تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 80 از 99:  « پیشین  1  ...  79  80  81  ...  98  99  پسین »  
#791 | Posted: 28 Aug 2014 21:31
شمارهٔ ۱۳۰

تا تو ناز فروتران نکشی
مرا تو را لاف برتری نرسد

چون کسی زیر بار بر تو نیست
بر سر اوت سروری نرسد

ور عطا بخشی ور زنی بر سر
هم تو را بر سران سری نرسد



شمارهٔ ۱۳۱

فتنه تا اندکی بود صعب است
سهلش انگار تا فراوان شد

آبله تا یکی است درد کند
چون همه تن گرفت آسان شد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#792 | Posted: 28 Aug 2014 21:34
شمارهٔ ۱۳۲ - در مرثیه امام ناصر الدین ابراهیم باکوئی

از مرگ براهیم که علامهٔ دین بود
دردا که علامات کرامات نگون شد

تا تختهٔ خاک است حصارش فضلا را
سر تختهٔ خاک آمد و دل خانهٔ خون شد

گویند که سلطان مهین بر در گنجه است
در گنجه کنون بین که ز بغداد فزون شد

من گنجه نبینم که براهیم در او نیست
من مکه نخواهم که ازو کعبه برون شد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#793 | Posted: 28 Aug 2014 21:56
شمارهٔ ۱۳۳

سپهر مکارم صفی کز صفاتش
کدورت نصیب روان عدو شد

ازو اقتدار معالی فزون گشت
وزو روزگار مکارم نکو شد

کهن گردد اکنون حدیث افاضل
چو از عقل او حلهٔ علم نو شد

چو خورشید آوازهٔ او برآمد
همان گاه ماه مقنع فرو شد

همی گفتم امروز آخر سر او
بدین سر سزاوار سنگ از چه رو شد

خرد گفت آن سنگ نامهربان را
که بر فرق آن آسمان علو شد

مگر مشکلی اوفتاده است اگرنه
چرا بر در حجرهٔ عقل او شد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#794 | Posted: 28 Aug 2014 22:00
شمارهٔ ۱۳۴

وفا جستن از خلق خاقانیا بس
که جستن به اندازهٔ جهد باشد

مگو کز جهان دیده ام نیک عهدی
غلط دیده باشی که بدعهد باشد



شمارهٔ ۱۳۵

نیت من نکوست در حق دوست
دوستان را نیت نکو باشد

بد او نیک من بود چه عجب
زشت من نیز خوب او باشد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#795 | Posted: 28 Aug 2014 22:07
شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح خاموشی

خاقانی ار زبان ز سخن بست حق اوست
چند از زبان نیافته سودی زیان کشد

گو محرمان بخرده کفن بر کتف کشند
او بر در خدای کفن بر روان کشد

نای است بی زبان به لبش جان فرو دمند
بر بط زبان و رست عذاب از جهان کشد


شمارهٔ ۱۳۷

پیشوای علما جامهٔ من
نز پی بیشی و پیشی پوشد

لیک خواهد که به پوشیدن آن
در تنم خلعت بیشی پوشد

کان قبا کز حبش آرند رسول
بهر تشریف نجاشی پوشد

خواجه داند که مرا دل ریش است
مرهمی بر سر ریشی پوشد

چه عجب آب که گنج هنر است
عیب خاک از سر خویشی پوشد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#796 | Posted: 28 Aug 2014 22:14
شمارهٔ ۱۳۸ - در مرثیهٔ عز الدین بوعمران

جهان را آه آه از دل برآمد
چو عزالدین بوعمران فروشد

برآمد هر شب افغان از دل طور
چو روز موسی عمران فروشد



شمارهٔ ۱۳۹

چه شد که بادیه بربود رنگ خاقانی
که صبح فام شد از راه و شام گون آمد

در آفتاب نبینی که شد اسیر کسوف
چو تیغ زنگ زده در میان خون آمد

میار طعنه در آن کش سموم بادیه سوخت
که آن سفر ز عذاب سقر فزون آمد

مکن به لون سیه دیگ را شکسته، ببین
که از دهان کدام اژدها برون آمد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#797 | Posted: 28 Aug 2014 22:16
شمارهٔ ۱۴۰ - در مرثیهٔ امام ابو عمر و اسعد

خبر برآمد کان آفتاب شرع فرو شد
هزار آه زهرک آن خبر شنود برآمد

چون روز اسعد ازین چرخ دیر سال فرو رفت
ز چرخ نالهٔ وا اسعداه زود برآمد

چو روی علم نهان شد شکست پشت جهانی
طراق پشت شکستن ز هر که بود برآمد

خواص آذربیجان چو دود آذرپیچان
بسوختند و ز هر یک هزار دود برآمد

خلیفه جامهٔ سوکش قبا کند چو غلامان
که جان خواجه که سلطان دیر بود برآمد

گریست دیدهٔ خسرو بریخت در کیانی
فرود شد که روانش ازین فرود برآمد

فلک ستاره فرو برد و خور ز نور تهی شد
زمانه مایه زیان کرد و خود ز سود برآمد

مرا ز ماتم او جان و دل به رنگرزان شد
لباس جان سیه از رنگ و دل کبود برآمد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#798 | Posted: 29 Aug 2014 17:32
شمارهٔ ۱۴۱

گر به شروانم اهل دل می ماند
در ضمیرم سفر نمی آمد

ور به تبریزم آب رخ می بود
ارمنم آبخور نمی آمد

ور به ارمن دو جنس می دیدم
دل به جای دگر نمی آمد

هرچه می کردم آسمان با من
از در مهر در نمی آمد

هرچه می تاختم به راه امید
طالعم راهبر نمی آمد

خون همی شد ز آرزو جگرم
و آرزوی جگر نمی آمد

آرزو بود در حجاب عدم
به تمنا به در نمی آمد

همتی نیز داشتم که مرا
دو جهان در نظر نمی آمد

بیش بیش آرزو که بود مرا
با کم کم به سر نمی آمد

آب روزی ز چشمهٔ هر روز
یک دو دم بیشتر نمی آمد

دل نمی داشت برگ خشک آخر
وز جهان بوی تر نمی آمد

ترک بیشی بگفتم از پی آنک
کشت دولت به بر نمی آمد

آنچه آمد مرا نمی بایست
و آنچه بایست بر نمی آمد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#799 | Posted: 29 Aug 2014 17:34
شمارهٔ ۱۴۲

ای روح صفات اهرمن بند
وی نوک سنان آسمان رند

در نعش و پرن زنند طعنه
نظم تو و نثرت ای خداوند

هر بیخ ستم که دهر بنشاند
رای تو به دست عقل برکند

افریدون دولتی عدو را
در زندان آر و پای بربند

کو نیست به جور کم ز ضحاک
نی زندانت کم از دماوند

فردا که نهد سوار آفاق
بر ابلق چرخ زین زر کند

تو نیز به زیر ران در آری
آن رخش تکاور هنرمند

گوئی که خدای آفریده است
قلزم ز بر ستام اروند

بینند به خوند خصم و بر خصم
تیغ تو گری و آسمان خند

انشاء الله که فتح و نصرت
با رایت تو کنند پیوند

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#800 | Posted: 29 Aug 2014 17:36
شمارهٔ ۱۴۳ - در مدح مظفر الدین قزل ارسلان ایلدگز

ای تاجدار خسرو مغرب که شاه چرخ
در مشرقین ز جاه تو کسب ضیا کند

درگاه توست قبلهٔ پاکان و جان من
الا طواف قبلهٔ پاکان کجا کنند

تن را سجود کعبه فریضه است و نقص نیست
گر دیده را ز دیدن کعبه جدا کند

گر تن به قرب کعبه نگشت آشنا رواست
باید که جان به قرب سجود آشنا کند

از تن نماز خدمت اگر فوت شد کنون
جان هم سجود سهو برد هم قضا کند

تن چو رسد به خدمت کی زیبد از مسیح
کو خوک را به مسجد اقصی رها کند

گر جان به خدمت است تن ار نیست گو مباش
دل مهره یافت مار تمنا چرا کند

چون مشک چین تو داری ز آهوی چین مپرس
آه به چین به است که سنبل چرا کند

گرچه به سیر مشک شناسند لیک مرد
چون مشک یافت سیر گزیند خطا کند

دیوان و جان دو تحفه فرستاده ام به تو
گردون براین دو تحفهٔ غیبی ثنا کند

دیوان من به سمع تو در دری دهد
جانم صفات بزم تو ز اوج سما کند

ای آسمانت کرده زمین بوس و تا ابد
هم آسمان ز خاک درت توتیا کند

بادت بقای خضر که تا خضر از این جهان
صد سال آن جهانت شمار بقا کند

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 80 از 99:  « پیشین  1  ...  79  80  81  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites