تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Rahi Moayyeri | رهی معیری

صفحه  صفحه 5 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  15  پسین »  
#41 | Posted: 23 Aug 2011 13:04
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« شعله سرکش »



لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد

در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد

از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
هایهای گریه در پای توام آمد بیاد

شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#42 | Posted: 23 Aug 2011 13:05
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« مهتاب »



ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم

آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#43 | Posted: 23 Aug 2011 13:06
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« لبخند صبحدم »



گر شود آنروی روشن جلوه گر هنگام صبح
پیش رخسارت کسی بر لب نیارد نام صبح

از بنا گوش تو و زلف تو ام آمد بیاد
چون دمید از پرده شب روی سیمین فام صبح

نیمشب با گریه مستانه حالی داشتم
تلخ شد عیش من از لبخند بی هنگام صبح

حواب را بدرود کن کز سیمگون ساغر دمید
پرتو می چون فروغ آفتاب از جام صبح

شست و شو در چشمه خورشید کرد از آن سبب
نور هستی بخش میبارد ز هفت اندام صبح

گر ننوشیده است در خلوت نبید مشک بوی
از چه آید هر نفس بوی بهشت از کام صبح ؟

میدود هر سو گریبان چاک از بی طاقتی
تا کجا آرام گیرد جان بی آرام صبح ؟

معنی مرگ و حیات ای نفس کوته بین یکیست
نیست فرقی بین آغاز شب و انجام صبح

این منم کز ناله و زاری نیاسایم دمی
ورنه آرامش پذیرد مرغ شب هنگام صبح

جلوه من یک نفس چون صبح روشن بیش نیست
در شکر خندی است فرجام من و فرجام صبح

عمر کوتاهم رهی در شام تنهایی گذشت
مردم و نشنیدم از خورشید رویی نام صبح

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#44 | Posted: 23 Aug 2011 13:06
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« ناآشنا »



ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است

چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است

این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است
و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است

در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست
تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است

امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است

گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است

دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود
امشب پی ربودن دلهای دیگر است

غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#45 | Posted: 23 Aug 2011 13:06
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گریزان »



چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟
چو طاقت از دل بی تاب من گریزانی ؟

ز دیده ای که بود پاک تر ز شبنم صبح
چرا چو اشک من ای سیمتن گریزانی ؟

درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود ؟
نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی

چو آب چشمه دلی پاک و نرم خو دارم
نه آتشم که ز آغوش من گریزانی

رهی نمیرمد آهوی وحشی از صیاد
بدین صفت که تو از خویشتن گریزانی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#46 | Posted: 23 Aug 2011 13:07
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« خنده برق »



سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟
ز ناله سحر و گریه شبانه ما

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است
ز سوز سینه بود گرمی ترانه ما

چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما

بخنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده زنان سوخت آشیانه ما

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#47 | Posted: 23 Aug 2011 13:07
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« مردم فریب »



شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم

ای اشک همتی که به کشت وجود من
آتش فکند آه و دل سینه سوز هم

گفتم : که با تو شمع طرب تابناک نیست
گفتا : که سیمگون مه گیتی فروز هم

گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟ گفتا هنوز هم

ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی
دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#48 | Posted: 23 Aug 2011 13:09
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« هوسناک »



در چمن چون شاخ گل نازک تنی افتاده است
سایه نیلوفری بر سوسنی افتاده است

چون مه روشن که تابد از حریر ابرها
ساق سیمینی برون از دامنی افتاده است

یک جهان دل بین که از گیسوی او آویخته
یک چمن گل بین که در پیراهنی افتاده است

روی گرمی شعله ای در جان ما افروخته
خانمان سوز آتشی در خرمنی افتاده است

دیگرم بخت رهایی از کمند عشق نیست
کار صید خسته با صید افکنی افتاده است

نور عشق از رخنهٔ دل بر سرای جان دمید
پرتوی در کلبه ام از روزنی افتاده است

چون نسیم اندام او را بوسه باران کن رهی
کز هوسناکی چو گل در گلشنی افتاده است

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#49 | Posted: 23 Aug 2011 13:09
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« کوی می‌فروش »



ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم
دل به مهر باده نوشان بسته ایم

جان بکوی می فروشان داده ایم
در به روی خود فروشان بسته ایم

بحر طوفان زا دل پر جوش ماست
دیده از دریای جوشان بستهایم

اشک غم در دل فرو ریزیم ما
راه بر سیل خروشان بسته ایم

بر نخیزد ناله ای از ما رهی
عهد الفت با خموشان بسته ایم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#50 | Posted: 23 Aug 2011 13:10
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« خاک شیراز »



چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است
دل آزاده ام از صبح طربناک تر است

عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است

جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر
مگذر از باده مستانه که شب در گذر است

لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است

گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است

داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است

خاک شیراز که سرمنزل عشق است و امید
قبله مردم صاحبدل و صاحب نظر است

سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
صفحه  صفحه 5 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Rahi Moayyeri | رهی معیری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites