تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ubayd Zakani |عبید زاكانی

صفحه  صفحه 10 از 22:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  21  22  پسین »  
#91 | Posted: 10 Aug 2011 06:40
غزل شمارهٔ ۸۹


بیش از این بد عهد و پیمانی مکن
با سبکروحان گران جانی مکن

زلف کافر کیش را برهم مزن
قصد بنیاد مسلمانی مکن
غمزه را گو خون مشتاقان مریز
ملک از آن تست ویرانی مکن

با ضعیفان هرچه در گنجد مگو
با اسیران هرچه بتوانی مکن

بیش از این جور و جفا و سرکشی
حال مسکینان چو میدانی مکن

گر کنی با دیگران جور و جفا
با عبیدالله زاکانی مکن

از وصالت چون ببوسی قانعست
بوسه پیشش آر و پیشانی مکن

من هم خدایی دارم
     
#92 | Posted: 10 Aug 2011 06:41
غزل شمارهٔ ۹۰


دلا باز آشفته کاری مکن
چو دیوانگان بیقراری مکن

گرت نیست دردی، غنیمت شمار
ورت هست فریاد و زاری مکن

چو کارت ز عشقست و بارت ز عشق
شکایت ز بی کار و باری مکن

نگارا نگارا جدائی ز ما
خدا را اگر دوست داری مکن

اگر چشم سرمست اودیده‌ای
دگر دعوی هوشیاری مکن

ز جور و جفا هرچه ممکن بود
بکن ترک پیمان و یاری مکن

عبید ار سر عشق داری بیا
در این راه جز جانسپاری مکن

من هم خدایی دارم
     
#93 | Posted: 10 Aug 2011 06:41
غزل شمارهٔ ۹۱


در خود نمی‌بینم که من بی او توانم ساختن
یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن

من کوی او را بنده‌ام کورا میسر میشود
بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن

چون شمع هجران دیده‌ای باید که تا او را رسد
با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن

هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان
خیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن

در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددم
کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن

هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم
عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن

من هم خدایی دارم
     
#94 | Posted: 10 Aug 2011 06:42
غزل شمارهٔ ۹۲


منگر به حدیث خرقه پوشان
آن سخت دلان سست کوشان

آویخته سبحه‌شان به گردن
همچون جرس از درازگوشان

از دور چو کشتگان ببینی
از راه بگرد و رو بپوشان

از بند ریا و زرق برخیز
با ساده نشین و باده نوشان

مفروش به ملک هر دو عالم
خاک سر کوی می فروشان

در باغ چه خوش بود سحرگاه
ما سرخوش و بلبلان خروشان

مطرب غزل عبید برخوان
دل برده ز دست تیزهوشان

من هم خدایی دارم
     
#95 | Posted: 10 Aug 2011 06:43
غزل شمارهٔ ۹۳


خدایا تو ما را صفائی بده
به ما بینوایان نوائی بده

در گنج رحمت به ما برگشا
وزان داد هر بینوائی بده

همه دردناکان درمانده‌ایم
حکیمی به هریک دوائی بده

سگ کوی رندان آزاده‌ایم
در آن کوچه ما را سرائی بده

بلائیست این نفس کافر عبید
گرش میتوانی سزائی بده

من هم خدایی دارم
     
#96 | Posted: 10 Aug 2011 06:43
غزل شمارهٔ ۹۴


ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده
زنجیریان مویت سرها به باد داده

جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیده
وز بند غصه دل را ابروی تو گشاده

با عشق جان ما را سوزیست در گرفته
با اشگ چشم ما را کاریست اوفتاده

تا چشم نیم مستت وسمه نهد بر ابرو
چون دل خلاص یابد زان زلف وانهاده

از وصف آنزنخدان من ساده‌دل چه گویم
یارب چه لطف دارد آن نازنین ساده

ما را ز ننگ هستی جز می نمی‌رهاند
صوفی مباش منکر کز باده نیست باده

بخت عبید و وصلت، این دولتم نباشد
در خواب اگر خیالت بینم زهی سعاده

من هم خدایی دارم
     
#97 | Posted: 10 Aug 2011 06:44
غزل شمارهٔ ۹۵


باز فکند در چمن، بلبل مست غلغله
گشت ز جنبش صبا دختر شاخ حامله

عطر فروش باغ را لحظه به لحظه میرسد
از ره صبح کاروان از در غیب قافله

مست شده است گوئیا کز سر ذوق مینهد
خرده و خرقه در میان غنچهٔ تنگ حوصله

نافه گشا شده صبا غالیه سا نسیم گل
وه که چه نازنین بود گلرخ عنبرین کله

مست شبانه در چمن جلوه‌کنان چو شاخ گل
گوش به بلبل سحر خواسته جام و بلبله

ای بت نازنین من دور مشو ز پیش من
خوش نبود میان ما فصل بهار فاصله

بوسه که وعده کرده‌ای می‌ندهی و بنده را
در ره انتظار شد پای امید آبله

ما و شراب و نای و دف صوفی و کنج صومعه
شغل جهان کجا و ما ما ز کجا و مشغله

دور خرابیست و گل خیز عبید و عیش کن
دور فلک چو با کسی می‌نکند مجادله

من هم خدایی دارم
     
#98 | Posted: 10 Aug 2011 06:44
غزل شمارهٔ ۹۶


مرا دلیست ره عافیت رها کرده
وجود خود هدف ناوک بلا کرده

ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده
ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده

به کار خویش فرو رفته مبتلی گشته
به درد عشق مرا نیز مبتلی کرده

هر آنچه داشته از عقل و دانش و دین
ز دست داده و سر در سر هوی کرده

گهی ز بیخردی آبروی خود برده
گهی ز بیخبری قصد جان ما کرده

به قول و عهد بتان غره گشته وز سر جهل
خیال باطل و اندیشهٔ خطا کرده

عبید را به فریبی فکنده از مسکن
ز دوستان و عزیزان خود جدا کرده

من هم خدایی دارم
     
#99 | Posted: 10 Aug 2011 06:44
غزل شمارهٔ ۹۷


مبارکست نظر بر تو بامداد پگاه
چه نیکبخت کسی کش به روی تست نگاه

زهی طراوت رخ چشم بد ز روی تو دور
زهی حلاوت لب لااله الالله

خطاب سرو به قد تو : خادم و عبید
حدیث گل بر روی تو : عبده و فداه

به زلف پرشکنت رشتهٔ امید دراز
ز سرو ناز قدت دست آرزو کوتاه

کرشمه میکنی و عقل میشود حیران
به راه میروی و خلق میروند از راه

خوشا که زلف تو گیرم به خواب خوش هرشب
خوشا که روی تو بینم به کام دل هر ماه

به پیش قاضی عشاق در قضیهٔ عشق
عبید را رخ زرد است و اشگ سرخ گواه

من هم خدایی دارم
     
#100 | Posted: 10 Aug 2011 06:45
غزل شمارهٔ ۹۸


بدین صفت سر و چشمی و قد و بالائی
کسی ندید و نشان کس نمیدهد جائی

چنین شکوفه نخندد به هیچ بستانی
چنین بهار نیاید به هیچ صحرائی

ز شست زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی
ز چشم مست تو هر گوشه‌ای و غوغائی

کجا ز حال پریشان ما خبر دارد
کسی که با سر زلفش نپخت سودائی

ز شوق پرتو رویت که شمع انجمن است
مرا ز غیر چو پروانه نیست پروائی

خیال وصل تمنی کنم همی در خواب
چه دلپذیر خیالی چه خوش تمنائی

خرد به ترک توام رای زد ولیک عبید
خلاف پیش تو مردن نمیزند رائی

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 10 از 22:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  21  22  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ubayd Zakani |عبید زاكانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites