دامن گیر چون موسی
کف موسی و آب خضر بینی در گریبانش
همه تلقینش آیاتی که خاموشی است تاویلش
همه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهانش
مرا بر لوح خاموشی الف، ب، ت نوشت اول
که درد سر زبان است و ز خاموشی است درمانش
نخست از من زبان بستد که طفل اندر نوآموزی
چو نایش بی‌زبان باید نه چون بربط زبان دانش
چو ماندم بی‌زبان چون نای جان در من دمید از لب
که تا چون نای سوی چشم رانم دم به فرمانش
چنان در بوتهٔ تلقین مرا بگداخت کاندر من
نه شیطان ماند و وسواسش نه آدم ماند و عصیانش
به گوش من فرو گفت آنچه گر نسخت کنم شاید
صحیفه صفحهٔ گردون و دوده جرم کیوانش
نوشتم ابجد تجرید پس چون نشرهٔ طفلان
نگاریدم به سرخ و زرد ز اشک و چهره هزمانش
چو از برکردم این ابجد که هست از نیستی سرش
ز یادم شد معمائی که هستی بود عنوانش
چو دیدم کاین دبستان راست کلی علم نادانی
هر آنچم حفظ جزوی بود شستم ز آب نسیانش
زهی تحصیل دانائی که سوی خود شدم نادان
که را استاد دانا بود چون من کرد نادانش
چو طوطی کینه بیند شناسد خود بیفتد پی
چو خود در خود شود حیران کند حیرت سخندانش
در این تعلیم شد عمر و هنوز ابجد همی خوانم
ندانم کی رقوم آموز خواهم شد به دیوانش
هنوزم عقل چون طفلان سر بازیچه می‌دارد
که این نارنج گون حقه به بازی کرد حیرانش
نظاره می‌کنم ویحک در این هنگامهٔ طفلان
که مشکین مهره آسوده است و نیلی حقه گردانش
به پایان آمد این هنگامه کاینک روز آخر شد
بود هر جا که هنگامه است شب هنگام پایانش
خرد ناایمن است از طبع ز آن حرزش کنم حیرت
چو موسی زنده در تابوت از آن دارم به زندانش
خرد بر راه طبع آید که مهد نفس موسی را
گذر بر خیل فرعون است و ناچار است ز ایشانش
هوا می‌خواست تا در صف بالا برتری جوید
گرفتم دست و افکندم به صف پای ماچانش
به اول نفس چون زنبور کافر داشم لیکن
به آخر یافتم چون شاه زنبوران مسلمانش
مگر می‌خواست تا مرتد شود نفس از سر عادت
مرا این سر چو پیدا شد بریدم سر به پنهانش
میان چار دیواری به خاکش کردم و از خون
سر گورش بیند و دم چو تلقیم کردم ایمانش
که گور کشتگان باشد به مون اندوده بیرون سو
ولیکن ز اندرون باشد به مشک آلوده رضوانش
نترسم زآنکه نباش طلیعت گور بشکافد
که مهتاب شریعت را به شب کردم نگهبانش
ز گور نفس اگر بر رست خار الحمدلله گو
برون سوخار دیدستی درون سو بین گلستانش
مرا همت چو خورشید است شاهنشاه زند آسا
که چرخش زیر ران است و سر عیساست بر رانش
بلی خود همت درویش چون خورشید می‌باید
که سامانش همه شاهی و او فارغ ز سامانش
سلیمانی است این همت به ملک خاص درویشی
که کوس رب هب لی می‌زنند از پیش میدانش
دو بت بینی جهان و جان فتاده در لگد کوبش
دو سگ بینی نیاز و آز بسته پیش دربانش
زهی خضر سکندر دل هوا تخت و خرد تاجش
زهی سرمست عاقل جان، بقا نزل و رضا خوانش
دو خازن فکر و الهامش دو حارس شرع و توفیقش
دو ذمی نفس و آمالش دو رسمی چرخ و کیهانش
نه چون چیپال هند از جور تختی کرده طاغوتش
نه چون خاقان چین از ظلم تاجی داده طقیانش
ز بهر مطبخ تسلیم هیمه تخت چیپالش
برای مرکب اخلاص نعل از تاج خاقانش
چو در میدان آزادی سواریش آرزو کردی
سر آمال بودی گوی و پای عقل چوگاتنش
دلم قصر مشبک داشت همچون خان زنبوران
برون ساده درو بام و درون نعمت فراوانش
نه خان عنکبوت آسا سرا پرده زده بیرون
درون ویرانه و برخوان مگس بینند بریانش
نه چون ماهی درون سو صفر و بیرون از درم گنجش
که بیرون چون صدف عور و درون سو از گهر کانش
برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسم
اشارت کرد دولت را که بالا خوان و بنشانش
به خوان سلوتم بنشاند و خوان حاجت نبود آنجا
که اشکم چون نمک بود و رخ زرین نمکدانش
به دستم دوستکانی داد جام خاص خرسندی
که خاک جرعه چین شد خضر و جرعه آب حیوانش
کسی کاین نزل و منزل دید ممکن نیست تحویلش
کسی کاین نقل و مجلس یافت حاجت نیست نقلانش
مرا چون دعوت عیسی است عیدی هر زمان در دل
دلم قربان عید فقر و گنج گاو قربانش
مرا دل گفت گنج فقر داری در جهان منگر
نعیم مصر دیده کس چه باید قحط کنعانش
بن دامان شبستان کن به شرط آنکه هر روزی
بساطی سازی از رخسار و جارویی ز مژگانش
چو براند اسب عمرت را عوانان فلک سخره
چه جوئی زین علف خانه که قحط افتاد درد خانش
نیابی جو خنوری را که دوران سوخت بنگاهش
نبینی نان تنوری راکه طوفان کرد ویرانش
بدیدی جو به جو گیتی ندارد جو در این خرمن
مخر چون ترک جو گفتی به یک جو ناز دهقانش
چو صرع آمیخت با عقلی نه سر ماند نه دستارش
چو دزد آویخت بر باری نه خر ماند نه پالانش
فلک هم تنگ چشمی دان که بر خوان دفع مهمان را
ز روز و شب دو سگ بسته است خوانسالار دورانش
نترسی زین سگ ابلق که دریده است پیش از تو
بسی شیران دندان خای و پی کرده است دندانش
به چرخ گندناگون بر دو نان بینی ز یک خوشه
که یک دیگ تو را گشنیز ناید زان دو تا نانش
بدین نان ریزه‌ها منگر که دارد شب برین سفره
که از دریوزهٔ عیسی است خشکاری در انبانش
نماز مرده کن بر حرص لیکن چون وضو سازی
که بی‌آبی است عالم را و در حیضند سکانش
وگر گویم تیمم کن به خاکی چون کنی کانجا
به خون کشتگان آبوده شد خاک بیابانش
نهاد تن پرستان را گل خندان گلخن دان
درون سو خبث و ناپاکی، برونسو در و مرجانش
سگان آز را عید است چون میر تو خوان سازد
تو شیری روزه میدار و مبین در سبع الوانش
نعیم پاک بستاند، چو کرد آلوده بسپارد
نه شرم از آبدست آید نه ننگ از آب دستانش
دریغا کاش دانستی که در گلخن می‌افزاید
ز چندین خوردن خون رزان و خون حیوانش
بگو با میر کاندر پوست سگ داری و هم جیفه
سگ از بیرون در گردد تو هم کاسه مگردانش
کشف در پوست میرد لیک افعی پوست بگذارد
تو کم ز افعی نه‌ای در پوست چون ماندی بجامانش
سلیمانی مکن دعوی نخست این دیوانی را
بکش یا بند کن یا کار فرما یا برون رانش
چو جان کار فرمایت به باغ خلد خواهد شد
حواس کار کن در حبس تن مگذار و برهانش
که خوش نبود که شاهنشه ز غربت باز ملک آید
به مانده خاصگان در بند او فارغ در ایوانش
سفر بیرون ازین عالم کن و بالای این عالم
که دل زین هر دو مستغنی است برتر زین وزان دانش
دو عالم چیست دو کفه است میزان مشیت را
وزین دو کفه بیرون است هر کو هست وزانش
زنی باشد نه مردی کز دو عالم خانه‌ای سازد
که ناهید است نی کیوان که باشد خانه میزانش
ز خاک پای مردان کن چو بخت حاسبان تاجت
وگر تاج زرت بخشند سر درد زد و مستانش
نه درویش است هرکش تاج سلطانی کند سغبه
که درویش آنکه سلطانی و درویشی است یکسانش
دگر صف خاص تر بینی در او درویش سلطان دل
که خاک پای درویشان نماید تاج سلطانش
نه خود سلطان درویشان خاص است احمد مرسل
که از نون والقلم طغر است بر منشور فرقانش
چو درویشی به درویشان نظر به کن که قرص خور
به عریانان دهد زربفت و خود بینند عریانش
سخا هنگام درویشی فزون‌تر کن که شاخ زر
چو درویش خزان گردد پدید آید زر افشانش
سخا بهر جزا کردن ربا خواری است در همت
که یک بدهی و آنگه ده جزا خواهی زیز دانش
ز بدگر نیکوی ناید تو عذرش ز آفرینش نه
که معذور است مار ار نیست چون نحل عسل شانش
و گرچه نحل وقتی نوش بارد نیش هم دارد
تو آن منگر که اوحی ربک آمد وحی در شانش
میالای ار توانی دست ازین آلایش گیتی
که دنیا سنگ استنجاست و آلوده است شیطانش
رقمهائی که مرموز است اندر خرقه از بخیه
رقوم لوح محفوظ است اگر خوانی به ایقانش
همه کس عاشق دنیا و ما فارغ ز غم ایرا
غم معشوق سگ‌دل هست بر عشاق سگ‌جانش
بدین اقبال یک هفته که بفزاید مشو غره
که چون ماه دو هفته است آن کز افزونی است نقصانش
به چالاکی به بید انجیر منگر در مه نیسان
بدان افتادگی بنگر که بینی ماه آبانش
ز چرخ اقبال بی‌ادبار خواهی او ندارد هم
که اقبال مه نو هست با ادبار سرطانش
بقائی نیست هیچ اقبال را چند آزمودستی
خود اینک لابقا مقلوب اقبال است برخوانش
بترس از تیرباران ضعیفان در کمین شب
که هر کو هست نالان تر قوی تر زخم پیکانش
حذر کن ز آه مظلومی که بیدار است و خون باران
تو شب خفته به بالین تو سیل آید ز بارانش
ز تعجیل قضای بد، پناهی ساز کاندر پی
به خاک افکنده‌ای داری که لرزد عرش ز افغانش
چون بیژن داری اندر چه مخسب افراسیاب آسا
که رستم در کمین است و کمندی زیر خفتانش
تو همچون کرم قزمستی و خفته و آنکش آزردی
چو کرمی کن به شب تابد ببین بیدار و سوزانش
سگی کردی کنون العفو می‌گو گر پشیمانی
که سگ هم عفو می‌گوید مگر دل شد پشیمانش
اگر پیری گه مردن چرا بیفتد نالانت
که طفل آنک گه زادن همی بینند گریانش
تو را از گوسفند چرخ دنیا می‌نهد دنبه
توبر گاو زمین برده اساس قصر و بنیانش
زمین دایه است و تو طفلی، تو شیرش خورده او خونت
همه خون تو زان شیری که خوردستی ز پستانش
مخور باده که آن خونی است کز شخص جوانمردان
زمین خورده است و بیرون داده از تاک رز ستانش
زمین از شخص جباران چو نفس ظالم رعنا
درو نسو هست گورستان و بیرون سوست بستانش
خراسان گر حرم بود و بهین کعبه ملک شاهش
سمرقند ار فلک بود و مهین اختر قدخانش
قدر خان مرد چون روزی نگرید خود سمرقندش
ملک شه رفت چون وقتی نموید خود خراسانش
ملک شه آب و آتش بود رفت آن آب و مرد آتش
کنون خاکستر و خاکی است مانده در سپاهانش
نه بر سنجر شبیخون برد ز اول گورخان و آخر
شبیخون کرد اجل تا گور خانه شد شبستانش
زهی دولت که امکان هدایت یافت خاقانی
کنون صد فلسفی فلسی نیرزد پیش امکانش
تویی خاقانیا طفلی که استاد تو دین بهتر
چه جای زند و استا هست بازر دشت و نیرانش
هدایت ز اهل دین آموز و قول فلسفی مشنو
که طوطی کان ز هند آید نجوید کس به خزرانش
فرایض ورز و سنت جوی، اصول آموز و مذهب خوان
محبسطی چیست و اشکالش قلیدس کیست و اقرانش
نمازت را نمازی کن به هفت آب نیاز ارنه
نمازی کاین چنین نبود جنب خوانند اخوانش
نمازی نیست گرچه هفت دریا اندرون دارد
کسی کاندر پرستش هست هفت اندام کسلانش
نمازی کز سه علم آرد فلاطون پیر زن بینی
که یک دم چار رکعت کرد حاصل شد دو چندانش
فقیهی به ز افلاطون که آن کش چشم درد اید
یکی کحال کابل به ز صد عطار کرمانش
دو کون امروز دکانی است کحال شریعت را
که خود کحل الجواهر یافتند انصار و اعوانش
ببند ار کحل دین خواهی کمر چون دستهٔ هاون
به پیش آنکه ارواحند هاون کوب دکانش
همه گیتی است بانگ هاون اما نشنود خواجه
که سیماب ضلالت ریخت در گوش اهل خذلانش
فلک هم هاونی کحلی است کرده سرنگون گوئی
که منع کحل سائی را نگون کردند این سانش
     
صفحه  صفحه 53 از 99:  « پیشین  1  ...  52  53  54  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites