خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Khaghani | خاقانی


صفحه  صفحه 62 از 99:  « پیشین  1  ...  61  62  63  ...  98  99  پسین »
amirrf مرد #611 | Posted: 24 Aug 2012 17:21
کاربر

 
شمارهٔ ۲۰۷ - مطلع دوم


سر تابوت مرا باز گشائید همه
خود ببینید و به دشمن بنمائید همه

بر سر سبزهٔ باغ رخ من کبک مثال
زار نالید که کبکان سرائید همه

پس بگوئید ز من با پدر و مادر من
که چه دل‌سوخته و رنج هبائید همه

بدرود ای پدر و مادرم، از من بدرود
که شدم فانی و در دام فنائید همه

خط سیه کرده تظلم به در چرخ برید
که شما در خط این سبزه وطائید همه

بس کز آتش سری و باد کلاهی فلک
بر سر خاک ز خون لعل قبائید همه

خاک من غرقهٔ خون گشت مگریید دگر
بس کنید از جزع ار اهل جزائید همه

چون درخت رز اگرتان رگ جان ببریدند
آب چندان ز رگ چشم چه زائید همه

گر من از خرمن عمرم شده بر باد چو کاه
جای شکر است که چون دانه بجائید همه

من عطای ملک العرش بدم نزد شما
صبر کم گشت که گم کرده عطائید همه

ای طبیبان غلط گوی چه گویم که شما
نامبارک دم و ناساز دوائید همه

اثر عود صلیب و خط ترساست خطا
ور مسیحید که در عین خطائید همه

ای حکیمان رصد بین خط احکام شما
همه یاوه است و شما یاوه درائید همه

خانهٔ طالع عمرم ششم و هشتم کید
چون ندیدید که جاماسب دهائید همه

ای کرامات فروشان دم افسون شما
علت افزود که معلول ریائید همه

رشتهٔ تب ز گرهتان رشتهٔ جان
باز نگشاد که در بند هوائید همه

ای کسانی که ز ایام وفا می‌طلبید
نوش‌دارو طلب از زهر گیائید همه

چه شنیدید اجل را، اجل آمد گوئی
کز فنا فارغ و مشغول بقائید همه

یا شما را خط امن است و نه زین آب و گلید
که چنین سنگدل و بار خدائید همه

هم اسیر اجلید ارچه امیر اجلید
مرگ را زان چه کامیر الامرائید همه

خشت گل زیر سر و پی سپر آئید به مرگ
گر به خشت و به سپرمیر کیائید همه

هم ز بالا به چه افتید چو خورشید به شام
گر ستاره سپه و صبح لوائید همه

آبتان زیر پل مرگ گذر خواهد داشت
گرچه جیحون صفت و دجله صفائید همه

مرگ اگر پشه و مور است ازو در فزعید
گرچه پیل دژم و شیر وغائید همه

بنگرید از سر عبرت دم خاقانی را
که بدین مایه نظر دست روائید همه
      
amirrf مرد #612 | Posted: 24 Aug 2012 17:21
کاربر

 
شمارهٔ ۲۰۸ - در مدح غیاث الدین محمد مسعود ملک‌شاه


ما فتنه بر توایم و تو فتنه بر آینه
ما رانگاه در تو، تو را اندر آینه

تا آینه جمال تو دید و تو حسن خویش
تو عاشق خودی ز تو عاشق‌تر آینه

از روی تو در آینه جان‌ها شود خیال
زین روی نازها کند اندر سر آینه

وز نور روی و صفوت لعل تو آورد
در یک مکان هم آتش و هم کوثر آینه

ای ناخدای ترس مشو آینه‌پرست
رنج دلم مخواه و منه دل بر آینه

کز آه دل بسوزم هر جا که آهنی است
تا هیچ صیقلی نکند دیگر آینه

قبله مساز ز آینه هر چند مر تو را
صورت هر آینه بنماید هر آینه

در آینه دریغ بود صورتی کز او
بیند هزار صورت جان پرور آینه

صورت نمای شد رخ خاقانی از سرشک
رخسار او نگر صنما منگر آینه

از رای شاه گیرد نور وضو آفتاب
وز روی تو پذیرد زیب و فر آینه

سلطان اعظم آنکه اشارات او ز غیب
چونان دهد نشانی کز پیکر آینه

شاهنشهی که بهر عروس جلال اوست
هفت آسمان مشاطه و هفت اختر آینه

ز اقبال عدل‌پرور او جای آن، بود
کز ننگ زنگ باز رهد یکسر آینه

ای خسروی که خاطر تو آن صفا گرفت
کز وی نمونه‌ای است به هر کشور آینه

سازد فلک ز حزم تو دایم سلاح خویش
دارد شجاع روز وغا در بر آینه

گر منظر تو نور بر آئینه افکند
روح القدس نماید از آن منظر آینه

گرد خلافت ار برود در دیار خصم
بی‌کار ماند آنجا تا محشر آینه

ماند به نوک کلک تو و جان بد سگال
چون در حجاب زنگ شود مضمر آینه

باشد چو طبع مهر من اندر هوای تو
چون تاب گیرد از حرکات خور آینه

من آینه ضمیرم و تو مشتری همم
از تو جمال همت و از چاکر آینه

در خدمت تو تر نتوان آمدن از آنک
گردد سیاه روی چو گردد تر آینه

گر در دل تو یافت توانم نشان خویش
طبعم شود ز لطف چو از جوهر آینه

طوطی هر آن سخن که بگوئی ز بر کند
هرگه که شکل خویش ببیند در آینه

گر لطف تو خرید مرا بس شگفت نیست
کاهل بصر خزند به سیم و زر آینه

ور ناکسی فروخت مرا هم روا بود
کاعمی و زشت را نبود درخور آینه

گر جز تو را ستودم بر من مگیر از آنک
مردم ضرورتی کند از خنجر آینه

دانم تو را ز من نگزیرد برای آنک
گه‌گه کند پاک به خاکستر آینه

از نیم شاعران هنر من مجوی از آنک
ناید همی ز آهن بد گوهر آینه

شاید که ناورم دل مجروح بر درت
زیبد که ننگرم به رخ اصفر آینه

کز بیم رجم برنشود دیو بر فلک
وز بهر عیب کم طلبد اعور آینه

گر نه ردیف شعر مرا آمدی به کار
مانا که خود نساختی اسکندر آینه

این را نقیضه‌ای است که گفتم بدین طریق
گر ذره‌ای ز نور تو افتد بر آینه

بادت جلال و مرتبه چندان که آسمان
هر صبح‌دم برآورد از خاور آینه

حاسد ز دولت تو گرفتار آن مرض
کز مس کند برای وی آهنگر آینه
      
amirrf مرد #613 | Posted: 24 Aug 2012 17:21
کاربر

 
شمارهٔ ۲۰۹ - در شکایت از زمان و مذمت اقران


در این منزل اهل وفائی نیابی
مجوی اهل کامروز جائی نیابی
عجوز جهان در نکاح فلک شد
که جز عذر زادنش رائی نیابی
بلی در زناشوئی سنگ و آهن
بجز نار بنت الزنائی نیابی
اگر کیمیای وفا جستا خواهی
جز از دست هر خاکپائی نیابی
دمی خاکپائی تو را مس کند زر
پس از خاک به کیمیائی نیابی
نفس عنبرین دار و آه آتشین زن
کزین خوشتر آب و هوائی نیابی
به آب خرد سنگ فطرت بگردان
کزین تیزتر آسیائی نیابی
در این هفت ده زیر و نه شهر بالا
ورای خرد ده کیائی نیابی
ولیکن به نه شهر اگر خانه سازی
به از دل در او کد خدائی نیابی
چه باید به شهری تنشستن که آنجا
بجز هفت ده روستائی نیابی
همه شهر و ده گر براندازی الا
علف‌خانهٔ چارپایی نیابی
به شب شهر غوغای یاجوج گیرد
به روزش سکندر دهائی نیابی
زنی رومی آید کند کاغذین سد
که از هندی آهن بنائی نیابی
همه شهر یاجوج گیرد دگر شب
که سد زنان را بقائی نیابی
برون ران ازین شهر و ده رخش همت
که اینجاش آب و چرائی نیابی
به همت ورای خرد شو که دل را
جز این سدرة المنتهائی نیابی
به دل به رجوع تو کان پیر دین را
بجز استقامت عصائی نیابی
فلک هم دو تا پشت پیری است کورا
عصا جز خط استوائی نیابی
دلت آفتابی کز او صدق زاید
که جز صادق ابن الذکائی نیاب
به صورت دو حرف کژ آمد دل، اما
ز دل راستگوتر گوائی نیابی
الف راست صورت صواب است لیکن
اگر کژ شود هم خطائی نیابی
نه نون و القلم هم کژ است اول آنگه
بجز راستش مقتدائی نیابی
ز دل شاهدی ساز کو را چو کعبه
همه روی بینی قفائی نیابی
چو دل کعبه کردی سر هر دو زانو
کم از مروه‌ای یا صفائی نیابی
برو پیل پندار از کعبهٔ دل
برون ران کز این به وغائی نیابی
بیا کعبهٔ عزت دل ز عزی
تهی کن کز این به غزائی نیابی
گر از کعبه در دیر صادق دل آیی
به از دیر حاجت روائی نیابی
ور از دیر زی کعبه بی‌صدق پویی
به کعبه قبول دعائی نیابی
رفیق طرب را وداعی کن ار نه
ز داعی غم مرحبائی نیابی
در این جایگه غم مقیم است کورا
بجز پردهٔ دل وطائی نیابی
به دیماه خوف آتش غم سپر کن
که اینجا ربیع رجائی نیابی
چو سرسام سرد است قلب شتا را
دوا به ز قلب شتائی نیابی
به غم دل بنه کاینهٔ خاطرت را
جز از صیقل غم جلائی نیابی
غم دین زداید غم دنیی از تو
که بهتر ز غم غم زدائی نیابی
ولیکن ز هر غم مجوی انس زیرا
ز هر مرغ ملک سبائی نیابی
منه مهره کز راست بازان معنی
در این تخته نرد آشنائی نیابی
همه عاجز شش در و مهره در کف
به همت مششدر گشائی نیابی
اگر کم زنی هم به کم باش راضی
که دل را بیشی هوائی نیابی
دغا در سه شش بیش بینی ز یاران
چو یک نقش خواهی دغائی نیابی
اگر ثلثی از ربع مسکون بجوئی
وفا و کرم هیچ جائی نیابی
عقاقیر صحرای دلهاست این دو
که سازنده‌تر زین دوائی نیابی
دو بر گند بر یک شجر لیکن آن را
جز از فیض قدسی نمائی نیابی
ازین دو عقاقیر صحرای دلها
در این هفت دکان گیائی نیابی
وفا باری از داعی حق طلب کن
کز این ساعیان جز جفائی نیابی
کرم هم ز درگاه حق جوی کز کس
حقوق کرم را ادائی نیابی
دم عیسوی جوی کسیب جان را
ز داروی ترسا شفائی نیابی
در یوسفی زن که کنعان دل را
ز صاع لئیمان عطائی نیابی
ببر بیخ آمال تا دل نرنجد
که بر خوان دونان صلائی نیابی
خرد را چه گوئی که بر خوان دو نان
ابا بینی ار خود ابائی نیابی
چو شل کرده باشی رگ آب دیده
بصر بستهٔ توتیائی نیابی
چو گرگ اجری از پهلوی زاغ کم خور
که برخوان چنان خوش لقائی نیابی
فرشته شو ارنه پری باش باری
که هم‌کاسه الا همائی نیابی
نکوئی مجو از کس و پس نکوئی
چنان کن که از کس جزائی نیابی
جزای نکوئی است نام نکوئی
که بالای آن در فزائی نیابی
تن شمع را روشنی سربها بس
که از طشت زر سربهائی نیابی
نه خاکی که بیرون نیاری ودیعت
اگر سیم مزد از سقائی نیابی
نه نیز آتشی کز سر خام طمعی
غذا کم پزی گر غذائی نیابی
نه عودی که خوش دم بسوزی چو عاشق
اگر چون شکر دل‌ربائی نیابی
اسیران خاکند امیران اول
که چون خاک عبرت فزائی نیابی
به کم مدت از تاج داران اکنون
نبیره نبینی، نیائی نیابی
گدای مجرد صفت را که روزی
سرش رفت جز پادشائی نیابی
ولی پادشه را که یک لحظه از سر
کله گم شود جز گدائی نیابی
گرفتم فنا خسروی نقش اول
ز خسرو شدن جز فنائی نیابی
وگر نیز کیخسروی آخر آخر
کیانی کیان بی و بائی نیابی
ازین شیر سگ خورده شیری نبینی
وزین شوره مردم گیائی نیابی
ازین ریمن آید کرم؟ نی نیاید
ز ریم آهن اقلیمیائی نیابی
مجوی از جهان مردمی، کاین امانت
به نزدیک دور از خدائی نیابی
ندانی که تریاک چشم گوزنان
ز دندان هیچ اژدهائی نیابی
اگر کرم شب تاب آتش نماید
از آن آتش انس و سنائی نیابی
ز دو نان که برق سرابند از اول
به آخر سحاب سخائی نیابی
قضات از در ظالمان کرد فارغ
ازین دادگرتر قضائی نیابی
تو ویک تنه غربت و وحش صحرا
که از مرغ خانه نوائی نیابی
چو عیسی که غربت کند سوی بالا
بجز سوزنش رشتهٔ تائی نیابی
تو چون نام چوئی ز نان جوی بگسل
که جم را به مور اقتدائی نیابی
ببین همت سنگ آهن‌ربا را
که آن همت از کهربائی نیابی
اگر کبریا بینی از نار شاید
ز کبریت هم کبریائی نیابی
ز خاقانی این منطق الطیر بشنو
که چون او معانی سرائی نیابی
لسان الطیور از دمش یابی ارچه
جهان را سلیمان لوائی نیابی
سخن‌هاش موزون عیار آمد آوخ
که ناقد بجز ژاژخائی نیابی
بلی ناقد مشک یا دهن مصری
بجز سیر یا گندنائی نیابی
گر این فصل بر کوه خوانی همانا
که جز بارک الله صدائی نیابی
بهاری است خوش چون گل نخل بندان
که از زخم خارش عنائی نیابی
      
amirrf مرد #614 | Posted: 24 Aug 2012 17:21
کاربر

 
شمارهٔ ۲۱۰ - در مرثیهٔ قدوة الحکما کافی الدین عم خود


گر به قدر سوزش دل چشم من بگریستی
بر دل من مرغ و ماهی تن به تن بگریستی

صد هزاران دیده بایستی دل ریش مرا
تا به هر یک خویشتن بر خویشتن بگریستی

دیده‌های بخت من بیدار بایستی کنون
تا بدیدی حال من، بر حال من بگریستی

آنچه از من شد گر از دست سلیمان گم شدی
بر سلیمان هم پری هم اهرمن بگریستی

یاسمن خندان و خوش زان است کز من غافل است
یاس من گردیده بودی یاسمن، بگریستی

تنگدل مرغم گرم بر باب‌زن کردی فلک
بر من آتش رحم کردی، باب زن بگریستی

ای دریغا طبع خاقانی که وا ماند از سخن
کو سخن‌دان مهین تا بر سخن بگریستی

مقتدای حکمت و صدر ز من کز بعد او
گر زمین را چشم بودی بر زمن بگریستی

گوهری بود او که گردونش به نادانی شکست
جوهری کو تا بر این گوهر شکن بگریستی

زاد سروی، راد مردی بر چمن پژمرده شد
ابر طوفان بار کو تا بر چمن بگریستی

شعریان از اوج رفعت در حضیض خاک شد
چرخ بایستی که بر شام و یمن بگریستی

کو پیمبر تا همی سوک بحیرا داشتی
کو سکندر تا به مرگ برهمن بگریستی

کو شکر نطقی که از رشک زبانش هر زمان
نحل از آب چشم بر آب دهن بگریستی

کو صبا خلقی که از تشویر جاه و جود او
هم بهشت عدن و هم بحر عدن بگریستی

کو فلک دستی که چون کلکش بهم کردی سخن
دختران نعش یک یک بر پرن بگریستی

هر زمان از بیم نار الله ز نرگس دان چشم
کوثری بر روی و موی چون سمن بگریستی

پیش چشمش مرغ را کشتن که یارستی که او
گر بدیدی شمع در گردن زدن بگریستی

آنت مومین دل که گر پیشش بکشتندی چراغ
طبع مومینش چو موم اندر لکن بگریستی

کاشکی گردون طریق نوحه کردن داندی
تا بر اهل حکمت و ارباب فن بگریستی

کاشکی خورشید را زین غم نبودی چشم درد
تا بر این چشم و چراغ انجمن بگریستی

کاشکی خضر از سر خاکش دمی برخاستی
تا به خون دیده بر فضل و فطن بگریستی

کاشکی آدم به رجعت در جهان باز آمدی
تا به مرگ این خلف بر مرد و زن بگریستی

آتش و آب ار بدانندی که از گیتی که رفت
آتش از غم خون شدی، آب از حزن بگریستی

او همائی بود، بی‌او قصر حکمت شد دمن
کو غراب البین کو؟ تا بر دمن بگریستی

اهل شروان چون نگریند از دریغ او که مرغ
گر شنیدی بر فراز نارون بگریستی
      
amirrf مرد #615 | Posted: 24 Aug 2012 17:22
کاربر

 
شمارهٔ ۲۱۱ - در مدح فخر الدین ابوالفتح منوچهر شروان‌شاه


صبح‌دم آب خضر نوش از لب جام گوهری
کز ظلمات بحر جست آینهٔ سکندری

شاهد طارم فلک رست ز دیو هفت سر
ریخت به هر دریچه‌ای آقچه زر شش سری

غالیه‌سای آسمان سود بر آتشین صدف
از پی مغز خاکیان لخلخه‌های عنبری

یوسف روز جلوه کرد از دم گرگ و می‌کند
یوسف گرگ مست ما دعوی روز پیکری

گرچه صبوح فوت شد کوش که پیش از آفتاب
زان می آفتاب‌وش یاد صبوحیان خوری

درده کیمیای جان، ز آتش جام زیبقی
طلق حلال پروران، طلق روان گوهری

طفل مشیمهٔ رزان، بکر مشاطهٔ خزان
حاملهٔ بهار از آن باد عقیم آذری

چون ز دهان بلبله در گلوی قدح چکد
عطسهٔ عنبرین دهد مغز چمانه از تری

رفت قنینه در فواق، از چه ز امتلای خون
راست چو پشت نیشتر خون چکدش معصفری

چنگی آفتاب روی از پی ارتفاع می
چنگ نهاده ربع‌وش بر بر و چهره برتری

چون نگهش کنی کند در پس چنگ رخ نهان
تا شوی از بلای او شیفتهٔ بلا دری

کرتهٔ فستقی فلک چاک زند چو فندقش
هر سر ده قواره را زهره کند به ساحری

زهره ز رشک خون دل در بن ناخن آورد
چون سر ناخنش کند با رگ چنگ نشتری

چشم سهیل و ناخنه، ناخن آفتاب و نی
کاتش و قند او دهد با نی و باد یاوری

چرخ سدابی از لبش دوش فقع گشاد و گفت
اینت نسیم مشک پاش، اینت فقاع شکری

سال نوست ساقیا، نوبر سال ماتوئی
می که دهی سه ساله ده، کو کهن و تو نوبری

گاو سفالی اندر آر آتش موسی اندر او
تا چه کنند خاکیان گاو زرین سامری

می به سفال خام نوش، اینت چمانهٔ طرب
لب به کلوخ خشک مال، اینت شمامهٔ طری

تیغ فراسیاب چه؟ خون سیاوشان کدام؟
در قدح گلین نگر، عکس گلاب عبهری

گنبد آبگینه‌گون نیست فرشته خوی و رو
سنگ بر آبگینه زن، دیو دلی کن ای پری

در قصب سه دامنی آستئی دو برفشان
پای طرب سبک بر آر ارچه ز می گران سری

هفت طواف کعبه را هفت تنان بسنده‌اند
ما و سه پنج کعبتین، داو به هفده آوری

ما که و اختیار چه، کاین شجره است آن ما
بد پسران خانه کن، باد سران سرسری

از پس کنیت سگی چیست به شهر نام ما
درد کش ملامتی، سیم کش قلندری

لیک به دولت ملک بر ملکوت می‌رود
بهر عروس طبع ما نامزد سخنوری

خسرو کعبه آستان، ملک طراز راستین
کرده طراز آستین از ردی پیمبری

حیدر آسمان حسام، احمد مشتری نگین
رایض رای اسمان، صیقل جاه مشتری

در نفس مبارکش سفتهٔ راز احمدی
در سفن بلارکش معجز تیغ حیدری
      
amirrf مرد #616 | Posted: 24 Aug 2012 17:22
کاربر

 
شمارهٔ ۲۱۲ - مطلع دوم


ناگذران دل توئی کز طرب آشناتری
خاک توام به خشک جان تا به لب آتش تری

خانهٔ دل به چار حد وقف غم تو کرده‌ام
حد وفا همین بود، جور ز حد چه می‌بری

بر سرآتش هوا دیگ هوس همی پزم
گرچه به کاسهٔ سرم بر سرم آب می‌خوری

مایهٔ عمر جو به جو با تو دو نیمه می‌کنم
جوجوم از چه می‌کنی چیست بهانه بی زری

بر دل من نشان غم ماند چو داغ گاز ران
تا تو ز نیل رنگرز بر گل تر نشان گری

نور تویی و سایه من، چون گل و ابر از آن کنند
چشم تو و سرشک من، رنگرزی و گازری

بر دل خاقانی اگر داغ جفا نهی چه شد
او ز سکان کیست خود تا بردت به داوری

از تو بهر تهی دوی دولت وصل کی رسد
خاصه که چون بقا و عز خاص شه مظفری
      
amirrf مرد #617 | Posted: 24 Aug 2012 17:22
کاربر

 
شمارهٔ ۲۱۳ - مطلع سوم


دوش که صبح چاک زد صدرهٔ چرخ عنبری
خضر درآمد از درم صبح‌وش از منوری

شعبهٔ برق و روز نو، غرتش از مبارکی
قلهٔ برف و صبح‌دم، شیبتش از معطری

بیضهٔ مهر احمدی، جبهتش از گشادگی
روضهٔ قدس عیسوی، نکهتش از معنبری

دست و عصاش موسوی، رکوه پرآب زندگی
گرم روان عشق را، کرده به چشمه رهبری

مه قدم و فلک ردا، وز تف آفتاب و ره
چهره چو ماه منخسف، یافته رنگ اسمری

دید مرا گرفته لب، آتش پارسی ز تب
نطق من آب تازیان برده به نکتهٔ دری

گفت چه طرفه طالعی، کز درخانهٔ ششم
مهره به کف به هفت حال، این همه در مششدری

در یرقان چو نرگسی، در خفقان چو لاله‌ای
نرگس چاک جامه‌ای، لالهٔ خاک بستری

حلقهٔ آن بریشمی کز بر چنگ برکشند
از پی آن چو ماه نو زار و نزار و لاغری

چند نشانهٔ غرض، بودن و بی‌نشان شدن
جوهر نور نیستی، سایهٔ نور جوهری

مثل عطاردی چرا، چون مه نو نه مقبلی
طالع تو اسد چرا، چون سرطان به مدبری

کعبهٔ آسمان حرم صدر شهنشه است و بس
خاص کبوترش توئی ار همه نسر طائری

گر ز حجاز کعبه را رخصت آمدن بود
در حرم خدایگان کعبه کند مجاوری

سایهٔ ذو الجلال بین وز فلک این ندا شنو
اینت مجاهد هدی، اینت مظفر فری
      
amirrf مرد #618 | Posted: 24 Aug 2012 17:27
کاربر

 
شمارهٔ ۲۱۴ - مطلع چهارم


موکب شاه اختران، رفت به کاخ مشتری
شش مهه داده ده نهش، قصر دوازده دری

قعدهٔ نقره خنگ روز آمده در جنیبتش
ادهم شب فکنده سم، کندرو از مشمری

یافت نگین گم شده در بر ماهیی چو جم
بر سر کرسی شرف، رفت ز چاه مضطری

هیکل خاک را ز نور حرز نویسد آسمان
در حرکات از آن کند، جدول جوی مسطری

خاک در خدایگان گر به کف آوری در او
هشت بهشت و چار جوی از بر سدره بنگری

غازی مصطفی رکاب آنکه عنان زنان رود
با قدم براق او، فرق سپهر چنبری

مفخر اول البشر، مهدی آخر الزمان
وحی به جانش آمده، آیت عدل گستری

خسرو صاحب القران، تاج فروق خسروان
جعفر دین به صادقی، حیدر کین به صفدری

دست بهشت صدر او، دست قدر به خدمتش
گنبد طاقدیس را، بسته نطاق چاکری

گر عظمت نهد چو جم منظر نیم خایه را
خانهٔ مورچه شود، نه فلک از محقری

گوهر ذوالفقار او گرنه علی است، چون کند
بیشه ستان رزم را آتشی و غضنفری

دلدل مشتری پیش، جفته زد اندر آسمان
آه ز دل کشان زحل، گفت قطعت ابهری

شاه بر اسب پیل تن رخ فکند پلنگ را
شیر فلک چو سگ بود، تاش پیاده نشمری

گرنه سگش بود فلک، چون نمط پلنگ و مه
پر نقط بهق شود، روی عروس خاوری

از رحم عروس بخت این حرم جلال را
نوخلفان فتح بین وارث ملک پروری

در بر تیغ حصر می زاده جنابه چون عنب
برده جناب از آسمان کرده همه دو پیکری

کی به دو خیل نحس پی، بر سپهش زند عدو
کی به دو زرق بسته سر، هر سقطی شود سری

لعبت مرده را که اصل از گچ زنده می‌کنند
از دل پیر عاشقان، رخصت نیست دلبری

سخت تغابنی بود حور حریر سینه را
لاف زنی خارپشت از صفت سمنبری

ای چو هیولی فلک، صدر تو از فنا تهی
وی چو طبیعت ملک، ذات تو از خطا بری

برده به رمح ماروش نیروی گاو آسمان
چون تف گرز گاوسر شوکت مار حمیری

رمح تو راست هژده گز پرچم و آفتاب طاس
از بر ماه چارده سایه کند صنوبری

حلقه ربای ماه نو نیزهٔ توست لاجرم
نیزه کشت فلک سزد زآنکه سماک ازهری

سر کمالت از بر است، از بر عرش برشوی
نیست جهانت سدره‌ای از سر سدره بگذری

زبدهٔ دور عالمی زآن چو نبی و مرتضی
بحر عقول را دری شهر علوم را دری

نایب تنگری توئی کرده به تیغ هندوی
سنقر کفر پیشه را سن‌سن گوی ننگری

هم جم و هم محمدی، کرده به خدمت درت
روح و سروش آسمان هدهدی و کبوتری

گر بر شعری یمن یمن مثال تو رسد
مسخ شود سهیل‌وار ار نکند مسخری

از خط کاتب قدر بر سر حرف حکم تو
چرخ تو جزم نحویان حلقه شد از مدوری

وز سر ناوک اجل صورت بخت خصم را
دیده چو میم کاتبان کور شد از مکدری

خط دبیر تر بود، خاک کنند بر سرش
خصم تو شد چو آب ترخاک به سربر ازتری

نیک شناسد آسمان آب تو ز آتش عدو
فرق کند محک دین بولهبی ز بوذری

دمنه اسد کجا شود، شاخ درمنه سنبله
قوت موم و آتشی، فعل زقوم و کوثری

تخت تو در مربعی، عرشی و کعبه‌ای کند
شاه مثلثی از آن کاختر چرخ اخضری

کرده به صدر کعبه در، بهر مشام عرشیان
خاک درت مثلثی، دخمهٔ چرخ اخضری

یک تنه صد هزار تن می‌نهمت چو آفتاب
ارچه به صد هزار یل بدر ستاره لشکری

سلطنت و خلیفتی چون دو طرف نهاد حق
پس تو میان این و آن واسطهٔ مخیری

گر به قبول سلطنت قصد کنی به دار ملک
از سم کوه پیکران خاک عراق بسپری

ور به مدینة السلام آوری از عراق رخ
دجله در آتشین عرق خون شود از مبتری

ور ز عراق وقت را عزم غزای غز کنی
از سر چار حد دین شحنهٔ کفر بر گری

در عقبات راه دین، بهر عقوبت غزان
تیغ تو دوزخی کند، آب سنانت آذری

بر سر دوزخت کند حور بهشت مالکی
دربر آتشت کند، حوت فلک سمندری

چون جم از اهرمن نگین، باز ستانی از غزان
تاج سر ملک شهی، خاتم دست سنجری

باد صبا بر آب کر، نقش قد افلح آورد
تا تو فلاح و فتح را بر شط مفلحان بری

فرضهٔ عسقلان و نیل از شط مفلحان دگر
هست خراس پارگین، از سمت مزوری

گرد معسکرت فلک ساخت حنوط اختران
زانکه نجوم ملک را شاه فلک معسکری

گرد معسکرت فلک رخت فکند و خیمه زد
گفت به خدمت اندرم تا به سعادت اندری

زیر طناب خیمه‌ات عرش خمیده رفت و گفت
ای خط جدول هدی، حبل متین دیگری

پور سبکتکین تویی، دولت ایاز خدمتت
بنده به دور دولتت رشک روان عنصری

گرچه بدست پیش ازین در عرب و عجم روان
شعر شهید و رودکی، نظم لبید و بحتری

در صفت یگانگی آن صف چارگانه را
بنده سه ضربه می‌زند، در دو زبان شاعری

باد چو روز آن جهان خمسین الف سال تو
بیش ز مدت ابد ذات تو را معمری

کرده منجم قدر حکم کز اخترت بود
فسخ لوای ظالمی، خسف بنای کافری

مالت و دست سائلان، دستت و جام خسروی
بندت و پای سرکشان، پایت و تخت سروری

تخت تو تاج آسمان، تاج تو فر ایزدی
حکم تو طوق گردنان، طوق توزلف سعتری
      
amirrf مرد #619 | Posted: 24 Aug 2012 17:28
کاربر

 
شمارهٔ ۲۱۵ - در مدح ابوالمظفر جلال الدین شروان‌شاه اخستان


پیش که صبح بر درد شقهٔ چتر عنبری
خیز مگر به برق می برقع صبح بر دری

پیش که غمزه زن شود چشم ستارهٔ سحر
بر صدف فلک رسان خندهٔ جام گوهری

برکش میخ غم ز دل پیش که صبح برکشد
این خشن هزار میخ از سر چرخ چنبری

ساخت فرو کند ز اسب، آینه بندد آسمان
صبح قبا زره زند، ابر کند زره‌گری

زآنکه برهنگی بود زیور تیغ صبح فش
صبح برهنه می‌کند بر تن چرخ زیوری

گاه چو حال عاشقان صبح کند ملونی
گه چو حلی دلبران مرغ کند نواگری

چون به صبوح بلبله قهقهه کرد و خنده‌نی
خنده کند نه قهقهه، صبح چو نوگل طری

روز به روزت از فلک نزل دو صبح می‌رسد
صبح سه گردد ار به کف جام صبوحی آوری

نوبر صبح یک دم است، اینت شگرف اگر دهی
داد دمی که می‌دهد صبح‌دمت به نوبری

فرض صبوح عید را کز تو به خواب فوت شد
صدره اگر قضا کنی تا ز صبوح نشمری

نیست ز نامده خبر وز دم رفته حاصلی
حاصل وقت را نگر تا دم رفته ننگری

عمر پلی است رخنه‌سر، حادثه سیل پل شکن
کوش که نارسیده سیل، از پل رخنه بگذری

آنکه غم جهان خورد، کی ز حیات برخورد
پس تو غم جهان مخور، تا ز حیات برخوری

آهوکا! سگ توام می خور و گرگ مست شو
خواب پلنگ نه ز سر گرچه پلنگ گوهری

برگ می صبوح کن، سرکه فروختن که چه
گرچه ز خواب جسته‌ای خوش ترش و گران سری

خواب تو می‌نشاندم بر سر آتش هوس
کان همه مشک بر سرت وین همه مغز را تری

شو به گلاب اشک من خواب جهان ز عبهرت
تا به دو لاله درکشی جام گلاب عبهری

هم به گلاب لعل بر، درد سرم که از فلک
با همه درد دل مرا درد سری است بر سری

برق تویی و بید من، سوختهٔ توام کنون
سوخته بید خواه اگر رواق عید پروری

رقص کنان نگر خره لعل غبب چو روی تو
طوق کشان سرودمش چون خطت از معنبری

بر غبب و دم خزه خیز و رکاب باده ده
چون دمش از مطوقی چون غببش ز احمری

منتظری که از فلک خوانچهٔ زر برآیدت
خوانچه کن و چمانه‌کش خوانچهٔ زر چه می‌بری

جز جگری نخورده‌ای بر سر خوانچهٔ زر برآیدت
عمر تو می‌خورد تو هم در غم خوانچهٔ زری

کردهٔ چرخ جو به جو دیده و آزموده‌ای
کرده به جور جو جوت هم به جوال او دری

در ده از آن چکیده خون ز آبلهٔ تن رزان
کبلهٔ رخ فلک، برد عروس خاوری

از پس زر اختران کامده بر محک شب
رفت سیاهی از محک، ماند سپید پیکری

تیره شد آب اختران ز آتش روز و می‌کند
بر درجات خط جام آب چو آتش اختری

چرخ کبود جامه بین ریخته اشک‌ها ز رخ
تا تو ز جرعه بر زمین جامهٔ عید گستری

آن می و جام بین بهم گوئی دست شعبده
کرده ز سیم ده دهی صرهٔ زر شش سری

در کف ساقی از قدح حقهٔ لعل آتشی
در گلوی قدح ز کف رشتهٔ عقد عنبری

ساقی بزم چون پری جام به کف چو آینه
او نرمد ز جام اگر ز آینه می‌رمد پری

در کف آهوان بزم آب رز است و گاو زر
آتش موسوی است آن در بر گاو سامری

از قطرات جرعه‌ها ژالهٔ زرد ریخته
یافته چون رخ فلک پشت زمین مجدری

دختر آفتاب ده در تتق سپهر گون
گشته به زهرهٔ فلک حامله هم به دختری

کرده به جلوه کردنش باد مسیح مریمی
کرده به نقش بستنش نار خلیل آزری

مطرب سحرپیشه بین در صور هر آلتی
آتش و آب و باد و گل کرده بهم ز ساحری

بربط اعجمی صفت هشت زبانش در دهان
از سر زخمه ترجمان کرده به تازی و دری

نای عروسی از حبش ده ختنش به پیش و پس
تاج نهاده بر سرش از نی قند عسکری

چنگ برهنه فرق را پای پلاس پوش بین
خشک رگی کشیده خون ناله کنان ز لاغری

دست رباب و سر یکی بسته به ده رسن گلو
زیر خزینهٔ شکم کاسهٔ سر ز مضطری

چنبر دف شکارگه ز آهو و گور و یوز و سگ
لیک به هیچ وقت ازو هیچ شکار نشکری

روز رسید و محرمان عید کنند زین سبب
روز چو محرمان زند لاف سپید چادری

در عرفات بختیان بادیه کرده پی‌سپر
ما و تو بسپریم هم بادیهٔ قلندری

در عرفات عاشقان بختی بی‌خبر توئی
کز همه بارکش‌تری وز همه بی‌خبرتری

دی به نماز دیگری موقف اگر تمام شد
چون تو صبوح کرده‌ای مرد نماز دیگری

ور سوی مشعر الحرام آمده‌اند محرمان
محرم می شویم ما میکده کرده مشعری

ور به منی خورد زمین خون حلال جانوران
ما بخوریم خون رز تا نرسد به جانوری

هر که کبوتری کشد هم به ثواب در رسد
خیز و ببر گلوی دل، کو کندت کبوتری

سنگ فشان کنند خلق از پی دین به جمره در
ما همه جان فشان کنیم از پی خم به می خوری

ور به طواف کعبه‌اند از سر پای سر زنان
ما و تو و طواق دیر از سر دل، نه سرسری

ور همه سنگ کعبه را بوسه زنند حاجیان
ما همه بوسه گه کنیم آن سر زلف سعتری

کوی مغان و ما و تو هر سر سنگ کعبه‌ای
پای تو کرده زمزمی، دست تو کرده ساغری

طاعت ماست با گنه کز پی نام درخورد
روی سپید جامه را داغ سیاه گازری

کعبه به زاهدان رسد، دیر به ما سبو کشان
بخشش اصل دان همه، ما و تو از میان بری

زهد شما و فسق ما چون همه حکم داور است
داورتان خدای بس، اینهمه چیست داوری

گر حج و عمره کرده‌اند از در کعبه رهروان
ما حج و عمره می‌کنیم از در خسرو سری

خاطر خاقانی از آن کعبه شناس شد که او
در حرم خدایگان کرده به جان مجاوری
      
amirrf مرد #620 | Posted: 24 Aug 2012 17:28
کاربر

 
شمارهٔ ۲۱۶ - مطلع دوم


ماه به ماه می‌کند شاه فلک کدیوری
عالم ناقه برده را، توشه دهد توانگری

مائده سازد از بره، بر صفت توانگران
برزگری کند به گاو، از قبل کدیوری

موسی و سامری شود گاو و بره بپرورد
آب خضر برآورد ز آینهٔ سکندری

بنگه تیر ازو شود روضه صفت به تازگی
خرگه ماه ازو شود خلدوش از منوری

چون به دهان شیر در، خشم پلنگی آورد
روی زمین شود ز تف، پشت پلنگ بربری

تیزتر از کبوتری برج به برج می‌پرد
بیضهٔ زر همی نهد در به در از سبک پری

هر سر مه به برج نو بچهٔ نو برآورد
یک سره برج او شود قصر دوازده دری

از همه کشتهٔ فلک دانهٔ خوشه خورد و بس
چون سوی برج خوشه رفت از سر برج آذری

از سر خوشه ناگهش داس شکست در گلو
کرد رگ گلوش راهر سر داس نشتری

گوئی از آن رگ گلو ریخته‌اند در رزان
این همه خون که می‌کند آتشی و معصفری

باز چو زر خالصش سخت ترازوی فلک
تا حلی خزان کند صنعت باد آذری

از پی صنع زرگری کورهٔ گرم به بود
کورهٔ سرد شد فلک، زین همه صنع زرگری

گر به همه ترازوئی زر خلاص درخورد
خور به ترازوی فلک، هست چو زر بدر خوری

ورنه ترازوی فلک زرگر قلب کار شد
نقد عراق چون کند زر خلاص جعفری

عید رسید و مهرگان باد و جنیبه بر اثر
هر دو جنیبه هم‌عنان در گرو تکاوری

شاه طغان چرخ بین با دوغلام روز و شب
کاین قره سنقری کند، و آن کند آق سنقری

شاخ چو مریم از صفت عیسی شش مهه به بر
کرده بسان مریمش نفخهٔ روح شوهری

عیسی خرد را کند تابش ماه دایگی
مریم عور را کند برگ درخت معجری

میوه چو بانوی ختن در پس حجله‌های زر
زاغ چو خادم حبش پیش دوان به چاکری

تا که ترنج را خزان شکل جذام داده بر
در یرقان شده است رز همچو ترنج‌زا صفری

نخل به جنبش آمده گرنه یهود شد چرا
پارهٔ زرد بر کتف دوخت بدان مشهری

سیب چو مجمری ز زر خردهٔ عود در میان
کرده برای مجمرش نار کفیده اخگری

مه چو مشاطگان زده بر رخ سیب خالها
سیب برهنه ناف بین نافه دم از معطری

خال ز غالیه نهد هرکس، و روی سیب را
خال ز خون نهاد ماه، اینت مشاطهٔ فری

نار همه دل و دهن، دل همه خون عاشقی
سیب همه رخ و ذقن رخ همه خال دلبری

خم چو پری گرفته‌ای، یافته صرع و کرده کف
خط معزمان شده برگ رز از مزعفری

سار به شاخسار بر، زنگی چار تاره زن
خنده زنان چو زنگیان، ابر ز روی اغبری

در بر بید بن نگر، لشکر مور صف زده
گرد لوای سام بین موکب حام لشکری

گرچه درخت ریخت زر، ورچه هوا فشاند در
هم نرسد به جودشان با کف شه برابری

خسرو ذوالجلالتین از ملکی و سلطنت
مستحق الخلافتین، از یلواج و تنگری

شاه معظم اخستان آنکه رضا و خشم او
نحس بر زحل شود، سعد ربای مشتری

قامت صاحب افسران، حلقهٔ افسری شده
برده سجود افسرش، با همه صاحب افسری

ای به حسام نیلگون یافته ملک یوسفی
بر در مصر وقاهره کوفته کوس قاهری

هشت بهشت و نه فلک هست بهای دولتت
دولت یوسفیت را عقل به هفده مشتری

از فلکی شریف‌تر یا شرف مشخصی
از ملکی کریم‌تر یا کرم مصوری

بدر ستاره موکبی، مهر فلک جنیبتی
ابر درخش رایتی، بحر نهنگ خنجری

نوح خلیل حالتی، خضر کلیم قالتی
احمد عرش هیبتی، عیسی روح منظری

خسرو سام دولتی، سام سپهر صولتی
رستم زال دانشی، زال زمانه داوری

ربع زمین ز درگهت ثلث نهند و بعد ازین
ز آن سوی خط استوا در خط حکمت آوری

عالم نو بنا کند رای تو از مهندسی
کشور نو رقم زند، فر تو از موفری

امر تو نطفه افکند بهر سه نوع تا کند
هفت محیط دایگی، چار بسیط مادری

عدل تو مادری کند، ملک بپرورد چنان
کاتش و آب را دهد با گل و مل برادری

چرخ مدور از شرف عرش مربع از علو
طوف در تو می‌کنند از پی کسب سروری

خدت زلف و رخ کند از پی سنبل و سمن
شانه در آن مربعی، آینه در مدوری

کشتن حاسد تو را درد حسد نه بس بود
کو به خلاف جستنت درد امید مهتری

روی بهی کجا بود مرد زحیر را که خود
وقت سقوط قوتش صبر خورد سقوطری

در همه طبلهٔ فلک پیلور زمانه را
نیست به بخت خصم تو داروی درد مدبری

خنجر گندنائیت هم به کدوی مغز او
می‌دهدش مزوری تا رهد از مزوری

تیغ تو صیقل هدی تا که خطیب ملک شد
دست تو چون عمود صبح آمد و کرد منبری

آنت مفسر ظفر، خاطب اعجمی زبان
زاعجمیان عجب بود خاطبی و مفسری

قائم پنجم آسمان، منتقم از ششم زمین
اختر و فعل عقربی، آتش و لون عبقری

پایهٔ تخت زیبدت بر سر تاج آسمان
کز سر تخت مملکت تاج ملوک کشوری

تخت حساب شد عدو کرده ز خاک تاج سر
چهره چو تاج خسروان، دیده چو تخت جوهری

تاجوران ملک را فخر ز گوهرت رسد
تو سر گوهری تو را مفخر تاج گوهری

تا که عروس دولتت یافت عماری از فلک
بهر عماریش کند ابلق گیتی استری

نعل سمند تو سزد حلقهٔ فرج استرت
تاج سر ملک‌شهی خاتم دست سنجری

چون ز گهر سخن رود در شرف و جلال و کین
چون اسد و اثیر و خور، ناری و نوری و نری

گر گذری کند عدو بر طرف ممالکت
زحمت او چه کم کند ملک تو را مقرری

ور جنبی ز مغکده بر در کعبه بگذرد
کعبه به لوث کعب او کی فتد از مطهری

پاسخ او به یاسجی باز دهی که در ظفر
ناصر رایت حقی، ناسخ آیت شری

ای حرم تو از کرم بیت حرام خسروان
چون سخن من از نکت سحر حلال خاطری

ز آن کرم است سرگران جان و سر سبکتکین
زین سخن است دل سبک عنصر طبع عنصری

تا به صفت بود فلک صورت دیر عیسوی
محور خط استوا، شکل صلیب قیصری

باد خطاب عیسوی با سگ درگهت چنین
کافسر دیر اعظمی، فخر صلیب اکبری
      
صفحه  صفحه 62 از 99:  « پیشین  1  ...  61  62  63  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا