تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Rahi Moayyeri | رهی معیری

صفحه  صفحه 14 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین »  
#131 | Posted: 14 Sep 2011 20:58
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« سوگند »



لاله رویی بر گل سرخی نگاشت
کز سیه چشمان نگیرم دلبری

از لب من کس نیابد بوسه ای
وز کف من کس ننوشد ساغری

تا نبفتد پایش اندر بند ها
یاد کرد آن تازه گل سوگند ها

ناگهان باد صبا دامن کشان
سوی سرو و لاله شمشاد رفت

فارغ از پیمان نگشته نازنین
کز نسیمی برگ گل بر باد رفت

خنده زد گل بر رخ دلبند او
کآن چنان بر باد شد سوگند او

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
     
#132 | Posted: 14 Sep 2011 21:10
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گل یخ »



به دیماه کز گشت گردان سپهر
سحاب افکند پرده بر روی مهر

ز دم سردی ابر سنجاب پوش
ردای قصب کوه گیرد بهدوش

جهان پوشد از برف سیمین حریر
کشد پرده سیمگون آبگیر

شود دامن باغ از گل تهی
چمن ماند از زلف سنبل تهی

دا آن فتنه انگیز طوفان مرگ
که نه غنچه ماند به گلبن نه برگ

گلی روشنی بخش بستان شود
چراغ دل بوستانیان شود

صبا را کند مست گیسوی خویش
جهان را بر انگیزد از بوی خویش

گل بخ بخوانندش و ای شگفت
کزو باغ افسرده گرمی گرفت

ز گلها از آن سر بر افراخته است
که با باغ بی برک و بر ساخته است

تو نیز ای گل آتشین چهر من
که انگیختی آتش مهر من

ز پیری چو افسرد جان در تنم
تهی از گل و لاله شد گلشنم

سیه کاری اختر سیه فام
سیه موی من کرد چون سیم خار

سهی سروم از بار غم گشت پست
مرا برف پیری به سرنشست

به دلجویم در کنار آمدی
ز مستان غم را بهار آمدی

گل بخ گر آورد بستان بهدست
مرا آتشین لاله ای چون تو هست

ز گلچهرگان سر بر افراختی
که با جان افسرده ای ساختی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
     
#133 | Posted: 14 Sep 2011 21:12
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« راز شب »



شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او

زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را پوشید با گیسوی خویش

گفتمش : ای روی تو صبح امید
در دل شب بوسه ما را که دید؟

قصه پردازی در این صحرا نبود
چشم غمازی به سوی ما نبود

غنچهٔ خاموش او چون گل شکفت
بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت

با خبر از راز ما گردید شب
بوسه ای دادیم و آن را دید شب

بوسه را شب دید و با مهتاب گفت
ماه خندید و به موج آب گفت

موج دریا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به دیگر سو شتافت

قصه را پارو به قایق باز گفت
داستان دلکشی ز آن راز گفت

گفت قایق هم به قایقبان خویش
آنچه را بشنید از یاران خویش

مانده بود این راز اگر در پیش او
دل نبود آشفته از تشویش او

لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد
با زنی آن راز را ابراز کرد

گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهی طبل بلند آواز را

لا جرم فردا از آن راز نهفت
قصه گویان قصه ها خواهند گفت

زن به غمازی دهان وا می کند
راز را چون روز افشا می کند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
     
#134 | Posted: 14 Sep 2011 21:13
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« سنگریزه »



روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای
بردم به زرگری که بر انگشتری نهد

بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار
آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد

زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟

حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین
نا چیز و خوار مایه و بی فدر و بی بهاست

شایان دست مردم گوهرشناس نیست
درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست

هر سنگ بدگهر نه سزاوار زینت است
با زر سرخ سنگ سیه را چه نسبت است؟

گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه لعل ز آغوش سنگ خاست

ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست

وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود
خوارش مبین که لعل گرانسنگ من بود

روزی به کوهپایه من و سرو ناز من
بودیم ره سپر به خم کوچه باغ ها

این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریزه کرد از می عشرت ایاغها

ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد
وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد

آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
کز دست رفت طاقتم از درد پای او

بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه جانگزای او

دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزه ای بت من در شکنجه است

من خم شدم به چاره گری در برابر خویش
و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش

شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
آن داغ رابه بوسه لبهای گرم خویش

وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است
برپای آن پری چو رهی بوسه داده است

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
     
#135 | Posted: 14 Sep 2011 21:14
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« ساز محجوبی »



آنکه جانم شد نوا پرداز او
می سرایم قصه ای از ساز او

ساز او در پرده گوید رازها
سر کند در گوش جان آوازها

بانگی از آوای بلبل گرم تر
وز نوای جویباران نرمتر

نغمهٔ مرغ چمن جان پرور است
لیک دراین ساز سوزی دیگر است

آنچه آتش با نیستان می کند
ناله او با دلم آن می کند

خسته دل داند بهای ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را

هر دلی از سوز ما آگاه نیست
غیر را در خلوت ما راه نیست

دیگران دل بسته جان و سرند
مردم عاشق گروهی دیگرند

شرح این معنی ز من باید شنید
راز عشق از کوهکن باید شنید

حال بلبل از دل پروانه پرس
قصه دیوانه از دیوانه پرس

من شناسم آه آتشناک را
بانگ مستان گریبان چاک را

چیستم من؟ آتشی افروخته
لاله‌ای از داغ حسرت سوخته

شمع را در سینه سوز من مباد
در محبت کس به روز من مباد

سودم از سودای دل جز درد نیست
غیر اشک گرم و آه سرد نیست

خسته از پیکان محرومی پرم
مانده بر زانوی خاموشی سرم

عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت
نغمه شادی مرا از یاد رفت

گر چه غم درسینه خاکم برد
ساز محجوبی بر افلاکم برد

شعله ای چون وی جهان افروز نیست
مرتضی از مردم امروز نیست

جان من با جان او پیوسته است
زانکه چون من از دو عالم رسته است

ما دوتن در عاشقی پاینده ایم
همچو شمع از آتش دل زنده‌ایم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
     
#136 | Posted: 14 Sep 2011 21:16
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« مریم سپید »



عروس چمن مریم تابناک
گرو برده از نو عروسان خاک

که او را به جز سادگی مایه نیست
نکو روی محتاج پیرایه نیست

به رخ نور محض و به تن سیم ناب
به صافی چو اشک و به پاکی چو آب

به روشندلی قطره شبنم است
به پاکیزگی دامن مریم است

چنان نازک اندام و سیمینه تن
که سیمین تن نازک اندام من

سخنها کند با من از روی دوست
ز گیسوی او بشنوم بویدوست

به رخساره چون نازنین من است
نشانی ز ناز آفرین من است

بود جان ما سرخوش از جام او
که ما را گلی هست همنام او

گل من نه تنها بدان رنگ و بوست
که پاکیزه دامان پاکیزه خوست

قضا چون زند جام عمرم به سنگ
به داغم شوددیده ها لاله رنگ

به خاک سیه چون شود منزلم
بود داغ آن سیمتن بر دلم

بهاران چو گل از چمن بردمد
گل مریم از خاک من بردمد

نوازد دل و جان غمناک را
پر از بوی مریم کند خاک را

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
     
#137 | Posted: 14 Sep 2011 21:17
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« بهار عشق »



روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی دست یاری

و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار

چمن بی همنشین زندان جانست
صفای بوستان از دوستان است

غمی در سایه جانان نداری
و گر جانان نداری جان نداری

بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
     
#138 | Posted: 14 Sep 2011 21:20
« ابیات پراکنده رهی معیری »
شامل ۱۶ عدد
     
#139 | Posted: 14 Sep 2011 21:20
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« شماره ی ۱ »



باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

« شماره ی ۲ »



کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد

از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است
با نیش بسازیم اگر نوش ندارد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

« شماره ی ۳ »



داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا

در هوای دوستداران دشمن خویشم رهی
در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

« شماره ی ۴ »



در جام فلک باده بی دردسری نیست
تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم

در دامن این بحر فروزان گوهری نست
چون موج به امید که آغوش گشاییم؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
     
#140 | Posted: 14 Sep 2011 21:21
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« شماره ی ۵ »



هزار شکر که از رنج زندگی آسود
وجود خسته و جان ستم کشیده من

به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

« شماره ی ۶ »



جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است ولی چاره ندارم

یک جلوه کند ماه در آیینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

« شماره ی ۷ »



هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است
چو برق میروی از آشیان ما به کجا؟

نوای دلکش حافظ کجا و نظم رهی
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

« شماره ی ۸ »



چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است
بر کلبهٔ درویش هما سایه فکنده است

از خانهٔ دل مهر تو روشنگر جان شد
این سرو سهی سایه به همسایه فکنده است

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
     
صفحه  صفحه 14 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Rahi Moayyeri | رهی معیری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites