تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ubayd Zakani |عبید زاكانی

صفحه  صفحه 13 از 22:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  21  22  پسین »  
#121 | Posted: 21 Jun 2012 07:40
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش سلطان معزالدین اویس جلایری


ترکم چو قصد خون دل عاشقان کند
ز ابرو و غمزه دست به تیر و کمان کند

آرام جان به نرگس ساحر ز ما برد
تاراج دل به طرهٔ عنبر فشان کند

چون با کمر به راز درآید میان او
جاسوس‌وار باز سری در میان کند

گه بر گل از بنفشه خطی دلربا کشد
گه لاله‌زار سنبل تر سایه‌بان کند

سرمست اگر به باغ رود عکس عارضش
خون در کنار تازه گل و ارغوان کند

از شرم او چه جلوه کند در کنار جوی
سرو از چمن برآید و گل رخ نهان کند

سوسن چو بگذرد متمایل به صد زبان
افسوس بر شمایل سرو روان کند

حال دلم ز زلف پریشان او بپرس
تا مو به مو بگوید و یک یک بیان کند

از چشم او فسانهٔ رنجوریم شنو
تا او به شرح وصف من ناتوان کند

هم دردمند عشق که سودای او پزد
سودش به دست باشد اگر سر زیان کند

در کوی عشق مدعیش نام کرده‌اند
آنرا که نام سر برد و فکر جان کند

دارم امید آنکه به اقبال پادشاه
روزی به وصل خویشتنم میهمان کند

سلطان اویس آنکه فلک هر دمش خطاب
شاه جهان و خسرو گیتی ستان کند

شاهی که بهر کسب سعادت همای فتح
در زیر سایهٔ علمش آشیان کند

گرد سمند سرکش او را سپهر پیر
از روی فخر تاج سر فرقدان کند

بیدانشی بود که کسی با وجود او
بنشیند و حکایت نوشیروان کند

ای خسروی که روز نبرد از نهیب تو
کوه از فزع بنالد و دریا فغان کند

آه از دمیکه گرز و کمان تو با عدو
این چین در ابرو آورد آن سرگران کند

کیوان که گوتوال سپهرت هر شبی
بر درگه تو بندگی پاسبان کند

شهرت به سعد اکبر از آن یافت مشتری
کو روز و شب دعای تو ورد زبان کند

بهرام از برای سپاه تو دائما
ترتیب تیغ و جوشن و بر گستوان کند

خورشید نوربخش جهانگیر شد از آنک
هر بامداد سجدهٔ آن آستان کند

در بزم تو که مجمع شاهان عالمست
ناهید دستیاری خنیاگران کند

منظور خلق دوش از آن شد هلال عید
کو بر فلک ز نعل سمندت نشان کند

جود تو نام هر که به خاطر در آورد
رزق هزار سالهٔ او را ضمان کند

طبع عبید را که چو گنجیست شایگان
معذور دار قافیه گر شایگان کند

بادا قران فتح و ظفر بر جناب تو
تا مهر نوربخش به اختر قران کند

چندانت عمر باد که چرخ عطیه بخش
صد بار پیر گردی و بازت جوان کند

     
#122 | Posted: 21 Jun 2012 07:40
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق گوید


جهان خوشست و چمن خرمست و بلبل شاد
ببار بادهٔ گلرنگ هرچه بادا باد

به شش جهت چو از این هفت چرخ بوقلمون
از آنچه هست مقدر نه کم شود نه زیاد

به نای و نی نفسی وقت خویشتن خوش دار
چو نای و نی چه دهی عمر خویشتن بر باد

بگیر دست بتی وز زمانه دست بدار
غلام سرو قدی باش و از جهان آزاد

زمین که بود زتاثیر زمهریر خراب
ز یمن مقدم نوروز می‌شود آباد

به شاهدان چمن صد هزار لخلخه حور
به دست پیک نسیم بهار بفرستاد

چو نقشبند ریاحین قبای غنچه ببست
صبا به لطف سر نافهٔ ختن بگشاد

میان سبزه و گل رقص میکند لاله
به پیش آب روان جلوه میکند شمشاد

درم فشانی بر فرق سبزه‌ها کاریست
که باز لطف نسیم بهار را افتاد

ز رنگ و بوی چمن جنتیست پنداری
که هست درگه اعلای شاه شاه نژاد

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق
که چرخ پیر جوانی چو او ندارد یاد

کمینه بندهٔ او صد چو رستم دستان
کهینه چاکر او صد چو کیقباد و قباد

مهابتیست سر تیغ آبدارش را
که از صلابت او آب میشود فولاد

خدایگانا تا روز حشر لطف خدای
زمام دولت و حکمت به دست حکم تو داد

چو شمع هر که کند سرکشی در این حضرت
عجب مدار گرش آتش اوفتد به نهاد

سمند باد مسیر تو، با صبا هم تک
سنان صاعقه بار تو با قدر همزاد

همیشه شیر فلک آرزوی آن دارد
که با سگان درت دوستی کند بنیاد

به روز معرکه صد خصم را به هم بر دوخت
هر آن خدنگ که از بازوی تو یافت گشاد

مراد خلق ز جود تو میشود حاصل
ز روی لطف مراد دلت خدا بدهاد

     
#123 | Posted: 21 Jun 2012 07:41
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - ایضا در مدح همو گوید


بنوش باده که فصل بهار می‌آید
نوید خرمی از روزگار می‌آید

ز ابر قطرهٔ آب حیات میبارد
ز باد نفخهٔ مشک تتار می‌آید

برای رونق بزم معاشران لاله
گرفته جام می خوشگوار می‌آید

میان باغ به صد لب شکوفه میخندد
که سبزه میدمد و گل به بار می‌آید

دماغ شیفتگان را به جوش میرد
خروش مرغ که از مرغزار می‌آید

هزار پیرهن از شوق میکند پاره
به گوش غنچه چو بانک هزار می‌آید

به باغ گربه بر اطراف شاخ پنداری
گشاده پنجه باری شکار می‌آید

به هر کجا که رود مرده زنده گرداند
نسیم کز طرف جویبار می‌آید

کنون چو غنچه و گل هرکجا که زنده‌دلیست
به زیر سایهٔ بید و چنار می‌آید

کنار آب و کنار بتان غنیمت دان
کنون که موسم بوس و کنار می‌آید

غلام دولت آنم که مست سوی چمن
گرفته دست بتی چون نگار می‌آید

به باغ جلوه کنان گل نهاده زر بر کف
به بزم شاه جهان با نثار می‌آید

جمال دنیی ودین کافتاب هر روزه
به سوی درگه او بنده‌وار می‌آید

خدایگان سلاطین که دولت او را
مدد ز حضرت پروردگار می‌آید

شهیکه مژدهٔ اقبال و کامرانی او
ز اوج طارم نیلی حصار می‌آید

فلک خزاین جنات آستانهٔ تو
کجا سپهر برین در شمار می‌آید

به روز معرکه خورشید تیغ زن هر دم
ز زخم تیغ تو در زینهار می‌آید

ز باد نیزهٔ آتش نهیب چون آبت
عدوی سوخته دل خاکسار می‌آید

به هر طرف که رود رایت تو نصرت و فتح
پذیره‌اش ز یمین و یسار می‌آید

خجسته سایهٔ چتر جهانگشای ترا
ز همنشینی خورشید عار می‌آید

به بندگی تو هر کو نگه کند ننگش
ز نام رستم و اسفندیار می‌آید

ز گفته‌های کسان عرض میکنم بیتی
که عرض کردنش اینجا به کار می‌آید

ز عمر برخور و دل را نوید شادی ده
که بوی دولتت از روزگار می‌آید

هزار سال بمان کامران که دولت تو
بدانچه رای کنی کامکار می‌آید

     
#124 | Posted: 21 Jun 2012 07:41
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - ایضا در مدح همو


خوش آن نسیم که بوئی ز زلف یار آرد
به عاشقی خبر یار غمگسار آرد

به سوی بلبل بیدل برد بشارت گل
به باغ مژدهٔ ایام نوبهار آرد

خوشا کسی که سلامی بدان دیار برد
وز آن دیار پیامی بدین دیار آرد

اگر نه پیک نسیم بهار رنجه شود
عنایتی به سر عاشقان زار آرد

که حال من به سر کوی یار عرضه کند
که یادش از من مهجور دلفکار آرد

به اختیار نکردم جدائی از بر یار
بلا که بر سر خاطر به اختیار آرد

غریب شهر کسانم که در شمار آیم
غریب بی سر و پا را که در شمار آرد

عبید را به از آن نیست در چنین سختی
که روی عجز به درگاه کردگار آرد

مگر که بخت بلندش ز خواب برخیزد
تهوری کند و دولتی به کار آرد

که آن غریب پریشان خسته کشتی عمر
ز موج لجهٔ ایام برکنار آرد

چو بخت دولت اقبال و فتح و نصرت روی
به سوی بارگه شاه کامکار آرد

جمال دنیی ودین خسرویکه روز نبرد
به زخم تیر فلک را به زینهار آرد

ز ترس کوه بلرزد کمر بیندازد
سموم قهرش اگر رو به کوهسار آرد

به گاه لطف دم خلق عنبر افشانش
شکست در نفس آهوی تتار آرد

جهان پناها آنی که گرد موکب تو
برای چرخ نهم تاج افتخار آرد

همای چتر تو چون سایه بر جهان افکند
قضا ز فتح و ظفر بر سرش نثار آرد

هر آرزو که ز بخت امتحان کنی در حال
به پیش رفت تو بی‌دفع و انتظار آرد

ز جور چرخ جفا پیشه در امان باشد
عنایت تو کسی را که در حصار آرد

حسود جاه ترا تخت و تاج باید لیک
زمانه از پی او ریسمان و دار آرد

عدو نشاند نهالی و بهر کشتن او
کمان ونیزه و شمشیر و تیربار آرد

خجسته کلک تو دایم ز بحر جود و کرم
برای گوش امل در شاهوار آرد

همه ثنای تو گویند هر زمان کامروز
متاع شعر به بازار روزگار آرد

دعا به پیش تو آرم که هرکسی تحفه
به قدر طاقت و امکان و اقتدار آرد

تو پایدار بمان تا ابد که بخت ترا
زمانه مژدهٔ اقبال پایدار آرد

     
#125 | Posted: 21 Jun 2012 07:41
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح جلال‌الدین شاه شجاع


نسیم باد سحر عزم بوستان دارد
دمید و بازدمش کیمیای جان دارد

رسید مژده که سلطان گل به طالع سعد
عزیمت چمن و رای گلستان دارد

به ناز تکیه زده بر کنار آب روان
ز بید مروحه وز سرو سایبان دارد

سمن فسانه ز رخسار حور میگوید
چمن طراوت نزهتگه جنان دارد

نمیرود همه شب چشم نرگس اندر خواب
ز بسکه بلبل شوریده دل فغان دارد

هنوز لالهٔ نورسته ناشگفته تمام
چه موجبست که با سبزه سرگران دارد

فروغ روی بتم در قدح بدان ماند
که آب آید و در روی ارغوان دارد

ز عکس چهرهٔ او لاله را به خون جگر
حکایتی است که با غنچه در میان دارد

به سرو نسبت آزادی و سرافرازی
از آن کنند که آیین راستان دارد

زبان درازی از آن در چمن کند سوسن
که حرز مدح شهنشاه بر زبان دارد

سحاب جود مگر از عطای شاه آموخت
که طبع فایض ودست گهر فشان دارد

جلال دنیی و دین خسروی که روز نبرد
ظفر ملازم و اقبال همعنان دارد

شهی که کسوت جاه و منال دولت او
طراز سرمد و ترفیع جاودان دارد

بلند مرتبه دریا دلی که پایهٔ قدر
بسی رفیع‌تر از فرق فرقدان دارد

به پیش بخشش او یک زمان وفا نکند
هر آن متاع که گنجور بحر و کان دارد

جهان پناه که خورشید پادشاهی چرخ
ز خاکبوسی این فرخ آستان دارد

همای دولت آنروز شد همایونفال
که زیر سایهٔ چتر تو آشیان دارد

سری که سر کشیئی با تو آشکارا کرد
دلیکه دشمنئی با تو در میان دارد

قضا به قصد سرش تیغ میکشد ز نیام
قدر به کشتن او تیر در کمان دارد

گرفتم آنکه ز شاهان روزگار کسی
سپاه بیعدد و ملک بیکران دارد

چنین هنر که تو داری کراست در عالم
چنین پدر که تو داری که در جهان دارد

عبید را که مر بی‌عنایت تو بود
امیدها که بدین دولت جوان دارد

ز همت تو به پیرانه سر بیابد زود
چه غم زنائبهٔ دور آسمان دارد

اگر چه قافیه شد شایگان چه باک او را
که از معانی صد گنج شایگان دارد

امیدوار چنانم به فضل حق که ترا
همیشه شاه و سرافراز بی‌گمان دارد

خجسته ذات شریف ترا که باقی باد
ز شر حادثهٔ چرخ در امان دارد

     
#126 | Posted: 21 Jun 2012 07:43
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح خواجه رکن‌الدین عمیدالملک


باز گل جلوه‌کنان روی به صحرا دارد
نوجوان است سر عیش و تماشا دارد

خار در پهلو و پا در گل و خوش میخندد
لطف بین کین گل نورستهٔ رعنا دارد

آب هر لحظه چو داود زره میسازد
باد خاصیت انفاس مسیحا دارد

لاله بر طرف چمن رقص کنان پنداری
نو عروسیست که پیراهن والا دارد

قصهٔ سرو دراز است نمیشاید گفت
کان حدیثیست که آن سر به ثریا دارد

اینچنین زار که بلبل به چمن می‌نالد
نسبتی با من دلدادهٔ شیدا دارد

بوستان را همه اسباب مهیاست ولی
خرم آن کو همه اسباب مهیا دارد

نقد امروز غنیمت شمر از دست مده
کور بختست که اندیشهٔ فردا دارد

بت من جلوه‌کنان گر به چمن درگذرد
با رخش سوی گل و لاله که پروا دارد

آن چه حسن است که آن شکل و شمایل را هست
وان چه لطفست که آن قامت و بالا دارد

گفتمش زلف تو دارد دل من از سرطنز
گفت کین بی سر و پا بین که چه سودا دارد

قطرهٔ اشگ من خسته جگر در غم او
هست خونی که تعلق به سویدا دارد

عالمی بندهٔ اوگشته واو از سر صدق
هوس بندگی صاحب دانا دارد

رکن دین خواجهٔ مه چاکر خورشید غلام
که دل و مرتبهٔ حاتم و دارا دارد

در جهان همسر و همتاش نه بودست و نه هست
به خدائی که نه انباز و نه همتا دارد

دشمن از برق سنانش بگدازد ور خود
تن ز پولاد و دل از صخرهٔ صما دارد

صاحبا شاهد شد سرمهٔ چشم افلاک
خاک پای تو که در دیدهٔ ما جا دارد

خرد پیر ترا دولت برنا یار است
خنک این پیر که آن دولت برنا دارد

دست دریاش گهر بخش تو هنگام عطا
همچو ابریست که خاصیت دریا دارد

پیش رای تو کجا لاف ضیا باید زد
کیست خورشید که این زهره و یارا دارد

حلقهٔ چاکری تست که دارد مه نو
کمر بندگی تست که جوزا دارد

راستی خواجه در این عهد ترا شاید گفت
که زجودت همه کس عیش مهنا دارد

گه گهی تربیتی از سر اشفاق و کرم
بنده از خدمت مخدوم تمنی دارد

می‌نواز از سر انعام دعاگویان را
که دعاهای به اخلاص اثرها دارد

تا ابد در دو جهان نام نکو کسب کند
هر مربی که چو من بنده مربی دارد

دایما کامروا باش و به شادی گذران
که جهانی به جناب تو تولی دارد

     
#127 | Posted: 21 Jun 2012 07:46
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در ستایش شاه شیخ ابواسحاق


همیشه تا سپر مهر زرفشان باشد
غلام سایهٔ چتر خدایگان باشد

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق
که پادشاه جهانست تا جهان باشد

سزد که سر به فلک در نیاورد ز علو
کسی که بندهٔ این شاه کامران باشد

خدایگانا گردون پیر میخواهد
که در حمایت آن دولت جوان باشد

کمینه بنده‌ای از چاکران این درگاه
هزار چون جم و دارا و اردوان باشد

ز بهر سائل و زایر خجسته خامهٔ تو
گره گشای در گنج شایگان باشد

براق سیر سمند جهان بورت را
ظفر ملازم و اقبال همعنان باشد

گه نبرد ز دشمن کشان به لشگرگاه
کسی که پشت نماید مگر گمان باشد

به زخم گرز گران خورد کن سر اعدا
چنانکه عادت شاهان خرده‌دان باشد

چو زلف و چشم بتان هرکه فتنه انگیزد
ز عدل شاه پریشان و ناتوان باشد

به روز رزم ببین پهلوانی خسرو
که پادشاه کم افتد که پهلوان باشد

فدای خاک در کبریات خواهد بود
عبید را نه یکی گر هزار جان باشد

بقای عمر تو بادا که خوشتر از همه چیز
بقای سرمد و اقبال جاودان باشد

     
#128 | Posted: 21 Jun 2012 07:46
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - ایضا در مدح همو


تا زمان برقرار خواهد بود
تا زمین پایدار خواهد بود

پادشاه جهان ابواسحاق
در جهان کامکار خواهد بود

سپهت را همیشه نصرت و فتح
بر یمین و یسار خواهد بود

هر امیدی که داری از یزدان
ده صد و صد هزار خواهد بود

هرکجا کارزار خواهی کرد
خصم را کار، زار خواهد بود

کمر بندگیت هر که نبست
بستهٔ روزگار خواهد بود

در همه کار اجتهاد از تو
نصرت از کردگار خواهد بود

در چنین دولت ار بود غماز
نافه‌های تتار خواهد بود

در چنین عهد عدل آشفته
سر زلفین یار خواهد بود

گه گهی ناتوانی ار افتد
هم نسیم بهار خواهد بود

این دلیری ز حد گذشت اکنون
به دعا اختصار خواهد بود

ملکت بر فلک دعاگو باد
تا فلک را مدار خواهد بود

     
#129 | Posted: 21 Jun 2012 07:47
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مدح سلطان معزالدین اویس جلایری


گیتی ز یمن عاطفت شاه کامکار
خورشید عدل گستر و جمشید روزگار

سلطان چار رکن و سلیمان شش جهت
دارای هفت کشور و معمار نه حصار

گفت آنچنانکه باز برو رشک میبرند
جنات عدن هر نفسی صد هزار بار

اجرام شد موافق و افلاک مهربان
اقبال شد مساعد و ایام سازگار

هر ظلم از جهان چو کمان گشت گوشه‌گیر
هم جور گشت گوشه‌نشین همچو گوشوار

از جور چرخ نیست کنون بر تنی ستم
وز ظلم خاک نیست کنون بر دلی غبار

رفت آنکه قصد خون گوزنان کند پلنگ
با شیر در نشیمن گوران کند قرار

پنهان شدند در عدم آباد جور و ظلم
تا عدل پادشاه جهان گشت آشکار

سلطان اویس شاه جهاندار تاج‌بخش
آن نامدار جد و پدر شاه و شهریار

شاهیکه عکس قبهٔ چتر مبارکش
از ماه ننگ دارد و از آفتاب عار

رستم دلیکه بازو و تیغش خبر دهند
هنگام کین ز حیدر کرار و ذوالفقار

آفاق را که غرقهٔ طوفان فتنه بود
از موج خیز حادثه افکند برکنار

تیغش چه معجزیست که از تاب زخم او
کوه از فزع بنالد و دریا ز اضطرار

کلکش چه مسرعیست که هردم هزار بار
از زنگ سوی چین رود از چین به زنگبار

تقدیر صائبش چو قدر گشته کامران
فرمان نافذش چو قضا گشته کامکار

ای خسرویکه حاصل دریا و نقد کان
در چشم همت تو ندارند اعتبار

نقاش صنع اطلس نه توی چرخ را
از بهر بارگاه تو کر دست زرنگار

اقبال بنده‌ایست وفادار بر درت
در حضرت تو مانده ز اجداد یادگار

دولت مساعدیست که او را به صدق دل
با بخت کامکار تو عهدیست استوار

کوه بلند مرتبه کز حلم دم زند
بحر گشاده دل که دهد در شاهوار

تر دامنیست پیش وفای تو سر سبرک
شوریده‌ایست پیش سخای تو شرمسار

مقصود کاینات وجود شریف تست
ای کاینات را بوجود تو افتخار

روزیکه از خروش دلیران رزمگاه
دریا به جوش آید و گردون به زینهار

سرهای سرکشان شود آن روز پایمال
تنهای پردلان، شود آن روز خاکسار

از رعد کوس در سر گردون فتد طنین
وز برق تیغ بر دل شیران فتد شرار

پیکان آب داده کند رخنه در زره
نوک سنان نیزه ز جوشن کند گذار

سرها بسان ژاله فرو ریزد از هوا
خونها بسان سیل درآید ز کوهسار

روزی چنین که کوه درآید به اضطراب
از زخم تیر و هیبت شمشیر آبدار

گرد از یلان برآرد و افغان ز پردلان
بازوی کامکار تو در قلب کارزار

تیغت ز خون پیکر گردان در آنزمان
از کشته پشته سازد و از پشته لاله‌زار

شاها عبید آنکه ز جان مدح خوان تست
هر چند قائلست به تقصیر به یشمار

دارد بسی امید به عالی‌جناب تو
ای هر که در جهان به جنابت امیدوار

تا آب درگذر بود و باد در مسیر
تا کوه راسکون بود و خاک را قرار

وین جرم نوربخش که خورشید نام اوست
چندانکه گرد مرکز خاکی کند گذار

بادا همیشه جاه و جلال تو بر مزید
بادا مدام دولت و عمر تو پایدار

پیوسته باد رای ترا یمن بر یمین
همواره باد عزم ترا یسر بر یسار

     
#130 | Posted: 24 Aug 2012 15:50
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در ستایش باده و تخلص به مدح


باز به صحرا رسید کوکبهٔ نوبهار
ساقی گلرخ بیا بادهٔ گلگون بیار

زان می چون لعل ناب کز مدد او مدام
عیش بود بر دوام عمر بود خوشگوار

روح فزائی که او طبع کند شادمان
آب حیاتی کز و مست شود هوشیار

همدم برنا و پیر مونس شاه و گدا
بر همه‌کس مهربان با همه‌کس سازگار

شیفته را دلپذیر دلشده را ناگزیر
سوخته را دستگیر غمزده را غمگسار

هاضمه را سودمند فاکره را نقش بند
باصره را نوربخش سامعه را گوشوار

موسم آن میرسد باز که در باغ و راغ
لاله بروید ز خاک گل بدر آید ز خار

باد صبا میکشد رخت ریاحین به باغ
دست هوا میکند مشگ تتاری نثار

لالهٔ خوش جلوه را عنبرتر در میان
غنچهٔ خوش خنده را خرمن گل در کنار

ماشطهٔ نوبهار باز چه خوش در گرفت
پای چمن در حنا دست سمن در نگار

نرگس مخمور را رعشه بر اعضا فتد
بس که به وقت سحر آب خورد در خمار

وه که چه زیبا بود بر لب آب روان
عکس گل و ارغوان سایهٔ بید و چنار

ظالم نفس خود است هرکه در این روزگار
انده پیمان خورد می نخورد آشکار

حاصل عمری نیافت ممسک دنیاپرست
لذت عیشی ندید زاهد پرهیزکار

یارب اگر میدهی ناز و نعیمی به ما
عمر به آخر رسید تا کی از این انتظار

در پی امید بود چند توان داشتن
بر سر راه امید دیدهٔ امیدوار

فرصت عیشی بده تا بستانیم داد
از رخ رنگین گل وز لب شیرین یار

بزم صبوحی خوشست خاصه در ایام گل
عیش جوانی خوشست خاصه در این روزگار

کز اثر عدل شاه بار دگر شد پدید
حال زمان را نظام کار جهانرا قرار

خسرو فیروز بخت شاه اویس آنکه هست
مظهر لطف خدا سایهٔ پروردگار

چاکر درگاه او ماه سپهر آشیان
بندهٔ فرمان او خسرو نیلی حصار

همچو روان ناگزیر همچو خرد کامبخش
همچو قضا کامران همچو قدر کامکار

عالمیان را بدو تا به قیامت امید
آدمیان را بدو تا به ابد افتخار

از هنرش گاه رزم وز کرمش روز بزم
رستم دستان خجل حاتم طی شرمسار

تاج دل افروز او داده ز کسری نشان
تخت همایون او مانده زجم یادگار

روز نبرد آنزمان کز سم اسبان شود
پشت زمین پر هلال روی فلک پرغبار

حملهٔ شیر افکنان کوه درآرد ز جای
وز مدد جوی خون جوش برآرد به خار

از فزع رعد کوس کوه شود پرغرور
وز اثر برق تیغ دشت شود پرشرار

پشت دلیران شود چون قد چوگان به خم
کلهٔ گردان شود گوی صفت خاکسار

در صف جنگ آنزمان افکند از گرد راه
تیغ جهانگیر شاه زلزله بر کوهسار

سجده برد پیش او چون بکشد تیغ کین
رستم توران گشای قارن خنجر گذار

از سر پیکان او مهر شود مضطرب
وز دم شمشیر او چرخ کند زینهار

یارب تا ممکنست دور زمانرا بقا
جرم زمین را سکون دور فلک را مدار

باد ز اقبال او پایهٔ دانش بلند
باد ز پشتی او بازوی دین استوار

نعمت او بی زوال معدلتش بر مزید
مملکتش بر دوام سلطنتش پایدار

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
صفحه  صفحه 13 از 22:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  21  22  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ubayd Zakani |عبید زاكانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites