تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 95 از 99:  « پیشین  1  ...  94  95  96  97  98  99  پسین »  
#941 | Posted: 6 Sep 2014 15:50
شمارهٔ ۳۳۳

صدرا تو را جلالت اسکندر است لیک
خضری که آب علم ز بحر یقین خوری

هم ظل ذوالجلالی و هم نور آفتاب
بر اسمانی و غم اهل زمین خوری

بر گنج سایه از پی بذل زر افکنی
در بحر غوطه از پی در ثمین خوری

از دست دیو حادثه در تو گریخت دین
یعنی شهاب دین توئی اندوه دین خوری

هستی شکسته دل ز شیاطین ولی چه باک
چون مومیائی از کف روح الامین خوری

آدم چو غصه خورد ز دیدوی شگفت نیست
گر تو شهاب غصهٔ دیو لعین خوری

در مدحت تو مبدع سحر آفرین منم
شاید دریغ مبدع سحر آفرین خوری

خوردی دریغ من که اسیرم به دست چرخ
آری به دست دیو دریغ نگین خوری

در شرق و غرب صبح پسینم به صدق و فضل
تو آفتابی انده صبح پسین خوری

نار کلیم و چشمهٔ خضر است شعر من
شب شمع از آن فروزی و روز آب ازین خوری

هست انگبین ز گل چکنی پس گل انگبین
چون نحل گل خورد نه ز گل انگبین خوری

مهر جم است و کاس جنان نظم و نثر من
مهر از یسار خواهی و کاس از یمین خوری

دیوان من تو را چه ز افسانه دم زنی
قرآنت بر یمین چه به ابجد یمین خوری

چه حاجت است نشتر ترسا چو بامداد
شربت ز دست عیسی گردون نشین خوری

بر شعر زر دهی ز کریمان مثل شوی
با شیر پی نهی ز گوزنان سرین خوری

از ششتر سخا چو طراز شرف دهی
از عسکر سخن شکر آفرین خوری

دانی حدیث آن زن حلواگر گدای
گفتا چنین کنی به مکافا چنین خوری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#942 | Posted: 6 Sep 2014 15:54
شمارهٔ ۳۳۴ - شعر قاضی تنوخی

رضیت بما قسم الله لی
و فوضت امری الی حالقی

لقد احسن الله فیما مضی
کذلک یحسن فیما بقی



شمارهٔ ۳۳۵

بس کن از سودای خوبان داشتن خاقانیا
کز سر سودا خرد را در سر آرد خیرگی

صورت خوبان به معنی چون ببینی آینه است
کز برون سو روشنی دارد درون سو تیرگی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#943 | Posted: 6 Sep 2014 15:58
شمارهٔ ۳۳۶

شاعر مفلق منم، خوان معانی مراست
ریزه خور خوان من عنصری و رودکی

زنده چو نفس حکیم نام من از تازگی
گشته چو مال کریم حرص من از اندکی

قالت من نیم روز، حالت من نیم شب
تیغ کشد هندوی تیر زند ناوکی

در بر این پیرزن هیچ جوان مرد نیست
خلق همه کودکند من نکنم کودکی

بلبل خردم که خورد بس کندم کرمکی
کرم قزم در هنر زان نکنم کرمکی

بوم چنان سربزرگ از همه مرغان کم است
وز همه باز است بیش با همه سر کوچکی

تا کی گوئی چو گل دارم یاقوت و زر
من چو صبا بگذرم تا تو چو گل بترکی

عذر نهم گرنه ای خوش سخن و راست بین
حنظل و آنگه خوشی؟ احوال و آنگه یکی؟

بخت کیان مانک است سعد فلک مانکی است
من ز پی فال سعد مانکیم مانکی

اینت علی رایتی قاتل هر خارجی
وینت قباد آیتی قامع هر مزدکی

جعفر صادق به قول جعفر برمک به جود
با هنر هاشمی با کرم برمکی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#944 | Posted: 6 Sep 2014 16:14
شمارهٔ ۳۳۷ - در نکوهش بغداد

ای باغ داد و بیضهٔ بغداد مرحبا
دورانگه سپهر و سفرگاه انجمی

از نور و نور و سور و سرور و چراغ و باغ
چرخ چهارمی نه که فردوس هشتمی

هستت ز رنگ و بوی همه چیزها ولیک
آوخ که نیست بوی دل و رنگ مردمی



شمارهٔ ۳۳۸

ای بزم تو فروخته رایات خرمی
در شان عهدت آمده آیات محکمی

از غایت احاطت و از قوت و شرف
هم جرم آفتابی و هم چرخ اعظمی

وقت است کز برای هلاک مخالفان
افلاک را کنی به سیاست معلمی

بر آسمان فتح خرامی چو آفتاب
از برج خرمی به سوی چرخ خرمی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#945 | Posted: 6 Sep 2014 16:16
شمارهٔ ۳۳۹

دی شبانگه به غلط تا به لب دجله شدم
باجگه دیدم و نظاره بتان حرمی

بر لب دجله ز بس نوش لب نوش لبان
غنچه غنچه شده چون پشت فلک روی زمی

نازنینان عرب دیدم و رندان عجم
تشنه دل ز آرزو و غرقه تن از محتشمی

پیری از دور بیامد عجمی زاد و غریب
چشم پوشیده و نالان ز برهنه قدمی

دهنش خشک و شکفته رخش از ابر مژه
جگرش گرم و فسرده تنش از سرد دمی

تشنگی بایه برده به لب دجله فتاد
سست تن مانده و از سست تنی سخت غمی

آب برداشتن از دجله مگر زور نداشت
که نوان بود ز لرزان تنی و پشت خمی

شربتی آب طلب کرد ز ملاحی و گفت
هات یا شیخ ذهیبا حرمی الرقم

پیر گفت ای فتی آن زر که ندارم چه دهم
گفت: اخسا قطع الله یمین العجمی

آبی از دجله چوبینم که به پیری ندهند
من ز بغداد چه گویم صفت بی کرمی

بی درم لاف ز بغداد مزن خاقانی
گر چه امروز به میزان سخن یک درمی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#946 | Posted: 6 Sep 2014 16:23
شمارهٔ ۳۴۰ - در مرثیهٔ اسپهبد کیالواشیر

چراغ کیان کشته شد کاش من
aبه مرگش چراغ سخن کشتمی

گرم قوتستی چراغ فلک
به آسیب یک دم زدن کشتمی

گرم دست رفتی به شمشیر صبح
اجل را به دست زمن کشتمی

سلیمان چو شد کشتهٔ اهرمن
مدد بایدم کاهرمن کشتمی

به مازندرانم ظفر بایدی
که دیوانش را تن به تن کشتمی

چو شیرین تن خویشتن را به تیغ
پس از خسرو تیغ زن کشتمی

اگر با صفهود وفا کردمی
به هجران او خویشتن کشتمی

اگر حق مهرش به جای آرمی
طرب را چو گل در چمن کشتمی

دل و دیده بر دست بنهادمی
چو سیماب از آب دهن کشتمی

عروسان خاطر دهندی رضا
که چون سمعشان در لگن کشتمی

هم او را از آن حاصلی نیستی
وگر خویشتن در حزن کشتمی

رفیقا مکش خویشتن در فراق
که گر شایدی کشت من کشتمی



شمارهٔ ۳۴۱

خاقانیا! مسیح دما! زین خراس دهر
نانت جوین چراست سخن هات گندمی

مردی، چرا شوی به در عامه طفل وار
شیری، چرا کنی ز سر لابه سگ دمی

درگاه حق شناس که دنیا ز پس دود
بشنو ندای حق سوی دنیا که اخدمی

مردم مجوی و یار مخواه از جهان که هست
یاری و مردمی همه ماری و کژدمی

چون هر دو میم مردمه در خط کاتبان
کو راست هر دو مردمهٔ چشم مردمی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#947 | Posted: 6 Sep 2014 16:26
شمارهٔ ۳۴۲

باور نکردمی که رسد کوه سوی کوه
مردم رسد به مردم، باور بکردمی

کوهی بد این تنم که بدو کوه غم رسید
من مردمم چرا نرسیدم به مردمی؟


شمارهٔ ۳۴۳

گر از غم خلاصی طلب کردمی
هم از نای و نوشی سبب کردمی

مرا غم ندیم است خاص ارنه من
چو عامان به نوعی طرب کردمی

اگر غم طلاق از دلم بستدی
نکاح بنات العنب کردمی

گرم دست رفتی لگام ادب
بر این ابلق روز و شب کردمی

وگر کردهٔ چرخ بشمردمی
شمارش سوی دست چپ کردمی

کلید زبان گر نبودی وبال
کی از خامشی قفل لب کردمی

بری خوردمی آخر از دست کشت
اگرنه ز مومی رطب کردمی

مگر فضل من ناقص است ارنه من
بر او تکیه گاهی عجب کردمی

ادب داشتم دولتم برنداشت
ادب کاشکی کم طلب کردمی

عصای کلیم ار به دستم بدی
به چوبش ادب را ادب کردمی

اگر در هنرها هنر دیدمی
به خاقانی آن را نسب کردمی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#948 | Posted: 6 Sep 2014 16:27
شمارهٔ ۳۴۴

عالمی بس دیو رای است ارنه من
نام حور دل فریبش کردمی

ارغوانش زعفران ساید همی
ور نسودی من عتابش کردمی

شهربانووار چون رفتی به راه
من عمروار احتسابش کردمی

مادیانی کو شکیبا شد ز فحل
از ریاضت من رکابش کردمی

گرچه او را حاجت مهماز نیست
راندمی شب چو نهیبش کردمی

بر چنین مرکوب سی فرسنگ راه
من ز چشم بد نقابش کردمی

کلک سیمین در دواتش سودمی
بند زرین بر کتابش کردمی

از در عشرین کتابش خواندمی
وز ره تسعین حسابش کردمی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#949 | Posted: 6 Sep 2014 16:34
شمارهٔ ۳۴۵

اهل بایستی که جان افشاندمی
دامن از اهل جهان افشاندمی

گر مرا یک اهل ماندی بر زمین
آستین بر آسمان افشاندمی

شاهدان را گر وفائی دیدمی
زر و سر در پایشان افشاندمی

گر وفا از رخ برافکندی نقاب
بس نثارا کان زمان افشاندمی

گر مرا دشمن ز من دادی خلاص
بر سر دشمن روان افشاندمی

بر سرم شمشیر اگر خون گریدی
در سرشک خنده جان افشاندمی

گر مقام نیست هستان دانمی
هستی خود در میان افشاندمی

جرعهٔ جان از زکات هر صبوح
بر سر سبوح خوان افشاندمی

لعل تاج خسروان بربودمی
بر سفال خمستان افشاندمی

دل ندارم ورنه بر صید آمدی
هر خدنگی کز کمان افشاندمی

گرنه خاقانی مرا بند آمدی
دست بر خاقان و خان افشاندمی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#950 | Posted: 6 Sep 2014 16:53
شمارهٔ ۳۴۶ - در مرثیهٔ اهل بیت خود

چشمهٔ خون ز دلم شیفته تر کس را نی
خون شو ای چشم که این سوز جگر کس را نی

تنم از اشک به زر رشتهٔ خونین ماند
هیچ زر رشته ازین تافته تر کس را نی

هیچ کس عمر گرامی نفروشد به عدم
سر این بیع مرا هست اگر کس را نی

درد دل بر که کنم عرضه که درمان دلم
کیمیائی است کز او هیچ اثر کس را نی

آن جگر تر کن من کو که ز نادیدن او
خشک آخورتر ازین دیدهٔ تر کس را نی

غم او بر دل من پردهٔ زنگاری بست
کس چو داند که بر این پرده گذر کس را نی

آه و دردا که چراغ من تاریک بمرد
باورم کن که ازین درد بتر کس را نی

غلطم من که چراغی همه کس را میرد
لیک خورشید مرا مرد و دگر کس را نی

دل خاقانی ازین درد درون پوست بسوخت
وز برون غرقهٔ خون گشت خبر کس را نی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 95 از 99:  « پیشین  1  ...  94  95  96  97  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites