تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ubayd Zakani |عبید زاكانی

صفحه  صفحه 11 از 22:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  21  22  پسین »  
#101 | Posted: 10 Aug 2011 06:45
غزل شمارهٔ ۹۹


خوش بود گر تو یار ما باشی
مونس روزگار ما باشی

روزکی همنشین ما گردی
شبکی در کنار ما باشی

ما همه بندگان حلقه بگوش
تو خداوندگار ما باشی

همچو سگ میدویم در پی تو
بو که ناگه شکار ما باشی

غم نگردد به گرد خاطر ما
گر دمی غمگسار ما باشی

تا دل بیقرار ما باشد
در دل بیقرار ما باشی

تا منم بندهٔ توام چو عبید
تا توئی شهریار ما باشی

من هم خدایی دارم
     
#102 | Posted: 10 Aug 2011 06:46
غزل شمارهٔ ۱۰۰


افتاده بازم در سر هوائی
دل باز دارد میل بجائی

او شهریاری من خاکساری
او پادشاهی من بینوائی

بالا بلندی گیسو کمندی
سلطان حسنی فرمانروائی

ابروکمانی نازک میانی
نامهربانی شنگی دغائی

زین دلنوازی زین سرفرازی
زین جو فروشی گندم نمائی

بی او نبخشد خورشید نوری
بی او ندارد عالم صفائی

هرجا که لعلش در خنده آید
شکر ندارد آنجا بهائی

هر لحظه دارد دل با خیالش
خوش گفتگوئی خوش ماجرائی

گوئی بیابم جائی طبیبی
باشد که سازم دل را دوائی

دارد شکایت هرکس ز دشمن
ما را شکایت از آشنائی

چشم عبید ار سیرش ببیند
دیگر نبیند چشمش بلائی

من هم خدایی دارم
     
#103 | Posted: 10 Aug 2011 06:46
غزل شمارهٔ ۱۰۱


زهی لعل لبت درج لئالی
مه روی ترا شب در حوالی

چو چشمت گشتم از بیمار شکلی
چو زلفت گشتم از آشفته حالی

حدیث زلف خود از چشم من پرس
«سل السهران عن طول اللیالی»

ز شوق قامتت مردم خدا را
«ترحم ذلتی یا ذالمعالی»

ز هجرت ناله میکردم خرد گفت
عبید از یار دوری چون ننالی

من هم خدایی دارم
     
#104 | Posted: 10 Aug 2011 06:47
غزل شمارهٔ ۱۰۲


دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی
زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزائی

زین سرو خوشخرامی گل پیش او غلامی
مه پیش او اسیری شه پیش او گدائی

هر غمزه‌اش سنانی هر ابرویش کمانی
گیسوی او کمندی بالای او بلائی

ما را ز عشق رویش هر لحظه‌ای فتوحی
ما را ز خاک کویش هر ساعتی صفائی

بگرفته عشق ما را ملک وجود آنگه
عقل آمده که ما نیز هستیم کدخدائی

جان می‌فزاید الحق باد صبا سحرگه
مانا که هست با او بوئی ز آشنائی

گفتم عبید گفتا نامش مبر که باشد
رندی قمار بازی دزدی گریز پائی

من هم خدایی دارم
     
#105 | Posted: 10 Aug 2011 06:47
غزل شمارهٔ ۱۰۳


زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی
دل برد به پیشانی زلف به پریشانی

گر زلف بیفشانی صد جانش فرو ریزد
صد جانش فرو ریزد گر زلف بیفشانی

یک لحظه به پنهانی گر وصل تو دریابم
گر وصل تو دریابم یک لحظه به پنهانی

صد بوسه به آسانی از لعل تو بربایم
از لعل تو بربایم صد بوسه به آسانی

آخر نه مسلمانی رحم آر بر این مسکین
رحم آر بر این مسکین آخر نه مسلمانی

می‌بینی و میدانی احوال عبید آخر
احوال عبید آخر می‌بینی و می‌دانی

من هم خدایی دارم
     
#106 | Posted: 10 Aug 2011 06:49
غزل شمارهٔ ۱۰۴


عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی
موی به شانه زدی زلف بیاراستی

ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکوی
سرو که قد تو دید گفت زهی راستی

آتش غوغای عشق چون بنشستی نشست
فتنهٔ آخر زمان خاست چو برخاستی

دوش در آن سرخوشی هوش ز ما میر بود
کاسه که میداشتی عذر که میخواستی

پیش عبید آمدی مرده دلش زنده شد
باز چو بیرون شدی جان و تنش کاستی

من هم خدایی دارم
     
#107 | Posted: 10 Aug 2011 06:49
غزل شمارهٔ ۱۰۵


گر آن مه را وفا بودی چه بودی
ورش ترس از خدا بودی چه بودی

دمی خواهم که با او خوش برآیم
اگر او را رضا بودی چه بودی

دلم را از لبش بوسیست حاجت
گر این حاجت روا بودی چه بودی

اگر روزی به لطف آن پادشا را
نظر با این گدا بودی چه بودی

خرد گر گرد من گشتی چه گشتی
وگر صبرم بجا بودی چه بودی

به وصلش گر عبید بینوا را
سعادت رهنما بودی چه بودی

من هم خدایی دارم
     
#108 | Posted: 10 Aug 2011 06:50
غزل شمارهٔ ۱۰۶


خم ابروی او در جانفزائی
طراز آستین دلربائی

خدا را محض لطفش آفریده
به نام ایزد زهی لطف خدائی

به غمزه چشم مستش کرده پیدا
رسوم هستی و سحر آزمائی

ز کوی او غباری کاورد باد
کند در چشم جانها توتیائی

عبید ار پادشاهی خواهی آخر
برو پیشش گدائی کن گدائی

من هم خدایی دارم
     
#109 | Posted: 10 Aug 2011 06:50
قصاید




قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در وصف آسمان و افلاک


چو دست قدرت خراط حقهٔ مینا
فشاند بر رخ کافور عنبر سارا

مشعبد فلک از زیر حقه پیدا کرد
هزار بیدق سیمین به دست سحرنما

ز بهر زینت و زیب مخدرات فلک
زمانه نافه گشا شد سپهر غالیه سا

برای فکرت و اندیشه در منازل قدس
قدم فشرده و در پیش عقل بیش بها

فضای هر فلکی ملک خسروی دیدم
درون هر طبقی جای والیی والا

مقیم طارم هفتم معمری دیدم
رفیع قدر و قوی هیکل و بلند غطا

ازو گرفته جهان رسم خرقه و زنار
وزو گرفته چمن ساز و برگ نشو و نما

فراز طاق ششم حاکمی مبارک روی
نه چون قضاة زمان، قاضی به صدق و صفا

خجسته طلعت و فیروز بخت و فرخ فال
سعید طالع و مسعود رای و سعد لقا

امیر خطهٔ پنجم دلاوری دیدم
خضاب کرده به خون دست و سر پر از غوغا

حسام قاطع او هادم اساس امل
سنان سرکش او هالک وجود بقا

سریر گاه چهارم که جای پادشهیست
فزون ز قیصر و فغفور و هرمز و دارا

تهی ز والی و خالی ز یاد شه دیدم
ولیک لشکرش از پیش تخت او برپا

فراز آن صنمی با هزار غنج و دلال
چو دلبران دلاویز و لعبتان ختا

گهی به زخمهٔ سحر آفرین زدی رگ چنگ
گهی گرفتی بر دست ساغر صهبا

خدیو عرصهٔ دیوان پیشگاه دوم
محاسبی سره دیدم غنی به عقل و ذکا

قوی کفایت و باریک فکر و دوراندیش
لطیف خاطر و شیرین زبان و نکته‌سرا

هلال عید ز چرخ یکم درخشان شد
ز طرف کاهکشان بر مثال کاهربا

من هم خدایی دارم
     
#110 | Posted: 10 Aug 2011 06:51
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق


شه سریر چهارم که شاه انجم اوست
نوشته بر رخ منشور دولتش طغرا

کلاه شادی بنهاده فرقدان بر فرق
کشیده در بر خود توامان ز مشک قبا

مسبحان فلک در سجودگاه افول
زبان گشاده به تسبیح ربنا الا علی

زمان به صبح شتابان و من به قوت فکر
فلک به دور درافتاده من به چون و چرا

که چیست حاصل این روشنان بی حاصل
که چیست مقصد این قاصدان ره‌پیما

چه موجبست یکی ثابت و یکی سیار
نهان چراست یکی دیگری چرا پیدا

در این تفکر و اندیشه مانده تا دم صبح
به سیم خام بیندود چرخ را سیما

خلاص یافت ز زندان شام بیژن صبح
به زور رستم تقدیر و زخم دست قضا

در این مضیق تفکر ز هاتف غیبی
به گوش جان من آمد یکی خجسته ندا

که ای ضمیر تو از حاصلات کن غافل
ندانی این قدر و خویش را نهی دانا

حصول گردش چرخ بلند و سیر نجوم
غرض ز مبدا ارکان و فطرت اشیا

وجود قدسی این پادشاه دادگر است
پناه دین محمد امین ملک خدا

جمال دولت و دنیا و دین ابواسحاق
خدایگان منوچهر چهر دارا را

قضا شکوه قدر قدرت زمانه توان
فلک مهابت گردون سریر مهر سخا

صریر خامهٔ او مشرف خزانهٔ غیب
ضمیر روشن او کاشف رموز سما

دهان غنچهٔ دولت به طلعتش خندان
زبان سوسن نصرت به مدحتش گویا

جهان پناها گر امر نافذت خواهد
به یک اشاره عالی که هست عقده گشا

دماغ دهر ز سوادی شب کند خالی
خلاص بخشد خورشید را ز استسقا

همیشه تا که ز تاثیر هفت و چار بود
حصول پنج حواس و سه روح و هفت اعضا

از این سه پنج ترا کام و نام حاصل باد
به رغم حاسد ملعون در این سپنج سرا

مدام رای هنرپرور تو حکم روان
همیشه طبع سخا پیشهٔ تو کامروا

هزار عید برانی به کامرانی و عیش
هزار سال بمانی هزار معنی را (کذا)

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 11 از 22:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  21  22  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ubayd Zakani |عبید زاكانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites