تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 58 از 99:  « پیشین  1  ...  57  58  59  ...  98  99  پسین »  
#571 | Posted: 24 Aug 2012 11:37
شمارهٔ ۱۶۷ - مطلع سوم


یعقوب دلم، ندیم احزان
یوسف صفتم، مقیم زندان

او در چه آب بد ز اخوت
من در چه آتشم ز اخوان

چون صفر و الف تهی و تنها
چون تیر و قلم نحیف و عریان

صد رزمهٔ فضل بار بسته
یک مشتریم نه پیش دکان

از دل سوی دیده می‌برم سیل
آری ز تنور خاست طوفان

شنگرف ز اشک من ستاند
صورتگر این کبود ایوان

یارب چه شکسته دل شدستم
از ننگ شکسته نام اران

الحق چه فسانه شد غم من
از شر فسانه گوی شروان

گاه از سگ ابترم به فریاد
گاه از خر اعورم به افغان

این خیره کشی است مار سیرت
وان زیر بری است موش دندان

من جسته چو باغبان پس این
بنشسته چو گربه در پی آن

هم صورت من نیند و این به
چون نیستم از صفت چو ایشان

نسبت دارند تا قیامت
ایشان ز بهمیه من ز انسان

جز دعوت شب مرا چه چاره
هان ای دعوات نیم شب، هان

خاقانی امید را مکن قطع
از فضل خدای حال گردان

از دیدهٔ روزگار بی‌نور
در سایهٔ صدر باش پنهان

بگزیدهٔ حق موفق الدین
کز باطل شد سپید دیوان

عبد الغفار کز سر کلک
در خلد ممالک اوست رضوان

عمان و محیط و نیل و جیحون
جودی و حری و قاف و ثهلان

هر هشت، بر سخا و حلمش
با جدول و خردلند یکسان

ای کرده جلال تو چو تقدیر
وافکنده کمال تو چو یزدان

در گوش زمانه حلقهٔ حکم
بر دوش جهان ردای فرمان

خورشید دلی و مشتری زهد
احمد سیری و حیدر احسان

شد لاجرم از برای مدحت
کهتر چو عطارد و چو حسان

با پشت و دل شکسته آمد
در خدمت تو درست پیمان

هم بر در مصطفی نکوتر
انس انس و سلوک سلمان

گر مدح تو دیرتر ادا کرد
سری است دراین میان نه طغیان

یعنی تو محمدی به صورت
گر چند نه‌ای به وحی و برهان

او خاتم انبیاست لیکن
آمد پس از انبیا به کیهان

مقصود طبیعت آدمی بود
از حیوان و نبات و ارکان

بعد از سه مراتب آدمی‌زاد
بعد از سه کتب رسید فرقان

اندیک عمل بود به آخر
از اول فکرت فراوان

گل با همه خرمی که دارد
از بعد گیا رسد به بستان

بس شاخ که بشکفد به خرداد
میوه‌اش نخورند جز به آبان

افزار ز بس کنند در دیگ
حلوا ز پس آورند بر خوان

ای آنکه صریر خامهٔ تو
زد خنجر شاه را به افسان

غرید پلنگ دولت تو
بر شیر دلان درید خفتان

آن کس که تو را نداشت طاعت
در عصبهٔ تو نمود عصیان

آن خواهد دید از شه شرق
کز پور قباد دید نعمان

یعنی فکند به پای پیلش
تا پخچ شود میان میدان

تو صاحب کار جبرئیلی
بد گوی تو نیم کار شیطان

پروردهٔ نان توست و از کفر
در نعمت تو نموده کفران

نانش مفرست پیش کز تو
واخواست کند به حشر حنان

نان تو چو قطرهٔ ربیع است
احرار صدف مثال عطشان

قطره که ودیعت صدف شد
لؤلؤ گردد به بحر عمان

باز ار به دهان افعی افتد
زهری گردد هلاک حیوان

بیمار دل است و دارد از کبر
سرسام خلاف و درد خذلان

مشنو ترهات او که بیمار
پرگوید و هرزه روز بحران

ای دیدهٔ عقل در تو شاخص
اوهام ز رتبت تو حیران

بی‌یاری چون تویی نگردد
کار چو منی به برگ و سامان

بی‌امر خدا و کف موسی
نتوان کردن ز چوب ثعبان

من صد رهیم تو را ز یک دل
تو صد سپهی به یک قلمران

از نکتهٔ بکر و نوک خامه
من موی شکافم و تو سندان

بسپرده شدم به پای اعدا
مسپار مرا به دست نسیان

برهان داری، مرا به یک لفظ
از پنجهٔ روزگار برهان

تو خورشیدی و من در این عصر
افسرده به سرد سیر حرمان

در من نظری بکن که خورشید
بسیار نظر کند به ویران

گیرم که دل تو بی‌نیاز است
از شاعر فاضل و سخندان

هم هندوکی بباید آخر
بر درگه تو غلام و دربان

هنگام سخن مکن قیاسم
ز آن دشمن روی نامسلمان

آن کو ز دهان رید همه سال
کی شکر خاید او بدین سان

تصنیف نهاده بر من از جهل
الحق اولی است آن به بهتان

گفتا ز برای عشق‌بازی
ببرید سپید موی بهمان

لیکن جائی که باشد آنجا
از خانه خدائیش پشیمان

من دادم پاسخ اینت نکته
او جسته خلافم اینت نادان

وین طرفه که مؤبدی گرفته است
با یک دو کشیش رنگ کشخان

معنی نه و نقش ریش و دستار
حکمت نه و دین اهل یونان

اقلیم گرفته در حماقت
تعلیم نکرده در دبستان

کرده ز برای خربطی چند
از باد بروت ریش پالان

یزدانش ز لعنت آفریده
وز تربیتش جهان پشیمان

در طفلی بوده راکع و جلد
و امروز به سجده گشته کسلان

از مسخرگی گذشت و برخاست
پیغامبری ز مکر و دستان

صد لعنت باد بر وجودش
بر امت او هزار چندان

سبحان الله کاین سگک را
چون سست فرو گذاشت سبحان

ای در کنف تو عالم ایمن
از حیف زمان و صرف دوران

آن را که غلامی تو دادند
او را چه عم از هزار سلطان

هرکس که نیوشد این قصیده
از حد عراق تا خراسان

داند که تو نیک پایمردی
خاقانی را به صدر خاقان

زین به سخن آورم به فرت
لیک از پی نام نز پی نان

عید آمدو من مصحف عید
این نقد بسخته‌ام به میزان

دارم دلکی کبوترآسا
پیش تو کنم به عید قربان

بادی به چهار فصل خرم
بادی به هزار عید شادان

رای تو و رای هفت طارم
خصم تو فرود هفت بنیان
     
#572 | Posted: 24 Aug 2012 11:37
شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری


هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین
در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا
صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن
تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
مهتوک مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان
     
#573 | Posted: 24 Aug 2012 11:38
شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح ملک الوزراء زین‌الدین دستور عراق


دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان
گشت ز سیر شهاب روی هوا پر سنان

داد به گیتی ظلام سایهٔ خاک سیاه
یافت ز انجم فروغ انجمن کهکشان

گشت چو جنت ز نور قبهٔ چرخ از نجوم
شد چو جهنم به وصف دمهٔ ارض از دخان

شام مشعبد نمود حقهٔ ماه و به لعب
مهرهٔ زرین مهر کرد نهان در دهان

چون سپر زر مهر گشت نهان زیر خاک
ناچخ سیمین ماه کرد پدید آسمان

مطرد سرخ شفق دست هوا کرد شق
پیکر جرم هلال گشت پدید از میان

راست چو از آینه عکس خیال پری
گاه همی شد پدید، گاه همی شد نهان

دیدن و نادیدنش بود به نزدیک خلق
گه چو جمال یقین، گه چو خیال گمان

وز بر ایوان ماه بارگهی بود خوب
ساکن آن خواجهٔ فاضل و نیکو بیان

نسخت اسرار غیب دفتر او بر کنار
قاسم ارزاق خلق، خامهٔ او در بنان

وز بر آن بارگاه بزم‌گهی بود خوش
حوروشی اندر آن غیرت حور جنان

سرو قد و ماه روی لاله رخ و مشک موی
چنگ زن و باده نوش رقص کن و شعر خوان

وز بر آن بزم‌گاه، نوبتی خسروی
همچو قضا کام‌کار، همچو قدر کام ران

خسرو شمشیر و شیر باعث لیل و نهار
والی اوج و حضیض، عامل دریا و کان

وز بر آن نوبتی خیمهٔ ترکی که هست
خونی خنجر گزار، صفدر آهن کمان

آتشیی کز هوا آب سر تیغ او
گرد برآرد به حکم گاه وبال و قران

وز بر آن خیمه بود خوابگه خواجه‌ای
کوست به تاثیر سعد صورت معنی و جان

مفتی کل علوم، خواجهٔ چرخ و نجوم
صاحب صدر زمان، زیور کون و مکان

وز بر آن خوابگه طارم پیری مسن
همچو امل دوربین، همچو اجل جان ستان

برده به هنگام زخم در صف میدان جنگ
حربهٔ هندی او حرمت تیغ یمان

گشت ز سیارگان رتبت او بیش از آنک
بام خداوند را اوست به شب پاسبان

بدر سپهر کرم، صدر کرام عجم
صاحب سیف و قلم، فخر زمین و زمان

شمع هدی زین دین، خواجهٔ روی زمین
مفخر کلک و نگین سرور و صدر جهان

منعم روی زمین کوست به عدل و سخا
چون علی و چون عمر گرد جهان داستان

مرکم دریا نوال، صفدر بدخواه مال
خواجهٔ گیتی گشای، صاحب خسرو نشان

رایت میمون او وقت ملاقات خصم
بر ظفر آموخته چون علم کاویان

لفظ گهر بار او غیرت ابر بهار
دست زر افشان او طعنهٔ باد خزان

عمر ابد را شده مدت او پیش کار
سر ازل را شده خامهٔ او ترجمان

تا خبر باس او در ملکوت اوفتاد
سبحهٔ روح الامین نیست مگر الامان

رای صوابش ببین کز مدد نه فلک
خان ختا را نهاد مائدهٔ هفت خوان

ای شده بد خواه تو مضطرب از اضطراب
همچو بداندیش تو ممتحن امتحان

وی به صدای صریر خامهٔ جان بخش تو
تاج‌ده اردشیر، تخت نه اردوان

بخشش تو چون هوا ز آن همه کس را نصیب
کوشش تو چون قضا زو به همه جا نشان

قوت حزم تو را کوه به زیر رکاب
سرعت عزم تو را باد به زیر عنان

هم سبب امن را رافت تو کیقباد
هم اثر عدل را رای تو نوشین روان

چون رخ و اشک عدوت از شفق شام و صبح
کاشته در باغ چرخ معصفر و زعفران

دشمن تو کی بود با تو برابر به جاه؟
شیر علم کی شود همبر شیر ژیان

خصم اگر برخلاف نقص تو گوید شود
ز آتش دل در دهانش همچو زبانه زبان

خنجر فتنه چو گشت کند در ایام تو
حنجر خصم تو گشت خنجر او را فسان

کرد بسی جستجوی در همه عالم ندید
تازه‌تر از جود تو چشم امل میزبان

پای تو را بوسه داد ز آن سبب آخر زمین
گشت بری از بلا فتنهٔ آخر زمان

کینهٔ عدل تو هست در دل فتنه مدام
هست قدیمی بلی کینهٔ گرگ و شبان

بحر کفا از کرام در همه علام توئی
کاهل هنر را ز توست قاعدهٔ نام و نان

خاصه در این عهد ما کز سبب بخل این
خاصه در این دور ما کز اثر جهل آن

روی سخا گشته است زردتر از شنبلید
اشک سخن گشته است سرخ‌تر از ارغوان

لاجرم از عشق نعت وز شعف مدح تو
ز آتش خاطر مراست شعر چو آب روان

غایت مطلوب من خدمت درگاه توست
ای در تو خلق گشته به روزی ضمان

نیست جهانم بکار بی در میمون تو
ور بودم فی‌المثل عمر در او جاودان

خاک در تو مرا گر نبود دستگیر
خاک ز دست فنا بر سر این خاکدان

بگذرد ار باشدش از تو قبولی به جاه
افضل شیرین سخن بیشکی از فرقدان

تا ز شفق وقت شام دامن گردون شود
همچو ز خون روز جنگ دامن بر گستوان

کوکب ناهید باد بر در تو پرده دار
پرچم خورشید باد بر سر تو سایبان

شعلهٔ رای تو باد عاقلهٔ مهر و ماه
فضلهٔ خوان تو باد مائدهٔ انس و جان

باد مسلم شده کف و بنان تو را
خنجر گوهر نگار، خامهٔ گوهر فشان

جاه تو را مدح گوی عقل و زبان خرد
حکم تو را زیردست دولت و بخت جوان
     
#574 | Posted: 24 Aug 2012 11:39
شمارهٔ ۱۷۰ - در مذمت مغرضان و حسودان


کژ خاطران که عین خطا شد صوابشان
مخراق اهل مخرقه مالک رقابشان

خلقند پر خلاف و شیاطین مر انس را
ننگند و هم ز ننگ نسوزد شهابشان

بر باطلند از آنکه پدرشان پدید نیست
وز حق نه آدم است و نه عیسی خطابشان

رهبان رهبرند در این عالم و در آن
نه آبشان به کار و نه کاری به آبشان

همچون خزینه خانهٔ زنبور خشک سال
از باد چشمه چشمه دماغ خرابشان

جان‌شان گران چو خاک و سر باد سنجشان
بی‌سنگ چون ترازوی یوالحسابشان

چون قوم نوح خشک نهالان بی‌برند
باد از تنود پیرزنی فتح بابشان

ابلیس وار پیر و جوانند از آنکه کرد
ابلیس هم به پیرو مصحف خطابشان

در مسجدند و ساخته چون مهد کودکان
هم آب خانه در وی و هم جای خوابشان

هم لوح و هم طویله و ارواح مرده را
اجسام دیو و چهرهٔ آدم نقابشان

دلشان گسسته نور چو شمع و ثاقشان
دینشان شکسته نام چو اهل حجابشان

ایشان ز رشک در تب سرد آن‌گهی مرا
کردند پوستین و نکردم عتابشان

هستند از قیاس چو فرسوده هاونی
سر نی و بن همیشه ز سودن خرابشان

این شیشه گردنان در این خیمهٔ کبود
بینام چون قرابه به گردن طنابشان

زنبور نحل و کرم قزند از نیاز و آز
رنج و وبال حاصل تاب و شتابشان

چون دهر کس فروبر و ناکس برآورند
ز آن در وفا چو دهر بود انقلابشان

بیش از بروتشان نگذشته است و نگذرد
اشعارشان چو دعوت نامستجابشان

از آب نطقشان که گشاید فقع که هست
افسرده‌تر ز برف دل چون سدابشان

از طبع خشکشان نتوان یافت شعر تر
نیلوفر آرزو که کند از سرابشان

سحر حلال من چو خرافات خود نهند
آری یکی است بولهب و بوترابشان

کورند زیر طشت فلک لاجرم ز دور
بنماید آفتابهٔ زر آفتابشان

سرسام جهل دارند این خر جبلتان
وز مطبخ مسیح نیاید جوابشان

جایم فرود خویش کنند و روا بود
نفطند و هم به زیر نشیند گلابشان

چون ماهی ارچه کنده زبانند پیش من
چون مار در قفا همه زهر است نابشان

تا خاطرم خزینهٔ گوگر سرخ شد
چون زیبق است در تب سرد اضطرابشان

ایشان ز رشک در تب سرد آنگهی مرا
کردند پوستین و نکردم عتابشان

ایمه جوابشان چه دهم کز زبان چرخ
موتوا بغیظکم نه بس آید جوابشان

تیغ زبانشان نتواند ببرید موی
گر من فسن نسازم ازین سحر نابشان

وین ناوک ضمیر مرا پر جبرئیل
کرد است بی‌نیاز ز پر عقابشان

دلشان ز میوه‌دار حدیثم خورد غذا
انجیر خور غریب نباشد غرابشان

گر نان طلب کنند در من زنند از آنک
بی‌دانهٔ من آب زده است آسیابشان

روباه وار بر پی شیران نهند پی
تا آید از کفلگه گوران کبابشان

گر کرده‌اند بیژن جاه مرا به چاه
هم من به آه صبح بسوزم جنابشان

من رستم کمان کشم اندر کمین شب
خوش باد خواب غفلت افراسیابشان

خاقانیا ز غرش بیهوده‌شان مترس
جز آب و نار هیچ ندارد سحابشان

بر چهرهٔ عروس معانی مشاطه‌وار
زلف سخن بتاب و ز حسرت بتابشان

ای مالک سعیر بر این راندگان خلد
زحمت مکن که زحمت من بس عذابشان

در هفت دوزخ از چه کنی چار میخشان
ویل لهم عقیلهٔ من بس عقابشان
     
#575 | Posted: 24 Aug 2012 11:39
شمارهٔ ۱۷۱ - در عزلت و قناعت و بی‌طمعی


زین بیش آبروی نریزم برای نان
آتش دهم به روح طبیعی به جای نان

خون جگر خورم نخورم نان ناکسان
در خون جان شوم نشوم آشنای نان

با این پلنگ همتی از سگ بتر بوم
گر زین سپس چو سگ دوم اندر قفای نان

در جرم ماه و قرصهٔ خورشید ننگرم
هرگه که دیدها شودم رهنمای نان

از چشم زیبق آرم و در گوش ریزمش
تا نشنوم ز سفرهٔ دو نان صلای نان

گفتم به ترک نان سپید سیه دلان
هل تا فنای جان بودم در فنای نان

نانشان چو برف لیک سخنشان چو ز مهریر
من زادهٔ خلیفه نباشم گدای نان

آن را دهند گرده که او گرد گو دوید
من کیمیای جان ندهم در بهای نان

چون آب آسیا سر من در نشیب باد
گر پیش کس دهان شودم آسیای نان

از قوت در نمانم گو نان مباش از آنک
قوتی است معدهٔ حکما را ورای نان

چون آهوان گیا چرم از صحن‌های دشت
اندیک نگذرم به در ده‌کیای نان

تا چند نان و نان که زبانم بریده باد
کب امید برد امید عطای نان

آدم برای گندمی از روضه دور ماند
من دور ماندم از در همت برای نان

آدم ز جنت آمد و من در سقر شدم
او در بلای گندم و من در بلای نان

یارب ز حال آدم ورنج من آگهی
خود کن عتاب گندم و خود ده جزای نان

تا کی ز دست ناکس و کس زخمها زنند
بر گردهای ناموران گردهای نان

نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است
ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان

بر آسمان فرشتهٔ روزی به بخت من
منسوخ کرد آیت رزق از ادای نان

خاقانیا هوان و هوا هم طویله‌اند
تا نشکنند قدر تو، بشکن هوای نان

نانی که از کسان طلبی بر خدا نویس
کاخر خدای جانت به از کدخدای نان
     
#576 | Posted: 24 Aug 2012 11:39
شمارهٔ ۱۷۲ - درستایش اصفهان


نکهت حور است یا هوای صفاهان
جبهت جوز است یا لقای صفاهان

دولت و ملت جنابه زاد چو جوزا
مارد بخت یگانه زای صفاهان

چون زر جوزائی اختران سپهرند
سخته به میزان از کیای صفاهان

بلکه چو جوزا جناب برد به رفعت
خاک جناب ارم نمای صفاهان

بلکه چو جوزا دو میوه‌اند جنابه
عرش و جناب جهان‌گشای صفاهان

ز آ، نفس استوی زنند علی‌العرش
کز بر عرش آمد استوای صفاهان

خاک صفاهان نهال پرور سدره است
سدرهٔ توحید منتهای صفاهان

دیدهٔ خورشید چشم درد همی داشت
از حسد خاک سرمه زای صفاهان

لاجرم اینک برای دیدهٔ خورشید
دست مسیح است سرمه سای صفاهان

چرخ نبینی که هست هاون سرمه
رنگ گرفته ز سرمه‌های صفاهان

نور نخستین شناس و صور پسین دان
روح و جسد را بهم هوای صفاهان

یرحمک‌الله زد آسمان که دم صبح
عطسهٔ مشکین زد از صبای صفاهان

دست خضر چون نیافت چشمه دوباره
کرد تیمم به خاک پای صفاهان

چاه صفاهان مدان نشیمن دجال
مهبط مهدی شمر فنای صفاهان

چتر سیاه است خال چهرهٔ ملکت
ز آن سیهی خال دان ضیای صفاهان

مرغ ضمیر مرا وصیت عنقاست
یالک من بلبل صلای صفاهان

قلت لماء الحیوة هل لک عین
قال نعم کف اغنیای صفاهان

قلت لنسر السماء هل لک طعم
قل بلی جود اسخیای صفاهان

رای بری چیست؟ خیز و جای به جی جوی
کانکه ری او داشت، داشت رای صفاهان

پار من از جمع حاج بر لب دجله
خواستم انصاف ماجرای صفاهان

مستمعی گفت هان صفاوت بغداد
چند صفت پرسی از صفای صفاهان

منکر بغداد چون شوی که ز قدر است
ریگ بن دجله سر بهای صفاهان

خاصه که بغداد خنگ خاص خلیفه است
نعل بها زیبدش بهای صفاهان

آن دگری گفت کز زکات تن کرخ
هست نصاب جی و نوای صفاهان

گفتم بغداد بغی دارد و بیداد
دیده نه‌ای داد باغهای صفاهان

کرخ کلوخ در سقایهٔ جی دان
دجله نم قربهٔ سقای صفاهان

ایمه نه بغداد جای شیشه گران است
بهر گلاب طرب‌فزای صفاهان

از خط بغداد و سطح دجله فزون است
نقطه‌ای از طول و عرض جای صفاهان

چون به سر کوه قاف نقطهٔ «فا» دان
خطهٔ بغداد در ازای صفاهان

عطر کند از پلنگ مشک به بغداد
و آهوی مشک آید از فضای صفاهان

فاقهٔ کنعان دهد خساست بغداد
نعمت مصر آورد سخای صفاهان

بیضهٔ مصر است به ز فرضهٔ بغداد
وز خط مصر است به بنای صفاهان

نیل کم از زنده رود و مصر کم از جی
قاهره مقهور پادشای صفاهان

باغچهٔ عین شمس گلخن جی دان
وز بلسان به شمر گیای صفاهان

این همه دادم جواب خصم و گواهم
هست رفیع ری و علای صفاهان

مدت سی سال هست کز سر اخلاص
زنده چنین داشتم وفای صفاهان

اینک ختم الغرائب آخر دیدند
تا چه ثنا رانده‌ام برای صفاهان

مدح دو فاروق دین چگونه کنم من
صدر و جمال آن دو مقتدای صفاهان

در سنه ثانون الف به حضرت موصل
راندم ثانون الف سزای صفاهان

صاحب جبرئیل دم، جمال محمد
کز کرمش دارم اصطفای صفاهان

داد هزار اخترم نتیجهٔ خورشید
آن به گهر شعری سمای صفاهان

پیش علی اصغر و اتابک اکبر
برده ره‌آورد من ثنای صفاهان

نزد سلیمان شهم ستود چو آصف
گفت که ها هدهد سبای صفاهان

پس چو به مکه شدم، شدم ز بن گوش
حلقه بگوش ثنا سرای صفاهان

کعبه عبادت ستای من شد ازیراک
دید مرا مکرمت‌ستای صفاهان

کعبه مرا رشوه داد شقهٔ سبزش
تا ننهم مکه را ورای صفاهان

این همه گفتم به رایگان نه بر آن طمع
کافسر زر یابم از عطای صفاهان

دیو رجیم آنکه بود دزد بیانم
گر دم طغیان زد از هجای صفاهان

او به قیامت سپیدروی نخیزد
ز آنکه سیه بست بر قفای صفاهان

اهل صفاهان مرا بدی ز چه گویند
من چه خطا کرده‌ام بجای صفاهان

زنگار آمده مرا ز مس نه زر ایرا
سرکه رسیدش، نه کیمیای صفاهان

جرم من آن است کز خزاین عرشی
گنج خدایم ولی گدای صفاهان

گیر گدای محبتم، نه‌ام آخر
خرمگس خوان ریزهای صفاهان

گنج خدا را به جرم دزد نگیرند
این نپسندند ز اصفیای صفاهان

دست و زبانش چرا نداد بریدن
محتسب شهر و پیشوای صفاهان

یا به سر دار بر چرا نکشیدش
شحنهٔ انصاف و کدخدای صفاهان

جرم ز شاگرد پس عتاب بر استاد
اینت بد استاد از اصدقای صفاهان

کردهٔ قصار پس عقوبت حداد
این مثل است آن اولیای صفاهان

این مگر آن حکم باژ گونهٔ مصر است
آری مصر است روستای صفاهان

بر سر این حکم نامه مهر نبندد
پیر ششم چرخ در قضای صفاهان

کرد لبم گوش روزگار پر از در
ناشده چشم من آشنای صفاهان

بس لب و گوشم به حنظل و خسک انباشت
هم قصبهٔ گل شکر فزای صفاهان

سنبلهٔ چرخ کو مساحی معنی
دانهٔ دل ساید آسیای صفاهان

راست نهادند پردهاش و به بختم
پردهٔ کژ دیدم از ستای صفاهان

شیر زر و تخت طاقدیس خسان را
باز مرا جفت کاین نوای صفاهان

واحزنا گفته‌ام به شاهد حربا
زین گلهٔ حربهٔ جفای صفاهان

زان گله کردم به آفتاب که دیدم
کوست سنا برقی از سنای صفاهان

گفت چو بربط مزن ز راه زبان دم
دم ز ره چشم زن چو نای صفاهان

از تن عالم خورند گوشت مبادا
زهر چگونه سزد غذای صفاهان

داد صفاهان ز ابتدای کدورت
گرچه صفا باشد ابتدای صفاهان

سیب صفاهان الف فزود در اول
تا خورم آسیب جان گزای صفاهان

ارمض قلبی بلائه و سالقی
نار براهیم فی بلای صفاهان

غضنی الکلب ثم غضة کلب
سوف اداوی به باقلای صفاهان

این همه سکبای خشم خوردم کاخر
بینم لوزینهٔ رضای صفاهان

گرچه صفاهان جزای من به بدی کرد
هم به نکوئی کنم جزای صفاهان

خطهٔ شروان که نامدار به من شد
گر به خرابی رسد بقای صفاهان

نسبت خاقان به من کند چو گه فخر
در نگرد دانش آزمای صفاهان

پانصد هجرت چو من نزاد یگانه
تا به دوگانه کنم دعای صفاهان

مبدع فحلم به نظم و نثر شناسند
کم نکنم تا زیم ولای صفاهان

از دم خاقانی آفرین ابد باد
بر جلساء الله اتقیای صفاهان
     
#577 | Posted: 24 Aug 2012 13:20
شمارهٔ ۱۷۳ - در موعظه و تجرید و تخلص به مرگ عموی خود


سنت عشاق چیست؟ برگ عدم ساختن
گوهر دل را ز تف مجمر غم ساختن

بدرقه چون عشق گشت از پس پس تاختن
تفرقه چون جمع گشت با کم کم ساختن

گرچه نوای جهان خارج پرده رود
چون تو در این مجلسی با همه دم ساختن

پیش سریر سران آب ده دست باش
تات مسلم بود پشت به خم ساختن

نزد فسرده دلان قاعده کردن چو ابر
با دل آتش فشان چهره دژم ساختن

نتوان در خط دهر خط وفا یافتن
نتوان بر نقش آب نقش قلم ساختن

عمر نه و لاف عیش سرد بود همچو صبح
از پی یک روزه ملک چتر و علم ساختن

تا کی در چشم عقل خار مغیلان زدن
تا کی در راه نفس باغ ارم ساختن

رخش به هرای زر بردن در پیش دیو
پس خر افکنده سم مرکب جم ساختن

دل از امل دور کن زآنکه نه نیکو بود
مصحف و افسانه را جلد بهم ساختن

بر در شبهت مدار عقل که ناخوش بود
بر سر زند مغان بسم رقم ساختن

چند رصد گاه دیو بر ره دل داشتن
چند قدمگاه پیل بیت حرم ساختن

بر سر خوان جهان چند چو بربط مقیم
سینه و دل را ز آز جمله شکم ساختن

چند چو مار از نهاد با دو زبان زیستن
چند چو ماهی به شکل گنج درم ساختن

زر چه بود جز صنم پس نپسندد خدای
دل که نظر گاه اوست جای صنم ساختن

هین که در دل شکست زلزلهٔ نفخ صور
گوش خرد شرط نیست جذر اصم ساختن

زین دم معجز نمای مگذر خاقانیا
کز دم این دم توان زاد عدم ساختن

گرچه ز روی قضا بر تو ستم‌ها رود
جز به رضا روی نیست دفع ستم ساختن

یوسف دلها توئی کایت توست از سخن
پیش گرسنه دلان خوان کرم ساختن

چون به شماخی تو را کرده قضا شهربند
نام شماخی توان مصر عجم ساختن

عم ز جهان عبره کرد عبرت تو این بس است
نتوان با مرگ عم برگ نعم ساختن

چون تو طریق نجات از دم عم یافتی
شرط بود قبله گاه مرقد عم ساختن

چون به در مصطفی نایب حسان توئی
فرض بود نعت او حرز امم ساختن
     
#578 | Posted: 24 Aug 2012 13:22
شمارهٔ ۱۷۴ - در تجرید و عزلت و قناعت و بی‌طمعی و شکایت از روزگار


ناگذران دل است نوبت غم داشتن
جبهت آمال را داغ عدم داشتن

صاحب حالت شدن حلهٔ تن سوختن
خارج عادت شدن عدهٔ غم داشتن

سر به تمنای تاج دادن و چون بگذری
هم سر و هم تاج را نعل قدم داشتن

زین سوی جیحون توان کشتی و پل ساختن
هر دو چو ز آن سو شدی از همه کم داشتن

پیش بلا واشدن پس به میان دو تیغ
همچو نشان دو مهر خوی درم داشتن

چون به مصاف سران لاف شهادت زنی
زشت بود پیش زخم بانگ الم داشتن

نقش بت و نام شاه بر خود بستن چو زر
وآنگهی از بیم گاز رنگ سقم داشتن

تات ز هستی هنوز یاد بود کفر و دین
بتکده را شرط نیست بیت حرم داشتن

تا که تو از نیک و بد همچو شب آبستنی
رو که نه‌ای همچو صبح مرد علم داشتن

بی‌دم مردان خطاست در پی مردم شدن
بی‌کف جم احمقی است خاتم جم داشتن

شاهد دل در خراس رخصت انصاف نیست
بر ره اوباش طبع قصر ارم داشتن

تشنه بمانده مسیح شرط حواری بود
لاشهٔ خر زاب خضر سیر شکم داشتن

درگذر از آب و جاه پایهٔ عزلت گزین
کز سر عزلت توان ملک قدم داشتن

چون به یکی پاره پوست شهر توانی گرفت
غبن بود در دکان کوره و دم داشتن

عادت خورشید گیر فرد و مجرد شدن
چند به کردار ماه خیل و حشم داشتن

دیگ امانی مپز تات نیاید ز طمع
پیش خسان کفچه‌وار دست به خم داشتن

همت و آنگه ز غیر برگ و نوا ساختن
عیسی و آنگه به وام نیل و بقم داشتن

از در کم کاسگان لاف فزونی زدن
وز دم لایفلحان گوش نعم داشتن

لاف فریدون زدن و آنگه ضحاک‌وار
سلطنت و شیطنت هر دو بهم داشتن

صحبت ماء العنب مایهٔ نار الله است
ترک چنین آب هست آب کرم داشتن

چند پی کار آب بر ره زردشتیان
عقل که کسری فش است وقت ستم داشتن

سینه به غوغای حرص بیش میالا از آنک
نیست به فتوای عقل گرگ به رم داشتن

بهر چنین خشک‌سال مذهب خاقانی است
از پی کشت رضا چشم به نم داشتن

از سر تسلیم دل پیش عزیزان فقر
حلقه به گوش آمدن غاشیه هم داشتن

بهر دل والدین بستهٔ شروان شدن
پیش در اهل بیت ماتم عم داشتن
     
#579 | Posted: 24 Aug 2012 13:30
شمارهٔ ۱۷۵ - در مرثیهٔ قدوة الحکماء کافی‌الدین عم خویش


خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن
مردمی در گوهر آدم نخواهی یافتن

روی در دیوار عزلت کن، در هم دم مزن
کاندرین غم‌خانه کس همدم نخواهی یافتن

تا درون چار طاق خیمهٔ پیروزه‌ای
طبع را بی‌چار میخ غم نخواهی یافتن

پای در دامان غم کش کز طراز بی‌غمی
آستین دست کس معلم نخواهی یافتن

آه را در تنگنای لب به زندان کن از آنک
ماجرای درد را محرم نخواهی یافتن

با جراحت چون بهایم ساز در بی‌مرهمی
کز جهان مردمی مرهم نخواهی یافتن

نیک عهدی در زمین شد جامهٔ جان چاک زن
کز فلک زین صعبتر ماتم نخواهی یافتن

از وفا رنگی نیابی در نگارستان چرخ
رنگ خود بگذار، بویی هم نخواهی یافتن

هر زمان از هاتفی آواز می‌آید تو را
کاندر این مرکز دل خرم نخواهی یافتن

قاف تا قاف جهان بینی شب وحشت چنانک
تا دم صورش سپیده‌دم نخواهی یافتن

تاج دولت بایدت زر سلامت جوی لیک
آن زر اندر بوتهٔ عالم نخواهی یافتن

تا چو هدهد تاجداری بایدت در حلق دل
طوطی آسا طوق آتش کم نخواهی یافتن

خشک‌سال آرزو را فتح باب از دیده ساز
کان گلستان را ازین به نم نخواهی یافتن

حلقهٔ تنگ است درگاه جهان را لاجرم
تا در اویی قامتت بی‌خم نخواهی یافتن

جان نالان را به داروخانهٔ گردون مبر
کز کفش جان داروی بی‌سم نخواهی یافتن

عافیت زان عالم است اینجا مجوی از بهر آنک
نوش زنبور از دم ارقم نخواهی یافتن

های خاقانی، بنای عمر بر یخ کرده‌اند
زو فقع مگشای چون محکم نخواهی یافتن

دهر گو در خون نشین و چرخ گو در خاک شو
چون ازین و آن وجود عم نخواهی یافتن

فیلسوف اعظم و حرز امم کز روی وهم
جای او جز گنبد اعظم نخواهی یافتن

دفتر حکمت بر آتش نه که او چون باد شد
جام را بر سنگ زن چو جم نخواهی یافتن

رخش دانش را ببر دنبال و پی برکش ازآنک
هفت خوان عقل را رستم نخواهی یافتن

چرخ طفل مکتب او بود و او پیر خرد
لیکن از پیران چنو معظم نخواهی یافتن

صد هزاران خاتم ار خواهی توانی یافت لیک
نقش جم بر هیچ‌یک خاتم نخواهی یافتن

چشم ما خون دل و خون جگر از بس که ریخت
اکحل و شریان ما را دم نخواهی یافتن

سوخت کیوان از دریغ او چنان کورا دگر
بر نگار این کهن طارم نخواهی یافتن

مشتری از بس کز این غم ریخت خون اندر کنار
مصحفش را جز به خون معجم نخواهی یافتن

از دریغ آنکه روح و جسم او از هم گسست
چار ارکان را دگر باهم نخواهی یافتن
     
#580 | Posted: 24 Aug 2012 13:31
شمارهٔ ۱۷۶ - در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم


صبح‌دم چون کله بندد آه دود آسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من

مجلس غم ساخته است و من چو بید سوخته
تا به من راوق کند مژگان می پالای من

رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگ
چند جوشم کز بروتم نگذرد صفرای من

تیر باران سحر دارم سپر چون نفکند
این کهن گرگ خشن بارانی از غوغای من

این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوخت
شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من

مار دیدی در گیا پیچان؟ کنون در غار غم
مار بین پیچیده بر ساق گیا آسای من

اژدها بین حلقه گشته خفته زیر دامنم
ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهای من

تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم
زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من

دست آهنگر مرا در ما ضحاکی کشید
گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من

آتشین آب از خوی خونین برانم تا به کعب
کاسیا سنگی است بر پای زمین پیمان من

جیب من بر صدرهٔ خارا عتابی شد ز اشک
کوه خارا زیر عطف دامن خارای من

روی خاک آلود من چون کاه بر دیوار حبس
از رخم کهگل کند اشک زمین اندای من

چون کنار شمع بینی ساق من دندانه‌دار
ساق من خائید گوئی بند دندان خای من

قطب‌وارم بر سر یک نقطه دارد چار میخ
این دو مریخ ذنب فعل زحل سیمای من

تا که لرزان ساق من بر آهنین کرسی نشست
می‌بلرزد ساق عرض از آه صور آوای من

بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز را
لاجرم زین بندچنبروار شد بالای من

در سیه کاری چو شب روی سپید آرم چو صبح
پس سپید آید سیه‌خانه به شب ماوای من

پشت بر دیوار زندان، روی بر بام فلک
چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من

محنت و من روی در روی آمده چون جوز مغز
فندق آسا بسته روزن سقف محنت زای من

غصهٔ هر روز و یارب یارب هر نیم شب
تا چه خواهد کرد یارب یارب شب‌های من

هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من

منجنیق صد حصار است آه من غافل چراست
شمع‌سان زین منجنیق از صدمت نکبای من

روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست
خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من

نیست بر من روزه در بیماری دل زان مرا
روزه باطل می‌کند اشک دهان آلای من

اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک
جز که آب گرم چیزی نگذرد از نای من

پای من گوئی به درد کج روی ماخوذ بود
پای را این دردسر بود از سر سودای من

ز آنکه داغ آهنین آخر دوای دردهاست
ز آتشین آه من آهن داغ شد بر پای من

نی که یک آه مرا هم صد موکل بر سر است
ورنه چرخستی مشبک ز آه پهلو سای من

روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مرا
همچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من

چون ربابم کاسه خشک است و خزینه خالی است
پس طنابم در گلو افکنده‌اند اعدای من

ای عفی‌الله خواجگانی کز سر صفرای جاه
خوانده‌اند امروز انار الله بر خضرای من

هر زنی هندو که او را دانه بر دست افکنم
دانه زن پیدا نبیند خرمن سودای من

چون زر و گل به دست الا که خار پای عقل
صید خاری کی شود عقل سخن پیرای من

زر دو حرف افتاد و باهم هر دو را پیوند نی
پس کجا پیوند سازد با دل یکتای من

سامری سیرم نه موسی سیرت ار تا زنده‌ام
در سم گوساله آلاید ید بیضای من

در تموزم برگ بیدی نه ولبی از روی قدر
باد زن شد شاخ طوبی از پی گرمای من

برگ خرمایم که از من باد زن سازند خلق
باد سردم در لب است و ریز ریز اجزای من

نافهٔ مشکم که گر بندم کنی در صدحصار
سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من

نافه را کیمخت رنگین سرزنش‌ها کرد و گفت
نیک بدرنگی، نداری صورت زیبای من

نافه گفتش یافه کم گو کایت معنی مراست
و اینک اینک حجت گویا دم بویای من

آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به است
کیمیا فعلم که پنهانم به از پیدای من

کعبه‌وارم مقتدای سبز پوشان فلک
کز وطای عیسی آید شقهٔ دیبای من

در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرم
در معرج غلطم و معراج رضوان جای من

چون گل رعناست شخصم کز پی کشتن زید
در شهیدی شاهدی دارد گل رعنای من

چند بیغاره که در بیغولهٔ عاری شدی
ای پی غولان گرفته دوری از صحرای من

آبنوسم در بن دریا نشینم با صدف
خس نیم تا بر سر آیم کف بود همتای من

جان فشانم، عقل پاشم، فیض رانم، دل دهم
طبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من

علوی و روحانی و غیبی و قدسی زاده‌ام
کی بود دربند استطقسات استقصای من

دایهٔ من عقل و زقه شرع و مهد انصاف بود
آخشیجان امهات و علویان آبای من

چو دو پستان طبیعت را به صبر آلود عقل
در دبستان طریقت شد دل والای من

وز دگر سو چون خلیل الله دروگر زاده‌ام
بود خواهر گیر عیسی مادر ترسای من

چشمهٔ صلب پدر چون شد به کاریز رحم
زان مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من

پردهٔ فقرم مشیمه دست لطفم قابله
خاک شروان مولد و دار الادب منشای من

ز ابتدا سر مامک غفلت نبازیدم چو طفل
زانکه هم مامک رقیبم و هم مامای من

بختی مستم نخورده پخته و خام شما
کز شما خامان نه اکنون است استغنای من

حیض بر حور و جنابت بر ملایک بسته‌ام
گر ز خون دختران رز بود صهبای من

ور خورم می هم مرا شاید که از دهقان خلد
دی رسید از دست امروز اجری فردای من

در بهشتم می‌خورم طلق حلال ایراکه روح
خاک می‌شد تا پذیرد جرعهٔ حمرای من

بوسه بر سنگ سیاه و مصحف روشن دهم
گرچه چون کوثر همه تن لب شود اجزای من

مالک الملک سخن خاقانیم کز گنج نطق
دخل صد خاقان بود یک نکتهٔ غرای من

دست من جوزا و کلکم حوت و معنی سنبله
سنبله زاید ز حوت از جنبش جوزای من

گرچه از زن سیرتان کارم چو خنثی مشکل است
حامله است از جان مردان خاطر عذرای من

گر به هفت اقلیم کس دانم که گوید زین دو بیت
کافرم دار القمامه مسجد اقصای من

از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنان
چون رکاب مصطفی شد ملجا و منجای من

قاسم رحمت ابوالقاسم رسول الله که هست
در ولای او خدیو عقل و جان مولای من
     
صفحه  صفحه 58 از 99:  « پیشین  1  ...  57  58  59  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites