تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 63 از 99:  « پیشین  1  ...  62  63  64  ...  98  99  پسین »  
#621 | Posted: 24 Aug 2012 17:28
شمارهٔ ۲۱۷ - در مذمت آب و هوای ری گوید


خاک سیاه بر سر آب و هوای ری
دور از مجاوران مکارم نمای ری

در خون نشسته‌ام که چرا خوش نشسته‌ام
این خواندگان خلد به دوزخ سرای ری

آن را که تن به اب و هوای ری آورند
دل آب و جان هوا شد از آب و هوای ری

ری نیک بد ولیک صدورش عظیم نیک
من شاکر صدور و شکایت فزای ری

نیک آمدم به ری، بد ری بین به جای من
ایکاش دانمی که چه کردم به جای ری

عقرب نهند طالع ری من ندانم آن
دانم که عقرب تن من شد لقای ری

سرد است زهر عقرب و از بخت من مرا
تب‌های گرم زاد ز زهر جفای ری

ای جان ری فدای تن پاک اصفهان
وی خاک اصفهان حسد توتیای ری

از خاص و عام ری همه انصاف دیده‌ام
جور من است ز آب و گل جان گزای ری

میر منند و صدر منند و پناه من
سادات ری، ائمهٔ ری، اتقیای ری

هم لطف و هم قبول و هم اکرام یافتم
ز احرار ری و افاضل ری و اولیای ری

از بس مکان که داده و تمکین که کرده‌اند
خشنودم از کیای ری و ازکیای ری

چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا
هم باز پس شوم نکشم پس بلای ری

گر باز رفتنم سوی تبریز اجازت است
شکرانه گویم از کرم پادشای ری

ری در قفای جان من افتاد و من به جهد
جان می‌برم که تیغ اجل در قفای ری

دیدم سحرگهی ملک الموت را که پای
بی‌کفش می‌گریخت ز دست و بای ری

گفتم تو نیز؟ گفت چو ری دست برگشاد
بویحیی ضعیف چه باشد به پای ری

amirrf
     
#622 | Posted: 24 Aug 2012 17:28
شمارهٔ ۲۱۸ - در حکمت و قناعت و عزلت


چو گل بیش ندهم سران را صداعی
کنم بلبلان طرب را وداعی

نه از کاس نوشم، نه از کس نیوشم
صبوحی میی، بوالفتوحی سماعی

ز مه جام و ز افلاک صوت اسم و دارم
چو عیسی بر آن صوت و جام اطلاعی

منم گاو دل تا شدم شیر طالع
که طالع کند با دل من نزاعی

ازین شیر طالع بلرزم چو خوشه
که از شیر لرزد دل هر شجاعی

مرا طالع ارتفاعی است دیدم
کز این هفت ده نایدم ارتفاعی

کنم قصد نه شهر علوی که همت
ازین هفت سفلی نمود امتناعی

ولی خانه بر یخ بنا دارد ار من
ز چرخ سدابی گشایم فقاعی

ازین شقه بر قد همت چه برم
که پیمودمش کمتر است از ذراعی

جهان نیز چون تنگ چشمان دور است
ازین تنگ چشمی، ازین تنگ باعی

نه از جاه جویان توان یافت جاهی
نه از صاع خواهان توان یافت صاعی

نه روشندلی زاید از تیره اصلی
نه نیلوفری روید از شوره قاعی

نهم چار بالش در ایوان عزلت
زنم چند نوبت چو میر مطاعی

چو یوسف برآیم به تخت قناعت
درآویزم از چهره زرین قناعی

ندارم دل جمعیت، تفرقه به
ببین تا چه بیند مه از اجتماعی

ز انسان گریزم کدام انس ایمه
که وحشی صفاتی، بهیمی طباعی

من و سایه هم‌زانو و هم‌نشینی
من و ناله هم‌کاسه و هم رضاعی

کنم دفتر عمر وقف قناعت
نویسم بهر صفحه‌ای لایباعی

کرم مرد پس مرثیت گویم او را
ندارم به مدحت دل اختراعی

شب بخل سایه برافکند و اینک
نماند آفتاب کرم را شعاعی

علی‌القطع نپذیرم اقطاع شاهان
من و ترک اقطاع و پس انقطاعی

چو مار و نعامه خورم خاک و آتش
بمیر و نعیمش ندارم طماعی

چو نانند کون سوخته و آب رفته
من از آب و نانشان چه سازم ضیاعی

نه نان است پس چیست؟ نار الجحیمی
نه آب است پس چیست؟ سر الضباعی

ندارم سپاس خسان، چون ندارم
سوی مال و نان پاره میل و نزاعی

به او نشاط شراب آن نیرزد
که آخر خمارم رساند صداعی

کتابت نهادن به هر مسجدی به
که جستن به هر مجلسی اصطناعی

مؤدب شوم یا فقیه و محدث
کاحادیث مسند کنم استماعی

به صف النعال فقیهان نشینم
که در صدر شاهان نماند انتفاعی

ور از فقه درمانم آیم به مکتب
نویسم خط ثلث و نسخ و رقاعی

ولیکن گرفتم که هرگز نجویم
نه ملک و منالی، نه مال و متاعی

نه ترکی و شاقی، نه تازی براقی
نه رومی بساطی، نه مصری شراعی

هم آخر بنگزیرد از نقد و جنسی
که مستغنیم دارد از انتجاعی

نه جامه بباید ز خیر الثیابی
نه جائی بباید به خیر البقاعی

به روزی دو بارم بباید طعامی
به ماهی دو وقتم بباید جماعی

بر این اختصار است دیگر نجویم
معاشی که مفرد بود یا مشاعی

amirrf
     
#623 | Posted: 24 Aug 2012 17:29
شمارهٔ ۲۱۹ - در مرثیهٔ وحید الدین شروانی


جان سگ دارم به سختی ورنه سگ‌جان بودمی
از فغان زار چون سگ هم فرو ناسودمی

ورنه جانم آهنین بودی به آه آتشین
دیده چون پالونهٔ آهن فرو پالودمی

آه جان فرسا اگر در سینه نشکستی مرا
اینکه جان فرسودم از آه، آسمان فرسودمی

غرقه‌ام در خون و خون چون خشک شد گردد سیاه
خود سیه پوشم که دیدی؟ گرنه خون آلودمی

کوه غم بر جانم و گردون نبخشاید مرا
کاین غم ار بر کوه بودی من بر او بخشودمی

یوسفانم بستهٔ چاه زمین‌اند ار نه من
چشمه‌های خون ز رگ‌های زمین بگشودمی

گوش من بایستی از سیماب چشم انباشته
تا فراق نازنینان را خبر نشنودمی

کاشکی خاقانی آسایش گرفتی ز اشک خون
تا زجان کم کردمی در اشک خون افزودمی

روی من کاهی است خاکین کاش از خون گل شدی
تا به خون دل سر خاک وحید اندودمی

آن زمان کو جان همی داد ار من آنجا بودمی
جان ستانش را به صور آه جان بربودمی

پای در گل چون گل پای آب غم پذرفتمی
خاک بر سر ، بر سر خاک اشک خون پالودمی

گر فدای او برفتم من، چرا جانم نرفت
تا اگر زان بر زیان بودم ازین برسودمی

دیده را از سیل خون افکنده می در ناخنه
بس به ناخن رخ چو زر ناخنی بخشودمی

مویه گر بنشاندمی بر خاک و خود بنشستمی
دست و کلکش را به لفظ مادحان بستودمی

اول از خوناب دل رنگین ازارش بستمی
بعد از آن از زعفران رخ حنوطش سودمی

گر رسیدی دست، غسلش ز آب حیوان دادمی
بل که چون اسکندرش تابوت زر فرمودمی

آنچه مادر بر سر تابوت اسکندر نکرد
من به زاری بر سر تابوت او بنمودمی

یا چو شیرین کو به زهر تلخ بر تابوت شاه
جان شیرین داد، من جان دادمی و آسودمی

هر شبی بر خاکش از خون دانهٔ دل کشتمی
هر سحر خون سیاوشان ازو بدرودمی

واپسین دیدارش از من رفت و جانم بر اثر
گر برفتی در وداعش من ز جان خشنودمی

من غلامی داغ بر رخ بودمش عنبر به نام
ور به معنی بودمی عنبر حنوطش بودمی

چون بدین زودی کفن می‌بافت او را دست چرخ
کاشکی در بافتن، من تار او را پودمی

گیرم آن فرزانه مرد، آخر خیالش هم نمرد
هم خیالش دیدمی در خواب اگر بغنودمی

نی‌نی آن فرزانه را داغ فراقم کشت و بس
گر به عالم داد بودی من به خون ماخوذمی

شد ز من بدرود گر بختیم بودی پیش از آنک
او ز من بدرود رفتی من ز جان بدرودمی

گر دلم دادی که شروان بی‌جمالش دیدمی
راه صد فرسنگ را زین سر بسر پیمودمی

جانم ار در نیم تیمار فراقش نیستی
آخر از جان یتیمانش غمی بزدودمی

گفتی ای باز سپید از دود دل چون می‌رهی
کاش ار باز سپیدم بی‌سیاهی دودمی

amirrf
     
#624 | Posted: 24 Aug 2012 17:29
شمارهٔ ۲۲۰ - امام مطلق نجم المله والدین ابوالفضایل احمد سیمگر در مدح خاقانی گفته بود


گرچه کان خرد مرا دانی
عاجزم در نهاد خاقانی
صورت روح پاک می‌بینم
متدرع به شخص انسانی
افضل الدین امیر رملک سخن
شارح رمزهای پنهانی

amirrf
     
#625 | Posted: 24 Aug 2012 17:29
شمارهٔ ۲۲۱ - در موعظه و حکمت و مرثیهٔ امام ناصر الدین ابراهیم


نثار اشک من هر شب شکر ریزی است پنهانی
که همت را زناشوئی است از زانو و پیشانی
چو هم‌زانو شوم با غم، گریبان را کنم دامن
سر من از سر زانو کند دامن گریبانی
سرم زان جفت زانو شد که از تن حلقه‌ای سازم
در آن حلقه ترازو دار بیاعان روحانی
دلم کعبه است و تن حلقه چگونه حلقه‌ای کانرا
ز بس دندانه گر بینی دهان زمزمش خوانی
سر احرامیان عشق بر زانو به است ایرا
صفا و مروهٔ مردان سر زانوست، گر دانی
تو زین احرام و زین کعبه چه دانی کز برون چشمت
ز کعبه پوششی دیده است و از احرام عریانی
شده است آیینهٔ زانو بنفش از شانهٔ دستم
که دارم چون بنفشه سر به زانوی پشیمانی
ملخ کردار خون آلودم از باران اشک آری
ملخ سر بر سر زانوست خون آلوده بارانی
هوا را دست بربستم، خرد را پای بشکستم
نه صرافم، چه خواهم کرد نقد انسی و جانی
هوا خفته است و بستر کرده از پهلوی نومیدی
خردمست است و بالین دارد از زانوی نادانی
از آن شد پردهٔ چشمم به خون بکری آلوده
که غم با لعبتان دیده جفتی کرد پنهانی
ببین بر روزن چشمم عروس روز نظاره
که بیند بچگان دیده را در رقص مهمانی
بپیچد آه من در بر چو ز آتش چنبری و آنگه
رسن‌وار آتشین چنبر گره گیرد ز پیچانی
به خون ساده ماند اشک و خاک سوده دارد رخ
مگر رخ نعل پیکان است و اشکم لعل پیکانی
شب غم‌های من چون شد به صبح شادی آبستن
رود سامان نقب من همه بر گنج سامانی
دل از تعلیم غم پیچد معاذ الله که بگذارم
که غم پیر دبستان است و دل طفل شبستانی
از آن چون لوح طفلانم به سرخی اشک و زردی رخ
که دل را نشرهٔ عید است ز آن پیر دبستانی
رقوم اشک اگر بینی به عجم و نقطه بر رویم
رموز غم ز هر حرفی به مد و همزه برخوانی
ببستم حرص را چشم و شکستم آز را دندان
چو میم اندر خط کاتب چو سین در حرف دیوانی
مشاع آمد میان عیسی و من گلشن وحدت
به جان آن نیمه بخریدم هم از عیسی به ارزانی
فلک چون آتش دهقان، سنان کین کشد بر من
که بر ملک مسیحم هست مساحی و دهقانی
مرا شد گلشن عیسی و زین رشک افتاب آنگه
سپر فرمود دیلم‌وار و زوبین کرد ماکانی
مرا آیینهٔ وحدت نماید صورت عنقا
مرا پروانهٔ عزلت دهد ملک سلیمانی
چه جای عزلت و ملک است کانجا ساخت همت خوان
که عنقا مورخوان گشت و سلیمان مرد هم خوانی
وگر چون عیسی از خورشید سازم خوانچهٔ زرین
پر طاووس فردوسی کند برخوان مگس رانی
به دست همت از خاطر برانم غم که سلطانان
مگس‌ران‌ها کنند از پر طاووسان بستانی
نکوئی بر دل است از دهر و بد بر طبع آلوده
طرب بر مردم است از عیدو غم بر گاو قربانی
دلم را منزلی پیش است و واپس ماندگان از پس
که راهش سنگ‌لاخ است و سم افکنده است پالانی
به هفتاد آب و خاک از دل بشویم گرد ظلمت را
که هفتادش حجت بیش است و هر هفتاد ظلمانی
دل اینجا علتی دارد که نضجی نیست دردش را
هنوز آن روزنش بسته است و او بیمار بحرانی
هنوز اسفندیار من نرفت از هفت‌خوان بیرون
هنوزش در دژ روئین عروسانند زندانی
دلم چون بر نشستن خواست سلطان خرد گفتا
که بر باد هوس منشین که شمع روح بنشانی
ندیدی آفتاب جان در اسطرلاب اندیشه
نخواندی احسن التقویم در تحویل انسانی
نه هرزه است آنچه دیدستی، نه عشوه است آنچه خواندستی
نه مهمل عالم خلقی، نه قاصر علم یزدانی
به دست شرع لبس طبع میدر گر خردمندی
به آب عقل حیض نفس می‌شوی ار مسلمانی
چو طاووست چه باید لبس اگر باز هواگیری
چو خرگوشت چه باید حیض اگر شیر نیستانی
تو را گفتند ازین بازار مگذر خاک بیزی کن
که اینجا ریزها ریزند صرافان ربانی
مقامت خاک بیزی راست تا زرها به دست آری
تو زر در خاک می‌بیزی و آخر دست می‌مانی
چه سود از لوح کو ماند ز نقطه اولین حرفی
که از روی گران باری ز ابجد حرف پایانی
اگر خواهی گرفت از ریز روزی روزهٔ عزلت
کلوخ انداز را از دیده راوق ریز ریحانی
وگر یک ره نماز مرده خواهی کرد بر گیتی
وضو از آب چشمان کن که بس آلوده دامانی
در این علت سرای دهر خرسندی طبیبت بس
چو تسکین سازت او باشد کند درد تو درمانی
به خوان دهر چون دولاب یابی کاسه‌ها شسته
که بر دولاب گردون هست کارش کاسه گردانی
عیار دهر کم ارز است، دیدم ز آتش همت
زرش زیف است و چون آتش به ارزانی است ارزانی
به کشتی ماند این ایام و بادش چرخ سرگردان
به اعمی ماند این کشتی و قائد باد آبانی
فلک هم مرکبی تند است کژ جولان که چون کشتی
عنان بر پاردم دارد ز روی تنگ میدانی
همه دور فلک جور است و تو داغ فلک داری
ز پرگار فلک بیرون توانی رفت؟ نتوانی
فلک را شیوه بدبختی است در کار نکوکاران
چو بختی بار بدبختی کش از مستی و حیرانی
اگر با بخت نر ماده قرینند آن خدا دوران
تو چون دوران به فردی ساز کاخر فحل دورانی
بهر ناسازیی درساز و دل با ناخوشی خوش کن
که آبت زیر کاه است و کمالت زیر نقصانی
به معلولی تن اندر ده که یاقوت از فروع خور
سفر جل رنگ بود اول که آخر گشت رمانی
چو خورشید و چو ایمان شو که ویران‌ها کنی روشن
برهنه جامها می‌بخش اگر خورشید ایمانی
چو درویشی به درویشان نظر به کن که جرم خور
به عوری کرد عوران را فنک پوش زمستانی
اگر بر بوی یک‌رنگی گریزت نیست از یاران
به یار بدقناعت کن که بی‌یاری است بی‌جانی
نه عیسی داشت از یاران کمینه سوزنی دربر
نه سوزن شبه دجالی است یک چشم سپاهانی
وگر عنقائی از مرغان ز کوه قاف دین مگذر
که چون بی‌قاف شد عنقا عنا گردد ز نالانی
سلاحت بهر دین بهتر که زنبور از پی شهدی
چو گیلی گور دین پوش است و زوبین کرده گیلانی
از آن در خرقهٔ آدم خشن خویی که در باطن
مرقع‌دار ابلیسی، ملمع دار شیطانی
تو را در رنگ آزادان کجا معنی آزادی
که ازرق پوش چون پیکان خشن سیرت چو سوهانی
از آن بر سر زنندت پتک همچون پای پیل ایرا
که سندانی و در تربیع شکل کعبه را مانی
ز جیب موسوی لافی و پس چون امت موسی
نه اهل تسع آیاتی که مرد سبع الوانی
فروکن نطع آزادی، برافکن لام درویشی
که با لام سیه‌پوشان نماند لاف لامانی
یهود آسا غیاری دوز بر کتف مسلمانان
اگرشان بر در اغیار دین بینی به دربانی
به سختی جان سگ می‌دار هان تا چون سبک‌ساران
چو سگ در پیش سگ‌ساران به لابه دم نجنبانی
به لمس پیرزن ماند حضور ناکسان کاول
وضو باطل کند و آخر ندارد نار پستانی
چه باشی مشک سقایان گهت دق و گه استسقا
نثار افشان هر خوان و زکوة استان هر خانی
عمارت دوست شد طاووس از آن پای گلین دارد
ولیکن سر بزرگی یافت بوم از بوم ویرانی
شبه را کز سیه پوشی برآمد نام آزادی
به از یاقوت اطلس پوش داغ بنده فرمانی
نماند آب وفا جائی مگر در جوی درویشان
به آب و دانهٔ ایشان بساز ار مرغ ایشانی
چه آزادند درویشان ز آسیب گران‌باری
چه محتاجند سلطانان به اسباب جهان‌بانی
بدا سلطانیا کورا بود رنج دل آشوبی
خوشا درویشیا کورا بود گنج تن آسانی
پس از سی سال روشن گشت بر خاقانی این معنی
که سلطانی است درویشی و درویشی است سلطانی
ز دیوان ازل منشور کاول در میان آمد
امیری جمله را دادند وسلطانی به خاقانی
به خوان معنی آرائی براهیمی پدید آمد
ز پشت آزر صنعت علی نجار شروانی
سخن گفتن به که ختم است می‌دانی و می‌پرسی؟
فلک را بین که می‌گوید به خاقانی به خاقانی
اگر بر احمد مختار کس خواند چنین شعری
ز صدر او ندا آید که قد احسنت حسانی
عراقم جلوه کرد امسال بر لشکرگه سلطان
که بودش ز آفتاب خاطرم لاف خراسانی
چو آواز وفات ناصر الدین در عراق آمد
من و خاک عراق آشفته گشتیم از پریشانی
بنالد جان ابراهیم و گرید دیدهٔ کعبه
بر ابراهیم ربانی و کعبهٔ صدق را بانی
مر او بود هم نوح و هم ابراهیم و دیگر کس
همه کنعان نا اهلند یا نمرود کنعانی
خلافت‌دار احمد بودو هم احمد ندا کردش
که فاروق فریقینی و ذو النورین فرقانی
هوا چون خاک پای و آز خوک پایگاهت شد
خراج از دهر ذمی روی رومی خوی بستانی
دل از هش رفت چون موسی و تن پیچید چون ثعبان
که مرد آن موسوی دستی که کلکش کرد ثعبانی
ز قطران شب و کافور روزم حاصل این آمد
که از نم دیده کافوری است وز غم جامه قطرانی
اگر کافور با قطران ره زادن فرو بندد
مرا کافور و قطران زاد درد و داغ پنهانی
دلم مرگ پسر عم سوخت و در جانم زد آن آتش
که هیمه‌ش عرق شریان گشت و دودش روح حیوانی
سخن در ماتم است اکنون که من چون مریم از اول
در گفتن فرو بستم به مرگ عیسی ثانی
علی را گو که غوغای حوادث کشت عثمان را
علی‌وار از جهان بگسل که ماتم دار عثمانی
وحید ادریس عالم بود و لقمان جهان اما
چو مرگ آمد چه سودش داشت ادریسی و لقمانی
به یک‌دم بازرست از چرخ و ننگ سعد و نحس او
که این تثلیث برجیس است و آن تربیع کیوانی

amirrf
     
#626 | Posted: 24 Aug 2012 17:29
شمارهٔ ۲۲۲ - در مدح ابوالمظفر جلال الدین شروان شاه اخستان


بردار زلفش از رخ تا جان تازه بینی
وز نیم کشت غمزه‌اش قربان تازه بینی

یک سو فکن دو زلفش و ایمانت تازه گردان
کاندر حجاب کفرش ایمان تازه بینی

پروانهٔ غمش را هر دم به خون خلقی
شمشیر تیز یابی، فرمان تازه بینی

ترکان غمزهٔ او چون درکشند یاسج
در هر دلی که جویی پیکان تازه بینی

در مجلسی که بگذشت از یاد او حدیثی
در هر لب سفالین ریحان تازه بینی

هر دم ز برق خندش چون کرد بوسه باران
بر کشت‌زار عمرم باران تازه بینی

جانی به باد دستی بر خاک پایش افشان
کنگه مزید بر سر صد جان تازه بینی

خاقانیا در آتش سرمست شو ز عشقش
تا در میان آتش بستان تازه بینی

گر در ره عراقت دردی گذشت بر دل
ز اقبال شاه شروان درمان تازه بینی

چون ز آستان سلطان باز آمدی ممکن
در بارگاه خاقان امکان تازه بینی

جان‌بخش ابوالمظفر شاه اخستان که هر دم
با عهد او بقا را پیمان تازه بینی

عادل جلال دین آن کز فضل ذو الجلالش
بر دعوی ممالک، برهان تازه بینی

کعبه است حضرت او کز چار پای تختش
بیرون ز چار ارکان، ارکان تازه بینی

خود حضرتش جهانی است کز عنصر کمالش
برتر ز هفت بنیان، بنیان تازه بینی

در سایهٔ رکابش فتنه بخفت و دین را
در جذبهٔ عنانش جولان تازه بینی

بختش به صبح خیزی تا کوفت کوس دولت
گل‌بانگ کوس او را دستان تازه بینی

او جان عالم آمد در صحن عالم جان
چوگان و گوی او را میدان تازه بینی

خواهد سپهر کاندم خورشی گوی گردد
چون در کفش هلالی چوگان تازه بینی

صدرش چون باغ رضوان یاصفهٔ سلیمان
کز منطق الطیورش الحان تازه بینی

صف بسته خوان او را عقلی که چون سلیمان
بر کرسی دماغش سلطان تازه بینی

در خطبه شاه کیهان خوانیش گر بجویی
بر تخت طاقدیسش کیهان تازه بینی

زو عالم خرف را، برنای نغز یابی
زو گنبد کهن را، دوران تازه بینی

سر بر کن ای منوچهر از خاک تا پس از خود
ز اقبال بوالمظفر شروان تازه بینی

شروان مدائن آمد چون بنگری به حضرت
کسری وقت یابی، ایوان تازه بینی

یارب چه دولت او سرسامی است عالم
کز فتنه هر زمانش بحران تازه بینی

عیدی است پیش بزمش کز نزل آسمانی
چون دعوت مسیحش صد خوان تازه بینی

هست آسمان سیاست وز آفتاب فضلش
دی ماه بندگان را نیسان تازه بینی

ملکش بخلد ماند در هشت خلد ملکش
از ذات شهریاری رضوان تازه بینی

دستش به کان چه ماند کز لعل تاج شاهان
بر خاک درگه او صد کان تازه بینی

خصمش ز کم بقائی ماند به کرم پیله
کورا ز کردهٔ خود زندان تازه بینی

تیرش زحل بسوزد کز کام حوت گردون
بر قبضهٔ کمانش دندان تازه بینی

دریاست آستانش کز اشک داد خواهان
بر هر کران دریا مرجان تازه بینی

طفلی است شیرخواره بختش که در لب او
ناهید را به هر دم پستان تازه بینی

نوروز ران گشاده است از موکب جلالش
تا پیکر جهان را خندان تازه بینی

خورشید گویی از نو سالار خوان او شد
کورا ز ماهی اکنون بریان تازه بینی

شرح مناقبش را باد آسمان صحیفه
تا در کف عطارد دیوان تازه بینی

بادش کمال دولت تا هردم از کمالش
در ملک آل سامان، سامان تازه بینی

فهرست ملک بادا نامش که تا قیامت
زو نامهٔ کرم را، عنوان تازه بینی

خمسین الف بادا ثلث بقاش کز وی
بر اهل ربع مسکون احسان تازه بینی

amirrf
     
#627 | Posted: 24 Aug 2012 17:31
شمارهٔ ۲۲۳ - در تهنیت عید و مدح خاقان کبیر ابوالمظفر اخستان بن منوچهر بن فریدون


چون صبح‌دم عید کند نافه گشائی
بگشای سر خم که کند صبح نمائی

آن جام صدف ده که بخندد چو رخ صبح
چون صبح نمود آن صدف غالیه سائی

در خمکده زن نقب که در طاق فلک صبح
هم نقب زد و مرغ بر آن داد گوائی

چون گشت صبا خوش نفس از مشک و می صبح
خوش کن نفس از مشک و می انگار صبائی

مرغ از گلو الحان ستا ساخت دم صبح
برساز ستا چاک زد این سبز دوتائی

شو خوانچه کن از زهره دلان پیش که گیتی
رستی خورد از خوانچهٔ زرین سمائی

چون خوانچه کنی تا ز سر گرسنه چشمی
از خوانچهٔ گردون نکنی زله گدائی

چون خوانچهٔ گردون که نوالت همه زهر است
نانت ز چه شیرین و تو چون تلخ ابائی

چون پوست فکند و ز دهان مهره برآورد
این افعی پیچان که کند عمر گزائی

می نوش کن و جرعه بر این دخمه فشان ز آنک
دل مرده در این دخمهٔ پیروزه وطائی

بازیچه شمر گردش این گنبد بازیچ
گر طفل نه‌ای سغبهٔ بازیچه چرائی؟

جام است چو اشک خوش داود و همه بزم
مرغان سلیمان و پری‌روی سبائی

چون روی پری بینی و آن سلسلهٔ زلف
تعویذ خرد گم کنی و سلسله خائی

بشکست نفس در گلوی بلبله، بس گفت
ای عقل چه درد سری ، ای می چه دوائی

آن لعل لعاب ازدهن گاو فرو ریز
تا مرغ صراحی کندت نغز نوائی

مجلس همه دریا و قدح‌ها همه ماهی است
دریاکش از آن ماهی اگر مرد صفائی

از پیکر گاو آید در کالبد مرغ
جان پریان، کز تن خم یافت رهائی

از گاو به مرغ آمد و از مرغ به ماهی
وز ماهی سیمین سوی دلهای هوائی

ماه نو ما حلقهٔ ابریشم چنگ است
در گوش نه آن حلقه چو در حلقهٔ مائی

می‌کش، مکش آسیب زمین و ستم چرخ
بی‌چرخ و زمین رقص کن انگار هبائی

این هفت ده خاکی و نه شهر فلک را
قحط است و تو بر آخور سنگیش نپائی

نزل وعلف نیست نه در شهر و نه در ده
اینجا چه امیری کنی، آنجا چه گدائی

چون اسب تو را سخره گرفتند یکی دان
خشک آخور و تز سبزه چه در بند چرائی

در کاسهٔ سر دیگ هوس پختن تو چند
هین بادهٔ خام آر و مکن خام درائی

بحران هوس جام چو بهری برد از تو
زانک از سر سرسام هوا بر سر پائی

گر محرم عیدند همه کعبه ستایان
تو محرم می باش و مکن کعبه ستائی

احرام که گیری چو قدح گیر که دارد
عریانی بیرون و درون لعل قبائی

کعبه چکنی با حجر الاسود و زمزم
ها عارض و زلف و لب ترکان سرائی

هم خدمت این حلقه بگوشان ختن به
از طاعت آن کعبه نشینان ریائی

یا میکده، یا کعبه و یا عشرت و یا زهد
اینجا نتوان کرد به یک‌دل دو هوائی

کو خیک براندوده به قیر و ز درونش
تن عودی و مشکی شده دل ناری و مائی

بر زال سیه موی مشاطه شده چنگی
بر طفل حبش روی معلم شده نائی

بربط نگر آبستن و نالنده چو مریم
زایندهٔ روحی که کند معجزه زائی

بر کاس رباب آخور خشک خر عیسی است
کز چار زبان می‌کند انجیل سرائی

چنگ است به دیبا تنش آراسته تا ساق
وزساق به زیر است پلاس، اینت مرائی

نای است یکی مار که ده ماهی خردش
پیرامن نه چشم کند مار فسائی

دف حلقه تن و حلقه بگوش است همه تن
در حلقه سگ تازی و آهوی ختائی

خاقانی و بحر سخن و حضرت خاقان
لفظش صدف و این غزلش در بهائی

amirrf
     
#628 | Posted: 24 Aug 2012 17:31
شمارهٔ ۲۲۴ - مطلع دوم


جان پیشکشت سازم اگر پیش من آئی
دل روی نمایت دهم ار روی نمائی

سر نعل بهای سم اسبت کنم آن روز
کائی به کمین دل من ران بگشائی

دل جای تو شد، خواه روی خواه نشینی
بر تو نرسد حکم که تو خانه خدائی

خورشید منی، من به چراغت طلبم ز آنک
من در شب هجران و تو در ابر خفائی

گه گه به سر روزن چشمم گذری تیز
بیمار توام باز نپرسی و نیائی

این غارت جان چیست خود این جنگ تو با کیست؟
گرگ آشتیی کن، مکن این گرگ ربائی

هیچ افتدت امشب که بر افتادگی من
رحم آری و بر کاهش جانم نفزائی

یا بر شکر خویش مرا خوانی مهمان
یا بر جگر ریش به مهمان من آئی

تو بر جگری دست نیالائی و حقا
جز بر جگری نیست مرا دست روائی

خستی دل خاقانی و روزیش نپرسی
کای خستهٔ پیکان من آخر تو کجائی

او در سخن از نابغه برده قصب السبق
چون خسرو نعمان کرم از حاتم طائی

کیخسرو ایران ملک المغرب کز قدر
بر خسرو توران رسدش بار خدائی

دارای ملوک عجم، اسکندر ثانی
کز چشمهٔ جودش نکند خضر جدائی

اقلیم گشائی که ز جاسوسی عدلش
بیجاده نیارد که کند کاه ربائی

شاهی که دهد صدمهٔ کرنای فتوحش
گوش کر پیران فلک را شنوائی

توقیع ملک دید جهان گفت زهی حرز
هم داعیهٔ امنی و هم دفع وبائی

شمشیر ملک دید هدی گفت فدیناک
طاغوت پرستان را طاعون و بلائی

در شانهٔ دست ظفر آئینهٔ غیبی
هم آینه هم صیقل شمشیر قضائی

از سهم تو زنگار گرفت آینهٔ چرخ
کز آینهٔ مملکه زنگار زدائی

ای تیغ ملک در کف رخشانش همانا
در چشمهٔ حیوان ورق زهر گیائی

ذوق تو برد عارضهٔ احمقی از خصم
احسنت زهی زهر که تریاق شفائی

ای نیزهٔ شاه، ای قلم تختهٔ نصرت
از نقطهٔ دولت الف عز و علائی

ای دست ملک بخ‌بخ اگر ساغر و شمشیر
ماهی و نهنگند، تو دریای سخائی

ای جود ملک واهب رزقی و جهان را
امید به توست و تو ضمان‌دار وفائی

ای رایت شه نادره لرزانی و قائم
بحر عدنی گوئی یا کوه صفائی

ای پرچم رایات ملک چشم بدت دور
کز پر غراب آمده در فر همائی

چون نقش بصر در سیهی نور سپیدی
چون زلف بتان در ظلمان اصل ضیائی

هستی حجر الاسود و کعبه علم شاه
تا کعبه به جای است بر آن کعبه بجائی

ای نامزد خاتم جمشید که بر تو
ختم است جهان‌داری و حقا که سزائی

ای رای ملک ذات سپهری که دو وقت
یا صاعقه خشمی تو و یا ابر رضائی

ای تحت لوایت همه آفاق، ندانم
ظل ملک العرشی یا عرش لوائی

چون آدم و داود خلیفه توئی از حق
حق زی تو پناهد که پناه خلفائی

گر رحمت حق هست عطا پاش و خطا پوش
تو رحمت حق بر همه آفاق عطائی

هست از تو عطاها و خطا نیست زهی شاه
عیسی عطائی، ملک الموت خطائی

بهرام اسد هیبتی ار چه که به بخشش
خورشید فلک همت و برجیس حیائی

چون ماه همه عزم و چو شعری همه سعدی
چون تیر همه فهم و چو کیوان همه رائی

بودند کیان بهتر آفاق و نیایت
بهتر ز کیان بود و تو بهتر ز نیائی

رستم ظفری بل که فرامرز شکوهی
جمشید فری بل که کیومرث دهائی

در کشور دولت چو نبی شهر علومی
در بیشهٔ صولت چو علی شیر وغائی

مانند علی سرخ عضنفر توئی ارچه
از نسل فریدونی نز آل عبائی

گر تیغ علی فرق سری یک سره بشکافت
البرز شکافی تو اگر گرز گرائی

روزی که بر اعدا کنی آهنگ شبیخون
خود روزبه آئی که شه روز بهائی

آوازهٔ کوست نپذیرد به صدا کوه
ترسد که شود سست دل از سخت صدائی

از گرد سیاه سپهت بر تن گردون
قطنی شود این ازرق عین الرؤسائی

این یک تنه صد لشکر جرار چو خورشید
کرایش این دائرهٔ سبز وطائی

محتاج به لشکر نه‌ای ایرا که ز دولت
دارندهٔ لشکرگه این هفت بنائی

دولت نبرد منت رسمی و معاشی
قرآن چه کند زحمت بوعمرو و کسائی

جمشید کیانی، نه که خورشید کیانی
کز نور عیانی، همه رخ عین سنائی

چون فضل ربیعی، نه که چون فصل ربیعی
کز جود طبیعی همه لطفی و نمائی

قدر توبر افلاک سپه راند و پسش گفت
ما در تو نگنجیم که بس تنگ فضائی

از طالع میلاد تو دیدند رصدها
اختر شمران، رومی و یونانی و مائی

تسییر براندند و براهین بفزودند
هیلاج نمودند که جاوی بقائی

کردند همه حکم که رد پانصد و هشتاد
ابخاز به دست آوری و روم گشائی

خواهند ز تو امن، فزع یافتگان ز آنک
در ظلمت و در خوف چراغی و رجائی

گرچه ملک الغرب توئی تا ابد، اما
بر تخت خراسان ملک الشرق توشائی

هرچند که لنبک دهد آسایش بهرام
بهرام به شاهی به و لنبک به صقائی

صد منزل از آن سوی فلک رفت ثنایت
وز قدر تو صد منزل از آن سوی ثنائی

زلزال فنا گر بدرد سقف جهان را
توسد همه رخنهٔ زلزال فنائی

ایران به تو شد حسرت غزنین و خراسان
چون گفتهٔ من رشک معزی و سنائی

فی وصف معالیک معانی تناهت
افدیک به نفسی و معادیک فدائی

اصبحت و راس الامرا تحت جناحیک
امسیت و خیل الشعرا تحت لوائی

درشان تو و من به سخا و سخن امروز
ختم الامرائی به و ختم الشعرائی

باد از مدد عدل تو پیوند حیاتت
کز عدل قبول آور اخلاص دعائی

بر تخت شهنشاهی و در مسند عزت
ادریس بقا باش که فردوس لقائی

دادار جهان مشفق هر کار تو بادا
کورا ابد الدهر جهاندار تو بائی



amirrf
     
#629 | Posted: 24 Aug 2012 17:31
پایان قصاید


amirrf
     
#630 | Posted: 24 Aug 2012 17:51
شروع رباعیات


amirrf
     
صفحه  صفحه 63 از 99:  « پیشین  1  ...  62  63  64  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites