تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ubayd Zakani |عبید زاكانی

صفحه  صفحه 20 از 22:  « پیشین  1  ...  19  20  21  22  پسین »  
#191 | Posted: 25 Aug 2012 07:16
بخش ۱۰ - پیغام رسانیدن قاصد


ضمیر پاک آن مرغ سخن ساز
چو این افسانه کردم پیشش آغاز

شد از حال دل پر دردم آگاه
چو آتش گشت و شد با باد همراه

به خلوتگاه آن آرام جان رفت
باستادی ز هر چشمی نهان رفت

باو از هر دری افسانه میگفت
حکایت خوب و استادانه میگفت

ز من هر دم غمی تقریر میکرد
ز دریائی نمی تقریر میکرد

چو رمزی زین حکایت یاد کردی
سمنبر زان سخن فریاد کردی

بصنعت زین سخن دوری نمودی
بدو آئین مستوری نمودی

     
#192 | Posted: 25 Aug 2012 07:16
بخش ۱۱ - خطاب معشوق با قاصد


چو زلف خویشتن ناگه برآشفت
بتندید و در آن آشفتگی گفت

بدان رنجور بی درمان بگوئید
بدان مجنون بی‌سامان بگوئید

چو سودا داری ای دیوانه در سر
ز سر سودای ما بگذار و بگذر

نه کار تست این نیرنگ سازی
سر خود گیر تا سر در نبازی

کجا یابی ز وصلم روشنائی
پری با دیو کی کرد آشنائی

گدائی با شهی همدوش کی شد
گیا با سرو هم آغوش کی شد

توئی پروانه من شمع دل افروز
کجا بر شمع شد پروانه دلسوز

دلت گر ماجرای عشق ورزد
درونت گر هوای عشق ورزد

     
#193 | Posted: 25 Aug 2012 07:16
بخش ۱۲ - غزل


ز سوز عشق من جانت بسوزد
همه پیدا و پنهانت بسوزد

ز آه سرد و سوز دل حذر کن
که اینت بفسرد وانت بسوزد

مبر نیرنگ و دستان پیش آن کو
به صد نیرنگ و دستانت بسوزد

به دست خویشتن شمعی میفروز
که هر ساعت شبستانت بسوزد

چه داری آتشی در زیر دامان
کز آن آتش گریبانت بسوزد

دل اندر وصل من بستی و ترسم
که ناگه تاب هجرانت بسوزد

ندارد سودت آن گاهی که گوئی
عبید آن نامسلمانت بسوزد

     
#194 | Posted: 25 Aug 2012 07:17
بخش ۱۳ - تمامی سخن معشوق


ترا آن به که راه خویش گیری
شکیبائی در این ره پیش گیری

روی چون عاقلان در خانه زین پس
نگردی این چنین دیوانهٔ کس

مکن با چشم سرمستم دلیری
که از روبه نیاید شیر گیری

مکن با زلف شستم عشقبازی
که این کاری است با لختی درازی

هر آنکس کو نداند پایهٔ خویش
ببازد ناگهان سرمایهٔ خویش

کجا مانند تو مسکین گدائی
رسد در وصل چون من پادشاهی

چه خیزد زین گریبان چاک کردن
فشاندن اشگ و بر سر خاک کردن

نگیرد دستت این آشفته کاری
به کارت ناید این فریاد و زاری

ندارم باک اگر دل گرددت خون
نگیرد در من این نیرنگ و افسون

هر آنکو عشق ورزد درد بیند
سرشکی سرخ و روئی زرد بیند

تو این مسکین بدین بی‌ننگ و نامی
چه جنسی وز کدامانی کدامی

تو ای مجنون که عاشق نام داری
شراب شوق من در جام داری

ترا آن به که با دردم نشینی
که جان در بازی ار رویم ببینی

مگر نشنیده‌ای ای از خرد دور
که پروانه ندارد طاقت نور

برو میساز با اندوه و خواری
که سازد عاشقان را بردباری

     
#195 | Posted: 25 Aug 2012 07:17
بخش ۱۴ - رسیدن جواب عاشق بمعشوق


چو این پیغامها در گوش کردم
بکلی ترک عقل و هوش کردم

ز شوقش آتشی در جانم افتاد
دلم دریای خون از دیده بگشاد

ولی میداد هردم دل گوائی
که با او زود یابم آشنائی

دو روزی گر دلی خرم نباشد
چو دولت یار باشد غم نباشد

     
#196 | Posted: 25 Aug 2012 07:17
بخش ۱۵ - پیغام فرستادن بمعشوق


دگر بار از سر سوزی که دانی
در آن بیچارگی و ناتوانی

به خلوت پیش آن فرزانه رفتم
دگر ره با سر افسانه رفتم

فتادم باز در پایش به خواری
بدو گفتم ز روی بیقراری

چه باشد کز سر مسکین نوازی
به لطفی کار مسکینی بسازی

کرم کن، دست گیر، افتاده‌ای را
به رحمت بنده کن آزاده‌ای را

دل بیچاره‌ای از غم جدا کن
درون دردمندی را دوا کن

از این در گر مرا کاری برآید
به لطف چون تو غمخواری برآید

بکن پروازی ای باز شکاری
بنه گامی مگر در دامش آری

بگو میگوید آن سرگشتهٔ تو
اسیر عشق و هجران گشتهٔ تو

چه کم گردد ز ملک پادشائی
اگر گنجی بدست آرد گدائی

دل مجنون ز لیلی کام گیرد
سکندر زاب حیوان جام گیرد

به شیرین در رسد بیچاره فرهاد
پریرو روی بنماید بگلشاد

به یوسف برگشاید چشم یعقوب
به رامین برنماید ویس محبوب

ز عذرا جان وامق تازه گردد
چه غم شادیش بی‌اندازه گردد

نشیند شاد با گلچهر اورنگ
بدستی گل بدستی جام گلرنگ

چنین هم این عبید بینوا را
ز دل بیگانهٔ عشق آشنا را

فتد با چون تو یاری آشنائی
بیابد از وصالت روشنائی

ترا دولت به کام و بخت فیروز
نیاورده شبی در هجر تا روز

چه دانی قصهٔ بیماری ما
جگر خواری و شب بیداری ما

ترا نیز ار غمی دامن بگیرد
دلت را عشق پیرامن بگیرد

از آن پس حال درویشان بدانی
مصیبت نامهٔ ایشان بخوانی

به امیدی تو هم امیدواری
چه باشد گر امید ما بر آری

     
#197 | Posted: 25 Aug 2012 07:18
بخش ۱۶ - رفتن قاصد پیش معشوق


دگر بار آن فسونگر مرغ چالاک
چو پیششس می‌نهادم روی بر خاک

قدم در ره نهاد از روی یاری
به جان آورد شرط جان سپاری

خرامان شد بر آن سرو آزاد
به شیرینی زبان چرب بگشاد

که ای نوباوهٔ باغ جوانی
دلم را جان و جانرا زندگانی

جمالت چشم جان را چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور

بلا لائیت عنبر خوی کرده
شمیمت باغ عنبر بوی کرده

گل صد برگ در پای تو مرده
صنوبر پیش بالای تو مرده

خجل مشک تتار از تار مویت
فتاده ماه و خور بر خاک کویت

همیشه شاد و دولتیار باشی
ز حسن و عمر برخوردار باشی

مرا هم جان توئی هم زندگانی
مکن زین بیش با من سر گرانی

نصیحت گوشدار از دایهٔ خویش
غنیمت دان غنیمت مایهٔ خویش

جوانی از جوانی بهره بردار
ز دور شادمانی بهره بردار

جوانان را طریق عشق سازد
شنیدستی که پیری عشق بازد؟

جوانی کو نگشت از عاشقی شاد
یقین دان کو جوانی داد بر باد

به دلداری دل مردم به دست آر
کسی را تا توانی دل میازار

مرنجان آن غریب ناتوان را
کسی دشمن ندارد دوستان را

خردمندان که در نظم سفتند
نگه کن این سخن چون نغز گفتند

« چو نیل خویش را یابی خریدار
اگر در نیل باشی باز کن بار »

     
#198 | Posted: 25 Aug 2012 07:20
بخش ۱۷ - جواب گفتن معشوق بقاصد


چو بشنید این سخن را سرو آزاد
جوابش داد کای فرزانه استاد

من آن شمعم که صد پروانه دارم
کجا پروای این دیوانه دارم

ندارد سودی این افسانه گفتن
حدیث آنچنان دیوانه گفتن

به دست خود کسی چون مار گیرد ؟
غریبی را کسی چون یار گیرد ؟

چنان شوریده‌ای با کس نسازد
بود چون او که با وی عشق بازد

من ار با او بیاری سر در آرم
دگر پیش کسان چون سر بر آرم

چو نادان و خیال اندیش مردیست
مرا خواهد محال اندیش مردیست

کسی کو با چنان آشفته رائی
نشیند یک زمان روزی به جائی

همانا زود دشمن کام گردد
میان مردمان بدنام گردد

بگو لطفی یکی زین کوی برگرد
چنین تا چند کوبی آهن سرد

دلت در عشقبازی ناتمام است
بهل تا میزند جوشی که خام است

ز دلداری که باشد دلپذیرت
اگر البته باشد ناگزیرت

طلب کن همچو خود بی‌آب و رنگی
از این دیوانه‌ای بی‌نام و ننگی

کزین در برنیاید هیچ کامت
بسوزد جان در این سودای خامت

     
#199 | Posted: 25 Aug 2012 07:21
بخش ۱۸ - حدیث گفتن قاصد با معشوق


دگر بار آن فسون پرداز استاد
بر او افسونی از نو کرد بنیاد
جوابش داد کای سرو سرافراز
مکن زین بیشتر بر بیدلان ناز
اسیری کو تمنای تو دارد
سرش پیوسته سودای تو دارد
چنین تا چند کوشی در هلاکش
بترس آخر ز آه سوزناکش
بس این بیچاره را در درد کشتن
چراغش را بباد سرد کشتن
بهل تا از لبت کامی بگیرد
بود کاین دردش آرامی بگیرد
من آن پیر کهنسالم که در کار
جوانان از من آموزند هنجار
طبیب رنج رنجوران عشقم
دوای درد بی‌درمان عشقم
کنم دلدادگان را دلنوازی
کنم بیچارگان را چاره‌سازی
علاج عاشق دیوانه دانم
هزار افسون از این افسانه دانم
ز من بشنو غنیمت دان جوانی
دوباره نیست کس را زندگی
دگر بر عاشقان خویش خواری
مکن گر طاقت خواری نداری
بدین دلسوخته آتش چه ریزی
رها کن بعد از این تندی و تیزی
کز این آتش بجز دودی نبینی
پشیمان گردی و سردی نبینی
بهاری زحمت خاری نیرزد
همه دنیا به آزاری نیرزد
کسی با مهربانان کین نورزد
خصومت کس بدین آئین نورزد
بدین سرگشتگی مسکین جوانی
غریبی دردمندی ناتوانی
دل اندر مهر و سودای تو بسته
شده از مهر و سودای تو خسته
روا چون داریش مهجور کردن
بخواری زاستانش دور کردن
گرفتم کز تو کامی برنگیرد
چرا باید که در هجرت بمیرد
نمیگویم که در پیشت نشیند
بهل تا یکدم از دورت ببیند
چه رسمست این جفا با یار کردن
دل یاران ز خود بیزار کردن
زمانی با غریبی همزبان شو
دمی با مهربانی مهربان شو
بدین آتش دل او گرم میکرد
دمش میداد و آهن نرم میکرد
میانشان مدتی این ماجرا رفت
ز هر جانب بسی چون و چرا رفت
بهر عذری که میورد در کار
جوابی مینهادش تازه در بار
چو بسیاری از این معنی بر او خواند
بت شکر لب از پاسخ فرو ماند
بحیلت مرغ در شست آمد آخر
رمیده باز در دست آمد آخر
بت سوسن مزاج از بد لگامی
به آئینی که میگوید نظامی
« بچشمی ناز بی‌اندازه میکرد
بدیگر چشم عهدی تازه میکرد»
« عتابش گرچه میزد شیشه بر سنگ
عقیقش نرخ می‌برید در جنگ »

     
#200 | Posted: 25 Aug 2012 07:22
بخش ۱۹ - پاسخ معشوق قاصد را بار دیگر


چو با همراز خود همداستان شد
زبان بگشاد و با او همزبان شد

به صد آزرم گفت ای مهربان یار
برو آن خسته دلرا دل بدست آر

که عشقی تازه می‌افروزدم دل
بر آن بیچارگی میسوزدم دل

از آن آتش که او را در چراغ است
مرا هم بیشتر ز آن در دماغ است

گر او را در ربود از عشق سیلی
مرا هم سوی آن سیل است میلی

ور او را از غم ما خستگی‌هاست
مرا هم سوی او دلبستگی‌هاست

دلم گر راست میخواهی بر اوست
که باشد کو نخواهد دوست را دوست

اگر گه گاه نازی می‌نمودم
عیارش در وفا می‌آزمودم

کنون باز آمدم زان سرکشیدن
بروی دوستان خنجر کشیدن

ز جور و بیوفائی سیر گشتم
گذشت آن وز سر آن درگذشتم

اگر در راه ما خاری رسیدش
ز ما بر خاطر آزاری رسیدش

به هر آزردنی جانی بیابد
به هر خاری گلستانی بیابد

ز لطف من بخواهش عذر بسیار
بزرمش بگو کای مهربان یار

ترا گر دل به مهرم درناکست
مرا نیز از غمت بیم هلاکست

نمیپردازم از شوقت به کاری
ندارم در جهان غیر از تو یاری

به پایان آمد آن غمها که دیدی
به گنجی کان طلب کردی رسیدی

حدیث وصل ما فردا مینداز
شبستان را ز نامحرم بپرداز

همی بنشین و ما را منتظر باش
مهل کان راز گردد پیش کس فاش

ز بهر نام خود کوشیده بهتر
ز هرکس راز خود پوشیده بهتر

نخفت آن شب ز بس تدبیر کردن
بر او از هر دری تقریر کردن

حکایت از من دیوانه میگفت
همه شب با من این افسانه میگفت

     
صفحه  صفحه 20 از 22:  « پیشین  1  ...  19  20  21  22  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ubayd Zakani |عبید زاكانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites