تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 96 از 99:  « پیشین  1  ...  95  96  97  98  99  پسین »  
#951 | Posted: 6 Sep 2014 18:26
شمارهٔ ۳۴۷ - در هجو رشید الدین وطواط

رشیدکا ز تهی مغزی و سبک خردی
پری به پوست همی دان که بس گران جانی

گه شناس قبول از دبور بی خبری
گه تمیز قبل از دبر نمی دانی

سخنت را نه عبارت لطیف و نه معنی
عروس زشت و حلی دون و لاف لامانی

زنی به سخره برآمد به بام گلخن و گفت
که دور چشم بد از کاخ من به ویرانی

سخنت بلخی و معنیش گیر خوارزمی
ز بلخی آخر تفسیر این سخن دانی

گرفتمت که هزاران متاع ازین سان هست
کدام حیله کنی تا فروخت بتوانی

حدیث بوزنه خواندی و رشم گرد ناو
چو طیره گشت کفایت ده خراسانی

چه گفت بوزنه را گفت: کون دریده زنا
برای رشم فروشیت کو زبان دانی

زبان بران زمانه به گشتن اند، مگوی
که در زمانه منم هم زبان خاقانی

سقاطه های تو آن است و شعر من این است
به تو چه مانم؟ ویحک به من چه می مانی

قیاس خویش به من کردن احمقی باشد
که ابن اربدی امروز تو نه حسانی

دلیل حمق تو طعن تو در سنائی بس
که احمقی است سر کرده های شیطانی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#952 | Posted: 6 Sep 2014 18:28
شمارهٔ ۳۴۸ - در مرثیهٔ سلطان شرق

گویند کز تبی ملک الشرق درگذشت
ای قهر زهردار الهی چنین کنی

مرگ از سر جوان جهان جوی تاج برد
ای مرگ ناگهان تو تباهی چنین کنی

شاهی خدای راست که حکم این چنین کند
او را بدو نمود که شاهی چنین کنی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#953 | Posted: 6 Sep 2014 18:33
شمارهٔ ۳۴۹

صانعا شکر تو واجب شمرم
که وجود همه ممکن تو کنی

کائنا من کان خاک در توست
که زخاک این همه کائن تو کنی

گرچه از وجه عدم عین وجود
نتوان کرد ولیکن تو کنی

دل خاقانی اگر کوه غم است
هم در آن کوه معاون تو کنی

تو خزائن نهی اندر نفسش
وز صفا مهر خزائن تو کنی

گر حسودانش مساوی گویند
آن مساویش محاسن تو کنی

امن و بیم از تو همی دارد و بس
که تو سوزانی و ساکن تو کنی

ور ره امن تو پیش آری هم
در ره بیم هم ایمن تو کنی

طاعنان خسته دلش می دارند
خار در دیدهٔ طاعن تو کنی

تاج بر فرق محمد تو نهی
خاک بر تارک کاهن تو کنی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#954 | Posted: 7 Sep 2014 15:27
شمارهٔ ۳۵۰

ز آب سخن بحر ارجیش را من
مدد می دهم تا تو تاثیر بینی

ازین بحر ماهی گرفتندی اکنون
چو من آمدستم صدف گیر بینی



شمارهٔ ۳۵۱ -

خاقانیا فرو خوان اسرار آفرینش
از نقش هر جمادی کورا روان نبینی

از خوار داشت منگر در ذات هیچ چیزی
کآنجا دلی است گویا کورا زبان نبینی

در هر دلی است دردی در هر گلی است وردی
زنهار تا به خواری در این و آن نبینی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#955 | Posted: 7 Sep 2014 15:33
شمارهٔ ۳۵۲

اهل بغداد را زنان بینی
طبقات طبق ز نان بینی

هاون سیم زعفران سایان
فارغ از دستهٔ گران بینی

زعفران سای گشته هاون ها
تنگ چون تنگ زعفران بینی

حقه های بلور سیم افشان
هر دو هفته عقیق دان بینی

غار سیمین و سبزه پیرامن
در برش چشمهٔ روان بینی

ماده بر ماده اوفتان دو به دو
همچو جوزا و فرقدان بینی

چار بالش چو نقره از پس و پیش
دو رفاده ز پرنیان بینی

چون طبق بر طبق زنند افغان
در طبق های آسمان بینی

کوس کوبی است این ... کوبی
که همه عالمش فغان بینی

ای برادر بیا و جلدی کن
... می زن چو آن چنان بینی

آب ... ینه رفت و رونق ...
تا علمشان بدین نشان بینی

بس کن این هزل چیست خاقانی
که ز هزل آفت روان بینی

گر به نقش زنان فرود آئی
همچو نقش زنان زیان بینی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#956 | Posted: 7 Sep 2014 15:44
شمارهٔ ۳۵۳ - در ترک شهوترانی

آب شهوت مریز خاقانی
دست ازین آب هم به آب بشوی

بس که سرخاب روی عمر بشست
این سپیداب پست شهوت جوی

رشته جان مبر ز مهرهٔ پشت
سیم سیما مبر ز سکهٔ روی



شمارهٔ ۳۵۴

صبح کرم و وفا فرو شد
خاقانی ازین دو جنس کم جوی

پای طلب از کرم فرو بند
دست از صفت وفا فرو شوی

شو تعزیت کرم همی دار
رو مرثیهٔ وفا همی گوی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#957 | Posted: 7 Sep 2014 15:51
شمارهٔ ۳۵۵

مرفق دهم به حضرت صاحب قصیده ای
خوشتر ز اشک مریمی و باد عیسوی

از خلق جعفر دومش آفریده حق
چون زر جعفری همه موزون و معنوی

کز رشک سحرهاش ز حیرت رودبه عجز
رای مسیح چون خط ترسا ز کژ روی

گر شعر من به شاه رساند که دولتش
چون ماه عید قبلهٔ عالم شو از نوی

تیغش لباس معجز و ایمان برهنه تن
ای دهر بد کنی که بدان تیغ نگروی

نه چرخ هشت بیدق شطرنج ملک او
او شاه نصرت از ید بیضای موسوی

رخ دولت است و فرزین صدر است و شاه شاه
فیل و فرس نجوم و سپهر از تهی دوی

من بنده را که قائم شطرنج دانشم
بر نطع آفرین ز سر خاطر قوی

فرزین دل است و شه خرد و رخ ضمیر راست
بیدق رموز تازی و معنی پهلوی

چون اسب و فیل نیست دلم خون همی شود
از بهر اسب و فیل دلا خون همی شوی

کانعام شه که باج ستاند ز ترک و هند
بخشد هم اسب ترکی و هم فیل هندوی

شاها تو را چه فخر به بخشیدن اسب و فیل
خود هند و چین دهی به سالی که بشنوی

دولت ستانه بوس درست باد تا به کام
صد سال تخم عدل بکاری و بدروی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#958 | Posted: 7 Sep 2014 16:06
شمارهٔ ۳۵۶

می تا خط جام آر به رنگ لب دل جوی
کز سبزه خط سبزه برآورد لب جوی

اکنون که چمن سبز سلب گشت سه لب داشت
یعنی لب جام و لب جوی و لب دل جوی



شمارهٔ ۳۵۷

خاقانیا ز خدمت شاهان کران طلب
تا از میان موج سیاست برون شوی

چون جام و می قبول و رد خسروان مباش
کب فسرده آئی و دریای خون شوی

از قرب و بعدشان که چو خورشید قاهرند
چون ماه گه کم آئی و گاهی فزون شوی

در یک شب از قبول و ز رد چون بنات نعش
گه سرفراز گردی و گاهی نگون شوی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#959 | Posted: 7 Sep 2014 16:19
شمارهٔ ۳۵۸

خاقانی است بلبل عنقا سخن ولی
عنقاست کبک هم صفت اوش چون نهی

خاقانیا زمانه تو را پند می دهد
پندار چه تلخ هست کم از نوش چون نهی

بر خازنان فکر مبارش ز راه گوش
چون موم خازنانش پس گوش چون نهی



شمارهٔ ۳۵۹

بس کن خاقانیا ز مدحت دونان
تا ز سگان خلق شیر شرزه نجویی

تا به چنین لفظ نام سفله نرانی
ز آب خضر کام مار گرزه نشویی

هر زه واحسنت هرزه بود که گفتی
نذر کن اکنون که بیش هرزه نگویی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#960 | Posted: 7 Sep 2014 16:29
شمارهٔ ۳۶۰ - در هجو یکی از وزرای شروان شاه

ای ظلم تو مخرب ملک یزیدیان
لاف از علی مزن که یزید دوم تویی

تو منکری که از لب عیسی نفس منم
من آگهم که از خر دجال دم تویی

لاف از هنر میار که بر مرکب هنر
جای عنان منم محل پاردم تویی

اندر حرام زادگی از استران دهر
آن ارجل درشت سر نرم سم تویی

قمی و درگزینی و کاشانی وزیر
در خواجگی سر آمدگانند گم تویی

اصحاب کهف وار ز ننگ تو زیر خاک
خفتند هر سه، رابعهم کلبهم تویی

خاقانی اشتلم به زبانی کند چو تیغ
بفکن سپر که بابت این اشتلم تویی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 96 از 99:  « پیشین  1  ...  95  96  97  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites