تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ubayd Zakani |عبید زاكانی

صفحه  صفحه 8 از 22:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  21  22  پسین »  
#71 | Posted: 10 Aug 2011 06:30
غزل شمارهٔ ۶۹


چمن دل بردن آیین میکند باز
جهان را لاله رنگین میکند باز

نسیم خوش نفس با غنچه هر دم
حدیث نافهٔ چین میکند باز

شکوفه هر زری کاورد بر دست
نثار پای نسرین میکند باز

گشاده چشم خواب آلود نرگس
تماشای ریاحین میکند باز

زمین از ابر احسان می‌پذیرد
هوا را سبزه تحسین میکند باز

عبید از دولت خسرو در این فصل
بنای عیش شیرین میکند باز

من هم خدایی دارم
     
#72 | Posted: 10 Aug 2011 06:30
غزل شمارهٔ ۷۰


با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
آخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز

ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم
وان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز

بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد
رحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز

از کوی دوست بیخود و سرگشته میرویم
دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز

بوسیست خونبهای من و لعل او مرا
صد بار کشت و می‌ندهد خونبها هنوز

دل در شکنج طرهٔ پر پیچ و تاب او
مانده است در کشاکش دام بلا هنوز

مسکین عبید در غم عشقش ز جان و دل
بیگانه گشت و یار نشد آشنا هنوز

من هم خدایی دارم
     
#73 | Posted: 10 Aug 2011 06:31
غزل شمارهٔ ۷۱


قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز
صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز

محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام
یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز

بی‌نیازی ندهد دهر خدایا تو بده
سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز

از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید
بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

من هم خدایی دارم
     
#74 | Posted: 10 Aug 2011 06:32
غزل شمارهٔ ۷۲


بی‌یار دل شکسته و دور از دیار خویش
درمانده‌ایم عاجز و حیران به کار خویش

از روزگار هیچ مرادی نیافتیم
آزرده‌ایم لاجرم از روزگار خویش

نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار
خونین دلم ز طالع ناسازگار خویش

یکدم قرار نیست دلم را ز تاب عشق
در آتشم ز دست دل بی‌قرار خویش

از بهر آنکه میزند آبی بر آتشم
منت پذیرم از مژهٔ سیل‌بار خویش

دیوانه دل به عشق سپارد عبیدوار
عاقل به دست دل ندهد اختیار خویش

من هم خدایی دارم
     
#75 | Posted: 10 Aug 2011 06:33
غزل شمارهٔ ۷۳


در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش
خوشا کسیکه کند عیش با نگاری خوش

کنار جوی گزین گوش سوی بلبل دار
کنون که هست به هر گوشه‌ای کناری خوش

گرت به دست فتد دامنی که مقصود است
بگیر دامن کوهی و لاله‌زاری خوش

بیا به وصل دمی روزگار ما خوش کن
به شکر آنکه ترا هست روزگاری خوش

به رغم مدعیان در فراق او هرکس
بپرسدم که خوشی گویمش که آری خوش

مرا ز صحبت یاری گریز ممکن نیست
هزار جان عزیزم فدای یاری خوش

دل عبید نگردد شکار غم پس از این
گرش به دام افتد چنان نگاری خوش

من هم خدایی دارم
     
#76 | Posted: 10 Aug 2011 06:33
غزل شمارهٔ ۷۴


وصل جانان باشدم جان گو مباش
در جهان جز فکر جانان گو مباش

ساکن خلوت سرای انس را
گلشن و بستان و ایوان گو مباش

ما کجا اسباب دنیا از کجا
مور را ملک سلیمان گو مباش

چون ز یزدان هرچه خواهی میدهد
خلعت و انعام سلطان گو مباش

ما گدایانیم ما را چون عبید
مال و جاه و حکم و فرمان گو مباش

من هم خدایی دارم
     
#77 | Posted: 10 Aug 2011 06:34
غزل شمارهٔ ۷۵


نه بر هرخان و خاقان میبرم رشگ
نه بر هر میر و سلطان میبرم رشگ

نه دارم چشم بر گنجور و دستور
نه بر گنج فراوان میبرم رشگ

نه می‌اندیشم از دوزخ به یک جو
نه بر فردوس و رضوان میبرم رشگ

نه بر هر باغ و بستان می‌نهم دل
نه بر هر قصر و ایوان میبرم رشگ

ز من چرخ کهن بستد جوانی
بر آن ایام و دوران میبرم رشگ

چو رنج دیگرم بر پیری افزود
به حال هرکسی زان میبرم رشگ

چو دردم میشود افزون در آن حال
بر آن کو میدهد جان میبرم رشگ

عبید از درد می‌نالد شب و روز
بر آن کو یافت درمان میبرم رشگ

من هم خدایی دارم
     
#78 | Posted: 10 Aug 2011 06:34
غزل شمارهٔ ۷۶


ای ترک چشم مستت بیمار خانهٔ دل
زلف تو دام جانها خال تو دانهٔ دل

آنجا که ترک چشمت شست جفا گشاید
تیر بلا نیاید جز بر نشانهٔ دل

خونابهٔ سرشکم ریزند مردم چشم
از آستانهٔ تو تا آسمانهٔ دل

دل اوفتاده عاجز بر آستانهٔ تو
تا عاجز اوفتادم بر آستانهٔ دل

دارد عبید مسکین دائم هوای عشقت
هم در میانهٔ جان هم در میانهٔ دل

من هم خدایی دارم
     
#79 | Posted: 10 Aug 2011 06:35
غزل شمارهٔ ۷۷


گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم
با خبر نیست که مادر غم او بی‌خبریم

از خیال سر زلفش سر ما پرسود است
این خیالست که ما از سر او درگذریم

با قد و زلف درازش نظری می‌بازیم
تا نگویند که ما مردم کوته نظریم

دل فکنده است در این آتش سودا ما را
وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم

عشق رنجیست که تدبیر نمیدانیمش
وصل گنجیست که ما ره به سرش می‌نبریم

جان ما وعدهٔ وصلست نه این روح مجاز
تو مپندار که ما زنده بدین مختصریم

آه و فریاد که از دست بشد کار عبید
یار آن نیست که گوید غم کارش بخوریم

من هم خدایی دارم
     
#80 | Posted: 10 Aug 2011 06:35
غزل شمارهٔ ۷۸


حال خود بس تباه می‌بینم
نامهٔ دل سیاه می‌بینم

یوسف روح را ز شومی نفس
مانده در قعر چاه می‌بینم

خط طومار عمر می‌خوانم
همه واحسرتاه می‌بینم

در دل بی‌قرار می‌نگرم
ناله و سوز و آه می‌بینم

ره دراز است و دور من خود را
همه بی‌زاد راه می‌بینم

پایمردی که دست او گیرد
محض لطف اله می‌بینم

عذر خواه عبید بی‌چاره
کرم پادشاه می‌بینم

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 8 از 22:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  21  22  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ubayd Zakani |عبید زاكانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites